۸ دقیقې ۱ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
انجیل مطا مطا فصل بیست و پنجم دران روز پادشاهی آسمانی مثل ده دختر جوان خواهد بود که مشعلهای خود را برداشته به استقبال داماد رفتند. پنج نفر از آنان دانا و پنج نفر نادان بودند. دختران نادان مشعلهای خود را با خود برداشتند ولی با خود هیچ تیل نبردند. اما دختران دانا مشعلهای خود را با زرفهای پر از تیل بردند. چون داماد در آمدن دیر کرد، همگی خوابشان برد. در نیمه شب فریاد کسی شنیده شد که میگفت داماد می آید، بپیش او بیایید. وقتی دختران این را شنیدند، همه برخواسته مشعلهای خود را حاضر کردند. دختران نادان و دختران دانا گفتند، مشعلهای ما در حال خاموش شدن است، مقداری از تیل خودتان را بما بدهید. آنها گفتند، نخیر، برای همه ما کافی نیست، بهتر از شما پیش فروشندگان بروید و مقدار تیل برای خودتان بخرید. وقتی آنها رفتند تیل بخرند، داماد وارد شد. کسانه که آماده بودند، با او به مجلس عروسی وارد شدند و در بسته شد. بعد که آن پنج دختر دیگر برگشتند، فریاد زدند، ای آقا، ای آقا، در را برای ما باز کن. اما او جواب داد، به شما میگویم که اصلا شما را نمی شناسم. پس بیدار باشید، زیرا شما از روز و ساعت این واقعه خبر ندارید. پادشاهی خدا مانند مرده است که میخواست سفر کند، پس غلامان خود را خواسته تمام سروعت خود را به آنان سپرد و به هر یک به نسبت توانایش چیزی داد، به یکی پنج سکه اطلاع و به دیگر دو سکه و به سومی یک سکه و پس از آن به سفر رفت. مرده که پنج سکه اطلاع داشت، زود رفت و با آنها تجارت کرد و پنج سکه اطلاع سود برد. همچنین آن مرده که دو سکه اطلاع داشت، دو سکه دیگر سود آورد. اما آن مرده که یک سکه اطلاع به او داده شده بود، رفت و زمین را کند و پول عرباب خود را پنهان کرد. بعد از مدت زیاده عرباب برگشت و با آنها به تصفیح حساب پرداخت. کسی که پنج سکه اطلاع به او داده شده بود، آمد و پنج سکه را همکه سود برده بود، با خدا ورد و گفت تو این پنج سکه را به من سپرده بودی؟ این پنج سکه دیگر هم سود آنست. عرباب گفت، آفرین، ای غلام خوب و امین. تو در عمر کوچک امانت و درستی خود را نشان دادی. من حالا کارهای بزرگ را به تو خواهم سپرد. بیا و در خوشی عرباب خود شریک باش. آنگا مرده که دو سکه اطلاع داشت، آمد و گفت تو دو سکه به من سپردی؟ این دو سکه دیگر هم سود آنست. عرباب گفت، آفرین، ای غلام خوب و امین. تو در کار کوچک امانت و درستی خود را نشان دادی. من حالا کارهای بزرگ را به تو خواهم سپرد. بیا و در خوشی عرباب خود شریک باش. سپس مرده که یک سکه به او داده شده بود، آمد و گفت ای عرباب، من میدانستم که تو مرد سختگیری هستی. از جایی که نکاشته ای درو می کنی و از جایی که نپاشیده ای جمع می نمائی. پس ترسیدم و رفتم و تلایت را در زمین پنهان کردم. بفرما، پول تو اینجاست. عرباب گفت، ای غلام بدسرشت و تنبل، تو که میدانستی من از جایی که نکاشتم درو می کنم و از جایی که نپاشیدم جمع می کنم. پس به همین دلیل می باید پول مرا به سرافان می دادی تا وقت من از سفر برمی گردم آن را با سودش پس بگیرم. سکه ای تلا را از او بگیرید و به آنکس که دست که دارد بدهید. زیرا آنکس که دارد به او بیشتر داده خواهد شد تا به فراوانی داشته باشد و آنکس که ندارد حتی آنچرا هم که دارد از دست خواهد داد. این غلام بیفایده را به تاریکی بیندازید جایی که گریه و دندان بردندان ساییدن وجود دارد. وقت پسر انسان با جلال خود همراه با همه ای فرشتگان می آید بر تخت پاتشاهی خود خواهد نشست و تمام ملد های روی زمین در حضور او جمع می شوند. آنگا او مانند چوبانه که گوزفندان را از بزها جدا می کند آدمیان را به دو گروه تقسیم خواهد کرد. گوزفندان را در دست راست و بزها را در دست چپ خود قرار خواهد داد. آنگا پاتشا به آنانه که در سمت راست او هستند خواهد گفت ای کسانه که از جانب پدر من برکت یافته اید بیا اید و وارس پاتشاهی شوید که از ابتدای آفرینش آلم برای شما آماده شده است. چون وقت گرس نبودم به من خوراک دادید. وقت تشنه بودم به من آب دادید. هنگامه که مسافر بودم مرا به خانه خود بردید. وقت اریان بودم مرا پوشانی دید. وقت بیمار بودم به عیادت من آمدید. و وقت که در زندان بودم از من دیدن کردید. آنگاه نکان جواب خواهند داد. ای خداوند چون وقت ترا گرس ندیدیم که به تو خوراک داده باشیم. ویا که ترا تشنه دیدیم که به تو آب داده باشیم. که مسافر بودی که ترا به خانه بردیم. یا بره نبودی که ترا پوشان دیم. که ترا بیمار یا محبوس دیدیم که به دیدنت آمدیم. پاتشاه در جواب خواهند گفت. بدانید آنچه به یکی از کوچکترین برادران من کردید. به من کردید. آنگاه به آنانه که در سمت چپ او هستند خواهند گفت. ای خدازدگان از من دور شوید. و به آتش عبدی که برای شیطان و فرشتگان او آماده شده است بروید. زیرا وقت گرس نبودم به من خوراک ندادید. وقت تشنه بودم به من آب ندادید. وقت مسافر بودم به من منزل ندادید. وقت بره نبودم مرا نپوشانی دید. و وقت بیمار و محبوس بودم به عیادت من نی آمدید. آنان نیز جواب خواهند داد. که ای ترا گرسنه یا تشنه یا مسافر یا اریان یا بیمار یا محبوس دیدیم و کار برایت نکردیم؟ او جواب خواهد داد. بدانید آن چه به یکی از این کوچکان نکردید به من نکردید. و آنان به جزای عبدی خواهند رسید ولی نیکان به زندگی عبدی داخل خواهند شد.