آهنگر پیر. داستان کوتاه.

  ۳۰ دقیقه

  ۲۳ فِورِیه ۲۰۱۷

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شنونده گرامی سلام های پرستفاب و سمیمیت ما نصارتان باد امیدواریم که تمنیات نیک ما همچون انوار پرتو افزا نوازشگر قلب های بازفای شما که با اشتیاق تمام پیش رادیو هایتان چشتین باشند در حاله که حضور هر یکی تانه با برنامه حاضر خیرمقدم میگیم در اینچه برنامه این عوبت از هر گل برگره با عالم از شادی میگوشاییم تا باشه داشته های این برنامه ما پیام آور سلح و آرامش ایسای مسیح برای شما عزیزانه شنونده باشه برنامه این عوبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بسته ایم آهنگر پیر داستان کتا و موسیقی موسیقی آهنگر پیر مانند هر روش صبح با قامت راست و رسا و قیافه گرد استخوانی معکر و آرام و با افکار در همه پرایشان به سوی دوکان خود گام برمی داشت گذشت سالهای زیاد توانست بود فقط موهای سر و روی و را نقرفان بسازد سپر دو پحلوی زحمت و ناچیزدانستن جنجالهای روزمره زندگی شادابی چهره و را در برابر تهاجم زمان حفظ کرده بود بلاخره او شست سال و انده پتک را برسندان کبیده بود پتک آهنگری چون پارچه چوبی نچندان سنگین در دست سخت و توانای آهنگر بسادگی بچرخش در می آمد سالهای طولانی کار جسم او را بسان فولاد آبدیده سخت و پرتوان ساخته بود بر روی چهره استخوانی آفتاب خورده و پرعبهت او پوست شفاف بسان آهنگ صاف کشیده شده بود علرغم گزشت سالهای زیاد در چهره آهنگر پیر خط از چین و چروک دیده نمی شد گوی گزشت سالهای زیاد نتوانست بود برای عبور خود در چهره و شیارهای همیشگی را ایجاد کند رگ های سبز از زیر پوست آهنگونه دست ها و صورت وی چون جوی بار از زندگی شتابان نمایان بود هنگام عبور از برابر دوکان های ام قطار در برابر سلام های گرم صبحگاهی با محبت و عدب تمام پاسخ می گفت و با سر داغ و افکار پرایشان همچنان بر راه خود ادامه می داد همم می دانستن که در این روزها چه مسیبت بر وی نازل شده است امسایه ها با نگاه مهرامیز با سکوت پر از رمز و راز که فقط خود آهنگر پیر و امسایه ها می دانستند با وی همدردی می کردند گام های آهنگر پیر سنگین و آرام بود گویه این که زمین با هر گام و در زیر پاهای سنگین وی دم می داد زمین هم بر غم و می نگریست زمین هم وی را در راه پر از غم و اندوه وی همراهی می کرد گوی زمین و زمان دست بهم داده با اون می نگریستند و اون را در غم جانکهاش ره می بردند آن طوری که عادت داشت با تانی چشم های پرا زرم به زمین دخته خود را بالا می برد و به دوستان سلام می کرد امروز چشم های شریف این مرد آرام در دنیا تلات و غم گم شده بود و به سیاق همیشگی بر روی همه لبخند نرم و مانند همیشه به اختیار و آری از هر گونه تکلفه می گسترد این عادت و بود ولی در این روزها به طرف دیگران نگاه می کرد و نمی شود گفت که همراه واقعا می دید فکرش جای دیگری بود نگاه هایش پنهانی جای دیگر و کس دیگری را می پایید آهنگر پیر مثل هر روز دیگر قفل را از لاح زلفی های آهنی دروازه که خودش ساخته بود برداشت و دروازه را کامل باز کرد گویی این که در نیم باز در سر این سابه غمنگیز دلش را بسته تر می کرد یک بار دیگر بطنهایی زغال را در کوره انداخت و آتش برفروخت چنان آتشی که اگر سقف نبود گویی دل آسمان را روشن می کرد دمی که به زغال می داد گویی که از جان خودش بود به آتش افروخته می دمید و باز هم می دمید به یاد یگان فرزند از دست رفته خود به آتش می دمید تا یاد ورا هرچی بیشتر برفروزد در این دهومین روز نبوده و نتوانست تا بیاورد نیم دیواره که کوره آهنگری را از اقبگاه جدا می کرد برای پذیرش عشقهایش جای مناسبه بود آخر ایچ گاهه و هیچ کسه عشق آهنگر را ندیده بود در اقبگاه پنا برد و از تای دل گیریه کرد یاد چهره آرام و صدای نرم ول مردانه پسرش که بیسیار به خودش شباهت داشت دلش را می آزرد او دیگر نبود بیسیار بیرحمانه فرزند او را ابلیسانه بنام ملحد از وی گرفته بودند او خوب می دانست این کار کی بوده است ول افکار خود را آشکار نمی ساخت آهنگر پیر ایچ گاهه بیاد نداشت کسی از او گله و دل خوره ابراز کرده باشد به هیچ کس زرر از او نرسیده بود تینت پاک او را به آسانی می شد در چهره بیگرد و غبار از کینهش دید تناسب روشن در درون بیغبارش در چهره معقر و با آزرمش دیده می شد ولی آخر چرا او را در این کوره آتش زندگی انداختند سر خود را به سوئی آسمان بالا برد زمزمه کرد و آه سرد استه دل بدر آورد اقبه کوره برگشت و باز هم به آتش دنید قوغ سرخ کوره آتش تجلیه دل پرخونه و بود گوی آه سرد آهنگر بلوای در دل آتش برا انداخت بود پارچه کلفت از آهن سرد را در دل قوغهای داغ فرو برد بزودی آهن کلفت مغرور در برابر آتش پرعبحت آهنگر نرم شد سرخ شد و سفید یک بار دیگر چکش سنگین پسر خود را برداشت و بکوبیدن آغاز کرد آهنگر پیر فریاد دل خونین خود را با زربه های چکش در پهنای آهن داغ حکم کرد گرچه حال و هوای کار را نداشت ولی دل غر قدر خون خود را باید طور خالی می ساخت زربه های چکش دلش را خالی می کرد در بیرون که گاه گاه امسایه ها با محبت ولی دستانه او را می نگریستند روز مانند روزهای دیگر جاری بود زندگی بود و غوغاهایش گوش آهنگر به هیچ کسو هیچ جای نبود در دنیا غم خود غرق بود آهن را با انبار کلوفت که پسرش همیشه ان را بکار می گرفت برداشت و با چکش سنگین پسرش بکوبیدن آغاز کرد با زربات رستمگونه چکش دل پرخون خود را خالی می کرد آهن داخ تام و تمام تابعی حرکات دست و چکش سنگین و شده بود در برابر دل پرخون آهنگر سرخم کرده بود بزودی آهن گداخته به فرمان آهنگر پیر انه نابرداشت و شکل گرفت با هر زربه که بر آهن گداخته وارد می کرد بازوی پرزور پسرش در برابر چشمانش پیدا می شد و باز هم محکم تر می کوبید پسرش در برابر دیدگانش قرار داشت همین چند روز پیش پسرش که صبح وقت تازه از بستر برخواسته بود که در کوبیدند پسرش ماننده همیشه با اجلا به سوی در دوید تا کسی که پشت در قرار دارد زیاد منتظر نماند از آن سو صدای شنید که فکر می کرد آشناست گفتگوی کوتاه که بیشتر به پرخواست شباهت داشت برا افتاد و در اقبه پسرش بسته شد وی منتظر ماند تا پسر برگردد لحظات بکندی گذاشت ولی از پسرش خبره نشد با دلوا پسی از در بیرون رفت پسرش آنجا نبود منتظر ماند و باز هم منتظر ماند ولی از پسرش خبره نشد آن روز همراه با دل هره گنگ به سر کار رفت بود دلش به سوی کار نمی رفت آتش گویی دم نمی گرفت و دست های کلفت و پین بسته پاکش توانه برداشت چکش را نداشت نیمه های روز با احتیاط او را به خانه خواستند در حیات کوچک محقر ولی پر از گل و سبزیجات و درخت های پر برگ در کنار همسر پیچ صفیدش در حال اغما به دیوار کوهنه گیلی تکیه داده بود در دم پایش بسته بسته موهای صفیده که در غم یگان فرزند از دست داده از سر کنده بود نمای چشمازاره به دنیا و حول و حوش داده بود آهنگر پیر در یک لحظه به همه امق فاجعه ماجره پی برد دست بر ریش صفیدش کشید و با خود گفت خدایا به تو پناه میبرم آهنگر سر در غم فرو برد و با هیچ کسی هیچ چیز نگفت فقط با خود عهد بست آهنگر پیر روزهای آخر از فضای دیلگیر و تباه کن داخل خانه بیرون شده و به سر کار میامد روز اول آهن خشتراشی را برداشت و نیمکاره به شکل خنجر تیزدم و بران در آورد و در کنار دست خود در جای محفوظ قرار داد امروز مانند هر روز دیگر زندگی می گذشت زندگی بود و غوغاهایش آهنگر پیر نال ساخت و در کنار گذاشت فرمایش چکش و بیل را که نیمکاره گذاشت بود تمام کرد کار ساختن داست را که با پسرش شروع کرده بود به آخر رساند و میخواست به اقبگاه برود که در بیرون چشمش به او همونه که در سپی ددم آن روز لانتی بسراغ پسرش آمده بود افتاد که با تکبر و غرور از برابر رده دوکانها رجع می رفت همه او را می شناختن که چه کاره و کی هست ولی ترسه که ارمغان بد روزگار بود از او در دلها نشست بود آهنگر پیر خنجر نیمکاره را که در کنار خود در جای محفوظه گذاشت بود با آرامش خاطر و با تصمیم آهنین در کوره داخ که آتشش گدا زنده تر از آتش جهنم بود در دل قوغها قرار داد بادم پهلوان باز هم به آتش دانده مید آهنگر پیر جان خود را در دم گذاشت مانند آرش کمانگیر که جان خود را در تیر کرده بود خنجر بران ناتمام در کوره آتش سرخ شده و سفید شد گویی در برابر اراده نیرومند تر از آتش آهنگر سر تسلیم فرود آورد او با قدمیانه و ریش انبوه قرمزی سر بزرگ کلونگی راه راه پشوری آن را بزرگتر از سر انسانهای آدی جلوه نخوشایند میداد شکم پیش برامده و دندانهای چرکین که دود هزاران سگرت و چاشنی چرس را در کمر داشت و لبخند کری آنها را بنمایش میگذاشت با تانی و غرور به دکان آهنگر پیر نزدیک می شد او از دور با تکبر تمام نگاه تقیر آمیز به سوی آهنگر پیر حواله کرد سراپای آهنگر پیر را لرزش ناشناخته فرا گرفته بود با خود چیز را زمزمه می کرد و خلاف آنهایی که از بد روزگار هنگام برخورد با او چشمهای خود را به زمین می دوختند آهنگر پیر مستقیم از همون فاصله دور با چشمان تنگ و که در گودی با سان عمق چاه جا گرفته بود نگاه تند انداخت خنجر نیمکارا در میان آتش گویی فریاد می زد که آمادم آهنگر پیر دم را رها کرد و چکوش سنگین فرزندش را برداشت آهست آهست در بدن نرم و نازک آهن می کفت خنجر نیمکارا باز هم دراستر و برانتر شد دو قدم او مانده به در که آهنگر پیر قلم بران آهنگری را برداشت و با احتیاط و دقت تمام در دهنه محکم انبار گزاشت در انتهای تیغ بران خنجر نتمام علامت گزاشت بود و قلم را روی علامت گزاشت هنگامه که او با تکبر و با گردن افراشته از برابر آهنگر پیر بدون ادای سلام و احترام می گذاشت چکوش سنگین آهنگری گویی در برابر زهاک است در نیم راه آسمان بلند شد آهنگر پیر می خواست که روی علامت خنجر نتمام با شدت بکوهد خنجر از همانجا با قوت جدا شود و ماننده گلوله با سفیر نازوک ول سرعت سرساموور شاهرگ او را که تازه از برابر دکانش می گذاشت از قب بدرد و در نقطه اصابت شیار بنازوکی دم تیغ ایجاد گردد و گرمی نک سوزان خنجر هر دو سوی شیار را با سختگی سفید رنگ پوست گردن صاف ببندد و تیر قضا در وسط لنگی پشوری او سراخ سخته کوچک بجاب اگزارد آهنگر پیر در یک آن در برابر چشمان خود مجسم ساخت که او چند قدم مانده با درخت پرشاخ و برگ که هم سن و سال پسرش بود با شدت بزمین خورده و دیگر بر نمی خیزد چکش کاویانی آهنگر پیر در نیمه راه آسمان بود که بخود آمد و گفت نه این نوه انتقام جویی کار من نیست او نمی دانست که تدابم زندگی نامیمونش در این بار سمره حمته والای آهنگر پیر است و به راه خود با تکبر و ناز ادامداد آهنگر پیر آتش را خاموش کرد وسائل کار را مرتب کرد در را بست و به سوی خانه فقیرانه خود که زن پیچ سفیدش انتظارش را داشت روان شد وقتی که من این داستان را شنیدم من به حمت والای آهنگر پی بردم بر از که او می دانست که او مرد که پسرش با قتل رسانده بود و هم این کار را می کرد و او تصمیم خود را ایواز کرد و نخواست که خون با خون بشوید و امتحان که ما شما یک مثال داریم میگن که قدرت در بخشش هست نه در انتقام و واقعا که آهنگر پیر قدرت خود را در بخشش نشانداد نه در انتقام اگر او انتقام می گرفت شاید که چقدر خون دیگه می ریخت و ای خون ادامه پیدا می کرد به نسل اردو فامیل ولی خداوند برش عکمت داد حقل داد هنگامه که می خواست حمله بکنه ولی خداوند چشمایش باز کرد بیوزیزی که حمله بکنه و بچه را که پسرش با قتل رسانده بود از خشم خود سرف نظر کنه و او را بخشید خداوند در کلام خود برما گفته ببخشین تا بخشیده شوید و همطور گفته اگر کسی به طرف راست روی تان سلی می زنه طرف چپ تان هم دور بتین و خدا را شکر می کنم که ایسای مسیمه را بخشیدن حکم می کند نه به انتقام بله خدا را شکر توهی توهی حق و توهی رستا توهی زندگی هست توهی زندگی هست زندگی خداوند خدا خداوند خداوند خداوند توهی توهی خداوند خداوند خداوند خداوند خداوند خداوند خداوند توهی خداوند خداوند خداوند توهی زندگی هست زندگی خداوند خدا توهی زندگی هست توهی زندگی هست توهی زندگی هست تا تقدیم برنامه آینده تمام شما عزیزارا به خداوند ما ایسای مسیمی سپاریم