۱ ساعت ۱۶ دقیقه
رونویسی توسط هوش مصنوعی
موسیقی خدای خالق و بخشنده ای حیات آیا او حرف می زند؟ آیا او به ما توجه دارد؟ آیا می توانیم او را بشناسیم؟ بله او حرف زد او به ما توجه دارد و با پیامی که برای همهی بشریت فرستاد می فرماید چیگونه او را بشناسیم؟ خدا 3500 سال قبل به مردم هدایت داد که کلام او را بینویسند در دوران 1500 سال دیگر او به کلام خود ادامه داد و چهر شخص مختلف پیام های او را ثبت کردند نوشته های اولی تورات، زبور و صحف انبیان می باشند که عهد عتیق نامیده می شوند بقیه کلام خدا را انجیل مقدس یا عهد جدید تشکیل می دهند این ها در تومار ها نگاشته شده و به نام نوشته ها شهرت یافتند امروز این نوشته ها در یک کتاب جماع آوری شده و به نام کتاب مقدس یاد می شوند اینست داستان خدا در ابتدا خدا آسمان ها و زمین را آفرید زمین به شکل خالی و با تاریکی و آب پوشیده بود و روح خدا روح آب ها حرکت کرد و خدا فرمود روشنی شود و روشنی شد خدا روشنی را دید و آن را پسندید بعد روشنی را از تاریکی جدا کرد و روشنی را روز و تاریکی را شب نامید این روز اول بود سپس خدا فرمود تو ده های بخار از هم جدا شوند تا آسمان در بالا و اقیانوز ها در پایین تشکیل گردند شب گذشت و صاب شد و این روز دوم بود بعد خدا فرمود آب های زیر آسمان در یک جا جمع شوند تا خشکی فدید آید و چونین شد خدا خشکی را زمین نامید و اجتماع آب ها را بحر نامید و خدا آن را دید که نیکوست سپس خدا گافت انواع گیاهان نباتات و درختان میودار در زمین برویند و هر کدام نوه خود را تولید کند چونین شد و خدا آن را دید که نیکوست شب گذشت و صاب شد و این روز صوبم بود بعد خدا گفت در آسمان اجسام نورانی باشند تا شب و روز را از هم جدا کنند تا الامتی باشند برای زمان ها او نور بزرگتر یعنی آفتاب را برای حکومت روز و نور کوچکتر یعنی محتاب را برای حکومت شب آفرید او همچونین ستارگان را ساخت و آنها را در آسمان قرار داد تا زمین را روشن سازند و خدا دید که نیکوست شب گذشت و صاب شد و این روز چهارم بود بعد خدا گفت آپ ها از موجودات زنده پر شوند و پرندگان بالای زمین پرواز کنند پس ماهی ها پرندگان و دیگر هیوانات که هر یک دو خود را تولید کنند آفرید خدا آنها را دید و پسندید او همه را برکت داد و به موجودات بحری فرمود که بارور شوند و آپ ها را پر کنند و این روز پنجم بود سپس خدا فرمود زمین از انوای جانوران پر شود پس هیوانات احلی و بحشی و خزندگان را به وجود آورد تا همه نو خود را تولید کنند و خدا از دیدن آنها خشنود شد بعد خدا گفت انسان را شبه خود بسازیم و خداوند انسان را از خاک زمین ساخت و در بینی او نفس حیات دمید و او یک موجود زنده گردید خدا انسان را شبه خود ساخت خدا انسان را مرد و زن خلق کرد اولین مرد را آدم نومید و بعد آدم نام زن خود را هوا گذاشت خدا گفت مرد باید از پدر و مادر خود جدا شود و به همسر خود بپیونده و از آن پس آن دو یکی شوند زن و مرد هرچند بره نمودند اما احساس شرم نمی کردند خدا به همه چیزهایی که ساخته بود نگاه کرد و همه از هر جهد آلی و زیبا بودند شب گذاشت و صاب شد و این روز ششم بود و خدا آن را دید که نیکه است به این ترتیب آفرینش آسمانها و زمین تکمیل شد در روز هفتم خدا کار آفرینش را تمام کرد خدا روز هفتم را برکت داد و آن را تقدیس کرد پس از آن خدا در سرزمین ادن باغ ساخت و انواع درختان دران رویانید تا برای خوردن میوه های قشنگ و خوشمزه بارا ورند در وسط باغ دو درخت قرار داد درخت حیات و درخت شناخت نیک و برد خدا آدم را در باغ ادن جا داد تا از آن نگهداری کند و به او فرمود تو میتوانی از میوه همه درختان باغ بخوری اما از درخت شناخت نیک و برد زنهار مخوری زیرا اگر از میوه آن درخت بخوری حتما نیمیری خدا همه احیاجات زندگی آدم و هوا را فراهم کرد تا از زندگی لذت ببرن و به این ترتیب محبت خود را به آنها آشکار نمود او همچنین به آنها اختیار کامل داد تا انتخاب های خود را بکنن او به این اجداد ما موقع داد که از خوش و استعداد خود آقلانه کار بگیرن خدا از آدم و هوا خواست با اطاعت از احکام او به او احترام گذارن و از میوه آن یک درخت نخورن از همه چیز دیگر میتوانستن برای خوشی و لذت خود استفاده نماین و دران باغ زیبا و فرد بخش با شادی و آرامش زندگی کنن آدم و هوا میباییز تنها به حکمت خدا اعتکار داشته و از او اطاعت کنند اما آزادی وقت در راه غلط به کار برد شود خوشی بار نمیاورد مدت ها قبل از آن که خدا انسان را خلق کند به فرشتگان خود آزادی عمل داد خدا همان طوری که از انسان انتظار داشت او را احترام کند از این فرشتگان نیز انتظار داشت که با او احترام گذارند اکثر فرشتگان از خدا پیروی کردن ولی بعضی از آنها آنچه را که بد بود انتخاب کردند آنها محبت خدا را رد کردند و به عیوز پیروی نوسیفر شدند نوسیفر فرشتهی زیبایی بود ولی غرور او باعث شد که مقام و عزتی را که در پیشگاه تخت خدا داشت از دست بدهند نوسیفر بخاطر سرکشیش از آسمان سقود کرد زیرا با خدا مقابله کرده و در دل خود می گفت مانند خدا خواهم شد نوسیفر که در کتاب مقدس به نام شیطان یاد می شود پرستش و ستایش را که فقط خدا شایسته آنست از مردم می خواهد شیطان با حیله و نیرنگ و حتی با تمثیل فرشتهی زیبایی نور ستایش مردم را به خود جلب می کند اما دروغ و حیله او باعث به وجود آمدن ادیان دروغ و درد رنج مردم می گردند بنابراین خدا او را نفرین کرد و فرمود تو در جهنم خواهی افتاد و در اصفل های هفره فرو خواهی شد باغ زیبا و سرسبز ادن مسکن آدم و هوا بود روز شیطان به شکل مار نزده هوا آمد این مار از همه حیوانات دیگر حوشیارتر بود مار به زن گفت آیا حقیقت دارد که خدا شما را از خوردن میوه تمام درختان باغ منکرده است؟ زن جواب داد ما می توانیم از میوه تمام درختان باغ بخوریم بجوز میوه درخت که در وسط باغ است و خدا فرموده که اگر از آن میوه بخوریم حتمان خواهیم مرد مار به زن گفت مطمئن باش نخواهید مرد بلکه خدا می داند بمجرد که از میوه آن درخت بخورید چشمانتان باز می شود و مانند خدا می شوید و می توانید نیک و بد را بشناسید کتاب مقدس می فرماید که شیطان پدر دروغ گویان است پس او سعی کرد تا زن را فریب بدهد و راجع به خدا دروغ کفد چون زن دید که میوه درخت برای خوردن لذیذ است تماشای آن خوشی می بخشد و او را دانا می سازد پس از میوه درخت چید و خورد و به شوهر خود داد و او هم خورد دفتن چشمانشان باز شد و روحشان مرد آنگاه متوجه شدند که برهنه استند پس با برک های درخت انجیر خود را پوشانیدند اسره هم آن روز صدای خدا را شنیدند که در باق قدم می زد آدم و زنش خود را در میان درختان پنحان کردند چون آنها به جای کلام خدا و علم خود اتقا کردند روحن مردند و رابطه و مشارکت آنها با خدا قطع شد خدا آدم را صدا کرد آدم کجا هستی؟ آدم جواب داد چون صدایت را در باق شنیدم ترسیدم زیرا برهنه بودم پس خود را پنحان کردم خدا پرسید
چه کسی به تو گفت که برهنه هستی؟ آیا از میوه آن درخت خوردی که از خوردن آن شما را منع کرده بودم؟ آدم جواب داد این زنه که تو به من دادی از آن میوه به من داد و من هم خوردم آنگاه خدا از زن پرسید این چه کاری بود که کردی؟ زن در جواب گفت مار من را فریب داد و من از آن میوه خوردم خدا به مار فرمود به خاطر این کاری که کردی از تمام حیوانات ملونتر خواهی بود تا زنده هستی بروی شکمت خواهی خذی و خاک خواهی خورد بین تو و زن و بین نسل تو و نسل زن دشمنی میاندازم از نسل زن کسی خواهد آمد که سر ترا خواهد کبید و این اولین اشاره بود در کلام خدا که روز خدا نجا دهنده ای را میفرستد و او شیطان را شکست میدهد بعد خدا به زن فرمود درد زایمان ترا زیاد میکنم با درد فرزندان خود را خواهی زایید و تو تابع شوهرت خواهی بود و به آدم فرمود چون تو به گفت زنت کردی و از آن میوه خوردی که ترا منع کرده بودم زمین نفرین شده و تو تمام عمرت با زحمت از مخصول آن خواهی خورد از زمین خار و خاشاق برایت خواهد روید و با عرق جبین نان خواهی خورد و اقبت به خاک بر خواهی گشت زیرات را از خاک ساختم و به خاک بر خواهی گشت برک های انجیر که آدم و هوا به هم دخته بودن برهنگی آنها را نپوشانید و از خداوند خدا لباس های از پوست هیوانها تیه کرد تا آدم و هوا به هنگی خود را بپوشانند و از خدا میباییست هیوانی را قربانی کند به این طریق خداوند خدا حتی پیش از آن که دنیا را خلق کند نقشه اش این بود که با مرگ یک فرد بیگناه گناه بشر کفاره شود و میدانیست که انسان از روی نادانی از خدا ناعتاعتی کرده در این وقت سعی خواهند کرد تا خدای زندگی خود باشند خدا این ناعتاعتی انسان را گناه نامید ولی چون خدا به همه مردم محبت دارد تصمیم گرفت تا نجا دهندهی را بفرستد تا با مرگ خود آمرزش گناهان را برای تمام بشر فراهم کرد سباز خدا آدم و هوا را از باغ ادن بیرون را و فرشتگانی را در شرق باغ قرار داد تا با شمشیر آتشینی که به هر طرف میچرخی از درخت حیات محافظت کرد از همون لحظه ای که آدم گناه کرد همه بشر محکوم به مرگ شدند اما در داستان خدا هنوز هم امیده هست هوا از آدم حامله شد و پسر به دنیا آورد هوا گفت مردی از یهوه حاصل کردن و از او را قائن نامید بعد پسر دیگر زاید و نام او را خابیل گذاشت او پشه چوبانی را اختیار کرد و قائن به دهقانی پرداخت پس از زمان با فرمان خدا قائن حدیعه از مزرعه خود به حضور خدا آورد اما حابیل به رعی به عنوان حدیعه به حضور خدا تقریم کرد خدا حدیعه حابیل را قبول کرد ولی قائن و حدیعهش را نپذیرفت قائن خشمگین شد خدا از او پرسید چرا این گناه برا شفته و خشمگین شدی؟ آنگاه خدا به قائن خاطر نشان کرد که تنها زبه یک هیوان برای قربانی لازم است همونتوره که برگ های درخت انجیر نتوانستند گناه آدم و هوا را بپوشانند میوان و نباتات هرگز نمیتوانند گناه را بپوشانند سرکشی از قربانی هیوان نماینگره سرکشی قائن بود چون متابقه هدایت خدا خدا را پرستش نکرد قربانی حابیل بیانگره ایمان او به کلام خدا بود ولی قربانی قائن نشان بی ایمانی خدا را پرستش نکرد ولی قربانی قائن نشان بی ایمانی خدا را پرستش نکرد در سراسر کتاب مقدس خدا میفرماید که بدون ریختن خون آمرزش گناه میسر نمیشود اما قائن هنوز هم از خواست خدا سرکشی کرد و برادر خود حابیل را ملامت میدانست پس وقت آنها در صحرا بودند قائن به حابیل حمل کرد و او را کشد آنگاه خدا از قائن پرسید برادرت کجاست؟ قائن جواب داد نمیدانم مگر من نگهبان برادرم هستم؟ خدا فرمود این چی کاری بود که کردی؟ خون برادرت از زمین نزد من فریحات میزند حالا تو لعنت شدی پس قائن از حضور خدا بیرون رفت و نافرمانی او در برابر خدا سبب شد که اولین قتل و جنایت بشری صورت بگیرند و نخستین خانواده از هم پاشان گردند با مرور زمان زمین از مردم پر شد ولی خدا دید که شرارت انسان زمین را فرا گرفته هست و افکار زهش در سر دارند و خدا بسیار غنگین شد پس خدا فرمود من انسانی را که آفریدم از روی زمین مهوه میکنم ولی نو مورد لطف خدا قرار گرفت زیرا نو شخص راست کار بود و با خدا راه میرفت و از خدا به نو فرمود پایان زندگی بشر فرا رسیده هست زیرا فساد و شرارت بشر زمین را پر کرده هست لحاظا آنها را با زمین از بین میبرم حالا تو برای خود از چوب یک کشتی بساس دران اتاقهای درست کن و داخل و بیرون آن را با قیر بپوشان طول آن 150 متر، عرض آن 50 متر و ارتفاع آن 15 متر باشد دران فقط یک دروازه بساس خودت با خانواده داخل کشتی شبیه بود از تمام حیوانات یک جفت نر و ماده با خود با کشتی ببر تا با تو زنده بمانند اما از حیواناتی که آن را پاک شمردم، هفت جوره ببر هنگام ساختن کشتی، نوح به مردم میگفت که هرکی از خدا اطاعت نمیکند، نابود خواهد شد ولی متاسفانه مردم او را مسخراک کردند و به حشدار خدا خندیدند اما نوح و اهل خانوادهش که به خدا احترام داشتند در زمان معین به داخل کشتی رفتند و خداوند خدا دروازه کشتی را از پشت سرشان بخست مدت چهل شبان روز باران باری، از زیر زمین آب فوران کرد و روی زمین را فرا گرفت آب رفتر رفتر آنقدر بالا آمد که کشتی روی آن شناور گردید بلاخره آب تمام روی زمین را و همچونین تپه ها و کوه ها را پوشانید همه جانداران از بین گفتند حیوانات و تمام انسانهای روی زمین در توفان غرق و حلاق شدند آب 150 روز زمین را پوشانید اما خدا نوع و خانوادهش را و همه این چیزهایی را که با اون در کشتی بودند حفظ کرد سپس خدا باد را بر سطح آب بزانید و سطح آب کم کم فرانش هست با مرور زمان آب روی زمین کاهش شفت و کشتی بر کوه آرارات قرار گرفت و خدا به نوع فرمود از کشتی خارج شد تو و خانواده و همه هی حیوانات و همه گی بیرون رفتند آنگا نوع قربانگاهی ساخت و برای خداوند قربانی تقدیم کرد بعد از آن خدا نوع و پسرانش را برکت داده فرمود بارور و زیاد شوید و روی زمین را پر سازید بر علاوه نباتاتی که برای خوردن به شما دادم حیوانات را هم به شما میرهم تا بخورید اما هر انسانی که انسان دیگر را به قتل برساند باید کشت شود زیرا خدا انسان را به سیرت خود ساخته است سفز خدا فرمود من با شما و با نسل های آینده شما پیمان میبندم که هرگز همه موجودات زنده را در سر توفان حلاق نکنم به نشانه این پیمان رنگین کمان خود را در عبرها میگذارم هرگاه که عبرهای بارانی را بالای زمین پهند کنم رنگین کمان دیده میشود اینگاه پیمان خود را به یاد میابرم چندین نسل بعد از نو همه ای مردم به یک زبان سخن میگفتند چون به جمعیت دنیا روز بروز افتوده میشد مردم در دشت در شرق میانه ساکن شدند آنها به یک دیگر گفتند بیایید شهر بزرگ آباد کنیم برج بلند دران بسازیم و برای خود نام پیدا کنیم تا ما را از پراغندگی باز دارند همچنان بنای آن برج برای پرستش آفتاب، محتاب و ستارگان بود این تصمیم نشان داد که آنها از فرمان خدا سرکشی کردند وقت او فرمود سراسر روی زمین را پار سازه آنها خواستند بجای خدا خلقت او را بپرستند خدا فرمود مردم با هم متحد شدند و با یک زبان سخن میگویند و قادر به هر عمل شریرانه خواهند بود پس زبان آنها را تغیید بدهین تا سخن یک دیگر را نفهمند
پس خدا با دادن زبانهای مختلف آنها را از ساختن آن شهر باز داشت. به این سبب آن شهر را بابل یعنی اختلاف نامیدند. زیرا خدا آنها را زبانهای مختلف داد تا در روی زمین پراگنده شوند. ست ها سال بعد از توفان خدا به مرد بنام عبرام ظاهر شد. او در شرق میانه در شهر بنام اور میزیست. خدا به او فرمود وطن و خشابندانت را ترکن و به سرزمینی که به تو نشان خواهم داد سفر کن. در آنجا تو را پدر قوم بزرگ میسازم. من به تو برکت میدهم و نام تو را بزرگ میسازم. هر که تو را برکت دهد به او برکت خواهم داد و هر که تو را نفرین کند نفرین خواهم کرد. به وسیله تو تمام اقوام روی زمین برکت خواهم دید. و سبران به هدایت خدا برافت داد و وارد سرزمین کنآن شد. خدا بار دیگر به ابرام ظاهر شد و فرمود من این سرزمین را بر اولادت میبخشم. به سوی آسمان و ستارگان نگاه کن. نسل تو را مانند ستارگان آسمان بشمار میسازم. وقتی خدا این وعده را به ابرام داد ابرام و زنش سارای هیچ فرزنده نداشتند. اما ابرام به خدا ایمان داشت و به خاطر ایمانش مقبول خدا واقعی شد. آنگاه ابرام به خدا گفت ای خداوند یهوه! به چی نشانه مطمئن شوم که تو این سرزمین را به میراز به من میدهی؟ خدا جواب داد. نسل تو در یک کشور بیگانه زندگی خواهم کرد. و مدت چهارست سال با آنها بدرفتاری خواهد شد. قوم آنها را برده خود میسازن. ولی من آن قوم را مجازات خواهم کرد. سپس اولاده تو با سروت زیاد از آن کشور بیرون شده و نسل چهارم تو به این سرزمین باز خواهم گشت. سارای هم سر ابرام سال خورده شد و هنوز هم بی اولاد بود. پس سارای به ابرام گفت از تو خواهش میکنم که با هاجر کنیز مصری هم هم بستر شوی تا او فرزندانه به دنیا آورد و من آنها را به فرزندی بگیرم. ابرام از سارای اطاعت کرد با وجود که ابرام به خدا محبت زیادی داشت اما در دل خود شک کرد که خدا از سارای به او فرزندی اطاعت کند. پس هاجر برای ابرام پسره به دنیا آورد و او را اسمایل نامید. سیزده سال بعد وقتی که ابرام نبود نه ساله بود خدا بار دیگر به او ظاهر شد و فرمود من خدای قادر مطلق هستم پیش روی من بخرام من به تو نام نوه میدهم پس از این نام تو ابراهیم یعنی پدر ملت ها خواهد بود و سارای نیست سارا یعنی شاداخت خونده شود. من سارا را برکت خواهم داد از او به تو فرزنده خواهم داد و سارا مادر ملت ها خواهد بود. ابراهیم پیش خدا زاری کرد و گفت کاش اسمایل را منظور داری. خدا جواب داد در مورد اسمایل دایت را شنیدم من او رانیز برکت دادم نسل او زیاد خواهد شد و من از او قوم بزرگ خواهم صاخم. خدا وعده خود را راجع به اسمایل عملی کرد و از او قوم عرب را به وجود آورد. خدا همچنان گفت ولی با پسر سارا و نسل های آینده او پیمان عبدی خواهم بست. پس قرار وعده خدا سارا پسر برای ابراهیم به دنیا آورد و او را اسحاق نامید. وقتی اسحاق بزرگ شد خدا خواست که ایمان ابراهیم را آزمایش کند. پس او را ندا داد. ابراهیم ابراهیم جواب داد. لبه ایگ خدا فرمود یگانه پسر ات اسحاق را که بسیار دوست میداری با خود گرفته بسر زمین موریا برو و برسر کوهی که به تو نشان خواهم داد چون هدیهی سختنی قربانی کن. پس ابراهیم صبح وقت پرخواست و پسر خود اسحاق را گرفته به جایی که خدا فرمود بود حرکت کرد. بعد از سه روز آنجا را از دور دید. آنجا حیزم را که برای قربانی سختنی آورده بود بر پشت اسحاق گذاشت و خودش آتش و کار را برداشت و هر دو برکور بالا رفتند. اسحاق از ابراهیم پرسید. ای پدر ما آتش و حیزم داریم ولی برای قربانی کجاست؟ ابراهیم گفت. پسرم خدا خودش برا را برای قربانی محیا خواهد کرد. پس هر دو برای خود ادامه دادند تا به جایی که خدا فرمود بود رسیدند. درانجا ابراهیم آتش را روشن کرد و روی آن حیزم قرار داد. بعد اسحاق را بسته او را بالای حیزم گذاشت. ابراهیم کار را برداشت و میخواست به سر خود را زبه نماید. در عمان لازر فرشته خداوند ابراهیم را صدا کرده گفت. ابراهیم، ابراهیم و جواب داد. لبه ای! خداوند فرمود به پسرت آسیب نرسن. حالا میدانم که تو از خدا میترسی زیرا یکانه فرزندت را از من ریخ نکردی. ابراهیم سرش را بلند کرده نگاه کرد و قوچه را دید که شاخهایش در بوته گیر مونده است. پس رفت و قوچ را گرفته آن را بجای پسر خود چون هدیهی سختنی قربانی کرد. ابراهیم میدانست خدا وعده خود را که در مورد اسحاق داده بود عملی میکند و حتی اگر بیمیرد او را دوباره زنده خواهد ساخت. خدا به ابراهیم فرمود ترا به خاطر ایمانت برکت میدهم. نسل ترا بانند ستارگان آسمان به شمار میسازم و نسل تو موجب برکت تمام اقوام جهان خواهد شد. آنگا ابراهیم خوشحال شد و دانست قراره که خدا در باغ ادن وعده فرموده بود نجا دهنده ای که میاید از نسل او خواهد بود. آزمایش خدا از ابراهیم همچنین نشان میدهد که روز خدای پدر یکانه فرزند خود را به عنوان قربانی برای تمام مردم جهان تقدیم خواهد کرد. اسحاق پسر ابراهیم ازدواج کرد و صاحب کودکان دوگانه شد و آنها را یعقوب و ایسو نام نهاد. بعدها خدا یعقوب را اسرائیل نامید و او را برگذید تا به وسیله او نقشه خدا در مورد نجاد عملی درد. یعقوب دارای دوازده پسر بود. یکی از آنها یوسف نام داشت و برادرانش او را مثل برده فروختند. اما با حمایت خدا سر انجام فرمان روای بزرگ مصر شد. چون یوسف یک شخص با خدا بود برادران خود را بخشید و از تمام خیشان خود دعوت کرد که به مصر بیایند و از قهطی سخته که در وطنشان رخ داده بود نجات یعقوب. پس هفتاد نفر از اولاده ابراهیم و اسحاق و یعقوب که بنی اسرائیل نامیده می شدند به مصر کوچ کردند. همانطوره که خدا فرموده بود بعدها درانجا برده شدند. پس از مدت تعداد اولاده ابراهیم و اسحاق با سرزمین مصر را پر کردند. فرعون دیگره که یوسف را نمی شناخت از قوم اسرائیل به وحشت افتاد. او به مردم مصر حشدار داده گفت از بنی اسرائیل برهزر باشی زیرا تعداد این اسرائیلیان بیشتر از ما می باشد. ما باید چاره بسنجیم. زیرا اگر جنگ واقعی شود شاید اینها با دشمنان ما هم دست شوند و علی ما بجنگن. پس مصریان بنی اسرائیل را برده خود ساختند. کارفرمایان ظالم زندگی فرزندان اسرائیل را با کارهای شاقه و نامکن تلخ ساختند. ولی هر قدر با اونها بدرفتاری می شد تعدادشان افضایش می آفد. سپس فرعون قوم خود را عمر کرده گفت هر پسر اسرائیلی که زاییده شود به دریا اندازید و اگر دختر باشد زنده نگاه دارید. یک مادر اسرائیلی پسر نوزاد خود را به مدت سی ماه پنهان کرد اما دیگر نمی توانست. پس سبده را با قیر پوشانیده کودک خود را دران گذاشت. سپس سبد را در نیزارهای دریار خواه کرد. وقتی دختر فرعون به کنار رودخانه آمد نگاهش در میان نیزار و سبد افتاد و در بین آن کودک گریان را دید. دلش سوخت و گفت این کودک متعلق به اسرائیلیان است. دختر فرعون کودک را به خانه برد و معنند فرزند خود او را پرورش داد و او را موسا یعنی از آب گرفته شده نامید. موسا باید وارث سلطنت مصر و تمام خزانه های آن می گردید. وقتی موسا بزرگ شاد نزد خیشان خود که برده بودن رفت در حاله که کارهای سخت و شاقه آنها را مشاهده می کرد. یک نفر مصری را دید که یک برده اسرائیلی را می زند وقتی موسا دید که کسی متوجه اونیست آن مصری را کشد و جسدش را زیر ریخ ها پنهان کرد. اما فرعون از کشتشدن مرد مصری خبر شد و امر کرد که موسا را بیگرند و بکشند. پس موسا به سرزمین مدیان فرار کرد. چل سال گذشت و بنی اسرائیل هنوز هم از بردگی می نالیدند و ناله آنها به گوش خدا رسید. خدا پیمانی را که با ابراهیم و اصحاق و یعقوب بسته بود محترم ش مرد. موسا حالا چپانی می کرد. روزه در حاله که در بیابان گله را می چرانید ناگهان فرشته خداوند در میان بطه بر او ظاهر شد. موسا با تحجب دید که بطه شعلوور است اما نمی سوزد. موسا با خود گفت باید بروم و آن منظری عجیب را از نزدیک ببینم و علتش را بدانم که چرا بطه نمی سوزد. وقتی موسا به بطه نزدیک شد.
خدا از میانه با تب اون داداد. موسا! موسا! موسا جواب داد. لبه ای! خدا فرمود. نزدیک تر نیا. کفشهایت را از پا بکش. زیرا زمین ای که بران استاده ای مقدس هست. من خدای پدرانت ابراهیم، اصحاق و یقوب هستم. موسا روی خود را پوشانی زیرا مل ترسید که به خدا نگاه کند. خداوند خدا به موسا فرمود. من رنج و مسیبت قوم خود را در مصر دیدم. من خداوند آنها را شنیدم و از غمهایشان آگاهم. حالا آمدم تا آنها را از دست مصریان نجات داده و سر زمینی که دران شیر و اصل جاریست ببرم. پس ترا نزد فرعون میفرستم تا قوم من یعنی بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوریم. موسا گفت. من کیستم که نزد فرعون بروم و بنی اسرائیل را از مصر بیرون آورم؟ وقتی به بنی اسرائیل بگویم که خدای اجدادتان مرا فرستاده است و اگر از من بپرسند که نام او چیست من به آنها چی بگویم؟ خدا فرمود. هستم آن که هستم. به آنها بگو. یهووه هستم مرا فرستاده است. موسا عرض کرد. من سخنران فسی و خوب نیستم و بر علاوه لکنت زبان هم دارم. خدا فرمود. چه کسی به انسان زبان را داده است؟ آیا نمن که یهووه هستم؟ حالا برو و چون برادرت حارون سخنران خوبی است. سخنگوی تو خواهد بود و من به هر دوی تان تعلیم خواهم داد که چه باید بگویم. وقتی به مصر برمی گردی در برابر فرعون موجزات نشان خواهی داد. اما من دل فرعون را سخت می سازم تا او مانع رفتن مردم شود. تو باید به فرعون بگویی که یهووه می فرماید اسرائیل پسر نخستزاده ای من است. پسرم را آزاد کن تا مرا عبادت نماید و اگر از رها کدنش سرکشی کنی بدان که پسر ترا می کشن حتی پسر اول بوری ترا. پس موسا و حارون نزد فرعون رفتن و پیام خدا را به او گفتن که یهووه خدای اسرائیل می فرماید قوم مرا آزاد کن. فرعون گفت یهووه کیست که من از او اطاعت کنم و اسرائیل را آزاد کنم؟ من نه یهووه را می شناسم و نه اسرائیل را آزاد می کنم. پس موسا برگشت و به خدا و انخدا گفت چرا من را فرستادی؟ من نزد فرعون رفتم و به نام تو با او سخن گفتم اما تو قومت را نجات ندادی؟ خدا جواب داد من همان یهووه هستم که به ابراهیم و اسحاق و یقوب به نام خدای قادر مطلق ظاهر شدم. سپس خدا به موسا توضیح کرد که به زودی خود را به عنوان یهووه خدای نجات دهنده در مصر معرفی خواهد نمید و همچنین مردم مصر را متقاعد خواهد کرد ما باید یهووه یگانه خدای حقیقی را بپرستند و نه مخلوقات اورا بعد خدا به موسا و حارون فرمود نزد فرعون بروید و حارون اسحای خود را به سوی آبهای مصر دراز کرد آنان طبق امر خداوند عمل کردند و حارون به اسحای خود زربه به رود نیل زد و آب آن تبدیل به خون شد تمام ماهی ها مردند آب گندید و در سراسر مصر مردم نمی توانستند آب بنوشند خدا باره دیگر به موسا فرمود نزد فرعون برو و به او بگو که یهووه می فرماید قوم مرا آزاد کن که بروند و مرا عبادت کنند اگر سرکشی کنی تشورت را از بقه ها پر خواهم کرد اما فرعون باز هم قبول نکرد بقه ها سر زمین مصر را پر کردند آنگا فرعون موسا و حارون را فرا خانده گفت بروید و از خداوند یهووه درخواست نماید که این بقه ها را از کشور ما دور کند و من وعده می دهم که قوم اسرائیل را آزاد کنم تا بروند و خدای خود را عبادت کند اما وقت فرعون دید که از بلای بقه هایی آفته همون طوری که خدا فرموده بود باز هم دلش سخت شد فاز خدا بلاهای دیگری بر سر زمین مصر نازل کرد و فرعون هر بار درخواست می کرد که بلاها دور شود درخواسته او قبول می شد ولی باز هم به وعده خود وفا نمی کرد فاز خدا خاک سراسر مصر را به پشه ها تردیل کرد و پشه ها بر مردم و هیوانات حمله کردند آنگا جادوگران مصر به فرعون گفتند این کار یهووه است بعد خدا خیلهای مگست را بلای فرعون و درباریان او فرستاد او بلای وحشتناکه را نازل کرد تا تمام رمه و گله های مصر از بین بروند ولی به قوم اسرائیل و رمه و گله آنها آسیب نرسید موسا در برابر فرعون استاده و خاکستر را در هوا پاشید آنگا در بدن تمام مردم مصر و هیوانات دمله های دردناق به وجود آمد سپس خدا به مردم مصر حشدار داد که جاله محیب از آسمان برمصر خواهد فرستاد همه کسانی که به کلام خدا ایمان داشتند خادمان و مواشی خود را در خانه های خود پنهان کردند ولی آنهای که به کلام خدا گوش ندادند خادمان و مواشی خود را در سحرا رها کردند آنگا جاله یک جا با آتش از آسمان باری و خرابی عظیمی به وجود آرد تنها در منطقه جوشن که بنی اسرائیل دران زندگی میکردند جاله نباری بعد خداوند بلای ملخ را فرستاد که همه جارا گرفت قسم که سرزمین مصر تاریک شد و ملخها تمام نباتاتی را که در جاله طلب نشده بودند خوردند و هیچ گیاه سبز بجا نماند پس از آن خداوند تاریکی را بر سرزمین مصر آورد تاریکی مدت سه روز سراسر مصر را فرا گرفت و چنان غلیز بود که مردم نمی توانستند یک دیگر خود را ببینند و از خانه های خود خارج شوند ولی خانه های بنی اسرائیل روشن بودند فراون انوز هم اجازه نمی داد که بنی اسرائیل بروند و حتی موسا را تحدید کرده گفت از نزد من دور شو اگر بار دیگر با من روبرو شوی کشته خواهی شد موسا جواب داد راست گفتی روی ترا دیگر نخواهم دی سپس خداوند خدا و موسا فرمود یک بلای دیگر بر سر فراون و سرزمین مصر می آورم آن وقت فراون قوم مرا رها خواهد کرد این بلا مرگ را بر تمام نخواست زادگان مصر خواهد آورد از پسر اول باری فراون تا پسر اول باری غلامه که در سیاح چال زندانی بود در سراسر مصر چنان شیوان و فریاد برپا خواهد شد که نظیر آن هرگز شنیده نشده است به تمام مردم اسرائیل بگو که هر خانواده یک بره بگیرند بره باید نر یک ساله و بی عیب باشد هر خانواده بره خود را در چارده هام این ماه قربانی کنند یک جارو بوته را گرفته در خون آن غته کرده خون را بلای جارو بوته را گرفته خون را بلای چوکات دروازه و چوکات دو طرف آن بپاشند هیچ کس نباید تا صاب از خانه خارج شود در همان شب گوشت بره را بریان کنند اما هیچیک از استخان آن را نشکنند گوشت بره باید با نان فطیر خورده شود زیرا این اید فسه یعنی اید عبور است زیرا امشب از سرزمین مصر عبور میکنم و تمام پسران اول بوری مردم مصر و اول بوری های حیوانات آن را خواهم کشد من همه خدایان آنها را مجازات خواهم کرد تا بدانند که من یهووه خدا هستم خونی که شما بر سر دروازه هایتان میپاشید نشانه خواهد بود زیرا وقت من خون را ببینم به حلاک کننده اجازه نمیدهم که به خانه ایتان وارد شود و به شما آسیبه نخواهد رسید هر سال مراسم شام نان فطیر را بیاد بود این روز و به نام اید فسا بجا آورید پس بنی اسرائیل قراره که خدا به موسا و حارون عمر فرموده بود عمل کردند همان بود که خداوند خدا در نیمه شب تمام پسران اول بوری را در سرزمین مصر کاشد از پسر اول بوری فرعون که وارث عبود گرفته تا پسر اول بوری غلامه که در سیاح چال زندانی بود و حتی همه اول بوری های حیواناتشان رانیز کاشد در همان شب فرعون و درباریان و تمام مردم مصر برخواستند و شیوان و فریاد بلنده در سراسر مصر برپاشد زیرا خانه ای نبود که دران کسی نمارده باشد اما کسانی که چوکات درهایشان با خون بررا رنگین شده بود در امان ماندند در همان شب فرعون موسا و حارون را فرا خانده گفت برخیزید! شما و همه قوم اسرائیل از من دور شوید بروید و همان طوری که میخوایید یهووی را عبادت کنید مصریان نیز اصرار کردند که بنی اسرائیل هرچی زودتر از کشورشان خارج شوند و فریاد میزدند اگر شما از اینجا بیرون نروید همه ما حلا قاهم شد مردم مصر حتی زیورات و تلاحای خود را بانها دادند بنی اسرائیل که تعدادشان بسیار زیاد بود همراه با رمه و گله ای فراغان از مصر خارج شدند قرار که خدا به ابراهیم وعده فرموده بود اولاده ای ابراهیم تا چهار سال
بار نسل در بردگی بسر بردند و سپس با سروت سرشار از بردگی آزاد شدند. این قوم عظیم که خدا آنها را نخست زاده خود خاند کشور مصر را ترک نموده در صحرا ساکن شدند. خداوند خدا به موسى فرمود فرعان گمان خواهد کد که بني اسرایل در بیابان در دام خواهند افتاد. او دل خود را سخت خواهد ساخت و به تحقیب تان خواهد آمد. اما من قدرت و عظمت خود را به او نشان خواهم داد تا بداند که من یخوه خدا هستم. آنگاه مانتوره که خدا فرموده بود فرعان و خادمانش برخواسته گفتند چرا گذاشتیم بردگان ما بروند؟ پس فرعان با شش ست اراده مخصوص خواد و نیز تمام اراده های مصر و سواران و لشکر خواد به تحقیب بنی اسرایل رفت و به آنها رسید. وقتی بنی اسرایل از دور مصریان را دیدند و وحشت افتادند و از خدا کمک خواستند، آنگاه موسى به مردم گفت نترسید، آرام بیستید و بیبینید که خداوند خدا امروز چی گونه شما را نجات میدهد. زیرا این مصریان را که حالا می بینید بار دیگر نخواهید دید، خدا برای شما خواهد جنگید. آنگاه خدا به موسى فرمود، عصایت را به سوئی دریا دراز کن تا آب آن دشک شود و بنی اسرایل از راه خشکی که در وسط دریا پیدا می شود عبور کند. پس موسى عصای خود را به طرف دریا دراز کرد و خداوند با باد شدید شرقی آب دریا را دو شفت کرد. آب در دو طرف، بیوار ساخت و قوم اسرائیل از راهی که پیدا شده بود گذشتند. آنگاه فرعوند با عصفها، عرادها و سواران خود به تعقیب بنی اسرائیل پرداختند و وارد دریا شدند. اما سفاه مصریان به امر خدا دست پاشه گردید. عرابه ها از عرادهایشان جدا شدند و از پا نتوانستند آنها را بکشند. مصریان به وحشت افتادند و گفتند زود شوید فرار کنیم زیرا خدا برای آنها می جنگرد. در این وقت خدا به موسى فرمود دستت را به سوی دریا دراز کن و وقتی موسى دست خود را دراز کرد آب دریا برگشت و مصریان کوشیدن که فرار کنند. اما خدا آنها را در عماق دریا غر کرد. در حال که قوم اسرائیل از میان دریا از راهی که خدا به ایشان آمود کرده بود گذشتند. وقتی بنی اسرائیل این موجزه عظیم خدا را دیدند، ترسیدند و به خداوند یهوه و به بنده او موسى ایمان آوردند. وقتی نگذشت که بنی اسرائیل به شکایت شروع کردند و به موسى گفتند، تو ما را در این بیابان آوردی که حلاک شوید. ما در این جان نه آب داریم و نه نان. خدا فرمود، حالا از آسمان برای تا نان میفرستم. شما باید هر ساب بیرون بروید و آن را جمع کنید. چونین شاد و آن را منع نامیدن. خدا با وجود شک و بیمانیشان به آنها آب تحیه کرد. بعد قوم اسرائیل در اطراف کوه در صحرای سینا جمع شدند. ناگهان بر سر کوه رد و برخ شد و از میان عبری غلیزه صدای شیپور برخاظد و به قدر بلند بود که همه مردم لرزیرند. آنگاه خدا از میان آتش بر سر کوه نزول فرموده و از حیبت او کوه تکان خورد. خدا موسى را با بالای کوه فراخاند و چونین گفت، من یهوه خدای شما هستم همان خدایی که شما را از کشور مصر بیرون آوردم و از اصارت و بردگی مصر آزاد کردم. خدا در حاله که سخن میگفت این ده فرمان را برلوه سنگی نوشت، غیر از من خدایان دیگر نداشته باش، هیچ بوته برای خود مساز و آنها را عبادت منما، نام یهوه خدایت را با بخرمتی به زبان میاور، روز سبت را یاد کن و آن را مقدس به شما، پدر و مادر خود را احترام کن، قتل مکن، زنا مکن، دزدی مکن، به همسایه تهمت مزن، به خانه و ناموس و مال همسایه چشم تهمه نداشته باش. خدا اصول کامل قدوسیت خود را ذریع این احکام توضیح کرد و همچنین به موسا فرمود که با سرکشان این قوانین چگونه رفتار کند. خدا فرمود قربانگاه برای من بساز و روی آن قربانی کنید. خون قربانی کفاره گناهان شما خواهد بود و من شما را خواهم بخشید. بعد از چهل سال زندگی در بیابان، بنی اسرائیل که به نام یهودیان نیزیات می شوند، سرانجام به سرزمین معود وارد شدند. گرچه باشندگان کنان از معجزات عظیم خدا برای یهودیان آگاه بودند، با آن هم یهوورا به حیث خدا نشناختند و در مقابله بنی اسرائیل جنگیدند. اما خدا در آن سرزمینه که به ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده فرموده بود، از یهودیان حمایت کرد. خدا برای آنها کاهنان را تعین کرد تا بر قربانی های حیوانات نظارت نموده و مردم را در عبادت رهبری کند. سالانه یک بار کاهن بزارگ در عقیب پرده مقدس که مردم را از حضور مقدس خدا جدا میکرد میرفت و شفاعت میکرد. سالها بعد قوم اسرائیل داود پاتشا را که خدا او را شخص دلخواه من نامید و پاتشاهی برگذیدند. خدا به وسیله سایر انبیاء با یهودیان سخن میگفت. وقتی مردم اسرائیل مرتکب گناه میشدند، خدا به وسیله انبیاء به آنها هشدار میداد که اگر به گناه خود ادامه بدهند، به قوم بیگانه ای اجازه میدهد که سرزمینشان را تسخیر کنند. با وجود این هشدارها قوم اسرائیل سرکشی نمودد، همیشه از امر خدا اطاعت نمیکردند و احکام او را محترم نمشموردند. بلاخره پس از هشد سال قوم اسرائیل به کشورهای آشور و بابول به اصارت برده شدند. اما خدا هنگامه که قوم اسرائیل در اصارت به سر میبردند، به وسیله انبیاء همچنان پیام میفرستد. در بعضی از پیام ها از مردم دعوت میکرد که توبه کنند و برخی از این پیام ها پیشگوی هایی بودند در باره آمدن نجادهنده برای رحایی بشر از گناه. میکاه نبی نام دقیق شهر را که قرار بود نجادهنده دران متولد شود، پیشگوی کرد و کلام عبدی خدا را بیان نمود که فرمود از بیت اللهم کسی برای من بیرون خواهد آمد که بر قوم من حکمرانی خواهد نمود. خدا حتی مکشوف ساخت که این نجادهنده از نسل دعوت خواهد بود. خدا به وسیله ملاکی نبی از رسول بخصوص سخن گفت که آمدن نجادهنده را اعلام خواهد کرد و مردم را برای استقبال او آماده خواهد نمود. ذکریای نبی پیشگویی کرد که دعوت پادشا گفت که نجادهنده خودش پیش از پیش خواهد دانست که یکی از دوستان نزدیکش که با او یک جانان میخورد به او خیانت خواهد کرد. ذکریای نبی پیشگویی کرد که هشعیای نبی پیشگویی کرد که دعوت پادشا طرز مرگ او را چونین پیشگویی نمود. دستها و پاهایش را سراخ میکند ولی هیچیک از استخانهایش نمیشکند. نجادهنده خواهد گفت خدای من خدای من چرا مرا ترک کردی؟ تماشاچیان به او خواهند خندید و او را مسخرا خواهند کرد و خواهند گفت او به خدا توکل داشت و حالا باید او را نجاد بدهد. دعوت نبی همچونین نوشت هشعیای نبی پیشگویی کرد که پیشگویی های کلام خدا بیان میکند که همه این پیشگویی ها ست ها سال قبل از آن که نجادهنده به این جهان بیاید در کتاب مقدس ثبت شدند. پس از 70 سال اصارت خدا یهودیان را دوباره و سرزمین اسرائیل آورد. اما یک عده کمی خواستند که مراجعت کنند. آنها هنوز هم آزادی کامل نداشتند و تحت سلطه اقوام دیگر بودند. 500 سال بعد زمانی که دولت روم بر اسرائیل حکم روایی داشت دو جوان یهودی بنامهای مریم و یوسف که از نسل داوود بودند خواستند با هم عروسی کنند. ولی پیش از آن که هم بستر شوند مریم با قدرت ارحال قداس حامل اشد. سپس فرشته خداوند آمد و به یوسف گفت یوسف از ازدواج با مریم نگران نباش زیرا طفل که در رحم اوز از روح القدس هست. این کودک پسر خدا هست. وقتی مریم پسر خود را به دنیا می آورد نام او را ایسا یعنی نجات دهنده بگذار چون او قوم خود را از گناهانشان نجات خواهد داد. به این ترتیب پیشگوی اشعیاء نبی تحقق یافت که نوشته بود خداوند خودش علامتی به شما خواهد داد. آن علامت این است که با کره هامله شده پسری به دنیا می آورد و نامش را اما نوهیل یعنی خدا با ما خواهند گذاشت. مریم و یوسف برای شرکت در سرشماری و تعدیه ای مالیات به بیتل هم رفتند. هنگامی که در آنجا بودند مریم اولین فرزند خود را که یک پسر بود به دنیا آورد و نام او را ایسا یعنی نجات دهنده بود.
پس قرار پیش گویی انبیاء ایسا از نسل داوود به دنیا آمد. در همانجا چوبانانی بودند که شبانگا از گله های خود مراقبت می کردند. ناگهان فرشته خداوند نزده آنها آمد و نور جلال خداوند در اطرافشان درخشی و همه را ترس فرا گرفت. فرشته با آنها گفت نه ترسه من مجده بزرگی برای تان آوردم. مجده برای تمام مردم و آن این است که امروز مسیح خداوند و نجات دهنده شما به دنیا آمد. این کودک بزرگ و روحانی رو مند شد و فیض خدا برای او قرار داشت. ایسا راشت کرد. سرشار هسکمت و مقبول خدا و مردم بود. وقت ایسا سی ساله بود مرده به نام یهیای تعمید دهنده در بیابان موزه می کرد و مردم را تعمید می داد. و به آنها می گفت خود را برای آمدن خداوند آماده سازید. یهیا همان رسولی بود که قرار پیشگوی انبیاء می بایست آمدن نجات دهنده را اعلام کرد. یک روز ایسا نزده یهیا آمد تا در دریای اردن تعمید بگیرد وقت ایسا را دید که می آید گفت. نگاه کنید این همان برای خدا است که برای آمرزش گناهان بشر قربونی می شود. پس ازان که ایسا تعمید گرفت و از آق بر آمد آسمان گوشوده شد و روح خدا را دید که مانند کبوتر برای او قرار گرفت. در همان وقت صدای از آسمان گفت این است پسر عزیزم که از او خوش نودم. انگامه که ایسا مدت چهل روز روزه گرفته بود شیطان که در باغ ادن هوا را وسوسه کرده بود و به گناه هوا داشته بود سعی کرد ایسا را نیز وسوسه کند. اما ایسا هیچ گناه نکرد. شیطان ایسا را به جای مخصوصه در بالاه کبوت و تمام سلطنت های جهان را با جلال و شکوه آنها با اونشان داد و گفت اگر مرا پرستش کنی همه آنها را به تو می بخشم. ایسا گفت لور شو ای شیطان. زیرا کلام خدا می فرماید فقط خداوند خدایت را پرستش کن و او را عبادت نماد. هنگامی که ایسا پسر خدا در روی زمین به شکل انسان زندگی می کرد مانند ما براهای مختلف وسوسه شد ولی هرگز گناه نکرد. بنابراین جایی که آدم ناکام ماند ایسا پیروز شد. این عمر ثابت می کند که ایسا می تواند واقعا نجات دهنده بشر باشند بر رأی که از جانب خدا فرستاده شده است. ایسا به طریق مختلف و همچنان با اجرای موجزات به شمار نشان داد که او همان منجی موعود است. او مردی را که سی و هشت سال شل بود شفا داد. شخصی که به مرض جزام مبتلا بود و به او دست زدن همیشاد وقتی ایسا را دید به خاک افتاد و گفت ای آقا اگر بخواهی می توانی مرا از این مرض پاک سازی. ایسا بدن او را لمس نموده گفت پاک شو. دفعه تن مرض جزام بر طرف شد و مرد شفا یافت. ایسا مردی را که از رحم مادر کور به دنیا آمده بود بینا ساخت. یک زن که مدت دوازده سال مریض بود و هیچ طبیبه نتوانست او را تداوی کند ردای ایسا را لمس نمود. ایسا به عقب نگریست و گفت دخترم ناراحت نباش ایمانت ترا شفا داده. حالا به سلامت برو. کسانه که از بیماری های گناهون رنج می بردن نزد ایسا آمدند و او همه آنها را شفا بخشید. ایسا دوازده نفر را اخفرا خوند و او به آنها قدرت و اختیار داد که به شیاطین پیروز چوند. او این شاگردان را فرستاد تا در باره پاتشاهی خدا موعزه کنند و بیماران را شفا بخشند. ایسا در همه جا شهرت یافت. گروه بسیار مردم جمع می شودند تا به تعلیمات اوگوش بدهند و از بیماری هایشان شفا یابند. یک روز جمعیت پنج هزار نفری را که گرست نبودند و به غذا احتیاج داشتند، ایسا پس از دعا با پنج نان و دو ماهی غذا داد و دوازده سبت از باقی مانده های آن پر شد. اما مردم برای ادای ایسا که پسر خدا می باشد ثبوت بیشتر می خواستند. آنها می گفتند اجداد ما در بیابان منح خوردند. توره که در کتاب مقدس آمده هست خدا برای آنها غذای آسمانی می فرستاد که بخورند. ایسا جواب داد نان خدا که از آسمان فرود آمد به جهانیان زندگی می بخشد. مردم گفتند ای آقا برای ما همیشه این نان را بده. ایسا جواب داد من نان حیات هستم و هر که نزد من بیاید هر گست گرستن نمی شود. هر که به من ایمان بیاورد هر گستش نمی شود. ایسا پشت گویی کرد که رنج و عذاب زیادی خواهد دید و رهبران قوم او را رت کرده و خواهند کاشد. اما پس از سه روز دوباره زنده خواهد شد. بسیاری از رهبران مذهبی و سیاسی تعلیمات ایسا را نپذیدفتند. یک فریسی به نام نیقودیموس که در جستجوحی حقیقت بود نزد ایسا آمد. ایسا به او گفت تا کسی تولد دوباره نیابد نمی تواند وارد پاتشاهی خدا شود. نیقودیموس پرسید چگونه امکان دارد که مرد پیر دوباره تولد شود؟ آیا او می تواند داخل رحم مادر رفته و دوباره متولد گردد؟ ایسا توضیح داد. زندگی جسمانی را انسان تولید می کند. اما زندگی روحانی را روح خدا از عالم بالا می بخشد. پس تا عجب نکن اگر گفتم تو باید از سر نو تولد شد. نیقودیموس گفت این چگونه ممکن است؟ ایسا او راتنبه کرد که دیگران را تعلیم می دهد ولی خودش امور روحانی را نمی داند. آنگاه ایسا تولد روحانی را برایش چونین توضیح داد. خدا با جهان انقدر محبت داشت که یکانه پسر خود را فرستاد تا هر که به او ایمان آورد حلاق نشود بلکه زندگی جاویدان یابد. خدا پسر خود را فرستاد نه بخاطره که جهانیان را محکوم کند بلکه تا آنها را نجات دهد و محکومیت اصلی مردم به خاطر این است که نور به جهان آمد اما مردم تاریکی را بیشتر از نور دوست داشتند زیرا اعمالشان بد و زشت است. کسی که به پسر خدا ایمان می آورد، حیات جاویدان دارد ولی کسی که به او ایمان نمی آورد، از حیات جاویدان محروم می گردد و زیر غذب خدا قرار می گیرد. سرانجام نیقودی مص متقاید شد و ایمان آورد. ایسا به یک زن سامری در کنار چاه آب گفت هرکی از آبی که من می دهم به نوشد، هرگز تشنه نمی شود و این آب در وجودش به چشمه جوشان تبدیل شده و او را به زندگی جاویدان می رساند. زن گفت، من می دانم که مسیح می آید. وقت او بی آید، همه مسائل را به ما روشن می سازد. ایسا فرمود، من همان مسیح هستم. بعد ایسا به مردم اینچونین تعلیم داد، هر که پیروی من باشد، باید خود را فراموش کند و به دنبال من بی آید. زیرا برای او چه فایده دارد که سروت تمام دنیا را داشته باشد ولی جان خود را از دست بدهد؟ مواظب باشید، از هرس و تعمه بپرهیزید. مال و سروت فراوان در زندگی نباید برای تان مهم باشد. زیرا جایی که سروت تان باشد، دل شما نیز در امانجا خواهد بود. آنگاه کاهنان و فریسیان جلسه ای دائر کردن و گفتن چه باید بکنیم؟ این شخص موجزات زیاده نشان می دهد. اگر مانع کارهای او نشده ایم، همگی با او ایمان می آورند. آنگاه دولت روم نمی گذارد، ما بر این مردم حکومت کنیم. در این حال، ایسا با قدرت زیاد به مردم تعلیم می داد. روزی به معبد رفت و میزهای کسانی را که در صحن معبد خرید و فروش می کردن به هم زد و گفت خدا می فرماید که خانه من جای عبادت است، اما شما آن را لانه دزدان ساخته اید. ایسا ضمن تعلیم به مردم می گفت اراده آن کسی که مرا فرستاده است اینست که هر که به پسر خدا ایمان می آورد به حیات جاویدان می رسد و من همه مومنین را از قبر زنده می کنم، اما در میان شما کسانی نیز هستند که به من ایمان ندارند. ایسا با حکمت خود می دانست که چه کسان ایمان نمی آورند و چه کسی به او خیانت خواهد کرد. به خاطر او تفرقه بین مردم پیداشد. از جمله یهودیان مهم ادعی به او ایمان آوردند، اما از ترس متعصبین که مبادا آنها را از شورای مذهبی اخراج کنند و ایمان خود اقرار نمی کردند. آنها ستایش مردم را بیشتر می پسندیدند تا ستایش از خدا. بسیاری متعصبین مذهبی در پای بحانه ای بودند که ایسا را به قتل برسانند ولی موفق نمی شدند زیرا مردم بسیار اشتیاق داشتند تا سخنان او را بشنند. ایسا به تلمات خود ادامه داد و گافت من نور جهان هستم. کسی که از من پیروی کند در تاریکی سرگردان نخواهد بود بلکه نور حیات را خواهد داشت. به کسانی که به او ایمان داشتند فرمود اگر شما طبق کلام من زندگی کنید شاگردان و پیروان واقعی من خواهید بود. آنگاه حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد. اگر پسر خدا شما را آزاد کند واقعا آزاد خواهید بود. من در هستم. کسی که از راه من وارد شود نجات خواهد یافت. من چوبان نیکو هستم. چوبان نیکو جان خود را در راه گوزفندان فدا می سازد. گوزفندان من صدای من را می شناسم. من آنها را می شناسم. و آنها به دنبال من می آیند. و من به آنها حیات جاودان می بخشم. و آنها هرگز حلا دارم.
هیچ کس نمیتواند آنها را از دست من بگیرد. ایسا پس از سه سال موضع و تعلیم به شاگردان خود حدایت داد که کرخری را که بران کسی سوار نشده برای او بیاورند. او بران سوار شد و به ارشلیم رفت. جمعیت بزرگی باخشی و آواز بلند خدا را درود و سنامی فرستادند. زیرا آنها کارهای عجیب او را دیده بودند. آنها فریاد می زدند. سلامتی در آسمان و جلال در ارش برین باد. اما وقت ایسا نزدیک اورشلیم وسید و آن را دید گریه کرد. زیرا مردم هنوز هم او را به حیث نجات دهنده نشناختند. آنگا شیطان در وجود یهودای اسخریوتی که یکی از دوازده شاگردان ایسا بود داخل شد. یهودا با سران کاهنان و متعصبین هم دست شد تا ایسا را به دستشان تسلیم کند. آنها خوشحال شدند و موافقه کردند که اگر یهودا از وقت و جای خلوتی که بتوانند ایسا را دستگیر کند آنها را آگاه سازد با او سی سکه نقره خواهند داد. ایسا می دانست که وقت مرگش فرا رسیده است. پس شاگردان خود را برای سرف تعامل اید فسا یک جا جمع کرد. وقت آنها مجبور خوردن بودند ایسا نان را گرفت و برکت داد و تکه کرد. سپس آن را به شاگردانش داد و گفت این بدن من است بگیرید و بخورید که در راه شما فدا می شود. این مراسم را بیاد من به جاو برید. بعد پیاله را به دست گرفت و شکر کرد و به آنها داد و آنها نوشیدند. بعد به آنها گفت این پیاله عهد جدید است در خون من که برای آمرزش گناهان ریخته می شود. اما به شما می گویم تا زمانی که در سلطنت خدا دوباره ننوشم دیگر از این آب انگور نخواهم نوشید. ایسا با آنها گفت پریشان نباشید، به خدا توکل کنید و به من نیز ایمان داشته باشید. در خانه پدرم جای بسیار است. من می رویم تا مکان برای تان آماده سازم. وقتی همه چیز محیاش شد، آنگاه پیش شما برخواهم گشت و شما را با خود خواهم بارد. شما می دانید که من کجا می رویم و راه آن را هم می دانید. یکی از شاگردانش گفت ما نمی دانیم که تو کجا می رویی پس چطور می توانیم راه را بیا بیم. ایسا فرمود من راه راستی و حیات هستم. هیچ کس نمی تواند به خدا برستد مگر به وسیله من. ایسا در رامان شب به شاگردان خود گفت که روزهای سخت ایران در پیش دارند و گفت اگر دنیا با شما دشمنی دارد، باید بدانید که پیش از شما با من دشمنی داشت. کسی که دشمن من هست، دشمن خدا نیز می باشد. بعد از سرف تعام، ایسا با شاگردان خود در جای خلوته، در باغی که به نام جتسیمانی مشهور بود، برای دعا رفت. وقتی از دعا فارغ شد، پیشوایان مذهبی، ملایان و محافظین مبد به جستجوه ایسا آمدند. یهودای از خریوتی که ساعت پیش با اونان خورد، آن گروه را رهبری می کرد. وقتی یهودا به ایسا نزدیک شد، سلانداتا او را بوسید. وقتی ایسا خود را معرفی کرد و گفت من هستم، سربازان به قبر رفت افتادند. بعد از آن که ایسا تسلیم شد، او را بستند و به خانه کاهن اعظم بردند. محافظین مبد که ایسا را دستگیر نبوده بودند، مذخراش کرده و لطکوبش کردند. چشمانش را بستند و با سلی به رویش زدند و گفتند، نبوت کن و بگو چه کسی ترا زد. روز بعد صبح وقت، او را نزد پیلاتوس، والی رونی بردند. و به او طقمت زده گفتند، ما این شخص را به جرم انحراف کردن مردم دستگیر کردیم. بعد از آن که پیلاتوس از ایسا تحقیق کرد، گفت، این شخص کار نکرده است که سزاوار مرگ باشد، پس عمر میکنم که او را شلاخ زده آزادش کنند. اما جمعیت با یک صدافریه زده گفتند، او را بکشید، مسلوبش کنید، مسلوبش کنید. پیلاتوس برای این که مردم را رازی بسازد دستور داد، ایسا را شلاخ زده و او را مسلوب کنند. سربازان رونی تاج از خار ساخته بر سره او بذاشتند. لباسه هم به رنگ ارغوانی بتنش کردند و گفتند درود بر پاتشاه یهود و او را با مشت میزدند. بعد ایسا را بیرون برده و مجبور ساختند تا سلیبش را حمل کند، سپس ایسا را به تپه به نام جلجتا بردند. آن محل همانجایی بود که سالها قبل خدا و ابراهیم فرموده بود که یگانه به سرش اسحاق را قربونی کند. در همانجا یگانه فرزند عزیز خدا یعنی ایسا را روی سلیب میخقوب کردند. ایسا دعا کرده گفت، ای پدر اینان را ببخش زیرا نمیدانند چی میکنند. اینکه ایسا بین دو جنایتکار محکوم به مرک از سلیب آویزان بود، سربازان لباس او را بین خود تقسیم کردند و بران قرع انداختند. به این ترتیب پیشبوی داود نبی تحقق یافت. مردم برای سه ساعت به تماشای استاده بودند. متعصبین مذهبی نیست ایسا را مزخرا نموده گفتند. او دیگران را نجات داد و حالا اگر واقعا مسیح و برگذیده ای خداست پس خود را نجات بدهد. در انگام زهر برای سه ساعت تاریکی همه جارا فرا گرفت و پیشبوی آن نبی انجام شد که گفته بود خداون گناهان همه ایمارا برو قرار داد. آنگا ایسا فریاد کرده گفت. خدای من خدای من چرا مرا ترک کردی؟ ایسا دانست که همه چیز انجام شده و نبوت های کتاب مقدس تحقق یافتند و گفت. تشنام. سربازان از روی تمسخور با او سرکت آدند و گفتند اگر پادشای یهود هستی پس خود را نجات بده. ایسا سرکرا چشید و گفت. ای پدر روح خود را به تو میسپارم. تمام شد. این را گفت و جان داد. وقتی ایسا جان سپرت آفتاب گرفت شد و زمین بلرزه در آمد. پرده زخیم معبت از وسط دپاره گردید. وقتی افسر رومی که مسئول مسلوب کردن ایسا بود سحن را دید گفت. واقعا واقعا او پسر خدا بود. آنگا سربازان آمدند و پاهای دو دزده را که در دو طرف ایسا مسلوب بودند شکستند. اما وقتی به ایسا رسیدند دیدن که او مرده است پس پای او را نشکستند. اما یکی از آنها نیزه خود را به پحلو ایسا زد و خون و آب جاری شد. همه این واقعا ایسا را دید گفت. همه این واقعات اتفاق افتاد تا پیشبوی های کتاب مقدس انجام گردد که نوشته شده بود، هیچیک از استخانهایش شکستن نخان شد و همچونین به او که نیزه زدند خواهن نگری است. بعد دو نفر از ایمانداران او، یوسف و انیق و دیموس بدن ایسا را اصلی پایی ناورده و در قبر گذاشتند. سپس نظر به تقاضای رهبران یهود، قبر را مهرلاک نمودند و سربازانی را گماشتند تا از مقبرة محافظت کنند. پس از سی روز زلزله شدید همه جارا تکامل داد و فرشته خداوند سنگی را که به دهن قبر قرار داشت یکسو کرد. سربازان رومی از وحشت بلرزه آمدند و فرار کردند. وقتی پیروان ایسا بر سر قبر آمدند و دیدند سنگی که به دهن قبر بود کنار رفته از، حیران شدند. ناگهان دو مرد با لباس درخشان در برای آنها استادند و گفتند چرا زنده را در بین مردگان می جوید؟ او اینجا نیست، او زنده شده است. او قبلا به شما گفت که بدست مردم گناهکار تسلیم شده مسلوب خواهد شد و در روز سوه دوباره زنده می شود. آنگاه سخنان ایسا را به یاد آوردند. در شب همان روز ایسا نزد شاگردان آمد و در میان آنها استاد و گفت سلام بر شما، اما همه با وحشت افتادند و خیال کردند که روحی را می بینند. ایسا فرمود و دستا و پاهای من نگاه کنید، می بینید که واقعا خودم هستم، مرا لمس کنید. زیرا روح، گوشت و استخان ندارد ولی طوری که می بینید من دارم. همه چیز همان قسم که به شما گفتم اتفاق افتاد. زیرا آنچه در تورات موسیق و مزمور در بارهی من نوشته شده بود باید به انجام می رسید. آنگاه فکر آنها را باز کرد و به آنها فرمود در کتاب مقدس ذکر شده است که مسیح باید رنج و عذاب ببیند و در روز سوه دوباره زنده شود. و در بین ملت ها برای آمرزش گناهان در نام او معوضه خواهد شد. شما شاهد همه این چیزها هستید. بعد از آن ایسا به بسیاری مردم ظاهر شد و نشان داد که زنده هست و به این ترتیب واقعیت راستاخیز خود را ثابت کرد. آنگاه به شاگردان خود هدایت داده فرمود، حالا به سراسر جهان بروید و مجده نجایت را برسانید. بعد از چل روز ایسا به شاگردان خود گافت.
که روح القدس بر شما نازل شد، قدرت خواهید یافت. تا به همه مردم حتی در دورترین نقاط جهان در باره من شهادت بدهید. بعد در برابر چشمان آنها، ایسا به سوی آسمان برده شد و در عبره از نظر آنها ناپدید گشت. ناگهان دو مرد صفید پوش در مقابل آنها ظاهر شد و گفتند چرا اینجا استاده اید و به آسمان می نگرید؟ همین ایسا که به آلم بالا برده شد به همان گونه که رفت روزی نیز دوباره باز خواهد گشت. پس پیروان ایسا به همه جا رفته مجده نجات را اعلام کردند و مردم را تعمید دادند و به آنها گفتند که مسیح نجات دهنده زنده است. آنها از روی شواهد کتاب مقدس و مردم نشان دادند که به وسیله گناه آدم، گناه و مرگ و جهان آمد. اما توسط ایسای مسیح، مردم از گناهانشان بخشیده می شود. مردگانی که به خدا ایمان داشتند و به ایسای مسیح به عنوان نجات دهنده خود ایمان آوردند از قبرها زنده بر می خیزند و به آنهایی که زنده اند در عبرها را بوده شده تا مسیح را در هوا ملاقات کند. آسمان شگافته خواهد شد و ایسا همچون پادشاه پیروز و داور عادل باز خواهد گشت. در لباسش این نام نوشته خواهد بود. پادشاه پادشاهان و سرور سروران و لشکر آسمان سوار بر اسپ های سفید به دنبال او خواهند آمد. قمانتاوری که ذکری های نبی پیش گویی کرده بود، ایسا بر کوه زیتون خواهد استاد و کوه دونیم خواهد شد و مسیح به روی زمین سلطنت خواهد کرد. پس از ختم یک هزار سال شیطان بار دیگر به گمراه کردن مردم شروع خواهد کرد. ولی آتشی از جانب خدا بر سر آنهایی که پیدایی شیطان نیکنند نازل خواهد شد. سر انجام شیطان فریبکار در دریاچه آتش افگنده خواهد شد و روز شب برای همیشه از آب خواهد کشید. آنگاه مردگان از خرد و بزرگ زنده شده در برابر حضور خدا خواهند استاد. کسانه که نامشان در دفتر حیات صحب نباشد در دریاچه آتش افگنده می شود. ولی خدا با قوم خود در آسمان و زمین جدید حضور خواهد داشت. خدا هر عشقی را از چشمانشان پاک خواهد کرد. درانجا نه غم نه گریه نه درد و نه مرگ خواهد بود. زیرا این چیزها گذشتند. درانجا هرگز شب نخواهد شد و به چراخ و نور آفتاب نیازه نخواهد بود. زیرا جلال خدا و بره روشنی و نورشان بوده و آنها تا به عبد زندگی خواهد کرد. درانجا درخت حیات قرار خواهد داشت و همه مصیبت ها و لعنت ها دور خواهد شد. ایسا فرمود، هر که تشنه است بیاید و از آب حیات بنوشند. من به زودی می آیم و هر کسی را بر حسب اعمالش اجرت می دهم. کسی که به سخنان من گوش می دهد و به آن کسی که مرا فرستاده است ایمان می آورد. زندگی جاودان دارد و هرگز حلاق نخواهد شد. زیرا از مرگ نجات یافته و به حیات عبدی رسیده است. این بود داستان خدا برای شما. شما دیدید که خدای خالق و حیات بخش سخن گفت. او شما را دوست دارد و شما برای او عزیز هستید. به خدا نزدیک شوید و او را صادقانه بپرستید. اما خدا مقدس است و انسان گناهکار نمی تواند به او برسد. انسان هر قدر نیک و کار و مذهبی باشد باز هم نمی تواند از گناه و آقبت آن نجات یابد. ما با اعمال نیک خود نمی توانیم گناهان خود را بپوشانیم بلکه به ایسای مسیح نجات دهنده احتیاج داریم. انسان گناهکار و بدون ایسای مسیح از حیات جاویدان محروم است و به خدا نمی رسد. اما خدا از این زعف انسان آگاه است. کتاب مقدس می فرماید کتاب مقدس همچنان می فرماید و شما اینکه اگر واقعا می خواهید با خدا دوستی و مشارکت داشته باشید و بخشش گناهان و رحمت خدا را بلستاورید می توانید با من این گناه دعا کنید. ای خدای مهربان من ایسای مسیح را من حیث نجات دهنده خود می پذیرم. تشکر که بخاطر ایسای مسیح گناهانم را می بخشید. اطاع کن تا ترا با تمام قلب و فکر خود محبت کنم و حقیقت ترا بیشتر بشناسم. اینکه زندگی خود را به دست تو می سپارم. از من انسان بساز که مقبول تو باشد. در نام ایسای مسیح آمین. اگرچونین دعا کرده اید یقین داشته باشید که شما فرزند خدا هستید. هر روز دعا کنید با ایمانداران حقیقی مشارکت داشته باشید و کلام خدا را همیشه بخوارید. اگر ماحل هستید که بدانید چیکونه در راه تازه با خدا قدم بردارید، لطفاً به آدرس ما نامه بنیمیسید و ما رساله راجی به این موضوع برای شما خواهیم فرستاد. موسیقی در ایمانداران موسیقی در ایمانداران