خیمه ای خداوند و گوساله طلایی

  ۳۰ دقیقه

خداوند از موسی خواست تا به یک کوه در بیابان بالا شود. در آنجا خداوند به موسی دستورالعمل مفصل برای ساختن خیمه حضورش را داد، جایی که خداوند در بین مردمش ساکن می‌شد، و جایی که مردم اسرائیل می‌توانستند خدای حقیقی شان را پرستش حقیقی نمایند. متأسفانه، وقتی موسی بعد از چهل روز از کوه برگشت او شوکه و عصبانی شد. مردم یک گوساله طلایی ساخته بودند و این بت بی جان را پرستش می‌کردند. موسی خیلی عصبانی شده بود و خداوند همچنان. وهنوز، خداوند بارها و بارها مردمش را بخشید. باوجود این، به عنوان مجازات، آنها چهل سال در بیابان ماندند و هیچکس به سرزمین موعود وارد نشد، فقد فرزندان آنها یک روز وارد خواهند شد.

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شوند داستان های کتاب مقدس برای اطفال داستان های کتاب مقدس برای اطفال داستان های کتاب مقدس برای اطفال کتاب مقدس برای اطفال مریزی عروس چه خوب اوا گرم میشه؟ آهان چقدر خوب شد که ای اوا ایک سره خوب شد کسی میتونه آساس ساتری کنه آهان ای خب خوب شد که اوا گرم شد مگرم به نظر من ای اوا که یک سره گرم شد سر رقم مریزی ها پیدا خواد شد مریزی چرا پیدا شد دیگه؟ بیوز از ای که بگه ای مریزی گم میشه میگه که ای مریزی پیدا میشه کدام مریزی را میگی؟ اینی سینا بغالا اینی مریزی ها را نه من ای سال و ملریا و مرقه و ای چیز ها را میگم سلکو که در کوچه چقدر کسافات کد شده گرمی که یکم زیاد شد با سلکو چقدر منگست و پشا و ای چیز ها زیاد میشه آهان راست آمیده خب راست میگی مریزی زیاد خواد شد کلش دکه ها در اون پیش کسافات ساتری میکنند شما بچه این فکرتان را بگیرین که در اونجا که مردم کسافات را کود کردن ساتری نکنین به نظر من پدر تا بگویم که که دیگه مردای کوچه گرم بزنه که نایه برند گرم بزنن که موتر شاروالی بیایی کل اینجا را پاک کنه روز در کوچه کاکای ابراهیم هم این گفت گفت کل ما که یک گفت نایه نداریم کسی کوچه را تا پاک نمیکنه آهان فکر کله گیش شده حتما پاکش خواهد کردن ماده چان من یک دقیقه کوچه برم؟ نه بچه ما نوخت شده بیاین که ما برتم قصه میگم آهان راستی امروز تو قصه میگی خوب شد گفتی یادمان نبود اون دفع کدام قصه را برتم گفتم؟ قصه موسا را گفتی امو که خداوان امرای موسا گب زد و برش گفت که من وعده میکنم که کل تانه برکت میدم مگرم شما باید امت زندگی کنین که من میخوایم آفاجین بچه ایم خداوان برشان گفت که اگه شما امت زندگی کنین که من شما میخوایم من برتان وعده میکنم که شما را برکت میتم و در سرزمین که وعده او را برتان دادیم میبرم مرزی را از بین تان دور میکنم شما را سر دشمنهای تان پیروز میسادم نان و او تان را برکت میتم برتان اولادای سالم میتم عمر تان هم دراز میسادم و شما قوم خاص من خواد بوده و از موسایی وعده خداوان را بر قوم اسرائیل گفت آهان بچه ایم بعد ازی که خداوان امروی موسا گفت زد برش گفت موسا آله برو کل وعده را که من برد گفتم به قوم اسرائیل بگو موسا رفت و کل گپارا به قوم اسرائیل گفت برشان گفت شما باید وعده بتین همه تو که خداوان میخوای باید زندگی کنین فرمانای خداوان در بجای بیارین کل مردم به بسیار شوق و خوشی گپای موسا را قبول کدن و گفتن هر چیز که خداوان از ما بخوای محمد را میکنیم کل گپای خداوان را قبول داریم هر رقم که خداوان بخوای محمد را زندگی میکنیم موسا یک دفع دگام کل فرمانا و قانونای را که خداوان داده بود بر مردم گفت که خوب بفامن بعد از اون موسا در زیر کوت دوازده سنگ جمع کرد و یک قربانگاه کلان ساخت مادر جان چند دوازده سنگ جمع کرد که قربانگاه بسازا بخاطر که یاکوت دوازده بچه داشت هر بچهش اولادا داشتند قوم اسرائیل از امو دوازده بچه های یاکوت بودند که کل قوم دوازده قبیله می شد بمخواطر موسا هم از دوازده دانه سنگ قربانگاه ساخت بعد از اینکه موسا قربانگاه را ساخت قربانی کرد و خونه ایوانا را سر مردم پاش داد این به این مانا بود که عد و پیمان قوم اسرائیل و خداوان بسته شد خداوان بعد موسا را سر کو خواست و برش گفت در سر کو بیا که من لوهای سنگ که فرمانای منوشته کدیم برد بتم موسا سر کو رفت و چل شه و چل روز در کو بود قوم اسرائیل هر جایی که سفر می کدند در خیمه زندگی می کدند نمی تانستان که برای عبادت خود یک جای صحی جور کنند که دزیر یک چد باشه وقت که موسا سر کو رفت خداوان برای موسا گفت که یک خیمه مخصوص بسازه که مردم بتانن در او خیمه خدا را عبادت کنند خداوان برای موسا گفت که خیمه را از چی و چه قسم جور کنند بیرون خیمه را خداوان گفت که از پشم بزا پست قط بسازن و بین خیمه را از ده دانه پرده کتان جور کنین که رنگ پرده آبی سرخ و ارغوانی باشه تلاو و نقرم در او کار بگیرین مهمترین جای خیمه باید پد باشه یک پرده بسیار دبل بسازین یک صندوق به اندازه یک میز در اونجا بانین صندوق از چوب بسازین و امرای تلا پشش کنین سر پشت صندوق از تلا خالص بسازین دو مجسمه تلایی فرشت ها در سر سر پشت صندوق جور کنین که کتر بالای خواد سر صندوق ها پد کنن مدر جان یک تلا و دگه و بست از کجا مستاه می گرفت؟ خودش همه کتر چیز داشت؟ نه بچه خودش قدر تلا و دگه چیزایی را که بر خیمه ساختن باید کار می گرفتن نداشت بگم خداوان برش گفت که بر قوم اسرائیل بگو که ای تو خیمه را باید جور کنیم هرکس که هرچی می خواهی بر جور کردن خیمه بته خودشان بدل خود بیارن مردم کم تلا و نقره خود نداشتن وقتی که از مصر بر آمدن یادتان خواهست که از مردم تلا و نقره گرفتن ها راستی مردم چوری تلا انگشتر دسبند و گردن بندای تلا و نقره هر چیز داشتن ماره جان به نظر من که این خیمه را جور می کردن باید بسیار کلان می بود نه آه بچه ایم خداوان کل اندازه های خیمه را بر مصر داد خیلی اگر کوچ می کردن وقتی خیمه کلان را چطور از یک جای در دیگه جای می بودن بچه ایم خیمه امیتو باید جور می شد که می تانستن و را جدا جدا کنند و با هستانی از یک جای دیگه جای ببرند ماره جان باید مصر از کو را زید پیاند شد نه بچه ایم مصر چندین روز در سرکو بود از وقتی که مصر سرکو بالا شد مردم در زیر کو مطل شیشتن و طرف کو سحل می کردن که چی وقت مصر پس می آیا مردم روزا را در زیر کو مطل شیشتن مگرم از مصر ایچ درکش مالوم نشد آخر مردم بسیار مانده شدن و سر و صدایشان سر آرون سر بیادر موسا بر آمد برش گفتن موسا رفت دیگه مالومش نشد که می فامد که او زنده است یا مرده ما می خواهیم که بر ما یک خدا بسازی بر ما کمک کنه و را را نشان بته خدا بسازه؟ اسرائیلیا گفتن که بر ما یک خدا بساز خدا من چقدر برشون موجزا نشان داد و برشون گفت که فقط من خداستم هیچ چیز دیگره به جامعه پرستش نکنین و کل قدرت های خداونده که ورا از مصر کشید ندیده گرفتن پس وام بر آرون گفتن با زادون چی کرد؟ برشون کدام بد جو کرد یا نه؟ آرون هم وقت دید که مردم بسیار قار استن و غالمغال می کنند گفت چیز که تلا دارین کلوش پیش ما بیارین کلگی تلای خدا پیش آرون ها هردن و آرون هم کل تلا ها را گرفت و در یک قالب انداخت و زیرش آتش کردن تا که کل تلا ضرب شد و یک مجسمه گوثاله تیار کردن وقت که مردم گوثاله تلایی را دیدن بسیار خوشحال شدن و چیخ می زدن و خوشحالی می کردن که امو خدایست که ما را از مصر انجا هورده خداون با راه برشون گفت که ایچ مجسمه یا بط عبادت نکنین و او را خداون نگوین آرون در پالوی مجسمه گوثاله یک قربانگاه ساخت و به مردم گفت که سبا بر خداون جشن می گیدیم سبا صبح مردم جم شدن و جشن خود را شروع کردن مجسمه گوثاله را در بین میدان ماندن و گرد و گرد مجسمه می رخصیدن و شراب می خوردن و عیاشی می کردن خداون به مصر گفت تیز از کو پایان برو بخاطر که مردم فاسد شدن و کارای خرابش روه کردن مردم چقدر زود کل فرمان های من را از یاد خود بردن خداون به مصر گفت من کل این قوم ها از بین می برم بخاطر که فرمان های من را نادیده گرفتن مصاب را خداون حضور کرد گفت خداون دا اگه تو کل این قوم ها بکشی مصری ها خواد گفتن که خداون این قوم ها از مصر کشید که دمو دشت ها کلش ها بکشه خداون حضور می کنم که نکشیشان مصاب با بسیار جگرخونی هر دو لعبه سنگ را که خود خدا دا فرمان خدا نشته کده بود گرفت و از کوب پایین شد از وقت که مصاب سر کوب رفت تا وقت که پس از کوب پایین شد یوشه دا پایان کوب معتل مصاب بود یادتانست که یوشه کی بود؟ یوشه؟ آه یوشه یک دفعه دگام نامشه براتون گفتم وقت که قوم اسرائیلی ها امرای امالکی ها جنگ کردن؟ آه یادم آمد یادم آمد مصاب یوشه را گفت که برو نفرجم که به جنگ بریم یوشه بسیار قوی و شجاب بود و خداون را دوست داشت یوشه وقت که مصاب را دید که از کوب پایین میشه براش گفت بناظر ما در بین قوم کدام جنگ است بسیار غال مغال است مگر مصاب گفت که ای صدای جنگ نیست صدای صاز و آواز است خوب که نزدیک رسیدن دیدن که قوم در گرد دا گرد گوثالای تلایی که ساخته بودن چرخک زده رایستن و خوشحالی کده میرن گوثالا را پرستش میکنند مصاب بسیار قار شد اردو لعبه سنگ را که خدا برش داده بود قیل کده دمی زمین زد سنگ ها پارچه پارچه شدن بعد از او گوثالای تلا را گرفت و در آتش را انداخت موسا سر حارون بسیار قار شد و برش گافت که چرا به گفتی قوم کده چرا گوثالا را جور کده حارون گافت سرمه قار ناشد موسا جان کلش از دست ای قوم بیگفت و سرکش است موسا تلایی را که صحب شده بود کوبید و پودرش را امرایو گد کرد و به تمام مردم داد که بخورند موسا به مردم گفت که شما بزده خداوند گناه بسیار خطرناک کده این بسیاری کسا که حارون را مجبور کده بودند که به گفتشان کنه و گوثالا را جور کنه سر موسا چیخ زدن را شروع کده ان امو بود که موسا گافت کسی که میخوای به فرمان خدا زندگی کنه پشت سرمه بیاید کسی که میخوای بطه برستش کنه دگه طرف استاده شود بسیاری ازرایلی ها پشت سر موسا استاد شدند و کسایی که میخواستند گوثالا را پرستش کنند دگه سر استاد شدند امو بود که جنگ بینشان شروع شد در اون روز تقریبا سه هزار نفر کشته شد دیگر که شد موسا گافت ما سرکو میرم و از خدا بخاطر گناهی که کدید بخشش میخوایم که خدا شما را ببخشه موسا بخاطر گناهی که مردم کده بودند و گوثالا تلایی را پرستش کده بودند پیش خدا رفت که از طرف کل قوم بخشش بخواید خدا بر موسا گافت بخاطر که ما به پدر های شما ابراهیم، ایساق و یاقب قول دادیم که نسل شان که شما باشین در سرزمین که وعده دادیم میبرام و این سرزمین را به نسل شان میتام من به وعده خود وفا میکنم مگرم ایچ گناه را به جزا نمیمانم از این بعد هر کسی که گناه کنه و کار غلط کنه و یا از حکام شعریت سرپیشی کنه باید یک ایوان پیش کائن بیاره و قربانی کنه این ایوان باید گستان یا یک گستالی جوان باشه خداوند این را گفته این به این مانا که جزای کسی که گناه کده مرگ است و به وضع آدم گناه کار ایوان کشته شوه که خدا او را ببخشه دراصل کشتن و قربانی کدن ایوان خود نمیتانست که گناه را از بین ببره فقط یک علامت بود که خداوند میخواست نشان بده مردم بفهمند که جزای گناه مرگ است خداوند بر موسا گفت که من فرشته خدا کده تان در سفر تان روان میکنم خلاصه خداوند ازر موسا را قبول کده و برش گفت دوله و سنگ دیگه تراش کو کده بیار که من دفرمان خود را برت نشته کنم موسا باز دکو رفت و خداوند برش دفرمان از سر نشته کد موسا لوه سنگا را گرفت و کته خود بر قوم آورد و بخاطر جور کدن خیمه عبادت بر قوم استرائیل گفت و مردم امتوره که خداوند ازشان خواسته بود هر کس هرچی که داشت بر ساختن خیمه آوردند و خیمه عبادت جور کدند مردم هم در جایی که باید قربانی می کدند قربانی های خدا آوردند و قربانی کدند و دیگه قربانی شکرگذاری هم کدند خداوند باز موسا را گفت که باید از اون منطقه رکعت کنند و طرف سرزمین واده شده برند یادتانه است که سرزمین واده شده کدام سرزمین بود؟ سرزمین واده شده همون که نان بود آه خداوند آنامون جره برشان واده کده بود آه خداوند همون منطقه کنان برشان واده کده بود چرا تا دله استی؟ نه دله نیستم امتون آفرین بچهیم منطقه رکی خداوند برای ابراهیم و عیساق و یاقوب واده کده بود که بر نسل شان می ده امو کنان بود مردم اسرائیل دوازده قبیله بودند از دوازده بچه های یاقوب کل قوم خیمه های خود را جمع کدند و در سفر شدند خداوند نقشه و پنان خود را بر موسا گفته بود موسا دو شایپور نقرهی داشت وقته که موسا مردم را می خواست که طرف خیمه عبادت بیایند سخت بود که می رفت خیمه به خیمه می گفت که بیاین که کار تان دارم که تمام یک شایپور شایپور می زدند و کل قوم پیش خیمه عبادت جمع می شدند که گپای موسا را بشنوند صدای شایپور دوامه وقته کار می گرفتند که موسا رای صفیدها و کلانهای قوم کار می داشت وقته که سفر را شروع می کدند از یه شایپورها کار می گرفتند که مردم خود را تیار کنند در بین 12 قبیله اسرائیل کار قبیله لاویی بود که خیمه عبادت را نگاه کنند در خیمه کار کنند وقته که می خواستند سفر کنند امو قبیله لاویی خیمه عبادت را جمع می کند و کل چیزایی که مربوط خیمه می شد وارا می گرفتند و کل قوم با بسیار نظرم یک جای عرکت می کند وقته که جایی می رسیدند خیمه خداوند در بین می زدند و گرد آ گردش خیمه های خود را می زدند بعد سفر بسیار طولانی بلاخره قوم اسرائیل در یک منطقه رسیدند که از اونجا سرزمین را که خدابن برشان وعده کده بود دیده می تانستند مردم بسیار خوش بودند که بلاخره سفرشان خلاس می شد موسا با مردم گفت که سرزمین را که خدا براتان وعده کده امی است موسا از هر قبیله یک نفر را خوش کده و برشان گفت برین ببینین که این چی قسم جایی است بعد از اون اولشا برما بیارین ببینین که چی قسم مردم در اینجا زندگی می کند قوی استند یا ضعیف زمینشان اصل خیز است یا نه در منطقه شان درخت ها زیاد دارند یا کم در گرد شارشان دیوال گرفتگی است یا نه کل چیزها را خوب معلومات بگیرین باز یک کمی از اونجا میوام نمونه بیارین در اون وقت نو فصل انگور بود امتاکه موسا برای دوازده نفر گفته بود کل شان خود را تیار کردند و برای جاسوسی و معلومات گرفتند طرف که نه نرکت کردند متباقیش خیمه خود را زدند و برای پس آمدن او دوازده نفر ماتل شیشتند حتما او دوازده نفر خوب قوی بودند نمی تاشیدند که رفتند آهان دیگه موسا حتما نفرهای روان کرد که سرشان اعتبار داشت خب ماریتشان باز چی کردند که در اونجا رفتند؟ برای چل روز ای دوازده نفر کل سرزمین که نان را دیدند و معلومات گرفتند بعد از چل روز ای دوازده نفر پس پیش موسا آمدند کل قوم به بسیار خوشی تیز کدر جمع شدند که بشنوان که ای دوازده نفر چی خبر آوردند ای دوازده نفر هم شیشتند و مندگی خود را گرفتند و کتا خود میوام آورده بودند میوام را بر مردم نشان دادند یک خوشی بسیار کلان انگور آورده بودند که کل مردم ایران منده بود بعد از ای که انگور و دیگر میوام را بر مردم نشان دادند قصه خودم شروع کردند و گفتند ای سرزمین ایچ وقت از ما نخواد شد دیوالای بسیار قوی و ماکم گرد آ گرد شارشان آباد کردند مردمشان مثل دیو قد بلند و قویستند ما پیش اون مردم مثل ملخ مالوم میشیم ای سرزمین از ما شدنی نیست مردم وقت که این گفتشونیدند گریه کردند و به موسا گفتند کاش که از مصر نمی آمدیم یا در مدشت ها میموردیم چرا دیگر اتو گفتند خداون انجر برشون وعده داده بود و اون میتونست که انجر را بته برشون آفرین بچهیم امی گپه یک نفر به نام کالب که از جمله امو دوستان نفر که کنان رفته بودند بر مردم گفت مردمت تسلید داد و گفت خدا خودشی سرزمین را بر ما وعده کده بیاین که بریم این سرزمین را بگیریم روشی هم بر مردم گفت نه ترسین به خدا ایمان داشته باشین مگرم ده نفر دیگر گفته میرفتند که ما نمیتونیم این کار را بکنیم بیاین که تسلیم شویم مردم زیادتر به گپایی ده نفر گوش میکدند کل شبه به گیریه و ماتم تیر کدند و موسه ها را ملامت کدند میرفتند و میگفتند تو ما را از مصر کشیدی آل کل ما خواد مردیم بیاین که پس مصر بریم یوشوب و کالب ات قدر کوشش کدند که مردم را آرام کند مگرم مردم نه تنها گپشان را قبول نکدند اتا میخواستند که وارا بکشند دمی وقت بود که حضور پرجلال خداوند در بالای خیمه آمد خداوند به موسه ها گفت این مردم همیشه به گپای ما گوش نکدند و به ما ایمان ندارند که ما وارا در سرزمین موحود میبرم و این سرزمین را به نسلشان میتوند آل که از ما اتاعت نکدین شما نمیتونین در سرزمین که ما وعدهش را برتون کدیم پایتون را بانین ایچ کدامتان که از بیس ساله با بالاستین و به گپای ما گوش نکدین سرزمین موحود را به چشم نخواد دیدین تنها کالب و یوشه امرای اولادهای خواد در این سرزمین خواد رفتند و شما در این دشتا خواد مردین موسه هم چیزایی را که از خداوند شنید کلشا بر مردم گفت مردم از بعد بتر گریان کردند و بر موسه ها گفتند بیاین که طرف سرزمین موحود عرقت کنیم موسه ها در جوابشان گفت که شما از خدا بیتاعتی کدین و خدا امرایتان نمی آیا اگر برین کلتان کشته می شین سبا باید کلتان در دگه طرف دشت برین نزدیک کنهان نرین باید چی کدید؟ در دشتا مردن؟ خداوند گفت دوستان افرادان برای چه روز در کنهان رفت آله بخاطر این روز او یک سال شما باید معتل باشین که چل سال شوه و باید چل سال در اون دشتا می موندن؟ آه دیگه خداوند گفت از بیس ساله با بالاه ایچ کس تان در کنهان رفتن نمی تاین و در این دشتا می مورین بعد از این که قوم اسرائیل از سرد که نان عرقت کردن از یک بیابان به دگه بیابان سرگردان شدن وقت که در بیابان سین رسیدن خیمه زدن خوار موسا مریم در اونجا فوت کرد و او را در اون بیابان دفند کردن در اونجا هیچ او نبود باز قوم اسرائیل همه تا که عادت کرده بودن باز گله و شکایتشان شروع شد پیش موسا آمدن و گفتن چرا مارا در این دشتا خشک و به او آوردی؟ چرا مارا از مصر کشیدی؟ در اونجا خب اقلا ننجیر و انگور و انار فریمان داشتیم در اینجا خب حتی او خوردن هم نیست موسا و آرون میفهمیدن که گناه خود قوم است که از دست ناشکری خواد در این آل و روز گرفتار شدند هنوز هم گله و شکایت میکنند خداوند بر موسا گفت موسا آسا چوبت بگی که تا آرون کل مردم را جمع کو و پیش او سنگ کلان بور و پیش روی کل مردم بر سنگ بگو که او بتی و از سنگ او میاید و قوم اسرائیل میتونند آو بخورند و ایوانای خودم آو بتند موسا آسا چوب خودا گرفت و بر قوم گفت از پشت ما بیاین موسا قار بود و از دست گله و شکایت قوم به تنگ آمده بود وقته که پیش سنگ دسیدن موسا با مردم گفت میخواین که من از این سنگ براتون آو جوری بسازم و از دست که قار بود امرای آسا چوب خود دو دفعه ماکم سنگ زد و از سنگ آو جوری شد کل مردم و ایوانایشان آو خوردند خداوند باید موسا بر سنگ بگو که؟ مگه موسا کتر آسا چوب خود سنگ زد و هم دو دفعه آه بمی خاطر که موسا به گفت خداوند نکد بیواز از یک سنگ می گفت که آو بتی و سنگ زد خداوند از موسا خوش نشد خداوند میخواست هر چیزی که خداوند میگه موسا مت کنه مگه موسا به خاطر که بیسیار قار بود قار سر دل خوده کد بمی خاطر خدا بر موسا وارون گفت ازی که شما به گپ ما گوش نکدید شما نمی تانید مردمه در سرزمین موعود برسانید فقط سرزمین موعوده به چشم تان خواد دیدین مگرم شمام در کنهان پای نخواد ماندید موسا مثل دگه مردم همه تا که خداوند گفته بود که در سرزمین موعود رفته نمی تانید رفته نمی تانست؟ آه بچه این چیزی بود که خداوند بر موسا گفت موسا از کاری که کده بود بسیار جگرخون و پشیمان بود چقدر موسای بچاره رنج دید و چقدر زامت کشید آخرم؟ سالا به بسیار راستاگی تیر می شد انوز هم همه تا که خدا گفته بود مردم در دشت و بیابان سرگردان بودن نمی تانستن که نان برند خداوند می خواست که وارد درست بده که به او ایمان بیارند که او خدای قادر مطلق هست هر چیزی که ضرورت دارند او به بسیار می ربانی پوره می کند مگرم مردم باز هم به خاطر نان و خوراک که داشتند گله و شکایت می کند سر موسای بچاره غلمغال می کند و می گفتند چرا مارا در ای دشت داوردی؟ هر روز ما منه خورده می ریم دل مارا بیخی ای منه زده امو بود که در دشت که قوم اسرائیل خیمه زده بودند مارای بسیار خطرناک زاردار پیدا شد کل جای مار گرفت هر طرف که می دیدی مار بود بسیار مردم مارا گذیدند هر کسی را که مار می گذید می مردند مردم بسیار ترسیدند و پیش موسا آمدند و گفتند ما بزده تو و بزده خدای ما گناه کدیم از خدا بخوای که مارا ببخشه و این مارای خطرناک ها از اینجا گم کند امو بود که موسا برقم دعا کرد خدا بر موسا گفت که یک مار برنجی بساز او را در سر یک چوب بزن و چوبا مثل یک پایه بلند استاد کن هر کسی را که مار گذیده باشه طرف اون مار برنجی سیل کنه زنده خواد مند و جور خواد شد موسا هم امتحان که خداوان برش گفته بود امتحان کرد و هر کسی که طرف اون مار برنجی سیل می کرد زنده می مند چگاه کاره آسان نه کسی بشه دکتر می رفت نه کسی دوا می خورد تنها طرف اون مار سیل می کرد جور می شدند آه بچه ایم خداوان می خواست که مردم بفهمند که کسی که به خدا اعتبار داشته باشه و به گفت خداوان عمل کنه زنده می مند بچه ایم من امروز امقا بس است باز اگه من ایدامه شد بخویم مودفه وار خواد می بره آه صحیح است ماده جان آه ماده جان صحیح است امروز امقا بس است خوب اطفال نازنین داستان امروز تانم شنیدین امیدوار استم که خوشتان آمده باشه ازی که وقت برنامه ما دیگه به پایان خود رسیده تمام شما را به خداوان مسپارم فیض و برکات ایسای مسیح خداوان امروز تان باشه موسیقی دوستان گرامی خواهش مندیم تا نظریات و پیشنهادهای تان را جهت بهبودی نشارات ما با آدرس زهل بفرستید نشانی ما در پاکستان صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهر پاکستان نشانی ما در قبرست ساوند آف لایف پوست باکس 5 7 0 0 0 لیمازول سایپریس