۹ دقیقې ۱۱ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
ما در زادگاه مسیح یعنی فلسطین در سال 1958 در زیر سایه تاریک اشغال تولد شدیم. ما هشت خواهر و هفت برادر استیم. وقتی که هشت ساله بودم پدرم فوت کرد. ده کده ای ما نزدیک شهر ارشلیم واقعی شده. ارشلیم شهری که پیغمبر های فرستاده شده خدا را سنگسار کردن و کشتن. ارشلیم شهری که ایسایی مسیره مسلوب کرد. خوب به یادم است وقتی که طفل بودم رویاهای مغرورانه را در دل خود می پرورندم. همراه خود می گفتم که فلسطینه حتما آزاد می کنم. اگر به این آرزوهای خود ادامه می دادم حتما به کشتشدن ما تمام می شد. ما واقعا یک طفل فلسطینی به تمام منابودم. همیشه فریاد وطن و مادرهای خود را در ذهن خود داشتم و هرگز فراموش نمی کدم. قهر و غزب در مقابل دشمنه ای چیزی بود که ما از طفولیت یاد گرفته بودیم. ما بسیار بچاره بودیم و از هر طرف کوبیده شده بودیم. برای پیدا کدن نان یافتن سرپناه یافتن مکتب همیشه سرگردان بودیم. ما مثل اولادهای یهودیان نبودیم. در هر چیز تبیزه می دیدیم. تمام ای شرایط به زندگی اجتماعی و مناصبات ما با خدا و ایمانم شکل می بخشید. خدا اولی و آخری پناهگاه ما بود. ما تا پانزه سالگی نماز می خاندم و روزه می گرفتم. اما نتیجی او برم هیچ بود. ای نماز و روزه چی تغییری را در زندگی ما باوجود آورد؟ آیا خدا کدام معجزه کرد که ما آزاد شدیم؟ آیا وطن ما به ما پست داده شد؟ آیا خدا خوشکی از دست داده را به ما پست داد؟ مثل ای صدها سوال در دلم علیه سرنوشتی که برما نوشته شده بود به وجود آمد. چرا ای همه بدبختی کشتن و بستن و مجبور به فرار شدن تقدیری ماست و از کسای دیگه نیست؟ آیا ای خواست خداست؟ جواب ای سوال در دلم بلی بود. به ای خاطر خدا و تقدیر و سرنوشت رد کدم و خوده از پابندی و خلاص ساختم. چهار سال بدون اعتقاد به هیچ خدای زندگی کدم. آهست آهست زندگی ما مفهوم خدا برم از دست داد. تمام اصول و میارهای اخلاقی که در دلم وجود داشت همم مردن. در ای وقت مرتکبه هر قسم گناه چی خورد و چی بزرگ شدم. در بین ای بدبختی های امیق حادثه ای عجیبه برم واقعی شد. ای ابتدای تغییر زندگیم بود. بر حسب تصادف یک زن جوان اروپایی بنامی تینا را ملاقات کدم. او بر مدت یک سال در اورشلیم بود. او پس به اروپا رفت. من هم به اروپا رفتم در حاله که مسلمان بودم با تینا عروسی کدم. تینا پیش یک مسیحی به نام بود. اما او توبه کرد و به خداوند نجات دهندهی خود ایسای مسیح تجدیدی پیمان کرد. تینا بخاطر که با یک مرد بی ایمان اروسی کده بود هر روز به ما موازن نمیکد. و یا بخاطر کارهای خرابی که من میکدم و از نظری او گناه بود همراهیم جنگ و جنجان نمیکد. او کوشش میکد که من حتی این فکر نکنم که من از او پایین ترستم. او واقعا یک زن خدا ترس و انکاس دهندهی اخلاق خداییست. او نسبت به من فروتن بود. او خوب میفمید که با یک مرد شرقی که مغرور قدرت طلب خودخواه است چه قسم رویه و زندگی کنه. پاکدامنی و وفاداری او من را زیادتر زیر تاثیر قرار داد. اما نتانست کاملا من را تغییر بده. من هنوز زندگی غرق ده گناه داشتم. هر شو در شراب خانه ها تیر میکدم و مست خانه میامدم. تینا چی رنجی همراهیم میکشید؟ و از ورویه ما برای یک انسان غیر قابل تحمل بود. اما او واقعا زنی مثل مسی بود. کاش که من صرف به شراب خودم است میکدم. من انواع مواد نشاعاور دیگر هم مصرف میکدم. روز شبم در غلامی شیطان تیر میشد. اما خدا را شکر که در پالویم گله با محبت بی پایانش یعنی تینا استاده بود. او هر روز برم دعا میکد. او از ایسای مسی میخواست که من را شفا داده نجات بده. او نمیتونست چوب بشینه. او نمیتونست خدا را بانده که چوب بشینه. بلاخره خداوند در روزهای آخر سال 1984 جواب بلی داد. من بعد از یک شب طولانی که در کوچر راه میرفتم. شخصی من را به یک پیلا چای بخانی خود دعوت کد. با وجودی که من است بودم دعوت او را قبول کدم و چند ساعت با هم صحبت کدیم. صبح او شب ایقدر بیادم بود که او مرد از من دباری ایمانم به خدا سوال کد. من ورش گفتم بری به خدا ایمان دارم. او برم گفت من فقط یک راهی رسیدن به بهشت میشناسم. او را فقط ایسای مسی نجات دهنده ای ماست. صرف اوست که بین خدا و انسان زمینی آشتی را مساعد کده. بدون ایسای مسی اگر هرقدر که خوب باشی زکات و خیرات هم بدی باز هم نمیتونی به بهشت داخل شوی. او از من خواست که انجیلی و هنارا مطالعه کنم. خوب بیادم هست وقتی که از خانه او رخصت شدم اصابانی بودم. اما صداقت و راستی او خوشم آمده بود. من روز جمعی آینده او را به خانه خود دوت کدم. پیش از آمدنی او کتاب مقدس خانم من گرفته شروع به مطالعی انجیلی و هنار کدم. تصمیم گرفتم که شراب نخورم. او همراه یک دوستش آمد و در باری خدا و محبت او به تمام انسان ها صحبت کرد. او گفت خانمم میخواست که من ایسای مسیر خوب بشناسم. تینا از پیشگویه هایی که در باری ایسای مسیر در عهد عتیق تقریبا سی ست پیشگوییست برم خاند. پیشگویه هایی که در باری تولد معجزه سای مسیر زندگیش، رنج و مستوب شدن و از همه مهمتر در باری رستاخیز او معرومات پیدا کدم. که ستها و هزارها سال پیش انبیاد در باری او پیشگویی کده بودن. ای کشف تمام وجود من را بلرزا آورد. فهمیدم که مسیر کدام آدم معمولی نبوده بلکه او مرکز عهد عتیق است که یهودیان منتظر آمدن او هستند. مسلمان ها هم منتظر آمدن او هستند که ایسای مسیر بینوار حاکمه تا داوری خواد کد میعه. مسیران واقعا منتظر مسیر هستند که پس میعه تا بر تمام انسان ها قضاوت کنه و شاه شاهان باشه. ای شخص کی از که تمام ملت ها در انتظار او هستند؟ یهودیان، مسیران و مسلمانان؟ ای سوال برم پیدا شد که پس مسیر یک شخص معمولی نبود که دیگران به ای وضعی که در انتظار آمدن پیغمبر خود باشند در انتظار آمدن مسیر هستند. ماجزات مسیح هم نسبت به همه ی انبیاء و پیغمبران فرق داشت. او کارهای را کرد که صرف خدا میتونه بکنه. مثل آرام کدن توفان و زنده کدن مرده ها. سوالای در درون دلم به اوج خود رسیدند. اگرچه من یک مسلمان متعصب نبودم اما با وجود او هم در تار و پود وجودم از تفلی مذحب ریشه دوانده و در مغزم حق شده بودند. فکر کندم اگر اعمال خوب واقعا برای پاک کدن کارهای بدی که کده بودم ضرورت است من توانه ای را نداشتم که توسط کارهای خوب خود بتانم بدیهای خود را پاک کنم. من به کسی ضرورت داشتم که گناهان من را بشویه و پاک کنه. چی کسی میتونست من را از این حالت نجات بته؟ در او وقت من نمی فهمیدم که محبت ایسای مسیح در وجود من در حال رشد است. بلاخره نتانستم حالت که در او بودم او را تحمل کنم. به خدا فریاد زده گفتم. من میخوایم که حقیقت را بفهمم. دین حقیقی کدام است؟ آه ای ایسای مسیح اگر تو واقعا خدا و نجات دهنده ای ما هستی زندگی ما را تغییر بده و قلب سیاه ما را سفید بساز. او را از قلب که پر از نفرت است به قلب پر از محبت تبدیل کن. ایسای مسیح قلب ناپاک ما را به قلب پر از پاکی و اخلاست تبدیل کن. من به این شکل به دعاهای خود ادامه دادم. آهست آهست زندگی ما به شکل تغییر کرد که من حتی در خواه هم نمیدونم. خوشیی را تجربه کردم که دل ما را پر ساخت. من سر عمل الکول و مواد مخدره کامیاب شدم و اونا را ترک کردم. خداوند زندگی خوش با ما بخشید. حال ایسای مسیح در زندگی ما حکومت می کنه کار را انجام می کنم که باعث جلال او می شد. من حاضر استم از هر چیز بخاطر ایسای مسیح که من را نجات داد تیر شدم. بلاخره خانمم به آرزو دیرینی خود رسید و خوشیی نصیب شد. او حاصل دعا و عشق نالهای خود را گرفت. حال خانه ما به کلیسا تبدیل شده. کسایی که مثل ما بودن می تانن در خانه ما آرامش و نجات تجربه کنن. ما زندگی نوی را شروع کدیم. زندگی بر خدمت و جلال ایسای مسیح. بنادر شما خلیل.