جمیل از ترکیه

  ۹ دقیقه ۵۳ ثانیه

  ۲۶ اوت ۲۰۱۹

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

نام من جمیل است. من در جنوب قرب ترکیه تولدی آفدم. در آن زمان در کشور ما مسیحیان زیر فشار زیاد قرار داشتن و تعداد زیاد آنها جانهای شیرین خود به خاطر ایمانشان از دست دادن. خانواده ما از ترس، از ده و خانه خود فرار کرده به قسمت های جنوب قرب ترکیه ساکن شدن. من خودم در یک محیط اسلامی و در یک خانواده اسلامی تولدی آفدم. پدرم مسلمان و مادرم مسیحی بود. وقتی که من ده ساله بودم با خود می اندیشیدم که اگر بمیرم بر سرم چه خواهد آمد. از این تشویش ها زیاد رنج می بردم. هرقدر فکر می کردم نمی تانستم به این سوال جواب پیدا کنم. کوشش می کردم به چیزهای مختلف خود مسروف بسازم. تا این سوال فراموشم شده. اما موفق نمی شدم. به جنت و دوزخ اقیده داشتم. اما وقتی که به اعمال خود فکر می کردم. با خود می گفتم که بعد از مردن حتما جایم دوزخ خواهد بود. از خود می پرسیدم چرا من به دوزخ بروم و درد و رنج بکشم. آیا راه نجات وجود نداره؟ هرقدر مورد این موضوعات فکر می کردم به بوم بس روبرو شده زیادتر غمگین می شدم. در اون وقت من چوبان بودم و در سهره گوصفنده رو می چرانیدم. وقت کافی برای فکر کردن داشتم. در ده ما هیچ مکتب وجود نداشت. من لیاقت و استداد داشتم اما برای تعلیم امکانات وجود نداشت. در حالی که تمام روز مسروفه چراندن گوصفنده بودم اما شبها همیشه خواب می دیدم که به مکتب می رویم. وقتی که قدری بزرگتر شدم در مورد عروسی کردم فکر می کردم. مردم خبر داشتن که مادر ما مسیحی است و می دانستن که پدرم مسلمان است. نه مسلمان حاضر بود که دخترش با ما عروسی کنه و نه مسیحی. از خود می پرسیدم که آینده ما چه خواهد شد. اگر زن و مقام و پول هم داشته باشم اما آینده ما معلوم نباشد هر چیز برایم بیفایده است. به لخر به این نتیجه رسیدم که علت رفتن هر کس به دوزخ گناه است. تصمیم گرفتم که هیچ گناه نکنم و حتی کوچکترین او رو مرتقب نشوم. تصمیم گرفتم که هیچ دروغ نگویم. دشنام نمی دم و مثل این کارهای گناه آلود انجام نمی دم. اگرچه چند روز به وعده خود وفادار می ماندم اما چند روز بعد وقتی که بوز و گسفندم به کشت کسی می رفت حسله من سر می رفت دشنام می دادم و یا کار خرابه دیگه می کدم که تمام طوبه های من هیچ می شد. در اون وقت من خود مسلمان می دانستم اما حد قرد کوشش می کردم که سآلات خود در اسلام حل کنم نمی تانستم. با وجودی که به سن 19 سالگی رسیده بودم اما در کشمکش عجیبی ذهنی به سر می بردم. به لخره از پدرم خواهش کردم که به جای دیگری نقل مکان کنیم. بعد از کوشش زیاد به لخره او راضی شد که ما به ده کوچک دیگه کوچ کنیم. اما کاکایم و خیشای پدرم به نقل مکان ما راضی نبودند تا این که بدون رضاعت اونها در سال 1965 به ده کوچک دیگه نقل مکان کردیم. مردم این ده مسیحان صرف نامی بودند. بسیار خوش بودم که حال مسیحی می شدم و به سؤال خود جوابیافت مشکلات هم حل خواهند شد. وقتی که درانده جدید شروع به زندگی کردیم فوراً با مادر و خوهران و برادرانم پیش کشیش رفتیم. مادرم مرا در توفولیت مخفیانه تحمید داده بود. کشیش آن کلیسا بقیه اعضای خانواده ما رو تحمید داد. همه ما به استلاح مسیحی شدیم. مدت دونیم سال با آن کلیسا رفتیم. بلاخره دیدم که زندگی آنها با مردمی که در گناه هستن چندان فرق نداره و نمیتانند به سآلات من جواب بدن. چون همونطور که گفتم آنها صرف مسیحیان نامی بودند. در اون زمان ما با خود گفتم هیچ کس نیست که در تلاش خدا باشه. کشیش آن کلیسا کدام نمونه خوب از ایمان به خدا و خدا ترسی برای ما نبود. زندگی او با مردم دیگه هیچ فرق نداشت. سآل اصاسی که ما بعد از مردن به کجا خواهم رفت هنوز در ذهنم بود. در سال 1968 یک روز یک شمبه برادرم وقتی که از بازار آمد گفت که شخص نورانی رو در بازار دیده که در دستش انجیل بود و در باره کلام خدا صحبت میکرد. او گفت اگه مردم گپو رو قبول هم نمیکردن او خفه نمیشد. شنیدن این خبر ذهن کنچکا و مرا تحریک کرد تا روزی یک شمبه آینده به بازار بروم و ای شخص یافته با او صحبت کنم. با بیسبری زیاد روزی یک شمبه رسید به بازار رفتم و او رو یافتم. او در بین یک تعداد جوانا ششته بود. از او خواهش کردم که میتانم در جمع شما شریک شدم. او مرا به نشستن دعوت کرد. بعد از لحظه ای همه اونا بازار ترک کرده به یک تاکستان رفتن تا دعا کنند. من هم با انها رفتم. درانجار او شروع به دعا کرد. دعای او برایم عجیب بود. چون بدون کدام کتاب و نوشته به زبان خود دعا میکرد. او طوری دعا میکرد که گویاه خداونده با چشمای خود میبینه و با او با زبان خود صحبت میکنه. من ایطور دعا کردن هرگز ندیده بودم. کوشش کردم که از او تقلید کرده یاد بگیرم که مثل او دعا کنم. وقتی که طرز دعا و صحبت و برخورد ای شخص دیدم خوده بسیار گناهکار تشخیص دادم. تصمیم گرفتم که از نو توبه جدید بکنم. چون تمام توبه های گذشته خوده وفا نکرده زیر پا کرده بودم. در گذشته وقتی که توبه میکردم حتما چیزی را برای خود در کنج دلم نگاه میکردم. اما اکنون تصمیم داشتم که با تمام دل توبه کنم. وقتی که به خانه برگشتم دو شب به زانوهای خود خم شده گفتم که ای خدا من را ببخش و نجاتم بده. ای خدا من هیچ چیز در ای دنیا نمیخوام صرف میخوام که نجات پیدا کنم. در اون وقت من احساس کردم که خدا برم بسیار نزیک است. طوری احساس میکردم که ایسای مسیح خداوند در دلم است و به من چیزی میگوید. وقتی که خوب دقت کردم شنیدم که خداوند به من میگفت در دلت هرچی داری برای من بگو. هرچی در دل داشتم به حضور خداوند ایسای مسیح اطراف کردم. کاملا در کردم که او دعای من را شنید و طوری احساس کردم که باری که مثل کوه ها بالای شانه هایم سنگینی میکد دور شده است. دلم از خوشی پر شده بود. من با خوشی خواب شدم. صبح که بیدار شدم متوجه شدم که تشفیشی که در دل خود داشتم از بین رفته. دلم آرامش یافته بود. از ایسای مسیح خداوند تشکر میکنم که از مرگ در گناه من را نجات داد. جمیل جمیل که ناؤمید و پریشان بود مرد و جمیل نو برخواست که میخواست خدمتکار همه باشه. من تشنه خاندن انجیل شده بودم. وقتی که پدرم شوق بی انتهای مرا برای خاندن انجیل و پیروی و خدمت کردن ایسای مسیح دید برایم گفت تو دیوانه شده ای. من برایش گفتم دیوانه نیستم. خزانه گرامبه های دریافت کردم که عرضش هر چیز را دارد. خیشای هم هم مرا تحدید کردن تا از ایمان خود انکار کنم. اما از خداوند سپاس گذارستم که به ما قوت بخشید تا در ایمان خود نه تنها استوار بمانم بلکه روشت کرده برایش خدمت کنم. تشکر از ایسای مسیح که مرا نجات داد و حالی 38 سال میشه که افتخار خدمت کردنشو به من بخشیده. ایسای مسیح میفرماید هر که در من بماند و من در او میوه بسیار میاورد. خداوند به من خانم عزیز و نه فرزند پسر و دختر بخشیده است که همه ایسای مسیح را به حیث خداوند خود میشناسند. شکر میکنم که تا کنون 35 نفر از خیشاوندانم به مسیح ایمان آورده نجات یافتند. خداوند مرا به خدمت گرف که بتانم 15 مذمور و تمام عهد جدیده به زبان کردی ترجمه کنم. حالی هم با تمام دل و جان مصروف خدمت خداوند ایسای مسیح و هموطنان ترک خود هستم.