۲۹ دقیقه
۳۰ ژوئیه ۲۰۲۶
این قسمت به اهمیت استفاده صحیح از پول میپردازد و نکاتی را برای مدیریت مالی به کودکان آموزش میدهد. با داستانهای جذاب، بچهها یاد میگیرند که چگونه پول خود را به درستی صرف کنند و به دیگران کمک نمایند.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
رادیو صدا زندگی پرنامه بازی و کرانه رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی یک کار خوبتر کنم. یعنی میتونم پسیده قرض بگیرم؟ مزاق کدم. نه، ولی واقعاً تصمیم زیبا گرفتی. هیچ کس با عجلت چیز خوب یاد نمی گیره. تو امروز سبر کدن یاد گرفتی. مادر جان، اگر اجازه بدی، یک بار بروم دکان. فقط یک سهل میکنم. سهل دخترم برو. سهل کدن نخص ندارم. ماریم جان، شنیدم رفتی دکان. چطور شد؟ نخریدی؟ نه خالا جان، نخریدم. وقتی چشمم به گوریک افتاد، خوشم آمد. اما یادم آمد که ضرورت ندارم. و شاید خداوندم میخواهیم پیسی امروز جایی دیگر دکان رو دیگر بگیرم. دیگر دکان رو دیگر بگیرم. دیگر دکان رو دیگر بگیرم. دیگر دکان رو دیگر بگیرم. یعنی شاید بتونیم بر دختر همسایی کتاب بخریم؟ بله شاید. از خوشی و دختر ما هم خوش میشوم. آفرین ماریم جان. خداوند در کتاب مقدس میگه ملایمت شما در رفتارتان با دیگران آشکار باشد. آفرین دخترم. وقتی آدم یاد بگیره که هرچیز رفتارنده آفرین دخترم. وقتی آدم یاد بگیره که هرچیز رفتارنده خرا خداوند همیشه بهترش را بهش آماده میسازد. شاید خدا یک روز بردیگ گودی پیدا که موهش سرتر و کالاش سیباتر باشد. دخترم و شاید هم خوشی کمک کدم بیشتر از خوشی گودی داشتن باشد. اطفال زیبا و کند نبات. شما با دفعه مادر جان و پدر جانتان خیلی زیاد گوش کنین. و اطفال با هوش و با گفت باشین. اطفال خوب و نازنین. حالا میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم. سلام و سعتها سلام. سلام و سعتها سلام. روز خوش به کلگی اطفالهای نازنین که صدای ما را از هر کنج قریه و شهرهای زیبای کشور ما افغانستان میشنون. خدا کنه سعت کلگی تان خوب و خوش باشد. و خندههای تان آفتاب روشن وری بده رخشد. امروزم امروز یک موضوع بسیار مهم آمدیم. موضوعی که شاید هر روز امروز کار داشته باشید. هدف زدین که چی باشد؟ بله درست کفتین پیسا. سلام با کلگی شنواندهای مهربان. ما به نفشه هستیم و امروز بسیار خوشحال هستم که میتونم در مورد پیسا امروز شما دوستان گفت بزنم. البته نیفکرد در باره داشتن پیسا بلکه در باره استفاده درست از پیسا. سلام از طرف من. من مریم هستم دوستان. من خرد ترکتر از بنفشه هستم. من پیسه را خوش دارم. بخاطره که بابا میتونم آیسکریم بخارم وایا قلم لنگه بخارم بخاطر رسامی کدن. اما مادرم همیشه میگه که باید یاد بگیری چطور درست از پیسه استفاده کنی. سلام آولادان شیرین. ما هم خاله تون هستم. همیشه خوش میشم که امروز شما گب میزنم. امروز میخوایم امراه هم یک جایی یاد بگیریم که خداوند در باره پیسه چی میگه و چطور میتونم پیسه خود درست مصرف کنم تا هم خود ما خوش باشیم و هم به دیگرها کمک کنیم. آولادا پیسه یک وسیله است. نیخوشی اصلی زندگی. خداوند بما یاد داده که قطر نعمتهایش را بدانیم. در کتاب مقدس تنامه اول پاولوس رسول به تیموتاووز باب شش آیات شش و هفت نوشته شده اما دینداری همرا با قناعت فایده بسیار دارد. زیرا ما هیچ چیزی به این دنیا نیابردیم و نمیتوانیم از این دنیا چیزی ببریم. یعنی چی؟ یعنی اگر ما یاد بگیریم از چیزایی که داریم راضی باشیم و درست استفاده کنیم این خودش کلانترین سرمایه است. چه قوایت زیبا ماده جان. ما هم یادم از یک بار پیسه پسنداز خود را سوید مصرف کدام. هر روز که در دکان میرفتم یک چیزی میخریدم. چپس, کلچه, چاکلیت. اما بعد از یک افته وقتی دیگه پیسه نمان برم احساس کردم که این کار درست نبوده. بله ما یادم است. آخر افته آمدی و گفتی ایچ پیسه ندارم. اون برای دخلک خود را نشان دادم که هنوز پر بود. آفرین مریم جان. دخلک داشتن یک کار بسیار خوب است. هر طفل باید یاد بگیره که چطور پیسه خود را نگاه کنه. وقتی یک نفر یاد بگیره که از پیسه اش مراقبت کنه، پسان که کلان میشه، تصمیم خوب تر میگیره و ناق ناق پیسه خود را مصرف نمی کنه. واو نادا، یک نکتی دیگه هم است. یکان وقتا ما ایدو فکر میکنیم هر چقدر بیشتر بخریم، بیشتر خوش میشیم. اما در حقیقت، خوشی واقعی از خداست و از آرامشی که در دل ما داریم. دوستای نازنین و عزیز ما، شما بگوین، شما وقتی پیسه میگیرین از فامیلتان، چی میکنین امرایش؟ بله، یکان تا ایتان شاید بگوین ما بخاطر آیسکریم جمع میکنیم. یکان تا ایتان بخاطر کتاب و یکان تا هم شاید فقط نگاه میکنین. کلش زیباست، اما مهمتر ای که یاد بگیریم، آقلا نتصمیم بگیریم. مادر، یکان بختا دوستای ما شاید پیسه خود را گم کنن یا بدون فکر کنن مصرف کنن. او وقت چی باید بکنن؟ بسیار سآل خوب پرسان کدی دخترم. اگر کسی پیسش را گم کد، نباید خفه شوه. بلکه باید از او تجربه درس بگیره. باید یاد بگیره دفعه بعد احتیاط کنه و همیشه یادش بمانه که پیسه امانت هست نیفقت مال شخصی. دقیقا نازن اینهای خاله. خداوند با ما هر چیزی را به صورت امانت داده. ما مسئول هستیم که با او درست رفتار کنیم. فرق هم نمیکنه چی باشه، وقت ما باشه، پیسه ما باشه یا یک مهارت و استعداد خاص باشه. ما میتونیم احساس میکنیم وقت درست از پیسه هایی استعاده کنم مادر و خالم خوشحال میشن. بله بخاطر که آدم وقتی آقلانه مصرف میکنه احساس کلان شدن و مسئولیت میکنه. مثلا ما هایی یاد گرفتم بجای خریدن چیزهای بیفایده کتاب بخورم. یا کتاب چه رسامیه که همیشه به دردم بخوره. آوناده شیرینیم که به دقیقت به گروه ما گوش دادین. شما چی فکر میکنین؟ اگر هر کتام تان فقط یک تصمیم بگیرین که از امروز پیسه تان را درستر مصرف کنین دنیا چقدر مقبولتر میشه. اموتو نه؟ مثلا اگر بجای خریدن چیزی که ضرورت ندارین بر کسی که گروست نست نان بخورین یا کتاب بخورین تا ذهن تان کلانتر شوه. خداوند از شما بسیار خوش میشه. من همیشه میگم پیسه خوب است اگر دست انسان درست باشه نی در دلش بخاطر که وقت پیسه در دل جای بگیره انسان فراموش میکنه محبت و مهربانی چیست. خالا جان من یک چیز دیگه هم یاد گرفتم که یکان وقتا نی گفتن و خریدن مهم است. اگر دوستم چیزی داره و من ندارم نباید تشبیش کنم یا دلمم شوا و یا حسادت کنم بخاطر که خداوند بر هر کسی نقشه خودش داره. آفرین دخترم ای خودش نشان میده که تو کلان شدی. وقت یاد بگیریم هر چیزی رو که میبینیم ضرورت نیست بخریم و وقت قلب من آرامتر میشه. اولادا بیاین یک جای یاد بگیریم. پیسه یک وسیله است بخاطر انجام کارهای خوب. نی که هدف زندگی ما باشه. اگر یاد بگیریم از چیزهای خورد مراقبت کنیم خداوند بما نمتای کلان ترام میته بخیر. خیلی قندلکای ما بیاین در کارهای خورد رقم مصرف کدن پیسه درست کارو آمین باشیم. من سن از امروز تصمیم گرفتم هر بار که پیسه داد مادر جانم برم سه تقسیمش کنم. یکی برای نیاز، یکی برای پسنداز و یکی هم برای کمک کدن. و دوستا، من تصمیم گرفتم که هر بار خواستم چیزی بخرام از خودت پرسان کنم آیا واقعا به این ضرورت دارم یا فقط میخوایم؟ و من به کلگی شما یادواری میکنم که هر یک افغانیتان عرضش داره بخاطر که از زحمت و محبت فامیلتان آمده خیلی باید بشکرگذاری ازو استفاده کنید. آفرین به کلگیتان و حال اولادهای زیبایم که تا حالی شنوانده برنامه خود بودین شما هم کته خود فکر کنین امروز چطور میتونین از پیستان درست استفاده کنین؟ شاید امرای خریدن کتاب، شاید امرای کمک کدن یا شاید فقط کته نگهداری و شکرگذاری از چیزی که دارین خدابند شما را برکت بتا و یادتان نروه که مهربانی، نزد و قناعت سه کلید خوشی هست برنامه برنامه ایده اطفاله نزدنید؟ من از این بخش برنامه خیلی شیزا عموختم شما چطور؟ بطمین استم که شما بسیار چیز خوب یاد گرفتین بله اطفال بسیار نازنین و دستاشتنین حالا میخواهم از شما پرسوم کنم که شما از این قسمت برنامه چی آموختین و چی برای شما جالب بودن ما و مریم جان خیلی چیزا آموختین و از شما میخواهم چیزهای را که آموختین با دوستان شیرین تان هم شریک بسازین حالا میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم دخترهای نازنین خالا بیاین نزدیک تر بشینین امروز حوال چقدر خوبه شده تازه نان را جور کدم بوی نان تازه و چای سبز من را خوبیسیار خوش میسازه بنافشه جان بیا بوره رو بگه پراتو در گلاس واها دخترکم دستایتا خب ششتی نه؟ آهان خالا جان تازه ششتو میشان بریمم خودش چای دم کدک اما میگه چای خالا واره خوشموی نمی شد خالا جان نوچم چرا چای من همیشه تنخ میشد؟ پروان نداره جان خالا شاید چای خشکش را زیاد میپرتی کم کم یاد میگیری رقم هر کار دیگه یاد گرفتن وقت گیر است خالی بشینین که برتون قصه داروم امروز قصه دختر همسایه من است دختری بنامی سپیده که یاد گرفت چطور کد سبر و کشش پیسه پسنداز کنه پسنداز چی منو میده خالا جان؟ دخترم پسنداز یعنی وقتی چیزی داری کلش را یک بارا مصرف نکنی کمش را نگاه کنی بخاطر روزی که ضرورت میشه رقم وقتی که ما چاکلیس را نگاه میکنیم تا پسندرم بخوریم؟ آهان جان خالا درست کفته پسنداز همون سبر و فکر کردن به فردای من است سپیده در یک قریه بسیار زیبا زندگی میکرد پدرش تحقان بود و مادرش قالنبافی میکرد فاملشان زیاد پیسدار نبود مگر کلشان کار میکردن سپیده هر روز بعد از مکتب به مادرش کمک میکرد تارها را از یکی دیگه باز میکرد و رنگها را جدا میمند و همسند ما بود خالا؟ آهان تقریبا شاید ده یا آیازده ساله بود او یک هدف داشت از وقتی که در بازار دیده بود بایکهای مقبول و رنگها آمده دلش خواست یکی از اونا را بخرا اما مادرش گفت دخترم حالی وقت بایک نو خریدن نیست باید اول پیسه جمع کنیم برای کالای زمستانی سپیده خفه شد اما و گب نذار فقط کت خود گفت من خودم پیسه جمع میکنم چی تو خاله؟ مگه یک تفل میتونه پیسه جمع کنه؟ آهان اگه سبر داشته باشه چوف نتونه سپیده تصمیم گرفت هر بار که مادرش با او پیسه میتونه برای مکتب کم از او نگاه کنه هر روز پنج افغانی ده افغانی ده یک کتی کاغذیگک خوردی که از جبه شیرینی ساخته شده بود منداخ او چقدر وقت پیسه جمع کرد؟ چند ماه طال خورد ده شروع بسیار مشکل بود برش وقت اطفال همسونی سال خودش در کوچه و سرگ آیسکریم میخوزند دلش میشود و هم بخورد ولی یادش میآمد هدفش چیست کت خودش میگفت اگه امروز سبر کنم پردا بایگ نو میخورم او خاله من فکر نمی کنم بتونم اقعه سبر کنمها دخترکم سبر هیچ آسان نیست اما سپیده یاد گرفت که هر سبر پاداش خودش را داره تا که یک روز با بازار رفته نو سپیده قطیگره را گرفت و به شوق بازش کرد پیسه را حساب کرد مادرش خنده کرد و گفت آفرین بت دخترم تو رقم یک خانوم آخیل رفتار کردی حالی نه تنها بایگ میخورید بلکه یاد گرفتی چیزی که میخواهید را با کوشیش به دست بیارید و بایگ را خرید؟ آهان، یک بایگ گلابی رنگ که گلکهای مایده مایده داشت وقتی او را گرفت برک خوشی در چشماش معلوم بشد اما مهمتر از بایگ احساس بود که در دلش پیدا شد احساس افتخار بخواسته که خودش صحبت کشیده بود خاله جان من میخواهم یاد دگیرم چطور پسنداز کنم آفرین دخترم هر کسی که یاد بگره چطور پیسه خود را مصرف کنه و چطور نگاه کنه همیشه در زندگی آرامتر میباشه خاله سفیده باز چی کرد؟ بازم پیسه جمع کرد؟ آهان، بعد از او او کتیگه که خورد خود را نگاه کرد و هر بار که چیزی از پیسهش زیاد میآمد ما بین همون میماند یک روز که همسایشان مریض شد و دوا نداشت سفیده از پل خودش دوا خرید و برشون برد مادرش کفت سفیده، این بهترین اصفاده از پسنداز هست خدا برکتت بته یعنی پسنداز فقط برای خود آدم نیست بخوادر کمک برد آهان دخترکه، وقت پیسه را دروست نگاه کنی، میتونی هم به خودت کمک کنی، هم به دیگرها. خالا، تو هم وقتی خورد بودی بسانداز میکدی؟ میفهمیمه نقشه جان، وقتا ما اگر دو افغانی داشتیم، فکر میکردم دنیا از ماست. ما یکان وقت پیسای کم را در دخلت میانداختم. باباست کتش بر مادرم یکان چیز میخریدم. دخترا، یاد بگیرین که هر چیز خورد عرضش داره. پسانداز فقط پیسه نیست. وقتی وقتترا درست مصرف میکنی، وقتی کلمه خوب یاد میکنی، وقتی کمک میکنی، کلنش پسانداز است. خداوان هر نگیر زخیره میکنه. یعنی ما میتونیم نگیرم پسانداز کنیم؟ها دخترکم، نگیرها دانههای درخ موری هستند. چقدر که بیشتر کشت کنی، سایش بیشتر میشه. خالا، من از امروز شروع میکنم. هر روز کمی از پیسه من نگاه میکنم برای که کتابهای نو بخرام. آفرین دخترم، همین از روی درست. هر چیزی را که که زحمت و سب به دست بیانی، شنینیش دوچندان میشه. اطفال نازنین، این داستان چقدر زیبا و شیرین و آموزنده بود. من خیلی خیلی زیاد چیزهای جدید را آموختم و خدا کنه که برای شما هم آموزنده بوده باشه. بله اطفال نازنین، حالا میریم بخش بعدی برنامه را گوش میکنیم. موسیقی برفشم، امروز مادر برما داستان نو میگه. داستان نو میگه. گفت همیشه برای یک داستان واقعی و آموزنده است. تو خوش داری گوش بدی یا نه؟ اوهو، چطور خوش نداشته باشه؟ داستانهای مادر همیشه یا پر از مهربانی است، یا پر از پرگامهای زیبا. مادر بگو، ما تیار هستیم. بسیار خوب دختره کاریم. امروز برای تانی یک داستانی میگم که در یک شهر به نام ناصره اتفاق افتیده. این داستان در کتاب مقدس، انجیل شریف لقا، باب چار، آیات شانزده تا سی و دو آمده. تیار هستی؟ها، شروع کمادر جان. یک روز ایسای مسیح بعد ازی که در بیابان امتیانها رو بشته سرمان، دوباره برگشت به شهر خودش. همون شهری که در اون کلان شده بود. نامش ناصره بود. مردم شهر اون رو میشناختند. به خاطری که از طفولیتش تا جوانی، مردم دیدند که ایسای مسیح چی تو زندگی کرد و کلان شد. روزی شنبه که روز عبادت یهودیان بود، ایسای مسیح همیشه بری رفت داخل کنیسه. مردم زیاد چم شده بودند. یکانتا از استادهای دین بودند، یکانتا پیره مردا، و یکانتا جوانهای کنجکا بودند. کله که میخواستند بشنوان که ایسای مسیح چی میگم؟ به خاطری که آوازه کارای او به منطقه بیگام رسیده بود. وقتی نوبد به خاندن کتاب رسید، نامه ای به او دادند که نوشتههای نبیش یاده او بود. ایسای مسیح نامه را باز کرد. دقیقا همون جایی را پیدا کرد که نوشته شده بود. روح خداوند بر من است. خداوند من را مس کرد است تا خبر خوش را به فقران برسانم. مرا فرستاده تا آزادی از ایران، بینایی اشخاص کور و رحای ستمدیدگان را اعلام کنم. و اعلام کنم که زمان آن رسید است که خداوند مردم خود را نجات دهد. ای آیات در انجین شریف لغا باب چهار آیه هشتا و نوزده آمده. وقتی که ایسای مسیح ای آیات را خوند، نامه را بسته کرد و به خادم داد و خودش ششد. کلگی طرف ایسای مسیح دیده میرفتند. یک سکوت عجیب کل جای را گرفته بود. ایسای مسیح آرام گفت امروزی نمیشته در حضور شما تحقق یافت. دخترکهای مفهومین مردم؟ چی احساس کدن وقتی رو شنیدن؟ شاید خوش شدن. بخاطر که یایها خوب هستن. اولش بله. مردم تحجب کردن و گفتن این همون پسر یوسف نیست؟ گفتشان زیبا بود. اما مردم هنوز ایسای مسیح را رقمی یک نو جوان از همون شهر میدیدن. نی بیشتر. اما بعد ایسای مسیح شروع کرد برشان توضیح دادن و گفت شما میگوید ای طبیب اول خودت را شفا بده. کارهایی که در کفر نو هم کردی اینجا هم انجام بده. اینگرد مردم را کمی تکان داد. و باز ایسای مسیح مثال زد برشان. ایسای مسیح گفت در زمان اینیای نبی بسیاری زنهایی در اسرائیل بودن که شوارشان فوت کده بودن. اما خداوند پیغمبلش را روان کرد بزنی که شوارش فوت کده بود در سیدون در کشور دیگه یعنی و در زمان اینیا بسیاری مردمها مریض بودن. اما کسی که شفایی افت نعمان از کشور سوریه بود. این را که گفت مردم یک طب عصبانی شدن. بخاطره که احساس کده ایسای مسیح گفته رایست خدا یکان کسای دیگر را انتخاب میکنه. نه فقط مردم شهری و قوم خودش را. مادر جان چرا این مردم عصبانی شدن؟ دختره که مقبوله. یکان وقتا انسانها حقیقت را نمی پذیرند. حتی که در برابر چشمایشان باشد. مردم ناصره فکر میکدن ایسای مسیح از شهر خودشان است و باید اول کارای کلان را فقط برای اونو انجام بده. اما خدا خود تنها به یک شهر یک قوم یا یک گروه نیست. حتی مردم عصبانی شدن بسیارشان از جای خود خیستن و غلمغال کدن. کنیسه بر از غلمغال شد. چند نفر آمدن تا ایسای مسیح را بگیرن و اون را کشانکشال ببرن بیرون از شهر در پیش یک تپه بلند. اون مردم نیتشان این بود که ایسای مسیح را از کو پایین پردن. او مادر باست چی شد؟ دخترم اینجا بسیار یک اتفاق عجیب روختت درست به همون لحظه که مردم دوره کده بودن ایسای مسیح را ایسای مسیح با آرامش بدون ترست بایینشان راه رفت و از پیششان در شد. ایچ کس اتا نتونست به اون دست بزنن. فقط خداون خودش محافظت کرد. بعد از او ایسای مسیح ناصره را ترک کرد و رفت به شهرهای دیگر تا پیغام خدا را مردمی دیگر بگوید. مادر یعنی مردم شهر خودش قضی ایسا مسیح را ندانستن؟ بله دخترکم یکان وقت و آدمها به خاطری که تر از نزدیک میشنوستن باور نمیکنن خدا چطور میتونه از یک انسان معمولی در کارهای کلان استفاده کنه. یعنی ما باید هر کسی را با چشم باز پاک میبینیم؟ دقیقا دخترم. یکان و خداون که از کسایی استفاده هم کدا نمیتونیم و مهمتر از همه هیچ کس نباید انتظار داشته باشه خدا فقط برای یک گروه کار کنه محبت خدا برای کلگی است. مادر جان این داستان بسیار بسیار زیبا بود. آهان واقعا آدم حیران میمانه خب دخترکم آنکه شنیدین همیشه یادتان باشه. وقتی گره حقیقت گفتم میشه همیشه کلگی خوش نمیشن اما حقیقت حقیقت است بله اطفال نازنین این داستان کتاب مقدس خیلی آموزنده بود و من خیلی چیزها را نمیدونستم که فیلن از این داستان زیبا و شیرین آموختم بله مریم جان من هم خیلی آموختم بله اطفال نازنین دستیدید در آخر این برامه اطفالی شیرین و نازنین آل شما را به خداوند میسپارم خداحافظه همگی شما