۸ دقیقه ۴۶ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
لقا فصل بیست و سوام سپس تمام حاضران در مجلس برخواستن و او را به حضور پیلاتوس آوردن. با مقابل او شکایت خود را این طور شروع کردن. ما این شخص را در حالی دیدیم که به گمره ساختن ملت ما مجغول بود. او با پرداخت مالیات به امپراتور مخالفت میکرد و ادا میکند که مسیحان پاتشا هست. پیلاتوس از او پرسید. آیا تو پاتشای یهودیان هستی؟ ایسا جواب داد. تو میگویی؟ پیلاتوس سپس به سران کاهنان و جماعت گفت. من در این مرد هیچ جرم نمیبینم. اما آنان پافشاری میکردند و گفتند. او مردم را در سراسر یهودیا با تعالیم خود میشوراند. از جلیل شروع کرد و به اینجا رسیده هست. هنگام که پیلاتوس این را شنید پرسید. که آیا این مرد جلیلیست؟ وقت مطلع شد که به قلم راو هیرودیس تعلق دارد. او را پیش هیرودیس که در آن موقع در ارشلین بود فرستاد. وقت هیرودیس ایسا را دید بسیار خوشحال شد. زیرا در باره او مطالب شنیده بود. و مدتها بود میخواست او را ببیند. و امید داشت که شاهد موجزات از دست او باشد. از او سوالات فراوان کرد. اما ایسا هیچ جواب نداد. سران کاهنان و ملایان پیش آمدند. و طعمتهای شدیده به او زدند. پس هیرودیس و اساکرش به ایسا بهرمتی کرده او را مسخرا نمودند. و چپن زیبای به او پوشانیده او را پیش پیلاتوس پس فرستادند. در همان روز هیرودیس و پیلاتوس آشتی کردند. زیرا دشمنی دیری نیه تا آن زمان بین آن دو وجود داشت. پیلاتوس در این موقع سران کاهنان بزرگان قوم و مردم را خواست. و به آنان گفت. شما این مرد را به تهمت اخلالگری پیش من آوردید. اما چنان که میدانید خود من در حضور شما از او بازپرسی کردم. و در او چیز که تهمتهای شما را تاهید کند نیافدم. هیرودیس هم دلیل پیدا نکرد. چون او را پیش ما پس فرستاده است. واضح است که هو کار نکرده است که مستوجه به مرد باشد. بنابراین او را پس استازیا نزدن آزاد میکنند. اما همه با صدای بلند گفتند. این شخص به خاطر شورش که در شهر واقع شده بود و به علت آدم کشی زندانی شده بود. چون پیلاتوس میخواست ایسا را آزاد سازد بار دیگر سخن خود را به گوش جماعت رسانی بود. اما آنها فریاد کردند. برای ثومین بار بهشان گفت. اما آنها در تقاضای خود پاخشاری کردند و فریاد میزدند که ایسا باید به سلیب میخوب شود. فریادهای ایشان غالب آمد. و پیلاتوس حکمه را که آنها میخواستند سادر کرد. بنابرا درخواست ایشان مرد را که بخاطر یاغیگری و آدم کشی به زندان افتاده بود آزاد کرد. و ایسا را در اختیار آنها گذاشت. انگامه که او را برای مسلوب شدن میبودند مرد را بنامش هم اون که اهل قیروان بود و از سهرا به شهر میامد گرفتند. سلیب را روی دوش او گذاشتند و او را مجبور کردند که آن را به دنبال ایسا ببرد. جمعیت بزرگ از جمله زنان که بخاطر ایسا به سینه خود میزدند و ماتم میکردند از اقبه او میامدند. ایسا را به آنان کرد و فرمود ای دختران ارشلیم برای من عشق نریزید برای خودتان و فرزندانتان گریه کنید بدانید روزهای خواهد آمد که خواهند گافت خوشا به حال نازایان و رحمهای که تفل نیاوردند و سینههای که شیر ندادند آنوقت به کوها خواهند گافت برای ما بیفتید و به تپها خواهند گافت ما را بپوشانید اگر با چوب ترچونین کنند با چوب خاشک چه خواهند کرد دو جنایتکار هم برای مسلوب شدند با او بودند و وقتی به محل موسوم به کاسه سر رسیدند او را در آنجا به سلیب میخوب کردند آن جنایتکاران را هم با او مسلوب نمودند یکی را در سمت راست و دیگری را در سمت چپ او ایسا گفت ای پدر اینان را ببخش زیرا نمی دانند چه میکند بالای لباسهای او قرآن داخته میان خود تقسیم کردند مردم استاده تماشا میکردند و رئیسهای آنها با رشخن میگفتند دیگران را نجات داد اگر این مرد مصیب و برگوزیده خدا است آلا خودش را نجات داد اساکر هم او را مزخرا کردند و پیش آمده سرکه خود را با او تعرف کردند و گفتند اگر تو پادشای یهودیان استی خود را نجات بده در بالای سر او نوشته شده بود پادشای یهودیان یکی از آن جنایتکار که به سلیب آوخته شده بود با رشخن با او میگفت مگر تو مصیب نیستی خودت و ما را نجات بده اما آن دیگر با ملامت به اولی جواب داد از خدا نمی دسید سر تو و او یک قسم حکم شده است در مورد ما منصفانه اعمال شده چون ما به سزای اعمال خود میرسیم اما این مرد هیچ خطای نکرده است و گفت ایسا وقتی به پادشای خود رسیدی من را بیاد داشته باش ایسا جواب داد خاضر جمع باش امروز با من در فردوس خواهی بود تقریبا زور بود که تاریکی تمام آن سرزمین را فرا گرفت و تا ساعت سه بعد از زور آفتاب گرفته شده بود و پرده خانه خدا دو تکه شد ایسا با فریاد بلند گفت ای پدر روح خود را به تو تسلیم میکنم این را گفت و جان داد وقت صاحب منصب که مسئول نگهبانی بود این جریان را دید خدا را حمد کرد و گفت در واقع این مرد بیگنو بود جمعیت که برای تماشا گرد آمده بودند وقت ماجرا را دیدند سین زنان به خانههای خود برگشتند آشنایان ایسا و زنان که از جلیل همراه او آمده بودند همگی در فاصله دور استاده بودند و جریان را میدیدند در آنجا مرد به نام یوسف حضور داشت که یکی از اعضای شورای یهود بود او مرد نیک نام و درست کار بود یوسف به تسمیم شورا و کار که در پیش گرفته بودن رای مخالف داده بود او از حالی یک شهر یهودی به نام رامه بود و از آن کسانه بود که در انتظار پاتشایی خدا به سر میبردن این مرد در این موقع پیش پیلاتوس رفت و جنازه ایسا را خواست سپس آن را پایین آورد و در کتان نازک پیچید و در مقبرایی که از سنگ تراشیده شده بود و پیش از آن کسی را در آن نک زاشته بودند قرار داد آن روز روز تحیه بود و روز سبت از آن ساعت شروع میشود زنانی که از جلیل همرای ایسا آمده بودند به دنبال یوسف رفتند آنها مقبرا و جای دفن او را دیدند سپس به خانه رفتند و مساله و اطریات تحیه کردند اصطلاحات ممدند