۳۰ دقیقه
۲۰ آوریل ۲۰۱۷
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شنانده های ارجومنده از هر گل برگه سلام های پرست صفاب و سمیمیت ما نصار تانباد و با درود آمیخته با مهر و صفا پنجره های برنامه از هر گل برگه را با لپخنده معصومانه بروی خرشید نورفزای شما شنانده های بیشبه ها که امی لحظه پیش رادیو هایتان شیشتین میگشاییم تا باشه نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد امیدواریم لحظه هایی را که با ما هستین از فیض و برکات خداوند ما که ما را با این همه کوچکی ما دوست داره انباشت شوید خوب آقای شاید چطور است که فرارده های برنامه این عوضه از هر گل برگه را بر دوست های شنانده خود معرفی کنیم بسیار خوب برنامه این عوضه از هر گل برگه را با این مطالب آراسته ایم قسمت ششم داستان به نفشه های بحاری و موسیقی موسیقی مرد ناشناس صحبت زیاده با سونیا داشت و داستان زندگی خود را برایش بازگونه مود سونیا از گزاراندن ساعات پر از درد و غم با کمک امسحبت خود و در کنار به نفشه ها نیاز خود را به خداوند اعتراف کرد و او را به قلب خود پذیرفت سونیا پس از این واقعه مهم در زندگیش چند روزی را نزده پیرمرد ماند پرنده زخمی روزهای بهبودیش را می گذرانید و بازگشت به زندگی به سختی ولی به آرامی در حال انجام شدن بود باید زمان سپریمه شد تا این که سونیا بتواند ساعات سخت گزشترها به فراموشی بسپارد و با نیروی جدید که از ایمان تازه نصیبش شده بود به مساف زندگی برود که به قول خودش سعی در حذف او از میدان نبرد داشت مرد مطمئن بود که سونیا با ایمان تازه اش به مسیح قادر خواهد بود خرابی های گذشترها جبران کند و با دیدگاه تازه نسبت به زندگی لحظات شیری نیرا تجربه نماید اما این تجربه های شیرین را باید در برگشت به میدان نبرد تجربه می کرد و ندر جنگل و کنار پیرمرد جنگلی اما سونیا احساس دیگری داشت و ترس مرموز بردلش چنگ می انداخت سونیا گفت بیتر است من اینجا بانوم اگر پیش خانوادیم بروم من را قبول نمی کنند و شاید وضعیتم بدتر از این شوهکه تا حال بوده شما اینجا زندگی بسیار خوب دارین چی اتیاج با بودن بین مردم هست؟ مرد گفت ای بر ایک زندگی معقدی خوب هست ولی نباید که دائمی شوه من هم مدت اینجا هستم بره من این جنگل محل گذر هست گرچی ما در زندگی همیشه در حال گذر هستیم دخترک گفت من این زندگی را بسیار دوست دارم ای که هیچ جای ساکن نشیم و هر چند وقت یک جای دیگه زندگی کنیم مرد گفت ولی تو با اون جامعه که از اون آمدی تعلق داری تو باید ایمان تا در اونجا بکار ببری در تنابودن امو چیز را که یاد داری او را هم ممکن است از دست بیتی در چهره سونیا خستگیه امیقه دیده می شد در حاله که سعی میکرد آن را نشان ندهد پیرمرد می دانست که زیاد صحبت کرده و بهتر است سونیا بیشتر استراحت کند و به همین دلیل اجازه داد که او چند روز دیگر هم در کلبه اش بموند پس از گذشت چند روز سونیا دیگر متقاعد شده بود که باید به خانه بازگردد سونیا به پیرمرد قول داد که گاه گاه به او سر بزند و دوستی آنها پایدار بموند سونیا چندان حراس از تاریکی جنگل نداشت صحبت های مرد مرموز جنگلی به طرز عجیب در او آرامش و عدم ترسی جات کرده بود در آن چند روز سونیا سعی داشت کمتر صحبت کند و بیشتر به عرف های پیرمرد گوش دهد چون که بیشتر صحبت های او پاسخ سؤالات بود که مدت ها ذهنش را به خود مشغول کرده بود او خودش را دختر خوش شانس میدید که در جریان یک حادثه تلخ به امید دستیافته است ساعت راه رفت و با این افکار به جادهی رسید که خانهشان در انتهای آن قرار داشت ناگهان چیز توجه او را به خود جلب کرد قدر چشمانش را مالید و جلوتر رفت در مقابل خانهشان جمعیت جم شده بودند وقت نزدیک شد امسایهشان را دید که سراسیمه از خانه خارج می شود سونیا بیدرنگ پیش او رفت و علت این تجمع را جویا شد مرد گفت که مادرش مریض شده و باید او را به شفاخانه ببرن سونیا رنگ پریده و نگران به درون خانه دوید و برادرش را دید که گریه می کرد او را در آقاش گرفت و ماجره را از او پرسید برادرش گفت مادرم نمی فهمم چی شد که دخاوچیغ می زد پدرم بسیار ناراحت بود ایچ وقت تر نشده بود مثلی که شدید مریض شده سونیا بلا فاصله به طرف منزل داکتر داوید بسیار هیجان داشت وقت وارد خانه داکتر شد پدرش را دید پدر با تعجاب و تا حد خشمگین به ونگریست وله هیچ نگافت سونیا طاقت نیاورد و خود را در آقاش پدر انداخت و شروع به گریستن کرد صدای پدرش لرزان بود و قادر نبود سونیا گیریان را تسکین دهد شرایط مادر چندان خوب نبود و آنها باید منتظر می شودن که داکتر او را خوب مای نکند انتظار کشنده برای دریافت خبری که پشت درهای بسته می گذشت خانواده آرام و بی سر و صدای آنها تا با حال چون این واقعه را به خود ندیده بود این واقعه سونیا را شدیدن متعصر کرده بود اما برای این که دیگران ضعف او را نبینند خود را خوم سرد و آرام نشان می داد او ایجگاه پدرش را این طور ندیده بود طبیعی بود که از بیماری مادر ناراحت باشد ولی از یک لحاظ این واقعه برابطه او با پدرش کمک کرده بود و اکنون آنها در کنار هم با مشکل مشترک نشسته بودند و باهران های گذشتر ها پشت سر گذاشته و تصمیم گرفتند آن را فراموش کنند پدرش زیاد صحبت نکرد فقط از سونیا خواست که به خانه برگردد و پیش برادرش باشد سونیا نیز با این که می خواست بماند ولی در اطاعت از پدر راه خانه را در پیش گرفت در خانه برادرش را دلداری داد و او را در بستر خوابانید و خود نیز در اتاق پذیرایی بر روی چوکی راحتی که متعلق به مادرش بود نشست خواب به چشمانش نمی آمد این واقعه همه چیز را به یک باره تغییر داده بود گرچه از زندگیش آن طور که به پیرمرد گفته بود رازی نبود ولی حال احساس میکرد که چقدر به خانواده و آرامی آن احتیاج است مگر او در اندشه گریز از خانه و استقلال نبود پس چرا این احساس در او تغییر کرده بود یعنی این حادثه قادر است براحتی درون او را عوض کند؟ هنوز ساعات بسابق مانده بود که پدر از راه رسید و جرایان را برایش تعریف کرد چطور پس از سالها زندگی تازه فهمیده بود که مشکل سلامتی همسرش را تحدید میکند و بیماری آنقدر ریشه دوانیده بود که به یک بار او را به زمین انداخته بود بله سرطانه که می شد به موقع جلوه آن را گرفت ولی دیگر دیر شده بود و مادر باید زیادتر در خانه استراحت میکرد و با چوکی چرخدار به زندگیش ادامه می داد سونیا به اتاق خود رفت و در تنهایی گریست ساته خوبی را که با مرد جنگلی داشت به یاد آورد و این که چطور به این زودی آرامش و امیدی را که به دست آورده بود از دست می داد از خدا و محبت او شنیده بود ولی باز زندگی چهره زشت خود را نشان می داد و این آمادگی را در خود نمی دید که با زندگی دست و پنجه نرم کند چند روز بعد باز به ملاقات دوست جنگلیش رفت با وجود آنکه پیرمرد از امید که در ایسای مسیداشت صحبت میکرد اما سونیا قادر نبود به آسانی ناراحتی و خشم را بیرون بریزد سونیا گفت شما میگین نباید زیاد ناراحت باشم مگرم میشه ناراحت نبود در حال از دست دادن مادرم هستم او دیگه نمیتونه مثل یک انسان عادی زندگی کنه او دیگه نمیتونه یک مادر باشه او دیگه نمیتونه از اولاداش موازبت کنه او حال به همه معتاجه است همه باید در فکر او باشن و ای بر خودشم سخت است مادرمه هیچوقت نمیگذاشد زیاد در خانه کار کنم زیادتر کارها را خودش انجام میداد همه به او متکی بودن آل او به همه متکی شده و ای با مرگ چی فرق داره؟ پیرمرد گفت به نظر تو متکی بودن قدر بد است که او را با مرگ یک سان فکر میکنی؟ اتفاقا متکی بودن بسیار خوب است البته فرق میکنه که آدم متکی با چی باشه؟ من بسیار خوشحال استم که متکی با یک نفر استم من خوشحال استم که وابسته با یک نفر استم ای وابستگی برمه تا بال همه چیز داشته و ای اتکای تمام زندگی میست انسان به دلیل خودخوایی و غروری که داره همیشه خواسته که خودش همه چیزا برخود تعین کنه و خودش سرنوشتشا معلوم کنه ولی حقیقتی است که نمیتانه و متاسفانه زیادتر مواقعی شکست میخوره سونیا گفت آخر مسئله که برمه پیش آمده بسیار بزرگ است و من نمیتانم اتراحت در مورد او با شما صحبت کنم ایچی ربطی داره بایی که ما خودخواهستیم یا نیستیم خدا اینجا چی کمکه میتانه بما بکنه مادرم شدید مریض است و همیشه باید این مریضی داشته باشه و خدا آنچه چطور میتانه با او کمک کنه و هموتر چطور میتانه با ما کمک کنه پیرمرد گفت اتفاقا سآل خوبه کدی قبلا موضوع دیگه برد مهم بود و خودتا بخاطر او از بین میبوردی سونیا جان نمیخوایم ناراحتت کنم ولی جدی میخوایم که به گپایم گوش کنی چون میفامی که دوست دارم و خوشبختی تو رو میخوایم تو در حادثه قبلی میخواستی بجای دستو پنج نرم کدن با مشکلات خودتا کنار بکشی و تیرتا بیاری گفتم که فرار چاری مشکلات زندگی ما نیست آله برت واضعی بگویم که از مادرت کده به فکر خود زیاد استی دلیلشا هم برت گفتم ما همیشه موازه به وضعیت خود استیم که چیز خلاف معلم ها باقی نشه و در فکر وضعیت دیگران نیستیم این طبیعت انسانی است تو آله از خاطره که مادرت دیگر نمیتونه کار کنه و خانه را درست داره کنه برخطاستی چون ممکنه از تمام این مسئولیت ها به گردن تو بفته و این بره تو که تا باال در خانه کدام مسئولیت نداشتی بسیار مشکل است در این سنه که تو داری باید هم مسئولیت بزرگ باشه ولی این تصادفا اتفاق افتاده و تو باید خودتا آماده کنی و جز این راه وجود نداره ولی تو میتونی با توکل و اعتماد به خدا این مشکلات را حل کنی میفهمم که این بره تو یک جنگ و مبارزه است ولی جنگ که امید پیروزی در او است این را همیشه باید داشته باش که تو دیگر تنها نیستی چون خدا ایچ وقت تو را تنها نمیمانه و این بوده خودت است که بخوایی او را کنار خود داشته باشی این یک انتخاب است بین بدستاوردن یک پیروزی ویا پذیرفتن یک شکست از یک طرف ارتباط جدید با خداوند و از طرف دیگر مشکلات حاضر سونیا را احاط کرده بود به طور که نزبت به مسئولیت هایی که از این به بعد معذف به انجام آن بود نمیتوانست به تفاوت باشد او که در اندیشه گریز از انسانها بود اینک باید تنهایی را کنار میگذاشت و به دیگران فکر میکرد قیافه اندوگین مادر او را نگران میکرد و دلش برایش میسخت مسئولیت های برادر کوچکش نیز برای او بود اینک او بود که فرمانده خانه محسوب میشد و حقیقتن هم در سنه که او داشت برایش فاقلاده سنگین بود یک روز که واقعا خست شده بود صحبت مرد جنگلی را بیاد آورد که میگفت دعا را هیچوقت فراموش نکند یک روز قبل از این که به خانه بیایت تصمیم گرفت به گوشه خلوت از طبیعت زیبا برود بسیار مائل بود که با خودشتنها باشد و کمی دعا کند میخواست از خدا بخواهد که با او روحی شاد و خوشحال اطا کند تا بتواند در مرحله اول محیط غمزده و سرد خانه را عوض کند و آن را به محیط گرم و سمیمی تبدیل نماید مادرش را شفاده هد و پدرش را نیز از این ناراهتی بیرون آورد و برادرش که نیز مشکلات خود را داشت یاری کند آیا امکان داشت این وضعیت تغییر کند؟ چگونه میشد شادی را به آن خانه آورد؟ آیا از دست انسان مانند سونیا این کار برمی آمد؟ سونیا احساس زعف شدید میکرد ولی در یک لحظه بیاد آورد که تنها نیست و برای اولین بار زانوانش خم شد و خطاب به خداوندش چونین گفت خداونده میخوایم که محبت تو در قلبم باشه میخوایم که دگرارا واقعا دوست داشته باشم میخوایم اونا را بالاتر از خود فکر کنم با جان و دل دوست داشته باشم نمیخوایم از روی مجبوری این کارا را انجام بتم در خانه همه با کمک ما ایتیاج دارن خداونده بما کمک و قدرت زیادتر برم بتی تا با مشکلات غلبه کنم بگذار که خانه ما خانه خوشی و سرور باشه و غم و اندور از خانه ما بدور داشته باش عشق گرمی از چشمانش جاری شد و زیادتر از این نمیتوانست صحبت کند اما همین اندازه هم برایش کافی بود از این که در تنهایی با کسی که تا با حال با او رابطه چندانه نداشت صحبت کرده بود احساس جالب و منحصر به فرد داشت گرچه عشق می ریخت ولی در درون احساس سبوکی و شادی می کرد آن شب پس از این که کارهای خانه را انجام داد راهی جنگل شد تا با پیرمرد جنگلی صحبت کند دیگر به این مرد عادت کرده بود و نمیتوانست برای مدت طولانی او را نبیند مرد به نقطه اعتماد و اتمینان و تبدیل شده بود تا جایی که احساس می کرد خدا را در او می دید به شب اول فکر می کرد که چیگونه از او می گریخت و ترسیده بود اما دیره نپایید که آنها با هم نزدیک شدند دو نفر با اختلاف عمر زیاد و با دو طرز عقیده و فکر بکنار هم رسیده بودند یکی از زندگی و تلخیه آن می گریخت و دیگر زندگی حقیقی را یافته بود یکی در اندشه گریز از انسانها بود و دیگر دوست داشت که هم صحبت داشته باشد یکی مسترب و حراسان بود و دیگر آرامش و اتمینان داشت یکی احساس زعف و ناتوانی سراپایش را فرا گرفته بود و دیگر در قدرت نشسته بود یکی ناؤمید و خسته بود و دیگر منبع امید را در کنارش داشت یکی خدا را نمی شناخت و دیگر زندگیش را در دستان خدا نهاده بود عجیب بود که انوز هم وجود آن مرد در جنگل برایش به صورت معم ما باقی مونده بود چرا آن شب با اون ملاقات کند؟ ای سؤال بود که همیشه از خودش می کرد و تا آن لحظه هم نتوانسته بود جواب قابل قبول برایش پیدا کند فقط این را می دانست که به او محتاج است و در این دنیا تنها کسی است که می تواند او و احساساتش را درک کند از کنار بنفشه ها گذشت که همیشه شادابی خاص داشتند و سونیا بعض مواقعی به آنان حسادت می کرد خلقت که بازیبایی خیرکننده خود نشانی از خالق را برخ دیگران می کشید پس از گذشتن از کنار بنفشه ها قسمت مرداب را نیز پشت سرنهاد کم کم باید آتش دران کلبر را می دید همه چیز عجیب بود هیچ نشانه از شلح های آتش نبود کلب خالی بود و هیچ وسیله دران وجود نداشت یعنی چه اتفاق افتاده است؟ او کجاست؟ هرچه اطراف را جستجو کرد چیز نیافت مدتها بود که آتش خاموش شده بود فقط خاکستر از آن بر جا مونده بود از چای جوش همیشگی هم خبری نبود به خانه برگشت و باز فردای آن روز با افکار مملو از سؤالات به محل مرد جنگلی آمد ولی باز هم او را نیافت سعی و بیفایده بود سونیا از آن روز دیگر مرد جنگلی را ندید واقعا که داستان چالب بود بله راست میکنیم ما شما در این داستان دو نوه زندگی را مشاهده کدیم که زندگی سونیا که پر از مشقت و رنج و غم و درد بود و همطور زندگی پیرمرد را دیدیم که پر از آرامش و سلح و محبت بود بله یعنی ما دو نوه زندگی را میبینیم زندگی که دور از خداست و زندگی که با خداوند است و با خداوند قدم میزنه و زندگی سونیا نمونه زندگی است که داوه خداوند وجود نداره ولی زندگی پیرمرد زندگی است که دا مرکز از او خداوند است و دایی زندگی خوشی و شادی است بله یقیقا واقعا عجیب است که انسان پس از ایجاد ارتباط با خداوند دیگه دیدگاهش نزود به دیگرها و نزود به خودش و مویتش کاملا فرق میکنه و تغییر میکنه بله چرا که این تغییر سطی و ظاهری نیست بلکه تغییر است که در درون و در قلب انسان صورت میگره و بسیار بنیادی و اساسی است خدای ما خدایی عجیب است و تمامی کاراش واقعا که عجیب است اما انسانا با افکار محدود خود ما ایچ وقت نمیتونم نخشای او را کاملا در کنیم ولی باید ایمان و اعتقاد خود را با او داشته باشیم و حفظ کنیم و با تمام جان دل او را دوست داشته باشیم و او را ستایش و پرستش بکنیم آمین بله بخوادر که او خداوند محبت است بله او از طریق عیسای مسیح گناه ما را میبخشه بخوادر که عیسای مسیح بروی سلیب خون مبارک و مقدس خدا برای گناه کارا ریختانده بله یقیقا کیز خدا غیر از خدا برد کیز صحره نجات غیر از خدایت مرد خدا به من خوبه میبخشند برد راه هایی که میره و من را حفظ میکند پایم را چوبای آهو میگردند تا بر بلندی به ایسا کیز خدا غیر از خدا برد کیز صحره نجات غیر از خدایت مرد کیز خدا غیر از خدا برد کیز صحره نجات غیر از خدایت مرد خدا به من خوبه میبخشند برد راه هایی که میره و من را حفظ میکند مبارای جنگیدن من را خواهد میبشد تا در او زفر یوباد کیز خدا غیر از خدا برد کیز صحره نجات غیر از خدایت مرد خدا به من خواهد میبشد تا در او زفر یوباد کیز صحره نجات غیر از خدا برد کیز صحره نجات غیر از خدا برد خدا به من خواهد میبشد تا در او زفر یوباد کیز صحره نجات غیر از خدا برد شما برنامه از هر گل برگره مشنوید توجه کنین به آدرس پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهور پاکستان و این هم آدرس ایمیل ما روشند اد افگین ریدیو دات او آر جی و اگر میخوایین که از طریق تیلفون همراهی ما بتماشوین توجه کنین به نمبر تیلفون ما سفر سفر یک پنج سد و چهل و یک پنج سد و پنجا هفتاد یک سو یک خب شنوانده های عزیز این بود برنامه این نوبت که تقریمتان شد تا برنامه آینده که باز هم در خدمت شما خواهیم بود تمام شما عزیزا را به خداوند ما ایسای مسیمی سپاریم
۲۷ آوریل ۲۰۱۷
۶ آوریل ۲۰۱۷
۳۰ مارس ۲۰۱۷
۱۶ مارس ۲۰۱۷
۹ مارس ۲۰۱۷
۲ مارس ۲۰۱۷
۲۳ فِورِیه ۲۰۱۷
۱۶ فِورِیه ۲۰۱۷