طلا و محبت. داستان کوتاه.

  ۳۰ دقیقه

  ۲۹ دِسامبر ۲۰۱۶

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شناندهای پاک دینت خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم می داریم. امیدواریم تمنیات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره بزیرا شوید. تمنای مایی است که سلام های محرفزای ما که انکاس از محبت خالصانه ماست گرمایی باشه برای قلبای رنج کشدی شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین با خوشی و مسررت تمام آمیخت باشه. بله با امی امیدواری در چه برنامه این عوضه از هر گل برگره با عالم از شادی می گوشاییم. تا باشه داشته های برنامه ما پیام از آرامش خاطر برای شما جویندگان راه راستی باشه. خب آقای شاهد بیاین پای معرفی این عوضه برنامه از هر گل برگه بنشینیم تا پیرایه باشه برای لحظه های شادی بخش شنانده ما. بله برنامه این عوضه با این مطالب زیند بخشیده ایم. طلا و محبت داستان کتا سخن چند از مهمان برنامه شیر و موسیقی در زمونای بسیار قدیم پاچه های زندگی میکد برنامه میداز. تا چشم کار میکد تمام ملک و جایداد از میداد بود و قدرت و شوکت او قدر زیاد بود که از تمام کشور های دنیا پاچه ها هانشان بری او توفه میفرستادن. میداز از تمام نیمت های جهان دو چیزه بسیار دوست داشت. یکی دخترش که یکانه وارسش بود و یکی هم طلا را. او هر روز که مگذشت عشق و علاقش به طلا زیادتو زیادتر میشد. او شبا به تنهایی به خزانه پادشایی رفته مثل یک کودک با طلا بازی میکد ولزت میبرد و دست دستک های طلا فروه میبرد و تا دمدام های صبح از خشت های طلا خانگک ها میصاخد. همه میفامیدن که طلا یکانه توفه از که او را از هر توفه دیگه خوشتر میسازند. یک شوک میداز پادشا ساعت را که باید با دخترش در باغ مگذراند کار را بها نکده به خزانه رفت و طبق عادت به بازی کدن امرای طلا مشغول شد. نیمای شب بود که صدای را شنید ترسید و دید که جن ظاهر شده. جن او را آرام کده و گفت ما اینجا آمدیم تا هر خواهش را که داشته باشی بر ات اجرا کنم. پادشا که باورش نمی شد گفت اگه تو اقدر قدرت داری بر ما توانایی بته که به هر چیزی که دست بزنم به طلا خالص مبدل شود. طلا خالص و خالص. جن بزانو شیشته و به میداز پادشا تعظیم کده و گفت ای پادشای با حشمت و جلال آرزویت براورده شد. بعد از او ده یک چشم بهم زدن جن نپتید شد. میداز پادشا که فکر میکد جن ازیان میگه خنده کده و قفل خزانه را گرفت تا خزانه را قفل کنه. اما متوجه شد که قفل طلا شده. از حیرت زیاد چشمایش از عدقه بیرون بر آمد و از شادی زیاد فریاد کشید. یکی از نوکرهای پادشا که دو نزدیکی بود متوجه فریاد پادشا شده و به صوی پادشا آمد. پادشا به او گفت من آل دیگه صاحب تمام خزانه تلای جهانستم. تلای من را هیچ کس نخواد داشت. به هر چیزی که دست بزنم تلا میشه؟ بله تلا و بعد از او از خوشی زیاد نوکرشا به آقاش گرفت و بعد از ثانیه متوجه شد چیز فلیزی در آقاشش است. از نوکر کمه دور شد تاجب کرد. نوکر مذکور به یک مجسم تلایی تبدیل شده بود. اما شادی پادشا چنان بود که بی خیال مجسمه را در سالون رها کرد و شروع به لمس و دست زدن به در و دیوار قصر کرد. و بعد از چند دقه همه چیز در اطراف میداز پادشا تلایی شده بود و برق میزد. میداز پادشا به اتاق خواه خود رفت و به بستر خود دراز کشید. اما به زودی متوجه شد که تخت و بالش و لیاف و همه چیز او به تلا تبدیل شده. اما او ناغذیر بود که روی همه تخت تلایی ولی سخت و سرد خواب کنه. قصه دیگه خاتمه نیافد. بخاطر ازی که فردا صبح وقت پادشا خواست چای صبح شده بخورد، غذا و همه چیز تلا شدند و چای بابکیالش در دستای پادشا تلا شدند. به امی ترتیب وقتی که میداز پادشا میخواست اصناد و مدارک دولتی را امزا کند، سنده همه به ورقای تلا تبدیل شدند. پادشا متوجه شده بود که ای آرزو آرزوی خوب نبود و اندک پریشانال شده بود. او هم گشنه بود و هم بخو و هم کار نمیتونست انجام بده ولی در ایواز تلای فراوان داشت. قصر تلا، بالش تلا، فرش تلا و بلاخره همه چیز تلا. پریشانی پادشا وقتی به مسیبت بدل شد که دختر پادشا طبق عادت معمول وقت پدرشا دید بسرط به طرف از او دویده و بخبر از همه چیز خدا در آغوش پدر انداخت. اما دستای تلاساز پادشا بیترین سرمای زندگیشا به تلا مبدل کد. پادشا که توان دیدنی مسیبت بزرگ نداشت با گیریه بزنو افتاد و به درگاه خدا عوض رو زاری کده و از خدا خواست که ای قدرت ها از او بگیره. بعد از گیریه و زاری زیاد فرشته به او ظاهر شد و گفت تو که همیشه میخواستی تلای زیاد و زیاد داشته باشی آنه چرا پیش ایمان شدی؟ میداز پادشا بازاری و گیریه گفت ما حریص بودم و ما تمه داشتم. هرسی زیاد چشمای ما کر کده بود. آله میفهمم که تلا نیمت نیست که جایگوزین اشق با فرزند و فامیلم شود. اگر خدا با ما دختر ما بده و ای قدرت نامطلوب از ما بگیره ما همه تلای ما در راه مردم نیازمند مصرف خواد کده. و گیریش امتر ادامه داشت. فرشته برش گفت آله که تو پند گرفتی خدا تو را بخشید و دخترت و نوکرت را زنده ساخت. پاچا خدا را سفاس گفت و دیگر آرزوهای بی جای نکد و تلاهای خدا در راه مردم و آبادی کشورش مصرف کد. داستان بسیار جالب بود. از این داستان میتوانیم که مسایل زیاد را بی آموزیم. یاد میگیریم که نباید حریص باشیم. نباید در پای از این باشیم که همه چیز باید به ما تعلق داشته باشه. همین حریص است که نه تنها بر خود ما بلکه به خانواده ما هم صدمه میزنه. ما شما داستان شنیدیم که امی پاچا دوست داشت که تلاهای زیاد داشته باشه و خواست که ایک قدرت داشته باشه که دست خود را در هر چیز بزنه تلا شوه. که بلاخره سرمایه زندگیش یعنی دخترش کس را که واقعا بسیار دوست داشت و وارس زندگیش بود امو دخترشان به تلا تبدیل میشه که ای واقعا بعد از ما باید هیچ وقت حریص نباشیم. امیشه به چیزی که داریم قانی باشیم و قناعت کنیم. بله و در زندگی خود اجازه ندیم بر شیطان که ما را به طرف هرس حداید بکنه بلکه زندگی خود را به خداوند بزپاریم تا اون ما را به طرف نیکوی به طرف خوبی رهنموی بکنه. بله خداوند هم از هرس نفرت داره و دوست نداره که آدم حریص باشه. ما شما امتور در کلام خدا در امسال فصل پانزه هم آیت بی سفت هم قسمت اول آیت میخانیم که میگه کسی که دنبال سود نامش رو میرود به فامیل و خانوادهش لطمه میزند. که ما شما در زندگی از امو پادشام امی را عملن دیدیم که چی شد بنان چون خداوند دوست نداره ما هم باید که حریص نباشیم باید امیشه قانه باشیم به چیز که داریم و امیشه باید خداوند در نظر خود داشته باشیم. بله بخاطری که خداوند هرس و حازه خوش نداره ما باید که چیزهایی را در زندگی خود زیادتر در اولیت قرار بتیم که خداوند او رو میخواید. بله باقیم. اصیبنده ای خود را و دانی جبله خوهی من پوامی حد سه حد بیرون تو عینی خوش همونی من چونین گفتی که اداهی زیدان دادا نمونی من پوامی حد سه حد بیرون تو عینی خوش همونی من چونین گفتی که اداهی زیدان دادا نمونی من گهی فرس و دگی و غم زمان شادی و عزت بدرگاهت شتابانم که بازستان بزوی من در این دنیا تو را دارم یا گنامه رابونی من بوابخش هم حماده تو توازدلی او بروی من در این دنیا تو را دارم یا گنامه رابونی من بوابخش هم حماده تو توازدلی او بروی من تو را دارم چی خوشبختم همیشه شاد خوشبختم خوشان روزی که پای بستم به تو این مهربان من تو را دارم که را خواهم تو این مقصود و همراهم به نزده تو ایمارامم تو اینی کشابان من تو را دارم که را خواهم تو این مقصود و همراهم به نزده تو ایمارامم از چند برنامه به ایسو ما از فریبا جان خواستیم تا در مورد کتاب که و او زن نامیده شود گفت بزنند در مورد شخصیت های این کتاب برمو مالومات بتند فریبا جان در برنامه این نوبت در مورد کدام شخصیت از این کتاب برما گفت میزنین خوب شاید جان اولتر ازا من میخوایم به نوبی خود سلام های خود در خدمت تمام اشنانده های عزیز ما تقدیم کنم بسیار خوب در برنامه این نوبت ما در مورد حنا صحبت میکنیم بله که در کتاب لقا در انجیل لقا باب دو از آی 36 تا 38 آمده بسیار خوب در اینجا میخانیم که پدر و مادر عیسای مسیح یعنی پدر زمینی شیوسف و مریم عیسای مسیح را میبرن به اکل خداون که او را تقدیم خداون کنن و مطابق سابق مطابق شعریت که بود پسر های اول باری همیشه وقف خداون میشد و اینا بچه خود را گرفته عیسای مسیح را گرفته میرن به اکل و در اونجا شخص را به نام شامون که خداون برش وعده کده بود که تا نجاد انده این جهان را نبینه چشم از جهان نمی بنده و وقت که یا میره شامون عیسای مسیح را در بغل میگره و امونجا یک پیشگویی میکنه و میگه که بسیاری مردم از طریق از این تفل برکت میبینن و بسیاری مردم عیسای مسیح باعث سقوطشان میشه و ای که مریم خنجر در دلش فروه میره یعنی مرگ عیسای مسیح را پیشگویی میکنه در این وقت میبینیم که زن به نام هنام یه و ای زن بسیار پیر بود شاید ست ساله و شاید هم زیادتر بود به خاطر که در انجیل میخانیم که 84 سال بیوه بود 7 سال فقط امرای شوار خود زندگی کده بود بعد از او بیوه شده بود و در اون وقت میبینیم که چقدر برای یک زن بیوه سخت بود و دو رای برای از او وجود داشت یا میرفت خانه پدر خود همیشه همونجا میشیشت و یا ای که باید عروسی میکد اما اینا راز زندگی را فهمیده بود یعنی او به خدا پنا برد او آمد دایکل و خدمت خدا دعای خدا روزی خدا روزانه امرای دایکل شروع کد و زندگی خدا امرای خداوند قدم میزد او بیترین تصمیمه گرفته بود در اینجا میبینیم که در سابق در اتیق نبی هایی که آمده بود معمولا کلشان مرد بودند بغیر از چند نفره که در برنامه قبلی خاندیم که یکیشان مریم خوهر مصاب بود و دبوره بود که در بارش صحبت کردیم و اینجا میبینیم در عد جدید که هنارا نبیه میگن و ای زن خداوند برش افتخار عظیم داده بود او بسیار با خدا نزدیک بود و به ما خاطر میتونست که آواز خداوند بشنوه و دگه ای که هنار آمد ویسای مسیر روبرو یعنی از نزدیک دید مرد جان میشه که این یک دوست آیه را از کتاب ما قدست بخوانید چرا نی؟ بله، میسیر خوبی یک لحظه البته این آیات در کتاب لقا یا انجیل لقا بیتر از بگوییم فصل دوم آیت سی و شش تا سی و اشت نوشته شده که من برتان میخوانم بسیار خوب در خانه خدا زنه بود بسیار سال خورده به نام انا دختر فنائل از قبیل عشیر که همواره صدای خدا را میشنید او پس از هفت سال شوهرداری، هشتاد و چهار سال بیوه مانده بود انا هرگز خانه خدا را ترک نمیکرد بلکه شب و روز به دعا میپرداخت و اغلب نیز روزدار بود هنگامی که شمعون با یوسف و مریم سخن میگفت انا نیز وارد شده خدا را شکر نمود و به تمام کسانه که در ارشلیم چشم برای ظهور نجات دهنده بودند خبر داد که مسیح موت تولدی آفده بله، خدا را شکر در ای چند آیت چقدر مقبول است که میبینیم که انا باید بیوه بود ولی همیشه در خدمت خدا بود در وطن ما میبینیم که چقدر بیوه ها داریم چقدر بیوه ها داریم، چقدر کسای است که امسرای خدا از دست دادند چقدر کسای است که در بدبختی به سر میبرند ولی پیام خوش اینجاست که اگر با خدا رابطه داشته باشی تمام مشکلات میتواند به خوبی تیر شود بله، آسان میشه همه چیز آبتو میبینیم که ای با خدا پنا برد و زندگی خدا وقف خدا کد و شیرنی نزدیکی و امو ملاقات که با خدا داشت صدای خدا را واضح میشنید و بمون خاطر اون نبیه گفته میشد بخاطر که آواز خدا را میشنید و با مردم میگفت چیز را که خداوند برش میگفت و خدمت هنا او را از مردم دور نساخته بود بلکه حالا میتونست که خودش تسلیح آفته بود توسط خداوند، توسط کلام خداوند حالا میتونست که مردم را که مثل خودش در غم و رنج و بیوگی به سر میبردن میتونست تسلیح بتند و چقدر مقبول است که وقتی او خدا را میبینه چی میکنه؟ دو کار مهم انجام میده اولی که خدا را شکر میکنه خدا را شکر میکنه که خداوند نجاده انده روان کد ما تنها نیستیم ما کسی داریم که میتونیم به او اعتماد کنیم ما کسی داریم که او تسلیده اندهی ماست او ما را آرامش میده او سرور سلامتی است و دومی که او منتظر نشیشت او رفت و امی پیام با مردم گفت او گفت که خداوند نجاده انده تولد شده نجاده انده که مردم سالهای سال در انتظارش بودند و امتحان مردم ما همیشه منتظر یک امید استند منتظر یک نجات استند منتظر ازیستند که روز در وطن ما آرامی شود منتظر ازیستند که یک دولت بیاید یک کس بیاید که عدالت را برقرار کند دوست های عزیز شنانده های عزیز بجز ایسای مسی که سرور سلامتی است ایچ کس نمی تا نمی تاند که آرامش برما بده پس باید قلب خود را باست کنیم در جستجوحی حقیقت باشیم تا حقیقت ما را آزاد بسازه آمین خوب فیربا جان میشه که به طور خلص برما بگوین که ما از درس زندگی هنا چیچه های را میتونیم یاد بگیریم خوب شاید جان در این درس در این چند آیه کتا خداوند میخواه که ما را تشویق کنه که در وقت غم و سختی ما میتونیم به خدا پنا ببریم بخاطر که کسی که درد و رنج ما را درک میکنه خداوند است کسی که میتونه آرامش برما بده خداوند است کسی که میتونه ما را قوت بده خداوند است پس از خداوند که در کسی بهتر یافت نمیتونیم کنیم پس بهترین دوست ما در رنج و غم خداوند است که خداوند میتونه ما را کمک کنه بله در ما حالات چی در خوشی چی در غم خداوند امراهی ما است و اگر ما به اون پنا ببریم واقعا مطلب عمدیر شما متذکر شدین اگر ما شما واقعا به وطن خود نگاه بکنیم یا به کشوار همجوار کشوار خود نگاه بکنیم کسایی که بیوه میشن و زندگی خود از دست میتن اونا به وضع از که به خدا پنا ببرن امید خود کاملا امید خود کاملا از دست میتن و وقتی که شوارشان فات میکنه مثل از از از که زندگیشان ختم شد دیگه وله اگر ما و شما به زندگی هنوان نگاه بکنیم و او را برخود نمونه قرار بتیم در مشکلات ما باید نه به طرف مشکلات باید ببینیم بلکه به طرف خداوند نگاه بکنیم بر از که او خالق هست او میفهمه و خوشبختی ما همه چیز ما به خداوند ارتباط داره اموطوری که هنوان وقتی که بیوه شد او نرفت به خانه پدر خود یا متظر کدوم شوار دیگه نشش که من باید عروسی بکنم و او فقط رفت و شروع کرد به خدمت کدان خداوند و میبینیم که بیترین افتخار نصیب حنا شد و او دیدن ایسای مسیح بود بله خب فیربا جان بسیار زیاد تشکر که به برنامه ما آمدین و امیدوار اسم که باز هم بیاین و در مورد یک از شخصات های دیگه از این کتاب که امرایتون دارین برما و شنامده های گرامی ما معلومات بتین تشکر از شما چرا نه خب شنامده های عزیز شما برنامه از هر گل برگره میشنوین اگه شما متلبه یا شیر یا فکاهی ویا موضوع جالب دارین و میخواین که از طریق ای برنامه نشر شو لطفاً مطالبتانا از طریق پوست برما روان کنین آدرس پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او لاهور پاکستان بله و اگه با ایمیل دسترسی دارین مطالبتانا میتونین از طریق ایمیل برمو بفرستین توجه کنین با ایمیل آدرس ما روشن اد افگن ریدیو دات او آر جی بله همچنان شما میتونین از طریق تیلیفون همراه ما با تماس شوین و مطلبتانا از طریق تیلیفون برمو بگوین و ما او را در برنامه خود میگون جانیم توجه کنین با نمبر تیلیفون ما سفر سفر یک پینصد و چهل و یک پینصد و پینجا هفتاد و یک سی و یک بله وقته برمو زنگ میزنین بگوین که مطلب دارم برنامه از هر گل برگه بنان شما میتونین که از سی طریق همراه ما با تماس شوین هم از طریق پوست هم از طریق پوست و نامه هم از طریق ایمیل و هم از طریق تیلیفون بله خوب مروری جان حالا فکر میکنم که نوبت شیر است بله؟ بله شما درست نگین خوب شناندهای گرامی بیاین به پارچه شیر گوشت بدیم که عنوانش است بخشش رایگان گرانباران عالم را مسی گفت نباید از گرانباری برا شفت بشادی باید آزین کرد جان را غبار غصه از اندشه ها رفت بریدند گرنه هال عشق ست بار بدیگر بار می باید که بش گفت بباید دشمنان را دوست گرداند بباید دشمنان را دوست گرداند به ساته کینه را در زیر پاس هفت بگفتا زندگی جنگ است و پیکار به وقت جنگ که می بایدت خفت لباس آدمی عدل است و انصاف لباس آدمی عدل است و انصاف نرخت که نو یاک زربافت زتنهایی مراد حاصلت نیست نظام زندگی بین جافت با جافت عدالت حدیه فیض و سلیب است کسی هرگز عدالت را نیامخت چوبه قیمت بیا بی بخشش خش چوبه قیمت بیا بی بخشش خش بباید بخشیش بر دیگران مافت شکر میکنیم که ما را توسط ایسای مصیب بخشید و ای برماست که ما همچنان دیگرارا که برما بدی میکنه باید بخشیم شنونده های بیشبه های برنامه از هر گل برگی ای بود برنامه ای نوبت ما که تقریم تان شد تا برنامه آینده تمام شما دوستارا بخداوند ما ایسای مصیب سپاریم