۲۹ دقیقه
۱۶ ژوئن ۲۰۱۲
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شنونده های ارجومند برنامه از هر گل برگه سلام های مملو اصفه و سمیمیت ما را در عالم دوستی پذیراشو بین با درود گرم و سمیمانه پنجره های برنامه از هر گل برگه را با لپخنده محسومانه بروی خرشید نورفزای شما شنونده های بیشبه ها میگوشاییم تا باشند نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتری بخشد امیدواریم لحظه هایی را که با برنامه تان هستین از فیض و برکات خداوند که ما را با این همه کوچکی ما دوست داره انباشت شوید آقای شاهد چطور است که فراغرداه برنامه این نوبت هز هر گل برگه را بر دوست های شنونده خود محرفی کنیم بسیار خوب برنامه این نوبت از هر گل برگه را با این مطالب رنگین ساخته ایم قسمت دوم داستان کوتاه بشنو از نئی حکایت می کند مطلب معلوماتی نان روزانه و موسیقی بشنو از نئی حکایت می کند تخلیص از نکندهش سلطان امر می کند که شه سوار را تنهایی تنها به حضورش بیاورند تا از نزدیک ببیند که آن سرکش از چه قماش است تا آوردن شه سوار شاه شاخدار منند یک نرگاو وحشی سمهایش را بر زمین می ساید و از سراخهای دماغش تف تبدار می براید کاکه را کشان کشان داخل قصر می کند تمام چشمها به سوی او دار می خورند اما کاکه آسمان را می بیند و خمه به ابرونه می آورد در خلوت خانه امیر وقتی که چشم امیر به او می افتد چنان شرار از مردمک های سبزگونش می جهد که گفتی گرگ خونه شام منتظر تومه است شه سوار خون سرد و آرام مقابل شاه می استد و گمان می برد که تا چند لحظه دیگر سرش از خودش نخواهد بود لیکن شاه با صدای گرفته و بمه از او می پرسد نامت چیست؟ کاکه جواب می دهد شه سوار شاه می پرسد از کجای کابل استی؟ کاکه جواب می دهد از برکی شاه می پرسد این عیه تومتگرد ساخته دست توست؟ کاکه جواب می دهد نی ساخته دست خداست شاه می پرسد چطور پیدایشون کردی؟ کاکه جواب می دهد از یک دشت خدا روز راهی نهستان بودم که چشمم به چند تا نه رسا و خوش ساخت افتاد که لب یک چار است بودم علال حساب چاقوی می کشیدم و اونا را با اهدیات تمام از بیخ بریدم روز که کار صاف کردن و سراخ کردنشان تمام شد و خواستم امتحانشان کنم با هر پفم صدا می زدند که سلطان سکندر شاخ داره سلطان سکندر شاخ داره پادشا بعد از اندک تعمل می گوید نیها دروغ می گن تومتگر استند کاکه می گوید از پیرها سینه بسینه مانده که اگه گفتنی باشه و هزار کس از ریش گوینده بگیرند که دهان باز نکنه باز هم امکان نداره آن گفتنی امسال یا سال آینده یا هزار سال پس به گوش مردم می رسند پادشا در می ماند که چی بگوید در تمام حمرش ارگز به مست الست چون او بر نخورده بود گپ مناسب شهن خود می پالید وله نمیابد لاجرم ازباب دیگر سخن می راند می پرسد آیا درست است که جار می زنی شهصوار شاهراد مرد هاست؟ شهصوار جواب می رهد بیخی درست است پادشا می پرسد مگر خبر نداری که صبات دین و دولت از دولت سر پادشاهان است؟ شهصوار جواب می دهد پادشاهی ارزانی خودت اما ما در پارسایی و مردی شهصوار استان اگر شهر از پاک ها و پارساها خالی شد و پوچ و بیدانه می شد پادشا می گوید پس میگی که ما پارسا نیستم؟ شهصوار جواب می دهد خدا بیتر می داند ای منصبم بالا و لشکر گرفته نمی شد پادشا می گوید پس قد بلندک می کنی؟ نمی فهمی که در یک ملک دو پادشا نمی گونجن؟ شهصوار می گوید کار ما با دلهاست بان که حاکم دلها ما باشم پادشا برا فروختا جواب می دهد گپت بویی فتنه می ته از گپت نگذری مثل مرخ سرت جدا می کنم خروزه که بی تیغ خونخوار مرد بدور افگندش که مردار مرد من از گفتم نمی گردم شهصوار تا دم مرگ شهصوار است پادشا می گوید پس سزای قرود اوه گرم جلادها کاکرا می بندند تا در صحن قصر سر ببرند و او بی مقاومت پیش می افتد و رضا به قضا می دهد ناگهان نرسیده به دروازه می ازتد ولا هولگویان شیطان را لن می کند پادشا گمان می برد که زف بر کاکر چیره شده و از بیم مرگ پاهایش سستی کرده است اما مرد مردانه صدا می زند او پادشا مره نکش که کار دارم پادشا بالن و پوسخند می گوید چی کار به موقعی خب بگو که چی کار داری جواب می دهد می خواهم دست یتیمی را بگیرم چندین روبات از اینجا دور است پادشا می گوید راه گریز می پالی دیدی که کم دل شدی؟ شه سوار می گوید اگه پس نامدام نامرد استانم پادشا می گوید شرط سنگینه به گردن گرفتی تا پس آمدنت سربوریدنتم عطل می کنم روز بعد کاکا راهی دیار یتیم بچه می شود همه می پندارند که او پادشا را فریفته است و هرگز بر نخواهد گشت اما روز از روزها شه سوار همچنان سربلند و سرمست سر می رسد و به ملازمان پادشا می گوید که خبر برگشتنش را برسانند امیر هم بیدرنگ اورابار می دهد تا ببیند که حریف به استخفار نشسته است یا خیلی اما شه سوار همچنان هر دو پارا در یک کفش می کند و می گوید که کماکان شه سوار است باز دوا بین دو مدعی در می گیرد و سرانجام شه سوار به شا می گوید اگر تو هم شه سوار باشی بمن نمی رسی من از راستی شه سوار استم امیر را خنده می گیرد و حیفش می آید که چنان قلندری را به جلاد بسپارد شاخ کبرش می شکند و بار اول دست برشانه شه سوار می کوبد حقا که در سفتی اقرار می کنم که تو شه سوار استی زیبا زینت شهر کابل مرد های کابل است اگر کابل از مرد خالی شوه هیچ و پوچ می شوه و فقط کاه و کادانش می مونه موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی
۲۳ ژوئن ۲۰۱۲
۹ ژوئن ۲۰۱۲
۲ ژوئن ۲۰۱۲
۲۶ مه ۲۰۱۲
۱۹ مه ۲۰۱۲
۱۲ مه ۲۰۱۲
۵ مه ۲۰۱۲
۲۸ آوریل ۲۰۱۲