۱۱ دقیقې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
انجیل مطا مطا فصل 27 وقتی صاب شد، سران کاهنان و کلانهای قوم در جلسه تصمیم گرفتند که چگونه ایسا را به قتل برسانند. پس ازان او را دست بسته برده به پلاتوس والی رومی تحویل دادند. وقتی یهودای خاین دید که سر ایسا حکم شده است، از کار خود پشیمان شد و سی سکه نقره را به سران کاهنان و کلانها بازگردانید و گفت اما آنها گفتند دیگر به ما مربوط نیست، خودت می دانی پس او پولها را در خانه خدا روی زمین ریخ و بیرون رفته خود را با طلاب خفه نمود، سران کاهنان پول را برداشته گفتند نمی شود این پول را با بیت المال خانه خدا ریخ زیرا خون بها است بنابراین پس از مشورت آن را به مسرف خرید مزرعی کلال رسانیدند تا برای خارجی های مقیم ارشلیم گورستان داشته باشند به این دلیل آن زمین تا به امروز مزرعی خون خونده می شود به این وسیله پیشگوی ایرمیا پیغمبر تمام شد که می گوید در این هنگام ایسا را به حضور والی آوردند والی از او پرسید ایسا فرمود ولی ایسا به تهمتهای که سران کاهنان و کلانها به او می زدند جواب نمی داد آنگاه پیلاتوس به او گفت آیا این شادتهای را که بر زد تو می دهند نمی اشتوی؟ اما او حتی یک کلمه هم جواب نداد به طوری که والی بسیار تحجب کرد در ایام اید رسمی والی این بود که یک زندانی را به خواهش مردم آزاد می ساخت در آن ایام شخص بسیار محروف بنام برابا در زندان بود وقتی مردم اجتماع کردند پیلاتوس به آنان گفت می خواهد کدام یک از این دو نفر را برای تان آزاد کنند برابا یا ایسا محروف به مسیران زیرا او می دانست که یهودیان از روی حسد ایسا را به او تسلیم کردند هنگامی که پیلاتوس در دیوان خانه نشسته بود زوجهش پیغامی به این شرح برای او فرستاد با هان مرد بیگنا کار نداشته باش من دیشب به خاطر او در خواب آی که دیدم بسیار نراحت بودم زمنان سران کاهنان و کلانها جمعیت را تشویق نمودند که از پیلاتوس بخواهند که برابا را آزاد سازد و ایسا را اعدام کرد پس وقت والی از آنها پرسید کدام یک از این دو نفر را می خواهد برای تان آزاد سازد آنها گفتند پیلاتوس پرسید و آنان یک صدا گفتند پیلاتوس سوال کرده گفت اما آنان با فریاد بلندتر گفتند وقتی پیلاتوس دید که دیگر خایده ای ندارد و ممکن از شورش ایجاد شد آب پاست و پیش چشم مردم دستهای خود را شد و گفت مردم یک صدا فریاد کردند خونین مرد و گردن ما و فرزندان ما باشد پس از آن برابارا برای آنان آزاد کرد و عمر کرد ایسارا تازیانه بزنند و بسپارند تا مسروب گردند اساکر پیلاتوس ایسارا به هویلی قصر والی بردند و تمام اساکر به دور او جمع شدند اول لباس ایسارا در آوردند و چپن ارغوانی رنگی به او پوشانیدند و تاج از خار بافته بر سرش نهادند و چوبی به دست او دادند و در برابر او زان اوزده بارش خند می گفتند موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی