بخش سوم داستان بنفشه های بهاری.

  ۳۰ دقیقه

  ۱۶ مارس ۲۰۱۷

وقتی عشق بیشتر شبیه سقوط باشد تا پناهگاه، چه رخ می‌‌دهد؟ ما داستانی تأثیرگذار را روایت می‌‌کنیم از دختری هراسان که به جنگل پناه می‌‌برد و با پیرمردی روبه‌رو می‌‌شود که می‌‌کوشد ناامیدی‌اش را به چالش بکشد و دیدگاهش را نسبت به زندگی دگرگون سازد. در جریان گفت‌وگویشان، مرد بر این باور پافشاری می‌‌کند که زندگی آمیزه‌ای از مبارزه و امید است و عشق می‌‌تواند پناهگاهی باشد، در حالی که دختر از گذشته‌ای دردناک سخن می‌‌گوید که در آن عشق به خیانت، از دست دادن و طرد انجامیده است. آسیب‌پذیری مشترک آن‌ها در سکوت شب پیوندی عمیق میان دو نسل با دیدگاه‌های متفاوت ایجاد می‌‌کند. در میان اندوه، ایمان و پایداری، ما می‌‌پرسیم آیا قلبی زخمی می‌‌تواند دوباره راهی به سوی امید بیابد.

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شناندهای پاکتینت خدا باری دیگه و با برنامه دیگه با سلام گرم در خالی از احترام تقدیم می‌کنیم. امیدوارم تمنیات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره پذیراشوین. تمنا می‌بریم سلامای مهرفدهای ما که اینکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظه‌های شما. امیدوارم لحظات را که با برنامه تان هستین با خوشی و مسارت تمام آمخته باشه. خب آقای شاهد بیاین پای معرفی این عوبت برنامه از هر گل برگه بینشینیم تا لحظه‌های شاد آفرین برای شناندهای ما باشه. خب عزیز شنانده گرامی برنامه این عوبت از هر گل برگره با این مطالب زیند بخشیده ایم. مطلب معلومتی شیر و موسیقی دختر نامید و هراسان در جنگل به پیرمرد برخورد می‌کند. پیرمرد در تلاش هست تا دیدگاه دختر را نسبت به زندگی باز شناست و با ایجاد فضای اعتماد دیدگاهش را نسبت به زندگی تغییر دهد. دخترک به سخنان خود ادامه داده گفت شاید فرار مشکل را حل نکنه ولی حد اقل بین اونا نیستین تا زیادتر از این زجر بکشین. این اموکار است که شما کدین. شما آرام و راحت استین. هوای اینجا مثل هوای پاین آلوده نیست و قدر پاک و زیباست که قدرت داشت پاهای مرا بر رفتن سست کنه. من با پای خودم آمدم و کسی مرا مجبور نکده بود. مرد گفت ولی من فرار نکدم. دخترک گفت چی فرق می‌کنه آل علتش ارچی باشه شما دیگه دوباره بر نگشتین. مرد گفت اجتماع و مردم نمیتونستن من را از تلاش بر زندگی بازدارن. دخترک گفت ولی بلاخره شما تسلیم شدین و دیدین که زندگی عرضش ای همه جنگیدن و مبارزه را نداره. شما آمدیم که زندگی را امرای خودتان در آرامی ادامه بتین. امطور نیست؟ مرد گفت سونیا سونیا بسیار تن میری. دخترک گفت پس چی؟ مرد گفت بله درست میگی ای زندگی که من همرایش مبارزه کدم دو چیره بر تقدیم کدن داره. مثل طبیعت که هم روزای بارانی و تیره داره و هم روزای آفتابی و زیبا. زندگی ترکیب از ای دوتاست. من نمیخواستم فرار کنم و من حق ای را دارم که به جنگم. می‌خواستم استادگی کنم و مغلوب نشم و ای که چی توفانه بود. دنبال دستاویزه می‌گشتم که به او چنگ بزنم و در بین توفانهای زندگی از بین نرم. دخترک گفت بلاخره پیدایش کدین؟ مرد گفت بله چیزی را تجربه کدم که در بدترین مشکلات می‌تونه تو را نگاه کنه. اگر او نباشه نمیتونیم دوام بیاریم. باوردارم که تنها سخریست که می‌تونیم در پناه او در امان باشیم. ای پناه گاه او چیزی بود که همیشه ازش غافل بودم. ای پناه گاه عشق بود. سونیا به شدت لرزید. نمیتوانست باور کند که پیرمرد نیست با عشق بگانه نیست. ولی او چرا این گونه عشق را نشناخته بود؟ عشق با عنوان پناه گاه. عشق در چشمانش هلقزد. برای او عشق پناه گاه نبود. پردگاه بود امیق و وحشتناک. پیرمرد روی گونه‌های مساهبش قطر عشق را در حرکت دید. قطره که می‌آمد تا صاحبش را تسکیندهد. قطره عشق که چون چشمه در دل کوه راه پرپیچ و خم را می‌پیمود تا از شگاف صخره بیرون زند. قلب پیرمرد از دیدن این سحنه به درد آمد. به سوی سونیا رفت تا او را نوازش کند و در همون لحظه سونیا دیگر طاقت نیاورد و شروع به گریستن کرد. در دل تاریک شب و در امق مای خیمه زده در جنگل در کنار صدای چرچرک‌ها صدای حقق گریه سکوت شب را برهم می‌زد. دو انسان از دو نسل متفاوت سربرشانه‌های هم نهاده بودند. دو انسان با دو دنیا و دیدگاه متفاوت در ریختن عشق گرم با هم پیونت خورده بودند و مرکز این یگانگی عشق بود. سونیا چیزه بمه بگو. بمه اعتماد کو. تو هم عشقه تجربه کردی؟ دخترک گفت. بله ولی این عشق برمه نابودی را باراورد. عشق برمه ارمغان خوبه نداشت. عشقمه آغاز زیبای داشت. در اوج سختی‌ها کسی از راه رسید که دلم برش تپید و افسونه شدم. تنا کسی که درکم میکد و مرا بخاطر خودم دوست داشت. احساس می‌کدم زندگی را تازه با اون می‌شناسم. اون با وجودش زندگی را برم قشنگ و زیبا کرده بود. با حضور اون دنیا اطراف ما قسم دگه می‌دیدم. زندگی خاموش و سردم با آمدن او معنی تازه به خود می‌گرفت. از آن احساس پاکه که به طرف می‌امد اوج می‌گرفتم. زمانه با بودنش از دست داده بودم. درگایم زندگی به جوش آمده بود. اون تنا کسی بود که می‌تانستم غما و شادی‌های ما امروش دمیان بگذارم. ما همه چیز ما برش داده بودم. قلبم احساسم همه چیز خدا. آن روز لنطی از راه رسید و ما خود ما تسلیمش کدم. ما دختر بده نبودم. فقط همه چیز ما متعلق به اون می‌دانستم. زبایی اشق به ایست که خودشا ایسار کنه. ولی آن روز روز مرگ ما بود. روز نابودی. روز نابودی آرزوها. روز از دست رفتن تنها دلخوشیم و پاره شدن تنابه که در توفان بیرحم زندگی به اون چنگ زده بودم. بله. از آن روز به بعد همه چیز تغییر کد. او مرد دختر می‌دانست که در پای هوا و حوص است و می‌خواست که لذت ببره. ولی تسلیم شدن ما به او بخاطر حوص نبود. بخاطر اشق بود. ای اشق می‌خواست همه چیزه به طرف مقابلش بده و هیچ چیزه بر خود نمیخواست. ولی او ای را نمیدانست. کاخه آرزوهایم فرور اخته بود. باید قبول می‌کدم که همه چیز بر سنیا تمام شده. ولی نمیتانستم. دوستش داشتم و قادر نبودم فراموشش کنم. اگه یک بار کسی در قلب آدم داخل شد، دیگر نمیتانی به سادگی او را از قلبت بیرون کنی. وقت می‌خوای، طوان و قدرت می‌خوای که ما هیچ کدامش نداشتم. تمام او خاطرات شیرینه نمیشه که با آسانی از ذهن بیرون کد و از کنارش بیپروا گذشت. مثل شاخ گل پیچک به وجود او آویخت بودم. غافل ازی که وقت زندگی گل پیچک به چیز آویخت جداییش امکان پذیر نیست. و اصلاً حیات گل پیچک یعنی آویختن. مسخری آمو خواست شده بودم. هیچ کس طرفدار من نبود. همه من رد می‌کدن و به اون حق می‌دادن. من ترد شدم. مثل یک دسمال چرکین و کسیف من را به دور انداختن. راستی گناه ما چی بود؟ جرم آدم آشق چی هست؟ جرم گل پیچک که دور چیز پیچیده چی هست؟ حدیه اشک باید امی باشه؟ شما می‌گین اشک برای تان پناهگاه بود ولی برای من نبود. برای من مثل پرتگاهی بود که انسان را به طرف خودش می‌کشه. فقط سقوط و بست. پیرمرد بسیار متعصر و پریشن بود و سونیا را در آقاش کشید. نمیخواست این پرنده زخمی را لحظه از دست دهد. این پرنده خود برلبه بام و نشسته بود. پیرمرد در تلاش بود که او را به زندگی بازگرداند. می‌دانست که برای او در این سن هنوز فرصت شگفتن هست. سونیا ادامه داد. یک روز رفتم و برش گفتم که من چی کنم؟ چرا باید مجازات شوام؟ دیگر نمیتانم زیاده از این تحمل کنم. حتی خانواده هم من را مایی ننگا بدبختی می‌دانستن. برش گفتم ما می‌تانیم باز سعی و کوشش خود کنیم و اون روزارا باز شروع کنیم. عشق می‌تانه باز ما را بلند کنه. اما نگاهش بسیار بیتفاوت بود. دیگر او رنگ و شادا به همیشه گیره نداشت. در حاله که سعی میکد به چشمام نگاه نکنه گفت. سونیا یک چیز ازت می‌خوایم. بخاطر ما انجام میتی؟ ما که به هیجان آمده بودم برش گفتم که هرچی از ما بخوایی برت انجام میتم که بتانم تا را خوشحال کنم. ولی کاش که ای را از ما نخواسته بود. چند بار سوالش را تکرار کد. دیگر صبرم تمام شد و باز صدای بلند گفتم هرچی بخوایی من حاضر هستم. به ما گفت سونیا مرا دوست نداشت باش. ای تنها چیز از که ازت می‌خوایم. ای جمله آخرین تیر بود که آمد تا آخرین قدرت سونیا درمانده را ازش بگیره. پیرمرد می‌دانست که این ضربه سنگین است ولی هنوز امید داشت که سونیا قادر است در این نبرد بیرحمانه زندگی باز برخیزد و ادامدهد. او تازه اول جاده زندگی بود. قدرت می‌خواست که خون تازه درون رگهایو وارد کند. پیرمرد در تلاش بود که او را به سوی امید بورد. امید که می‌توانست پرنده زخمی را بهبود بخشد. ای فروق جابدان ای مسیح نور جوان خالق عرض و سمان راهت و امید ما در نور رویت آیم به سویت همدت کنم بهر فیز عظیمت تو این خدایم مهر و صفایم تو این نجاتم و تو این شفایم ای خورشید عالمتا برمنه مسکین بهتا گرمی و عنوار تو بخشد مرا قلبی نو در نور رویت آیم به سویت همدت کنم بهر فیز عظیمت تو این خدایم مهر و صفایم تو این نجاتم و تو این شفایم ای خداوند کریم پرز احسان و رحیم بشنو این دعای من شکرت کنم در هر جا در نور رویت آیم به سویت همدت کنم بهر فیز عظیمت تو این خدایم مهر و صفایم تو این نجاتم و تو این شفایم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم بهر فیز عظیمت در نور رویت آیم به سویت همدت کنم بهر فیز عظیمت در نور رویت آیم به سویت همدت کنم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم در نور رویت آیم به سویت همدت کنم خوب گفتی در کتابت آیمسی ما شدیم فرزند نابت آیمسی می‌خرامیم جمله اندر گلشند زیر نور آفتابت آیمسی گشتیم مارود جاری هایا چون که نوشیدیم زعابت آیمسی جان گرفتیم جاویدان از جام تو تا رسیدیم بر شرابت آیمسی گر تو فرمان می‌دهی جان می‌دهیم زندگردیم از جوابت آیمسی بال و پردادی پی پرواز ما تا شویم همچون اقابت آیمسی شاخه ما بر تو عیتاق خدا نیوه گردیم در حسابت آیمسی گشت پیدا صورت صبح بهشت گشت پیدا صورت صبح بهشت برکشیدی تا نقابت آیمسی به خداوند و اناجیه ما ایسای مسیح می‌سپاریم