۸ دقیقه ۲۹ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
رونویسی توسط هوش مصنوعی
نام من محروخ است. در سال 1345 در شمال ایران به دنیا آمدم. اگر بخواهم از دوران کودکی هم بگویم، بیشترین دوران در سختی و بیماری سپری شد. مسئله بیمارین باعث شده بود که شخص غمگین و گوشگیری باشم. اوائل دوران راه نمایه تحصیلی بود که سؤالات من زیاد و زیادتر می شد. سؤالات در مورد سرنوش و دلیل به دنیا آمدنم و زیستن فکر مرا به خود مشغول می داشت. چگونه می توان با خدا ارتباط داشت؟ او کجاست؟ آیا باید با زبان مخصوصی با او صحبت نمود؟ با این که مخالفتهای زیادی از اطرافیان برای ازدواج من می شد، در 16 سالگی ازدواج کردم. و تا قبل از تولد اولین فرزندم، مرتب در خواب و بیداری احساس می کردم که افراد قصد آزار و ازیت من رو دارن. اما مطمئن بودم که انسان نیستن. در چنی مواقعی ترس های شدیدی بر من حاکم می شد. مادر و مادر شوهرم برای معالجم به دعانبیس و جنگیر مراجعه می کردن. آنها نیز چیزهایی روی کاغذ می نوشتن تا در آب حل کرده و سپس آنها رو به نوشم. فرزندمون دو ساله بود که همسرم باید به سربازی می رفت. بهران جنگ ایران و عرق بود و محل خدمت اونیز یکی از سخت ترین مناطق جنگی در کردستان محصوب می شد. در یکی از مرخصیه هایی که همسرم آمده بود با هم در خیابان قدم می زدیم. کتاب فروشی کنار خیابان کتاب های زیادی رو برای فروش گذاشته بودن که در میان آن کتاب ها عکسی نظرم رو به خود جرب نمود. آن عکس متعلق به ایسای مسیح بود. احساس می کردم که او در این عکس به من خیره شده است. این نگاه آنقدر برایم عجیب بود که با این که قصد خرید آن رو نداشتم بلی آقبت آن رو خریدم. حنگام خریدن عکس کارتی به من دادن که اگر مایل هستید ایسا رو بشناسید و با مسیحیت آشنا شوید با آدرس زکر شده تماس بگیرید. مدت زمانی سپری شد تا نامهی به آدرس مسکور نوشتم و در کمال نابابری جواب آمد و چند جزب و کتاب و سؤالاتی درباره خودم و خانبادم. کتاب ها رو متعالیه می کردم و احساس عجیبی به من دست می داد. گوی کلمات و لحن آن با دیگر کتاب ها فرق داشت و به بعضی از سؤالاتم که قبلن پاسخی برای آنها نیفته بودم پاسخ می داد. مکاتبات من همچنان ادامه داشت تا این که روزی از من خواستن که اگر مشکلی دارم مطرح کنم تا برایم دعا کنم. در آن موقع پسرم مبتلا به بیماری خواستی شده بود و آرام قرار نداشت. برای آنها درباره بیماری پسرم نوشتم. وقتی پاسخ نامه رسید بعد از تسلی دادن آدرس کلیسایی رو که در شهرمان بود برایم نوشته بودن. ای که از روزهای پاییز سال 64 بود که به آدرسی که برایم نوشته بودن رفتم. وقتی وارد آنجا شدم خانمی به استقبال من آمد. آن خانم چنان با گرمی و سمیمیت خوشامدگویی کرد که من تصور کردم شاید من رو میشناست. وقتی برای او صحبت کردم و علت آمدنم رو توضیح دادم از من خواست که روز جمعه به کلیسا بیایم. روز جمعه بود که با حیجان به کلیسا رفتم. به آرامی وارد سالان کلیسا شدم. برای اولین بار سرودهای کلیسایی رو به زبان فارسی شنیدم. همه چیز آلی بود. بعد از اجرای مراسم اعضای کلیسا با گرمی خوشامدگویی کردن. محبت آنان برایم تازهگی داشت. آنها در فرصت مناسبی برای پسرم نیز دعا کردن. بعد از چندین بار رفتن به کلیسا روزی که مادرم مشغول همم کردن پسرم بود متوجه شد که از دومل قرمزی که روی پوست پسرم به وجود آمده بود خبری نیست. نمیدانین چگونه حیجان زده شدم وقتی فهمیدم که اینسای مسیح او رو شفا داده است. حالا دیگر در جمع خوهران ایماندار و در کلاس های آنان شرکت می کردم. من که بسیار کمرو و خجالتی بودم و صحبت کردن در حضور چند نفر برایم سخت بود با قوت و قدرت دعا می کردم و شهادت می دادم. همسرم در دوران سربازیش در میدان جنگ بود. او هر چند ماه یک بار به مرخصی می آمد و با رفتن من به کلیسا نیز هیچ مخالفتی نداشت. او حتی در این مرخصی ها با من به کلیسا می آمد. همسرم نسبت به همه چیز ناامید شده بود زیرا هر روزه مرگ رو در میدان جنگ می دید. کلیسا برای اون نور امیدی بود که به قلبش راه یافته بود و باعث شد که کم کم تغییر کند. در این میان تنها تکیه گاه ما در دعا و در حضور خداوند بود. به حضور اون می رفتیم تا اون رو به خاطر عظمتش و کارهای بزرگش در زندگی ستایش کنیم. بعد از مدتی خداوند این عطا رو به من داد تا برای اون سرود به سرایم و ستایش ها و تمجید هایم رو در قالب سرود ها به نزده اون ببرم. این سرود ها که به گویش محلی بود مورد تعیید کلیسا من قرار گرفت. خوشحال بودم چون همیشه می خواستم برای خداوند کاری کرده باشم. پس از مدتی خداوند در دل رحبران کلیسا من گذاشت تا در کانون شادی خدمت کنم. در این زمان بود که همسرم نیز پس از 24 ماه از سربازی برگشت. روزهای سخت و دردناک به پایان رسیده بود. اما ما باید برای زندگی جا و مکان مناسبی پیدا می کردیم. شبان ما منزلی را در یکی از شهرستانها که حدود چهل کلومتر با کلیسا من فاصله داشت در نظر گرفته بود. من بدون این که حتی منزل را ببینم وسائل نظافت را برداشتم و برای تمیز کردن خانه راه افتادم. در نزدیکی خانه ما خانواده زندگی می کردن که گاهی به کلیسا می آمدن. تصمیم گرفتم که پیش آنها برم و مشارکتی داشته باشیم. این دیدارهای هر روزه باعث شد که خانه ما به محل جلسات و تعلیم و دعا تبدیل گردد. سه سال در آنجا بودیم. در این مدت خداوند و فرزن دیگر به ما بخشید. به کمک دعای ایمانداران کار خوب و خانه خوبی پیدا کرده بودیم. همچنین در این زمان دروس الهیاتی را شروع کردم و خداوند به وسیل کلامش ویزما را از برکت خودش زیراب می کرد. همسرم نیز مقاضه خرید و زندگی ما برکت زیادی گرفته بود. اقوام و خیشان که انتظار داشتن ما پس از ترک به استلهای خداوندشان درمانده و فقیر شده و به فلاکت دوچار شدیم از دیدن آن همه نعماتی که خداوند به زندگی ما داده بود متعجب می شدن و حتی به منزل ما می آمدن و برای مشکلات خودشان طلب دعا می کردن. در این دوران بود که کم کم آزار و ازیاد از طرف دیگران آغاز شد. بیشتر مواقع مورد تحدید واقع می شدیم. مقاضه همسرم به آتش کشیده شد تا بدین وسیل رعب و بحشتی در دل ما بیفکنن. بیخبرازان که خداوند ملجا و سخر نجات ماست. شبیه خوابی دیدم که همسر شبانم به ما می گوید که باید از کشور خارج شده و به ترکیه بروم. مدت ها بعد باز خواب دیدم که توسط روح خداوند به جایی برده شدم و امالتی را به من سپردن که باید به دیگران بدهم. اینها و دعاهای بسیاری که برای ما شد مرابران داشت که از کشور خارج شدیم. با برادر و خوهرمون در مسیح و با شبان کلیسا مشبرت کردیم و سپس تصمیم به خروج از کشور گرفتیم. جالب اینجا است که بلا فاصله پس از اسکان یافتن کلیسای ایرانیان را یافتیم. ما اینجا در کشوری زندگی می کنیم که تورم و مشکلات نبود. کار و نداشتن اقامت فراوان است. اما خداوند در اینجا هم مثل ایران برکت خودش را برای ما بارانده است. مانند ایران در کلیسا و جلسات دعا و دیگر جلسات خانبادگی شرکت می کنیم و عتش خداوند و کلام او به فراوانی در قلوب مومنان او وجود دارد. برای فیز بیپایان خداوند من اینسای مسیح خدای پدر را شکر می کنم و برای روح قدوس او که ما را تنها نمی گذارد ما ممکن است با مشکلات زیادی درگیر باشیم ولی جلال بر خداوندی باد که آمد تا زفای ما را برداشته قوت خود را جایگزینه آن سازد چون وعدی آسمانی خداوند من مشارکت عبدی با او است. آمین