۲۹ دقیقه
۷ ژوئیه ۲۰۱۲
وقتی سکوت از خودِ زندگی بلندتر شود، چه رخ میدهد؟ ما سرگذشت حسینه را دنبال میکنیم؛ زنی که روزگاری در کابلِ افغانستان در میان هیاهوی زندگی بود، اما اکنون در غربتی خاموش گرفتار شده، جایی که تنهایی بر او سنگینی میکند و همسایهها حتی پردههایشان را بر رویش میکشند. لحظههای کوچک—از عبور یک رهگذر تا آواز پرندههایی که لانه میسازند—به رشتههای امید بدل میشوند، اما همین دلخوشیهای ساده نیز در معرض نابودی قرار میگیرند. در میان برخورد بیرحمی و انسانیت، میبینیم که چگونه مقاومت آرام دوام میآورد و امید، با وجود فقدان و انزوا، از نو راه خود را پیدا میکند—در کنار تأملاتی دربارهٔ ایمان، دانستنیهای روزمره و حقیقتهایی که ما را به هم پیوند میدهند.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شناندههای ارجومند خوده با حرمت بپایان سلام تقدیم میکنیم امیدواریم احترامات ما همچنانوار پرتو افزا نوازشگر قلبهای باسفای شما عزیزا که شریفانه پیش رادیو هایتان شیشتین باشه و در حال که حضور هر یکی تانه به برنامه خیش خیر مقدم میگیم دریچه برنامه از هر گل برگره با آلم از شادی میگوشاییم تا باشه داشتههای برنامه ما پیام از آرامش خاطر برای شما جویندگان راه راستی باشه بله و به امیدواری میپردازیم و معارفی برنامه اینوبت خیش از مرک تا زندگی داستانه کتا تخلیص از نکندش مطلب معلوماتی موسیقی و موسیقی دیگر برای حسینت دنیا به آخر رسیده بود فقط او مانده بود و یک تنهایی تلخ و جان فرساه آن سوی ارسی جهان برای ازش از جنب و جوش خالی شده بود باخچه ای که دو تا ساختمان بلند منزل را از هم جدا میکرد برایش حو میزد میپرداشد که آن سوی شیشهها تمام مگذها زنبورها ملخها و مرچهها مردند و صرف دلتنگی و مرگ زندند حسینه که در کابل بود هرگز تنهایی را حس نکرده بود همیشه چیزهای مهم و غیر مهمه حوش و حواسش را به خود مشغول میکرد و از تدابم و تسلسل زندگی خبر میاورد در طول روز چندین بار صدای قیل و قال و بگومگوی زنهای امسایه به گوشش مینشستند که در آن سوی دیوارهای کم ارض سنجی هم دیگر را تلک و ترازو میکردند و گور مرده هایشان را برباد میدادند آن غوهها گرچه مشمع از کننده بودند ولی حامل یک پیامه روی همرفت امدبو هم بودند و حسینه از فهوایشان در میافت که جویبار با تپش و شریر چیغا پیغ میکردند و بامها را به فرق سوار مینمودند اما در اینجا نه اطفال هست نه گربههای شریر و نه زنهای امسایه غالمغالی و فریادگر که با سر و صدایشان کرختی و بهالی را از حوش و حواسش بزدائن آن پیرزن زردموی فرنگی هم که مقیم اپارتمان بلاک مقابل هست تا او را میبیند به شدت پرده اتاقش را میکشد و ارسی را با چنان شدت میبندد که گفتی خمزیر را دیده هست از این حرکات غیر عادی رفت رفت در میابد که آن شلیطه زردمو طاقت دیدن یک زن بیگانه و چادر پوش را ندارد یک چند از زیر ارسی پیرمرد چاقی میگذشد که شکمه به بزرگی یک مشک باد کرده داشت دیرست که از او هم خبر نیست خدا میداند که کجا گم و غیب شده آیا مرده هست یا این که قصدن راهش را چپ کرده تا حسینه جان بلب رسیده نبیندش دقایق دراز بابی سبری منتظر پیرمرد شکمکته میموند تا لم لم بگذرد و قفل قلبند تنهایی را بشکند اما کمکان راه آمد شده پیرمرد ناشناس بیره گذر میموند بارها و بارها اتا چشم انتظار آن اجوزه زشت خو میموند که به محض دیدن و پرده اتاقش را انودانه بکشد و بیزاری و کینش را نشان بدهد ولی او هم در هفت لا پنهان میبود و خودش را نشان نمیداد شاید خبر یافته که حسینه از تنهایی رنج میبرد و خواسته است چند ثانیه دیدارش را از او دریخ کند در طول روز یکان بار یکان پسرش از او خبر میگرفت و سرسری احوال مادرش را میپرسید و په کارش میرفت گفتی آتش گرفتن آمده بود حسینه با عجز و زاری به او میگفت بینشین جان مادر پنی دقیقه حق ماست حق مادرت اما او گوشهایش را بکری میزد و بینشستن راه آمده را پیش میگرفت روز پسرش نه بسبیل محبت بل بسبیل وزیفه احوال مادرش را میپرسد حسینه جواب میدهد چه بگویم بچین دلم به ترقیدن رسیده گاه خلقم به اندازه تنگ میشه که دلم میخواهد کالای من ریشلیش بکنم و یخن خدا تا گریبان امپاره کنم پسرش مدماغ میشود و کنای آمیز میگوید مادر جان بار آخر است قیامت که میگفتید شروع شده بز بپای خود آویزان است و گوسفند بپای خود امروز هیچ کس به هیچ کس نمیرسد هر کس باید خودش ساعت خود را تیر کند دلم هم به ترقیدن رسیده حسینه میگوید درد و بلایت به جان مادر چطور کنم از ناچاری فغان میکنم وگرنی آزارت نمیدادم و اشاره به ساختمان چند توقعی مقابل میگوید خیال میکنم او خانه چند منزله سر سینه ما آباد شده نفسم بند میشه آدم زنده باید نفس بکشه را برا و گب بزنه سار آدم آدم میبرداره قطع سنگ و چوب نمیشه که درد دل کنم ما خدا نیستم که زیب و زینتم تنایی باشه تنایی فقط خدا را میزیبه اما آب از آب تکان نمیخورد براستی که وا گر تنا گر بود نفقت هیچ کس به هیچ کس نمیرسد بلکه دست راست با دست چپ و چشم راست با چشم چپ یک آدم هم با هم نمی ساختند آسمان دور و زمین سخت بود و هر دو با هسینه سر جنگ داشتند دیگر به تقلید از شوهر متوفایش دستها و پاهایش نیز او را طلاق داده بودند نکاره از دست هایش پوره بود و نهمته از پاهایش بزور دل از بسترش تام شد و خود را به پشت شیشههای ورسی میرسند و چون مگه سرما خورده و از حال رفته به یکی از آن شیشهها میچسبید احد از زیر ارسی نمی گذشت فقط خدا مانده بود و پرنده هایی که گاه و بگاه از عبا میگذشتند آرزو میکند که کاش پرنده میبود تا برای دلش میپرید و بینیاز از بندههای مغرور پروردگار از دم ارسی به شاخ درخت از شاخ درخت برلب بام و از آنجا به کبودی بی نهایت آسمانها پر میکشید و از آن اوجهها بی پروا به ننگ و نام و تن مردم سر به صدا میداد و گوش فلک را کر میکرد آخر امر دو خانه آنسوتر پروازهای متواتر دو اککای ابلق نظرش را جلب میکند که مرتبا خسها و چوبکهای نازوکی را با منقار میآورند و در انبوه شاخچههای یک درخت تناور و پر برگ آشیانه میساختند آمد و رفت متواتر و جا بجا کردن خس و خاشاک که به مسابه سقف و ستون آشیانه بکار میرفتند چلان چشم و حوش اسینه را بخود مجغول میکند که گفتی آشق و معشوق خانه آباد میکند و زندگی میسازند هر صبح صادق قبل از شروع کار اکههای نروماده بر بلندترین شاخچهها میبرامدند و باخچه را با خبرهای خوششان جان تازه میبخشیدند حسینه قاخ قاخ انها را بفعل نیک میگرفت و از دیرگاه متقد بود که اکهها پرندههای خوشخبر و دوست داشتنی هستند اغلب سرود خانه اکهها انگیزه برای اجوم زاخچهها و باخچهها میشد زرف چند دقیقه صدها زاخچه شاد و سرمست از راه میرسیدند و تمام حاشیه بامها و درختها را پر میکردند با این آمده شدههای دستجمی و سرشار از اشق و حرارت حسینه رفتر رفتر تنهایی را از یاد میبرد و میپنداشد که دنیا به آخر نرسیده هست حسینه تا غروب پشت ارسی را ترک نمی کرد و تصور مینمود که جز از دنیا اکهها و زاخچهها شده هست اما پیرزن خوشک مغز و بسیار متنفر از مهاجرها که آدمهای سیامو را به چشم موجودات نقبت بار میدید و مشتاق اخراج فوری یا قتل آم انها بود و گمان میبرد که بیکاری و گرانی در اروپا به خاطر مهاجرت آسیاییها و افریقاییها نازل شدند با ملاحظه سرگرمی حسینه از فرت خشم انگشت هایش را میجود و از همان دور لعنت میفرستد و طف میاندازد بلاخره با حیله شیطانی چند نفر پیرزن دیگر را به خود همراه میکند و برعیس اداره حفظ و مراقبت ساختمان شکوه میبرد که سر و صدای بیحد و حسر پرندهها خواب و آرام را برانها حرام کرده هست دو روز بعد از شکایت پیرزنها امین که باشندههای بلاکهای گرد و نوایانجا داخل دهلیز عمومی بلاک بود و باششان میشوند نظرشان را اعلان جلب میکند که باخت جلی بر تخته بزرگ اعلانات نسب شده بود در اعلان آمده بود که بخاطر رسیدگی به شکایت شمار از خانمهای مقیم اپارتومانها که از سر و صدای پرندهها به سطو آمده بودند رئیس حفظ و مراقبت از شهرداری تقاضا کرده که چند نفر تفنگچی را برای قلوقم اونها بفرستد بخاطر اغفال افکار عمومی در خبر آمده بود که شکارچیها پرندههای کوچک و خوشرنگ را نخوند کاشد بلکه سر و کارشان فقط با اکهها زاخچهها و مینه خواهد بود که از بام تا شام داد و بیداد میکند و آرامش منطقه را بر هم میزند دو سی روز بعد از آن سیادها با تفنگهای بادی یا ساچمئی سر میرسند و شب هنگام وقت که پرندهها بر شاخچههای پست و بلند درختها آرام میگیرند با استفاده از چراغهای دستی نیرومندشان سینههای پرندههای محکوم و ایدام از جمله جفت دلخواه حسینه را هدف میگیرند و یگان یگان سرنگونشان میکنند باز، حول و حراس، ناومدی و تنهایی مطلق سراغ حسینه میآید فردای آن شب هنگام که پسرش سراغ و را میگیرد حسینه با گلوه گرفته و چشمهای پراشک کشتشدن اکه هایش را قصه میکند سیادها هر شب دو سه ساعت مشغول پرند کشی میبودند ولی اول بامداد پیش از طلوع آفتاب، باز اکهها، زاخچهها و مینهها با همون شور نشاد و ولوله به همون تیداد و حتی از آن افزونتر بر نوک شاخچه میبرامدند و چهچه را از سر میگرفتند و شامگاه باز طفنگدارها قتل آم را از سر میگرفتند و سبدها را از اجساد پرندهها پر میکردند آخر عمر چون کار از پیش نمی بردند، خسته و درمانده منطقه را ترک میگویند پیرزن زردمو که سبزی چشمهایش به پلنگ کینجو و تیر خورده میماند و منتظر پایان کار مهاجرها و پرندهها بود به محض اطلاع از شکست برنامه قتل آم، همزمان با اجوم پرندهها به باخچه و رویت سیمای حسینه در قاب ارسی از غایت غیز و درمانده دی خود را بر سنگ فرش پیادرف ساختمان پرد میکند و از شر دید و بازدید مهاجرها و پرندهها بی غم میشود تو نور من، حیات من، تو سخره نجات من بی تو هیچم، بی تو پوچم، بی تو من سر و خموشم توی نورم، تو حیاتم، توی آن مرجای جانم حمد و تصمی از آن توست، جلال و خبت برای توست بخشش و رحمت اطای توست، محبت و دو کلام توست چو شریران برمن آین، همه گیلخزن دفتن تو قلعه بلند من، تو سخره نجات من تو به دور من حصاری، تو درد من رادبایی حمد و تصمی از آن توست، جلال و خبت برای توست بخشش و رحمت اطای توست، محبت و دو کلام توست تو مرا شدستی به خونت، مرا پر کردی سروعت تو بزرگ و کریمی، تو بخشند و رهیبی در تو جانم به وجدایت و دل تقیت حمد و تصمی از آن توست، جلال و خبت برای توست بخشش و رحمت اطای توست، محبت و دو کلام توست با شبانه نیکوی من، بوه تارن دمای من در بلاصای بان من، بال تو مخفیگاه من تو خالق و خدای من، تو فدیه گناه من حمد و تصمی از آن توست، جلال و خبت برای توست بخشش و رحمت اطای توست، محبت و دو کلام توست حمد و تصمی از آن توست، جلال و خبت برای توست بخشش و رحمت اطای توست، محبت و دو کلام توست سرود بسیار خوب بود، از شنیدن ای سرود من بسیار لذت بردم و خوشم آمد امیدوارستم که دوستای شنونده ما هم از شنیدن ای سرود لذت برده باشن حتما شنونده ازیز ما از شنیدن ای سرود خوششان آمده و برکت گرفتن خب آقای شاهد، مطلب معلوماتی برنامه ای نوبت ما دباره چیست؟ مروره جان، مطلب معلوماتی برنامه ما در مورد تربوز و نگاه داریو در خان هست بسیار خوب، پس بفرماییم که بشنویم مروره جان، نتائج یک متعالی جدید نشان داده که نگاه کدن تربوز در یخچال از عرضش قضاییو میگاهه وقت خانداری آفتن، تربوز که در دمای اتاق نگاه داشته میشه به میزان قابل ملاحظی، انتیاکسیدانها و سایر مواد مغزیش هفت میکنه تربوز منبع غنی از ترکیبات لوکوپین و بطاکاتورین هست که انتیاکسیدانهای طبیعی هستن و اثارات مفیده بر سلامت دارن این فوائد از مبارزه با سرطان تا پیشگیری از آسیب پوستی مربوط به نور آفتاب شامل میشه پیگمان قرمز رنگی این میوه تنها در تعداد کمی هست مواد غذایی از جمله بانجان رومی یافت میشه به گفته محققان، زمان متوسط نگاهداری تربوز پس از چیدن و از بطاها از چارده تا بست یک روز هست، در صورت که در ایک اتاق نگاهداری شده اما اگر در ایخچال نگاهداری شده، بعد از یک افته قروب خراب شدن میگذاره بله، واقعا که مطلب بسیار جالب و پرارزش بود بله، و خوردن تربوز ما نباید که فراموش کنیم همیشه از او کوش کنیم که استفاده بکنیم ولی به صورت درست و کوش کنیم که تربوز در اتاق نگاهداری کنیم تا به ایخچال راست میگین، و خدا را شکر که در وطن ما تربوز زیاد یافت میشه بله، خوب، شناندههای نهایت عزیز و آرجمند شما برنامه از هر گل برگ مشنوید اگر شما میخوایید که امروی ما به تماس شوید شما میتوانید هم از سریق تلیفون و هم از سریق ایمیل همرای ما به تماس شوید توجه کنین به ایمیل آدرس ما و نمبر تلیفون ما است هفته دو یک، سو یک بله، مروری جان بله در این برنامه میخواییم در مورد از این گفت بزنیم که چرا ایسای مسیح به این جهان آمد؟ بله در رساله فلیپیان فصل دوم آیات پنج تا یازده دلیل آمدن ایسا را به جهان تشریح کده در آیت پنج تا آشت چونین میخانیم بلکه خود را از تمام برطریههای آن خالی نموده به صورت یک غلام در آمد و عشبی انسان شد چونو به شکل انسان در میان ما ظاهر گرشت خود را پستر ساخت و از روی اطاعت حاضر شد مرک حتی مرک بروی سلیب را بپذیرد بس قسم که در رساله فلیپیان دیدیم ایسا آمد تا در اطاعت از خدا بروی سلیب بیمیره بله در انجیل مرقص نیست به ای پرسش که چرا ایسای مسی به ای جان آمد پاسخه آشکار داده شده در فصل 8 انجیل مرقص به تدریج واضح ساخته شده که ایسای مسی کیست درظیم در فصل 8 آیه 29 میبینیم که ایسا از شاگرداش پرسان میکنه که به عقیده شما ما کی هستم یکی از شاگرداش او که پترس نام داشت به شکل بسیار اریان در پاسخ به ایسای مسی گفت تو مسی هستی بعد از این سوال و جواب ایسا به آشکار نمودنی مطلب پرداخت که چرا او به ای جان آمده همچنان در آیه 31 فصل 8 انجیل مرقص میخانم که میگه لازم هست به سر انسان متحمل رنجهایی زیاد شده و به ویسیله رهبران و سران کاهینان و علمای دین رد و کشته شده و پس از سه روز زندگرده بله به امی شکل در انجیل مرقص در فصل 10 در آیه 45 میخانم که ایسا به شاگرداش خود گفت پسر انسان نیامده هست تا خدمت شد بلکه تا به دیگران خدمت کند و جان خود را در راه بیسیاره خدا سازد به اعتقاب ای آیه جان ایسا فدیه بود که باید در راه بیسیاری داده میشد دوستهای میربان بیاین بر یک لحظه پیش خود ای تصور کنیم که اگه ایسا به ای دنیا در جسم نمی آمد چی میشود؟ بله اگه ایسا به ای جان نمی آمد انسان هایی که در جستجوه حقیقت بودند حقیقت نمی آفدند و نمی دانستند که حقیقت چیست؟ بله اگه ایسا به ای دنیا نمی آمد پیروزی وجود نمی داشت نجات از گناهها برما میاثر نمی شود بله اگه ایسا به ای جان نمی آمد ما نمی تانستیم حیات عبدی را تجربه کنیم بله و اگه ایسا به ای دنیا نمی آمد شفا و آزادی برما محیا نمی شود تمام خدمت ایسایی مسی نشان میده که او شفا دهنده و رحاننده هست بله اگه ایسا به ای جان نمی آمد کلیسای وجود نمی داشت کلیسا نور و نمک جهان هست و بدون ایسایی مسی ایماندار وجود نمی داشت بله خب دوستهای گرامی طور که ساعت سیدیو برما نشان میده وقت ما به پایان خود نزدیک هست و ما ناگوزی رسیم که با شما دوستهای گرامی خداحافظی کنیم و ما امی صحبت خود را در برنامه آینده پیگیری میکنیم خب شناندههای گرامی ای بود برنامه ای نوبت که تقلیم شما شد تا برنامه آینده که بازم در خدمت شما خواد بودیم تمام شما دوستهای گرامی را به خداونده بی نیاز میسپاریم
۱۴ ژوئیه ۲۰۱۲
۳۰ ژوئن ۲۰۱۲
۲۳ ژوئن ۲۰۱۲
۱۶ ژوئن ۲۰۱۲
۹ ژوئن ۲۰۱۲
۲ ژوئن ۲۰۱۲
۲۶ مه ۲۰۱۲
۱۹ مه ۲۰۱۲