۲۹ دقیقه
۲۷ آوریل ۲۰۱۳
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شنانده های عزیز و با دیانت خدا باری دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. آرزو میبریم تمنیات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره پذیراشوین. تمنهای مایی است که سلام های باسفای ما که اینکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظه های شیرین شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه ایتان هستین با خوشی و مسررت تمام آمیخته باشن. بله با امی امیدواری در ایچیه برنامه اینوبت از هر گل برگره با جهان از شادی میگوشاییم. تا باشه داشته های برنامه ما پیام از آرامش خاطر برای شما جویندگان راه راستی باشه. خوب آقای شاهد بیاین پای معرفی اینوبت برنامه از هر گل برگره بینشینیم تا پیرایه باشه بر لحظه های شادی بخش شنانده ایما. برنامه اینوبت با این مطالب زیند بخشیده ایم. قسمت دوم داستان تنهاتر تخلیص از نکندش شعر نان روزانه و موسیقی فروزان فروزان دختر همسایک به همید سخت علاقه من بود و این علاقهش را نتوانست بود اظهار کند. از آن سوی دیوار این سحن را نظاره میکرد و دلش میخواست به همید تبریک بگوید. اما فقط با نگاهش به او فهماند که او هم از کامیابی و خوشحال است. نوریا مهوه نگاه همید شده بود که آواز مادرش او را به سوی خود خوند و از نگاه همید گریخت. با وصفه که نوریا در یک خانواده سروعتمند و پولدار به دنیا آمده بود و با ذرق و برق زندگی کرده بود و همید پسر بچه یک فقیر کراچی کشت با آن هم او به این چیزها نمیاندیشید و انسانیت و اخلاق را برتر از همه چیزها میدانست. نوریا فقط تا سنفه هفت درس خونده بود و برادرانش او را از ادامه آموختن بازداشته بودند. همید را از کدکی میشناخت و با او همیشه هم بازی بود. هیچ گاه رفتار بده از همید ندیده بود. دلش میخواست همیشه برای آنها کمک کند و در کنار آنها باشد. اما پدر و مادرش برایش گفته بودند که شرم است با یک آدم که نان خوردنش نداره رفت و آمد داشته باشیم. مردم چی خواد گفت؟ ما را سلکو، اونا را سلکو. نوریا از این طرز تفکر درباره بیگران سخت بدش میامد و چاره ای نداشت جز این که با آن برادران به سر و پایش زندگی کند و گفتهای پوچ و بمانای پدرش را بپذیرت. او در درون خود سخت در جدال بود و سعی داشت به هر ترتیب که شده مرزها را بشکناند و از این منجلاب رهائی آبد. سدای جوش آمدن آب گولفروز را از ادامه صحبت با شوهرش باز داشت و او به طرف چای جوش رفت تا چای را آماده کند. مولا رعوف دستارش را بلب تاق گذاشته و دراز کشیده بود تا اندک استراحت نماید. از چهرهش وعده بود که رنج روزگار و فقر خیلی خسته اش ساخته است. آثار پیری به خوبی در سیمایش دیده می شد. آرزو داشت تا حمید یکان فرزند دردانهش را سرفراز و سربلند ببیند و آینده خوب داشته باشد به حمید نگاه کرد. او مسروف نوشتن نوتهایش بود. اشکه از چشمانش بروی گناهای استخانیش لغزید و هرچی زودتر آنها را با گوشه دستارش پاک نمود. برای این که بتواند توجه حمید را به خودش جلب نماید خطاب بزنش گفت. چی کدی زنکه چایی تیار نشد؟ حمید مکتب میره سرش نوقت نشد. حمید کتابهایش را جمع نمود و آمدگی رفتن به مکتب را گرفت. میخواست به دهلیز برای اتک صدای پدرشو را دوباره به داخل خانه خوند. بچه هم حمید جان یک گپه برد بگویم بدت نبیایم. هر پدر آرزو داره بچهش سربلند و کامیاب ببینه. ما خود عمر خود خورده ایم. اگه امروز باشیم شاید فردا نباشیم. ما بلیاقت و استعداد تو افتخار میکنم. امسال بخیر از مکتب فارغ میشی. حمید حیران بود پدرش چی میخواد بگوید. چرا اینقدر ناومید صحبت میکند. هیچ منظور او را نفهمید. پدر من نفهمیدم شما چی میگوید. میشود واضعی تر بگوید؟ پدرش گفت. ما یک مقدار پیسه را کوری و کبوتی که را جمع کدیم. بخیر تو هم جوان شدی. اگه خانه تا در زنده بودن پدرت آباد کنی ما دیگه آرزو ندارم. مادرش آن طرف تر لبخند رضایت مندانه بلب داشت و سخنان شوهرش را تعیید میکرد. حمید چیز نگفت و خانه را به مقصد مکتب ترک کرد. آن صبح آفتاب از لای درختان سپیدار حولی چشمک میزد و به روی حولی نقشهای گناگون ایجاد میکرد. مرغا یکی پی دیگر دانهای ریخت شده تا وسط مادر حمید را با حرس میچیدند و گاهه بر سران با یک دیگر درگیر میشدند. حمید لب ارسی نشسته بود و عشق از گناهایش سرازیر بود. پانزده روز میشد که پدرش به عبدیت پیوسته و او را با مادر پیرش تنها گذاشته بود. نوریه چند روز پیش توسط نامه به حمید خبر داده بود که میخواهند او را به قومندان کریم نامزهد کنند و از حمید خواسته بود که برایش چاره پیدا کند. یک مقدار پول را که پدرش برای وعی با هزار زحمت جمع کرده بود خرچ کفن و دفنش شد و این روز ها حمید با مادرش روزهای سختی را میگذرند. عشق حمید در دلش پنهان موند و بخاطر جبر روزگار هیچ گاه نتوانست با کسی اظهار کند. وقت فحمید نوریه نامزهد شده است دیگر به این زندگی و حالتش لعنت فرستاد و تا توانست گریست. مادرش هم بیشتر از پیشلاغر و ضعیف شده بود. دو شبان روز حمید با مادرش لقمنانه برای خوردن نداشتند. او صبح وقت برامد تا برای خود کار دستو پا کند و مادرش را از مرگ نجاد دهد. آن روز حمید با ظاهر خندان و دل آگنده از درد عشق به خانه برگشت. چون موفق شده بود در یک کارگاه به صفت مستختم پذیرفته شود. وقت میخواست داخل خانه شود متوجه شد که حکیمبای با چند تن از بزرگان قومی محل در گفتگو است و اطفال کوچه هم این طرف و آن طرف با شور و اشتیاق جست و خیز دارند و رفت و آمد مهمانها هم رنگ و روی دیگری به کوچه بخشیده است. آن طرفتر سبور دوست حمید با دو سطل پرازاب میخواست داخل خانه شود که صدای حمید او را متوجه خود ساخت. آن دو زیرگوشی چیزه به هم گفتند و بعد وارد خانه هایشان شدند. حمید مقدار سبزی و کچالو آورده بود تا مادرش از گرسنگی هلاک نشود. آنها را به گوشه پرتاب کرد و به طرف اتاقش رفت به گونه حرکت کرد که گوی بیماری را به سوی بیمارستان میبرند. مادرش هم از موضوع آگاه شده بود. فردا عروسی نوریا بود. همان نوریایی که حمید بخاطرش سالها میتپید و به جرم نداشتن پول و فقر خانوادش نتوانست صدایش را بلند کند. برای این که آخرین بار توانسته باشد با چشمان آبی نوریا بدا بگوید. با چشمان سرخ و عشقا لودش ببینون آمد. نوریا را دید که با دل پر از درد به طرفش نگاه کرد و کوچه را به مقصد خانه قماندان کریم ترگفت. حمید احساس کرد که آفتاب به سر صورتش میتابد و گرمی آن نمیگذارد راحت باشد. از جایش برخاست دست و رویش را تازه کرد و رفت تا از مادرش خبر بگیرد که او در چی حال است. مادر تانوز بیدار نشدی ساعت عشت صبح است. بیدار شو مادر. دروازه را ماکم کن که من میرم. مادر؟ مادر؟ او ناباورمندانه و حیران نگریست که روح مادرش پرواز کرده و دست های لاغر و نحیفش به سوی حمید درازی مونده است. در یک لحظه حمید احساس کرد دیگر زندگی خودش هم به پایان رسیده است. مادر تانوز بیدار نشدی ساعت عشت صبح است. مارچی قلبی بود یاری کارم. آبه بود یارم. بود ندارستی ندارستی باباچی. دلیل دو قرده مفروم باباچی. عاشقی با جدوی ارده ساترین نمیشه. عاشق آتش نیموزه خوبه. زوری زوری کرده. گلاد زوری کرده. آبه شما شب زندگاری کرده. آبه روزمانو لازه شماری کرده. مارچی قلبی بود یاری کارم. بود ندارستی ندارستی باباچی. دلیل دو قرده مفروم باباچی. رفتی بود میچه اینا. آشگایی دوتایی. نفت نفت نفت. سیا نفت نفت. رفتی بود آسگو با کسی. اعت به رفت نفت. نفت نفت. آپو دولیو. سچاشتا پرمیر کرده. زوری زوری کرده. گلاد زوری کرده. آبه شما شب زندگاری کرده. آماد از خانه. نقز شماری کرده. سوارچی کرده دو تویاری کرده. خم بسواری کرده. تو ندادستی ندادستی با پوچه. دل نکرده ما خدای با پوچه. سرود دلنوازی بود. امیدوار هستم که دوستای شنویده ایما هم از شنویدن اینا رفتی بود. این سرود خوششان آمده باشه و برکت گرفته باشن. واقعا که سرود بسیار زیبایی بود. من متاقن هستم که دوستای شنویده ایما از این سرود بسیار برکت گرفتن. خوب دوستای نهایت محرمان حالا بین که در این بخش از برنامه با پارچه شعر از شاعر گران مایق قرارچداغی گشت بدیم که عنوانش هست در مسیحا دیده ایم. در مسیحا دیده ایم. ما خدا را در مسیحا دیده ایم. گر چه رنحان هست پیدی دیده ایم. در حال جنت شروع durante دیدیم. من این رو به طناب درمجور شویدم Canada toolbar در حیات او نمی میرد کسی که این حقیقت را به هر جا دیده ایم. لاله های عشق و در سینه ها گوی یا در دشت و صحرا دیده ایم. درد عالم را دوا و هم شفا ما در انجیلش محیا دیده ایم. نکته ها بین گرمیان خال و لب ما میان قطره دریا دیده ایم. که شکایت کرده ایم از دست خار در کنار خار گلها دیده ایم. انتظار ما به پایان آمده حالیا بازار فردا دیده ایم. در حدیث زنف دیگر فیض نیست جلوه ها تا در چلیپا دیده ایم. می نیایت هر دوگیتی در نظر تا تجلیه های بالا دیده ایم. مدعی دیوانه گردد همچوما گر ببیند آنچرا ما دیده ایم. مجده ها در مرقص و متا همه ما به یوهن ناو و لوقا دیده ایم. تا که ما را دیده دل بازگشت تا که ما را دیده دل بازگشت در مسیحا ما خدا را دیده ایم. شما برنامه از هر گل برگر از رادیو صدای زندگی می شنوید. اگر می خواهید که همراهی ما بتماس شوید شما می توانید به شماره تلیفون 001-541-550-721-31 زنگ بزنید. ما در خدمت شما قرار داریم. خوب دوست های گرامی آل بخش غذای روزانه فرارسیده. بله بخش غذای روحانی. بله شنانده های می روان اگر برنامه هفته گذشته ما را شنیده باشین و به یادتان مانده باشه ما در بخش نان روزانه در مورد مذایه فرزندخواندگی صحبت کدیم و در این برنامه ما بازم صحبتهای خود را در این مورد ادامه می تیم و دنبال می کنیم. بله خوب دوست های ارجومند باید خواهد نشان کنیم که یکی دیگه از مذایه فرزندخواندگی همهرس بودن با مسیه است. در رساله رومیان در فصل هشتم در آیت هفته در مورد چونین می خوانیم و اگر فرزندان او هستیم در آن صورت وارس یعنی وارس خدا و هم وارس با مسیه نیست هستیم و اگر ما در رنج مسیه شریک هستیم در جلال اونیس شریک می شویم. خدا را شکر که از خاطر فیض او ما در مسیه وارس او می شیم. هم وارس بودن با مسیه معفومش ای است که ما ایماندارا به مسیه شریک تمام چیزای استیم که به پسر یگانی خدا تعلق داره. بله ما در آنچه که خدا به پسر یگانیش ایسای مسیه بخشیده سهم و شریک می باشیم چون ما هم ارز با مسیه هستیم. یکی از وعده های که به فرزندان خدا داده شده ای است که اونا در آینده وارس زمین خواد شدند. مسیه به شاگرده خود فرمود خوش ها به حال فروتنان زیرا ایشان وارس زمین خواهند شد. دوست های گرامی ای را می فهم که مسیه در آینده به زمین بازگشت خواد نمود و از سلطنت هزارسالی خود روی زمین برقرار خواد ساخت. در اون موقع وعده خدا در انجیلمتا فصل پنجم آیت پنج به طور کامل به وقوع خواد پیوست و ما به مسیه ایمان داریم وارس سلطنت مسیه بروی زمین خواهند شد. خدا را شکر به ای شفقت و بزرگواریش و ای همه چیزا از طریق ایمان به ایسای مسیه ما نصیب می شیم. خب یکی دگه از مذایع فرزند خواندگی قیام جسمانی است. خدا به فرزندهای خود وعده داده که صاحب بدن تازه و فنا نپذیر خواد شدند. در اومیان فصل آشته مایی بیست و سه ایطور می خانیم. بلکه ما نیست که روح خدا را به عنوان اولین نمونه اطایای خدا دریافت کرده ایم در درون خود می نالیم و در انتظار آن استیم که خدا ما را فرزندان خود بگرداند و کل بدن ما را آزاد سازد. وقتی مسید آینده ایماندارای خود با آسمان برو باید ما از بدن کنونی خود که فانی و فساد پذیر است خلاس خواد شدیم و بدن تازه خواد داشتیم. او بدن برخلاف بدن کنونی ما غیر فانی و پرجلال خواد بود. بله خب شنانده های گرامی یکی دگه از مذایع فرزند خواندگی آگاهی از نقشه های خدا است. خدا ما ایماندارا به مسیر از نقشه های حال و آینده خود با خبر می سازه چون ما پسران بالغ و معصوب شدیم. دنجیل یوهانه فصل پانزه هم دا آیت پانزه می خانیم که ایسای مسیه به شاگرده خود چونین فرمود. دیگر شما را بنده نمی خانم. زیرا بنده نمی داند عرباب از چی می کند. من شما را دوستان خود خاندم. زیرا هرانچی را از پدر خود شنیدم برای شما شرح دادم. نظر باید که ما ایماندارا به مسیر پسران بالغ خانوادی خدا هستیم تا آن جایی که به ما رب داشته باشه خدا ما را از نقشه های خود با خبر می سازه. البته وقتی می گیم نقشه های خدا منظور نقشه هایی است که خدا در مورد زمان های آینده داره و در کتاب مقدس نوشته شده و همچونین نقشه هایی که خدا در مورد زندگی ما داره. بله شنانده ای می روان یکی دیگه از مظاهی های فرزند خواندگی که ما ایماندارا به مسیری داریم امنیت در ایسای مسیری است. در سال افسوسیان فصل اول در آیه پنجم چونین خاطر نشان شده و بر حسب صلاحیت دید اراده خیش برای ما مقدر فرمود که به وسیله ایسای مسیری فرزندان او شویم. خدا از قبل ما ایماندارا به مسیری برگوزیده بود تا پسران بالغ به خانواده او باشیم. در حقیقت آیه چارم فصل اول رساله افسوسیان بیان می داره که ما قبل از آفرینش دنیا در مسیری برگوزیده شده بودیم. به این ترتیب می بینیم که قصد ازلی خدا برای ما ای بوده که جزوی خانواده او باشیم و یقینن قصد و اراده خدا تغییر نپذیر است. ما در مسیری مسئول هستیم چون بیش از بنیاد آلم ما در نظر خدا به عنوان فرزند پذیرفته شده بودیم. بله خب شنونده های گرامی در برنامه این حوبت خود ما بعض از امتیازات فرزندخاندگی را برای شما برادرها و خوهاره عزیز مسیری خود یاد آور شدیم. اما ما شما را تشویق می کنیم که با خوشی تمام کتاب مقدس امیقاً متعالق کنین تا به کمک روح القدس بتانین به امتیازات دیگی فرزندخاندگی نیز پی ببرین. اما شما شنونده های که هنوز مسیر را به عنوان نجاه دهندی خود قبول نکدین یک بار دیگه به این آیا که داغاز برنامه پیش کشتان شد توجه کنین. کلام خدا می فرماید. اما به همه یه کسان که او را قبول کردند و به او ایمان آوردند این امتیاز را داد که فرزندان خدا شوند. دوست من. آیا بیتر نیست که شما شنونده حق چون که هنوز ایسای مسیر در قلبتان ندارین امی حال ایسای مسیر در قلب و زندگی خود بپذیرین و فرزندان خدا شوند؟ ایسای مسیر اوقدر نسبت به شما محبت داشته و داره که جانش در آی گناه شما فدا کرد. حال او که بعد از مرک دوباره زنده شده و زنده جاوید هست میخواه به قلب و زندگی شما وارد شده تا شما نیست فرزندان خدا شوند. فکر میکنم که دیگه درنگ نکنین. امی لحظه به ایسای مسیر ایمان بیارین تا شما نیست فرزند خدا شوند و از برکات سماوی او اشباع شوند. بله شنوند های ارجمند به امید ای که از تمام مذایه های فرزند خوندگی خدا بهرمند شوید برنامه ای نوبت خدا در اینجا به پایان میبریم. تا برنامه بعدی تمام شما عزیزارا به خدای که ما را دوست داره میسپاریم. هی زندگی و هی منجی هم توی مسیر. چون آمدی در قلب من. اسمم در کتاب حیاتت مسیر نوشته شد. اسمم در کتاب حیاتت مسیر نوشته شد. لایقم توی مقدس مسیر برام تو من پیش رفتم. هی زندگی و هی منجی هم توی مسیر.