۵ دقیقه ۵۶ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
رونویسی توسط هوش مصنوعی
عامال رسولان عامال فصل بیست و هشتم وقت سحی و سالم به ساحل رسیدیم، فهمیدیم که نام آن جزیره مالتا هست. مردم آن جزیره به ما مهربانی بسیار کردند و چون هوا سرد بود و باران می بارید، آتش بزرگی افروختند و از ما پذیرایی کردند. پولوس مقدار هیزم جمع کرده بود و وقتی آن را روی آتش گذاشت، به علت حرارت آتش، مار از میان آن بیرون آمد و به دست او چسبید. همین که بومیان مار را به دست او آویزان دیدند، به یک دیگر گفتند. این شخص حتماً قاتل است. با وجود این که از دریان جات پیدا کرد، الهای عدالت اجازه نمی دهد که او زنده بماند. اما پولوس مار را روی آتش انداخت و اصلاً زراره ندید. آنان منتظر بودند که هر لحظه بدنش ورم کند و یا ناگهان نقش زمین گردد. اما وقتی، مدت زیاده منتظر ماندند و دیدند که هیچ زراره به او نرسیده است، عقیده آنها عوض شد و کفتند که او یکی از خدایان است. در نزدیکی های آن مهند، املاک وجود داشت که متعلق به پولوس حاکم آن جزیره بود. این شخص ما را به خانه برد و مدت سی روز با کمال مهربانی از ما پذیرایی کرد. در همان وقت، پدر پوبولیوس بستری و مبتلا به طوه نوبه و اصحال خونی بود. پولوس به بالین او رفت و پس از دعا بر او دست گذاشت و او را شفا داد. پس از این جریان، بیگر بیماران آن جزیره هم آمدند و شفا یافتند. آنان در مقابل حدایه فراوان بما دادند و وقت خواستم آنجا را ترک کنیم، چیزهایی را که در سفر مورد احتیاج ما بود، برای ما به کشتی آوردند. پس از سی ماه اقامت در آن جزیره با یک کشتی اسکندریایی که علامت دو پایکر جوزا داشت و زمستان را در آنجا توقف کرده بود، پیش رفتیم. در شهر سراکیوس، لنگران داختم و سه روز در آنجا توقف نمودیم. بار دیگر، از آنجا با کشتی حرکت کرده به شهر دیبغیون رفتیم. بعد از یک روز باد جنوبی برخواست و دو روز طول کشید که به وندر پوتولی رسیدیم. در آنجا برادران را پیدا کردیم و به دعوت آنان مدت یک هفته در آنجا ماندیم و به این ترتیب به روم رسیدیم. مسیحیان آن شهر وقت شنیدند که ما در راه هستیم تا بازار اپیاس و دهکده بنام سیمای خانه به استقبال ما آمدند و چون پولوس آنان را دید، خدا را شکر نموده و دلگرم شد. وقتی به روم رسیدیم، پولوس اجازه یافت که با یک نگهبان رومی در خانه جداغانه زندگی کند. بعد از سه روز پولوس رحبران یهودیان آنجا را دعوت کرد و وقت آنها جمع شدند به ایشان گافت. ای برادران من هرگز عمله بر ضد ملت ویا آین پدران خود انجام ندادم. در اورشلیم دستگیر و تسلیم رومیان شدم. رومیان از من تحقیقات نمودند و میخواستن من را آزاد سازند. زیرا پی بردن که من هیچ کاری نکردم که مستوجب مرک باشم. اما یهودیان مخالفت کردند و من هیچ راهی نداشتم جوز این که از امپراتور دادخواهی نمایم. البته من هیچ شکایت هم بر ضد ملت خود ندارم. به این سبب از شما دعوت کردم تا شما را ببینم و با شما گفتگو کنم. زیرا من بخاطر همان امیدی که اسرائیل دارد بطوری که میبینید گرفتار زنجیرم. به اون گفتند. هیچ نامه در بارای تو از یهودیا بما نرسیده است. و از برادران ما همکسی به اینجا نیامده است که در بارای تو گزارش داده باشد و یا سخن بدی به زبان آورده باشد. اما ما میخواهم عقاید و نظرات تو را از زبان خودت بشنویم. آن چی ما در بارای این فرقه جدید میدانیم آن است که اما از آن ایرات میگیرند. پس روز ایرات این کردند و ادای زیاده برای دیدن او به منزلش آمدند. او به تفصیل از صبح تا شب در بارای پادشای خدا برای آنها سخن گفت و کوشید بامراجعه به تورات موسا و نمشده پیغمبران آنان را نزبد به ایسا متقاید و قانه سازد. بعضی از آنها سخنان او را قبول کرده ایمان آوردند ولی دیگران در بی ایمانی خود باقی ماندند. آنها بدون آنکه بین خود به موافقت برسند جدا شدند اما پیش از رفتن آنها فولوس اظهار داشت. روح القدس به وسیلی اشیاء پیغمبر به پدران شما چی خوب گفته است؟ پیش این قوم برو و به آنها بگو. بسیار خواهید شنید ولی درگ نخواهید کرد و پیوست خواهید نگریست ولی نخواهید دید زیرا دلهای این قوم سخت و گوشهایشان سنگین و چشمانشان بسته شده است. ما بعدا با چشم خود ببینند و با گوش خود بشنوند و با قلب خود بفهمند و برگردند و من آنان را شفا بخشم. پس بدانید که این نجات خدایی در اختیار غیر یهودیان گذاشته شده است و آنها آن را خواهند بذیرفت. چون پاولوس این سخنان را گفت، یهودیان رفتند و با یک دیگر به شدت مباحثه میکردند. پاولوس دو سال تمام در منزل کرایی خود زندگی کرد و دروازه خانش برای همه باز بود. او پادشای خدا را اعلام میکرد و در باره ایسای مسیح خداوند بسیار واضح و بدون اجمانه تعلیم میداد.