معلم هلن. داستان کوتاه.

  ۳۰ دقیقه

  ۸ دِسامبر ۲۰۱۶

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شنوده های پاک نهاد خدا باری دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم می داریم. امیدواریم تمنیات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره پذیره شبین. آرزو می بریم سلام های مهرفدهای ما که نکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر قلب های باسفای شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین با خوشی و شادی تمام آمیخته باشه. بله با امی امیدواری دریچه برنامه این عبت از هر گل برگره با عالم از شادی می گوشاییم. تا باشه داشته های برنامه ما پیام از آرامش خاطر برای شما جویندگان راه راستی باشه. خب آقای شاهد بیاین پای معریفی این عبت برنامه از هر گل برگه بنشینیم تا پیرایه باشه بر لحظه های شادی بخش شنانده ما. بله برنامه این عبت با این مطالب آزین بخشیده ایم. معالمه هلن کلر داستان کتا سخن چند از مهمانه برنامه شیر و موسیقی هلن با دختر های دیگه فرق داشت. او نمیتونست گل های منزلشا یا پروان هایی که از این گل با اون گل میپریدن ببینه یا عرکت عبره را در آسمان آبی تماشا کنه. او نمیتونست آواز پرنده را یا صدای خنده بچه هایی را که بازی میکدن بشنوه. هلن کوچک کر و کر بود. بخاطری که صدای کسی را نمیشونید ارگز نمیتونست گب بزنه. دامن مادرشا میگرفت و در اطراف خانه و دنبال او میدوید. اما نمیتونست بگوید مادرجان ترا دوست دارم. روی زانوی پدرش میشیشت اما نمیتونست بگوید پدرجان لطفا بما قصه بگو. او در دنیا تاریک و خاموش خود تناب و بیکس بود. در سن 7 سالگی چاشت یک روز ده افته و استاده بود که گرمی را در چیره خود ایساس کد. اما نمیفامید که ای گرمی از افته است. او از بوی خوش درختهایی که بیرون از خانه بودن لذت میبود. اما نمیفامید که اونا درخت هستند. هلند در کنار درخت بیرون از خانه شیشته بود که ناگاهان شخص او را از پاشت در بخل گرفت. میفامید که او پدر یا مادرش نیست. اول بامشت و لگت کوشش کرد تا خدا از چنگ ای بیگانه خلاس کنه. اما پسان خواست بفاما که ای شخص کیست. او از جایش بلند شد و به صورت بیگانه دست کشید بعد از او لباس و بکسش دست کشید. ای شخص خانم جوان به نام آنی سلوان بود و آمده بود تا معلم خانگی ایلن شوه و با او در یک خانه زندگی کنه. آنی گودیگک را که برای ایلن توفا آورده بود در دستش داد و در کف دستش کلمه گاف، دال، یارا با انگشتایش نوشتکد. ایلن عرکت انگشتای آنی را رسکد اما نفامید که ای خانم چی میخوای با او بگوید. او نمیفامید که هر کدام از ای عرکات یک عرف میباشد و ای عرف ها املای کلمه گودیست. او آنی را از خود دور کد. معلم جدید دست از تلاش بر نداشت. او یک تکه کیک بدان ایلن داد و کلمه گاف یا کافه در کف دستش نوشتکد. اگرچی ایلن با انگشتای خودشام کلمه کیک نوشت اما بازام معنایشا نفامید. آنی تای روزها و افتها چیزای زیاده را در دست ایلن گذاشت و نامشام نوشتکد. او کوشش میکد تا املای کلمه های ماننده میف، پیاله، کلا و غیره چیزا را به ایلن یاد بده. ای کارا بر ایلن عجیب بود. او ازی که خانم بیگانه هر روز دستشا میگرفت، خسته شده بود. گاه از اون نراحت میشد و در تاریکی دور برش میدوید، او را لگت میزد و صورتشه چنگ میزد یا با صدای بلند فریاد میکشید. چراغا و بشقاوا را میشکستند، گاه آنی از خود سوال میکد که که او میتونه ایلن کوچکه از دنیا خاموش و تاریک بیرون بیاره؟ اما به خود وعده داده بود تا هرگز دست از تلاش بر نداره و نامید نشد. صوب یک روز آنی و ایلن کنار یک چای قدیمی رفتند، آنی دست ایلن گرفت و زیر لوله کذاشت و در دست دگیش کلمه او بارها و بارها با انگشتهای خود نوشت. ناگهان قلب کوچک ایلن پر از امید و شادی شد. او فاهمید که او امو چیزیست که روی دستش جاری بود. ایلن سرانجام متوجیه شد که مقصد آنی از ای همه تلاش و زامت چیست. آن او میدانست که هر چیزی یک نام داره و میتانست با انگشتهایش نام هر چیزی رو بنویسه. ایلن در حال که از شدت خوشحالی گریه میکد، امرو با آنی به طرف خانه دوید. دستش به هر چیز و هر کسی که در خانه بود مثل چوکی، میز، دروازه، مادرش و کدک میگذاشت و میخواست نامش رو فاهمید. او کلم های جالب بسیار رو یاد گرفت اما کلم معلم برش از همه جالب تر بود. ایلن دستش روی آنی گذاشت و آنی کلمه میم، این، لام، میمه یعنی معلمه به کف دست او نوشت. ایلن کلیر هرگز دست از یادگیری بر نداشت. با کمک انگشتهایش خاندن، نوشتن و حتی گبزدن رو یاد گرفت. او همراه با آنی به مکتب و سپس به پوهنتون رفت. ایلن و آنی دوستای همیشگی شدن. ایلن کلیر خانم مهم شد. او زندگیش وقف کمک به انسانهای کر و کر کرد. او بسیار تلاش میکرد، کتابهای بسیار نوشت و به جاهای دور سفر کرد. هر کجا که میرفت به مردم جرعت و امید میداد. پاتشاها از او استقبال میکدن و مردم جهان او را بسیار دوست داشتن. دوران تاریک و تنهای کودکی او جای خدا به یک زندگی شاد و روشن داده بود. ایلن گفت، مهمترین روز زندگیم روزی بود که معلمم پیشم آمد. داستان بسیار خوب و آموزنده بود. بله، واقعا. من شنیدن این داستان واقعا لذر بردم. بسیار مطالب مهمه در خانده هفته داشت. بله، آقای شاید در این داستان ما شما معلم ایلن رو میبینیم آنی که چقدر زن با عوصله و چقدر زن پر کار و پر تلاش بود که هیچ تا وقتی که ایلن یاد نگرفتون رو نماند. فقط با اون کار خود ادامه داد و کوشش کرد کلمات رو در دستش نوشت کرد تا بفهم مانای هر چیز که هر چیز نام داره، هر چیز رو ما میتوانیم که نام برش داریم و نام داشته باشه و او میتوانید تا بلاخره یاد گرفت که هر چیز نام داره و او فهمید که ای کلمات تمامش نام چیزهای از در اروپیه و در اطرافش هست. بله و این یک کلان درس و یا تجربه برای هر کدام ما شما است برای که هر کار رو که ما مسئولیت زور متقبل میشیم باید با این شکل با حوصله با پشت کار و بیدون از اینکه خسته شدیم مثل که امی معلم بیدون از اینکه خسته شده با کار خود ادامه داد و ما شما کوشش بکنیم کار که به ما سپرده میشه با پشت کار با حوصله زیاد و با کوشش زیاد باید انجام بدیم. بله و همه تر چی ما شما شکر مثل چشم داریم و گوش داریم و میبینیم ضرورت داریم که یاد بگیریم بلکه کسایی که کار هستند و کور هستند اونا هم میتوانند که از علم و دانش براماند شود و یاد بگیرند و کوشش کنند که چیز را یاد بگیرند کوشش کنند خودشان مثل که دخترک اول دوست نداشتیم ایلنه هیچ خوش نداشت که معلم ها که چیز را که برش یاد میداد. اما پسانا خودش یاد گرفت. وقتی که فهمید که چقدر چیز مهمه یاد گرفت. بله وقتی که فهمید که بسیار چیز خوب است یاد گرفتن و او یاد گرفت و بلاخره خودش نویسنده شد و خودش کمک کرد به کسایی که اونا هم کور بودند و کار بودند و او کمک میکرد و چقدر یک خانم معروف در دنیا شده بود. بله وقتی که شما مروجانی داستان را میخواندن من متوجه این مطلب شدم که هرگاهی که ما کلام خداونده نمیخوانیم و بر خداوند زندگی نمیکنیم مثل امی است که ما هم در تاریکی زندگی میکنیم و کور استیم و چیزی را نمیفهمیم و هرگاهی که متابق کلام خداوند زندگی کنیم و قلب خود زندگی خود را بر خداوند مایسای مصیب سپاریم وقتی که واقعا معفوم زندگی را میفهمیم. بله و زندگی ما پر از خوشی و برکات خداوند میشه. بله و از خدا بخواییم که بر ما گوش شنوا، چشم بینا بر ما عطا بکنه تا کلام خداوند را واقعا بفهمیم در کنیم و متابق کلام از او زندگی بکنیم. بله. دلهای شما پرشان نشوند و خدا همیشه تواند خود را باید. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شای شما خواهد پادری دنیا. دنیا مشکلات بسیار دارد اما دلابر باشه دیستا پیروش شدند. دیستا خوف من با هم دستی و زندگی جز با وسیله ای من که به پدر نرسد. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شای شما خواهد پادری دنیا. هر زبه خواهد پدر نیا برد خوشی شما خواهد شد. دوباره می آی از آسمان و زمین ما را می برد با خود تا اول خواهد باشه. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شای شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شای شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. دیستا سر و دیستا بیا با قلب های ما دیستا شما خواهد پادری دنیا. مجده ایسا لبم خندان کند. کو اگر باشد غمم ویران کند. دل اگر گردد همه دریای درد. درد دل با نسخه درمان کند. هرکی آید بردرش همچون گدا. آن گدا را در جهان سلطان کند. هممت آور به قدر دانه تا تو را خروارها احسان کند. هر دمت هرچند صدها مشکل است. مشکلت را بادم آسان کند. جان ببخشد گر تو را بار دگر. بعد از آنت لایق جانان کند. چون که بیند سینه چون آینه جلوگاه آیه صبحان کند. گم شود گر یوسف کنآن ما. یوسف ما آزم کنان کند. ره روه گر نام او را آورد تا بمنزل راه او میزان کند. تا الف بای بیاموزیز اشق به نیازت از خردمندان کند. دست خود را گردهی بردست او هستیت را هسته ارفان کند. این بود اجازه ایسای مسیح. آن چرا نیکوست بحرم آن کند. آن چرا نیکوست بحرم آن کند. واقعا اگر ما شما زندگی خودا و قلب خودا به خداهای ما ایسای مسیح بسپاریم. او چیزای نیکو را بر ما شما میخواهه. بله واقعا. از خداهای ما بخواهیم که همیشه دست ما را در زندگی بگیره. از بدیه ها از دشتی ها ما را بدور دسته باشه. و اما طور که ایسای مسیح است. کوشش کنیم که مثل از او هم زندگی بکنیم. بدون از اینکه ضرر ما برای کسی برسه. بله آمین. خداوند ما و شما را خردمندی بده حکمت بده تا بتانیم مثل ایسای مسیح زندگی کنیم. بله. خب شنانده های عزیز این بود برنامه این نوبت ما که تقدیم شما عزیز هاشد. تا تقدیم برنامه آینده که باز هم در خدمت شما خواهیم بود. تمام شما عزیز ها را به خداوند ما ایسای مسیح می سپاریم. شاد و موافق باشین.