30 minutes
5 September 2013
Transcribed by AI
PYM JBZ دوستای عزیز سلام در برنامه قبلی شما داستان زندگی یسای مصیر را تا اینجا شنیده بودین که هیرودیس مرد و بچهش جانشی نوشده بود. هنوز چند وقت از این خبر تیر نشده بود که مطابق هدایت خدا، یوسف هم کته خانواده خود از مصر به ناسره بازگشت. شنونده عزیز، باید خاطر نشان کنیم که از دوران کودکی، نوجوانی و جوانی یسای مصیر معلومات همه جانبه به دست نداریم. از این دوران، معلومات بسیار کمه به جای مانده. گرچه افثانا و روایت های از این دور زندگی او بین ایده گفته میشه که البته قابل اعتبار نیست. از امی خاطر است که از بیان او بر شما صرف نظر می کنیم. داستای میربان، یکان وقت کته خود چرت میزنم که چی خوب می شد اگر خدای متعال در مورد جوزیات ای سالای زندگی یسای مصیر مدرکای را در اختیار ما می ماند. ولی حقیقت ایست که خدا به اساس حکمت خود سلا دیده که در مورد ای سالای زندگی او فقط یک واقع را به سب برسانه. ای واقع هم مربوط به سن دوازده سالگی او است. خب آله بیاین ببینیم که در ای سن چی واقعی شده بود. داستای گرامی، سال یک بار مردم از دیات و قرار و قصبات اطراف جم شده در زمان اید فسه به ارشلیم می آمدن تا در جشنا و مراسم که بپومی شد شرکت کنند. مردم یهود ای مراسمه در معبد مقدس به یادبود روزایی که از اصارت مصریه خلاس شده بودن برپومی کدند. تقریبا یک ازار و چند ست سال بود که یهودی ها ای مراسمه هم از ساله امی رقم برپومی کدند. از امی خاطر چند روز مردم در شارع ارشلیم به خاطر ای مراسم می آمدن. بعد از او هرکی طرف شارع و دیار خود روان می شد. ایسا از امو زمان که با والدینش از مصر پس آمده بودن در شارع ناصره زندگی می کند. اونام به منظور شرکت در ای مراسم که تا همسایه و خیشاونده روانی ارشلیم شده بودن. در ای وقت ایسا دوازده ساله بود. وقت روزای اید به پایان رسید هممگی سن جای و جایداد خود روان شدن. اوروز کاروان های زیاد از ارشلیم به چار طرف برافتیده بود. مریم و یوسف هم در کاروان ناصره برافتیده بودن. ایسا در کنار اونا نبود. مریم و یوسف فکر می کند که ایسا کته دیگه بچه های امسن سال خودش در بین کاروان ساتیوی کده سن ناصره می آیا. در حاله که ایسا کته بچه های امسن سال خود در بین کاروان نبود. او در ارشلیم مانده بود. مریم و یوسف در عالم بیخبری یک روز تمام به سفر خود ادامه داده بودن. وقت شام شد کاروان در جای توقف کد. مریم ورخطا شد که ایسا چی شده. از ای پرسان کد و از او پرسان کد. مگرم کسی سراغ از او نداشت. کسی او را در بین کاروان ندیده بود. مریم و یوسف وقت از پیدا کدن او در بین مردم کاروان ناومید شدن. به ارشلیم بازگشتن. ارشلیم شاره کلان بود. ار جای پالیدن او را نیافدن. به ای رقم سه روز مریم و یوسف در پالیدن تیر شد. از پالیدن زیاد بیخی خسته شده بودن. فکر نمی کدن که یک بچه دوازده ساله در معبد ایقدر مدت شیشته باشه. از امی خاطر هر جای پالیده بودن. مگرم داخل معبد نپالیده بودن. سرانجام یوسف و مریم دل و نادل داخل معبد شده در جستو جویو شدن. ناگهان متوجه شدن که یسا در بین معلمات یهود شیشته. گپای اونا را به دقیقت میشنه باشه. گای هم از اونا سوال میکنه. مردم که دوروبر اونا شیشته یا استاده بودن هیرد کده به سوال و جواب یک بچه دوازده ساله از معلمات یهود گوش میکدن. معلمات یهود از اوش و زکاوت او سخت تعجب کده بودن. بسیاری از مردم انگشت هیرد به دندان گرفته بودن. مریم و یوسف در یک گوشه استاده بودن. یسای نوجوانه میدیدن که با اقتدار بسیار به سوال های معلمات یهود جواب میداد. یوسف مثل بسیاری از مردم هیرد کده بود. اما مریم اتا تعجب هم نکده بود. او بچهش خوب تر از هر کس دگه میشناخت. در حال که از یافتن او نهایت خوشحال بود فقط یک دلنگرانی عجیب در سر صورتش ظاهر شده بود. وقتی یسا متوجه شد که والدینش بی صرف صدا در گوشه دورتر از او استاده استند، گپایش را قطع کرد، از بین مردم برش را آواز کرد، پیش اونو آمد. مریم در حال که سعی میکرد خوشحالی خود را پد کنه، بالن گلامیز از یسا پرسان کرد که بچیم چرا کته مایی کار کردی؟ ما و پدرت چقدر پشتت گشتیم؟ از تشویح زیاد نزدیک بود زارترق شبیم. ایسا که از سوال مادرش که تمام چیزا را در باری او میفامید عیرت کرده بود. از امی خاطر سوال مادرش را کته یک سوال دگه جواب داد. گفت بری چی پشت ما میگشتین؟ شما نمیفامید که ما باید در خانه پدرم باشم؟ دوست های عزیز، در او وقت مریم و یوسف مانای گره ایسا 12 سال را به درستی نمیفامیدن، ولی نخواستن که از او سوال دگه کنن. بعد از این گفتگو، ایسا مثل یک فرزند مدی از والدینش اطاعت کرده، کته اونا روانه شارو دیارش شد. مریم در طول را خاموش بود. تشویش بخصوص نداشت. فقط وقت که دباره آینده بچهش فکر میکد، عرق سرد روی سر و صورتش میدوید. یک نگرانی عجیب دوجناتش ظاهر میشد. او به درستی نمیفامید که نقش خدا برای آینده ایسا چیست. او فقط امکن میفامید که خدا نقش عظیمه برای او دارد. مریم در یافته بود که خدا میخوای از طریق او مردم نجات بده، ولی نمیفامید که نقش خدا چطور انجام میشه. مریم کته خود دی ای موارد چارت میزد، ولی فکرش در موارد انجام نقش خدا قد نمیداد. لحاظا مثل هر وقت دیگه در ایطور موارد خدا به خدا میسپرد. خواهان انجام اراده او میشد. شنونده میربان، ایسای مسی در همون سن دوازده سالگی کلام خدا را به درستی میفامید. او مثل هر آلم کلام خدا، تشنیه کلام خدا بود. ایسا خوش نداشت تنها کلام خدا را بر مردم معاویزه کنه. او میخواست در رویه و رفتار مردم تاثیر کلام خدا را بیبینه. او از بیکاری متنفر بود. مثل هر انسان زحمتکش کار میکد. از امو بچگی شغل نجاری را در دکان پدرخاندهش یاد گرفته بود. در امو آوان نوجوانی یک نجار زبردست شده بود. کتر دستای پین بسته خود ایتیاجات خود و پدر و مادرش را براورده میساخت. از قرار معلوم وقت یوسف فوت کد او در امو آین نوجوانی کار دکانه به پیش میبرد. از امی خاطر در بین مردم محل نتنا در حکمت و صداقت شعورت داشت بلکه به نام بچه یوسف نجارم مشهور بود. دوستای میربان، پیش ازی که ایسای مسی خدمت اومومی خود دست سن سی سالگی شروع کنه، بیاین که دباره علیزابت و زکریا که قصهشان ناتمام منده گب بزنیم. دوستای ازیز، علیزابت زودتر از مریم طفلشا به دنیا آورده بود. امو وقت که طفل به دنیا آمد، زکریا پدرش که بخاطر ناباوری به قدرت خدا گنگ شده بود، زبانش باس شد و شروع به گف زدن کد. زکریا اموطره که فرشته خدا برش گفته بود، نام طفل یهیا مند. یهیا دمیان یک خانواده خدا ترس کلان می شد. زکریا که خود یک کاهن کلان بود، به خوبی می تانست کلام خدا را بر بچهش یهیا یاد بته. به این رقم او آرام آرام به نوجوانی و جوانی می رسید تا بر خدمت خدا آماده شده. سال های آمادگی او دست و کود ترشد. تای این سال ها او دائم با دعا که خدا گفت می زد. روز بر روز روحن قوی و قوی تر می شد تا وظیفه که به او سپرده شده بود به فرجان برسانه. راستی وظیفه یهیا چی بود؟ دوست های عزیز یکان وظیفه او ای بود که بیایا و رارا بر آمادن ایسای مسیح هموار کنه. یهیا وقت کار خدا علنان شروع کرد، از خانه بیرون شد، سر به سهرا و بیابان گذاشت. در امون جا دور از هر سر و صدای در آرامی کت خدا از طریق دعا راز و نیاز می کد. خدا هم با او گرد می زد و یهیا از روح خدا پر می شد. او در یک خانواده نسبتا سروعتمند کلان شده بود ولی مهار کدن تمایلات جسمانی را به خوبی یاد گرفته بود. او راحت و استراحته به خوابیدن روی خس و خاشک و سخراهای سخت ترجیم می داد. او عادت کده بود که به خوردن ملخ و اصل بیابانی قناعت کنه. لباسش از پشم شطر بود و یک کمربند پن از چرم دور کمرش بسته می کد. مردم می فامیدن که یهیا سالهای سال از که در بیابان زندگی می کنه. از امی خاطر همگی منتظر بودن که چی وقت او پس می آیا و شروع به تعلیم دادن می کنه. وقت یهیا حدودن سی ساله بود که کلام خدا بر او نازل شد. از او بباد او شروع به موزه در بین مردم کد. او به تمام اطراف و نوائی دریای اردن پای پیاده سفر می کد. بر مردم از کلام خدا موزه می کد. از مردم می خواست که طوبه کنن و بر آمرزش گناهای خود غسل تحمید بگیرن. امطره که انبیای پیش از او سالها قبل گفته بودن. کسی در بیابان می آیا فریاد می زنده که راه را بر خداوند بسازین. درها پر شویین. کوها و تپها ساف خواد شدن. راهای نهموار هموار خواد شدن. و تمام مردم دنیا نجات خدا را خواد دیدن. اینا به این رقم پیش گویی های انبیای خدا دباره یه یا به انجام می رسید. مردم گرو گرو نه تنها از اطراف و نوائی بلکه از جایای بسیار دور جمع می شدن تا از دست یه یا تحمید بگیرن. یه یا مردم در اوه دریای اردن تحمید می داد. تحمید که او مردم می داد به این مانا بود که تحمید گیرنده در آینده از قوانین الهی پیروی خواد کد. در او زمان بسیاری از مردم یهود اتر فکر می کدن که چون از نسل ابراهیم استن پس بیچون چرا مورد قبول خدا استن. ولی یه یا به این یقیده نبود. او بر مردم موزن می کد که طوبه کنند. می گفت امیت نداره که شما بچه ابراهیم باشین. خدا قادر است از این سنگ های بیابان بچه های بر ابراهیم بسازه. یه یا بر مردم می گفت ای مردم متوجه باشین تیشه دریشه درخت ها مانده شده. ار درخت که میوه خوب نبیاره زده خواد شد. دوست عزیز امروز هم یکی در دور بر ما استن که ازی که از یک مذهب بخصوص یا ازی که خدا به نسل ابراهیم نسبت میتن فخر می کند. در حاله که در ای هیچ فخر نیست. امترکه یه یا می گفت سمرایی که رفتار و کردار ما ببار میارد خدا پرستی ما را ثابت می کند. دوست های عزیز در او زمان یه یا یک آینه کلان در برابر مردم گرفته بود تا اونا زشتی ها و بدی های خدا بپرده در او ببینند. خوب دوست های می روان بیاین در برنامه آینده از سرنوشت عجیب یه یا پیامبر بزرگ خدا کسی که وظیفه داشت راه را بر آمدن ایسای مسیح هموار بسازه با خبر شبیم. تا او وقت خدا نگهداره هر یکی شما دوست ها. ای جان من خداوند را متبارک بخان نام خود دوست او را از دل و همجان بخان ای جان من خداوند را متبارک بخان جمعی احسان های او را فراموش نکن کمیامرزه گناهانه تو را هرچی بوه مرض هایت را شفا بخشد و عیار بخان که حیات تو را از حابی فتیه میدهد تاج رحمت را پتش بسره پستشان کند و پرک را از نکوی رحمت خود دوست های عزیز سلام من پیام هستم که از رادیو صدای زندگی در خدمت شما قرار دارم دوست های میرمان شما پیشتر سرود روحانی را شنیدین خدا کنه که از او لذت برده باشین ما پیشتر از سرود روحانی داستان زندگی ایسای مسیر را شنیدیم در این قسمت داستان زندگی ایسای مسیر ما این را فهمیدیم که ایسای مسیر با وجود که در سن 12 سالگی قرار داشت اما باز هم او از حکمت پر بود و با علموهای مذهبی او میتونست که روی موضوعات کلام خدا گب بزنه و صحبت کنه در پالوی ای که ایسای مسیر از حکمت پر بود اما در کار و عملی زندگی روزانه او مصروف نجاری و کار بود تا ضروریات زندگی را پوره کنه ما در ستوگیو امروز دوستای عزیز ایدریس جان و جاوید جان دعوت کدیم که تا در باری ای موضوعات که در ای قسمت داستان زندگی ایسای مسیر شنیدیم روی از او گب بزنیم خوب دوستای میرون شما چی فکر میکنین آیا برای کسی که مذهبی باشه ویا رحبر مذهبی باشه و از دانش پر باشه او باید کار بکنه ویا نکنه بله دوستا سلام ما رو هم بپذیرین ای بسیار موضوع خوب و مهم همه هست بفتر که در ای وقت ها ما کالو میبینیم اکثران ملعه ها دیگر کار ندارن ملعه ها کار نمیکنن حتی بلکه ملعه ها کار نمیکنن کسایی که در اون جه هستو هم کار نمیکنن اما تاوره که ما شنیدیم از کلام خدا چند لحظه پیشتر که ایسای مسیر گفتن که خودش کار میکرد و شغلش هم نجاری بود در دکان پدرخاندش واقعا که در اون وقت ایسای مسیر میخواست که امی بر دگه مردم هم نشان بده که امی عطاعتش ها از خداوند خداوند گفته که بر ما شما در رمسال وستنیمون گفته که شما مرد ها کار کنن امیشه یعنی ما به امی خاطر خداوند قدرت داده که کار کنیم و امی احتیاجات خانواده خوده از رای حق و حلال با دست داریم و ایسای مسیر هم منحیث کسی که از جانب خدا آمده بود و ای امی گفت خدا را با ما میرسانه که ما باید کار کنیم بله اما اگر با تاریخ مسیرت یا در رابطه با مسیر های اولیه اگر نظر بیان دازیم پولس رسول که یکی از مشاکردهای برجسته ایسای مسیر بوده اونا همیشه در سفر بودند و پیام نجات بخش ایسای مسیر را اونا به تمام تقریبا قسمتهای ترکیه و بعض مناطق دیگه وقت رساندند اونا او بر علاوه زی که پیام نجات بخش ایسای مسیر را میرساند او خودش مسروف خیمه دوزی هم بود و از او تریخ او امرار آیات می کرده پس این موضوع را نشان می تایی و این برجسته نیست که ما نتان اگر ما میخواییم که در رابطه با مسیت یا مثلا خود پیام نجات بخش ایسای مسیر را به دگرها محوظه میکنیم و در او بار سحبت میکنیم ما باید هم از استعداد که خداوند برای ما داده در رابطه با کار جسمانی ما او را باید هم انجام بتیم بسیار خوب بله یعنی ایسای مسیر برای ما شما نمونه داد پیروای ایسای مسیر هستیم باید مطابق پر نقش قدم ایسای مسیر بریم و زحمت بکشیم ضروریات زندگی خود را به اساس زحمت خود پوره بکنیم بله و یک موضوع دیگه هم که در این قسمت داستان زندگی ایسای مسیر ما و شما شنیدیم او یه یای تحمیدهنده بود که او چی میکد؟ مردم را محوظه میکد و تشویق میکد که بیانید تحمید بگیرند و توبه بکنند و از این طریق انها را یا راه را برای آمدن ایسای مسیر میخواست که هموار بسازد اما در وقت یهودی هایی را فکر میکدند که چون از نسل ابراهیم هستند چون به ایبراهیم تعلق دارند و با از اون خاطر برای توبه ضرورت ندارند شما چی فکر میکنید؟ آیا نسل نسب میتونه که وسیلی نجات انسان شوه؟ در اون وقت بلید تا که ما خانیم که بنی اسرائیل با این افتخار میکردند که چون وا اولاده ابراهیم هستند و با این خاطر اونا تنها میتونند از نجات که ابراهیم داشت در ایمان صاحب از اون نجات شوه یا این که به استاد به هشت برند یا از لحاظ میراس اینا نجات یفتند یا از لحاظ میراس پدرهای خود نجات یفتند ولیکن در اینجا ما میبینیم که یه یای تحمید دهنده بسار روشنی و سادگی میکنه خداوند قادر است که تا از سنگها یک نسل دیگر بر ابراهیم یعنی مخصوصا در اینجا از یه یای تحمید دهنده ای است که خداوند پشت اصل و نسل ما که ما از کدام ملیت استیم یا با کدام زبان گفت میزنیم یا اینکه از کدام حتی ملیت استیم در کجا استیم حتی به این مورد فکر نمیکنه بلکه خداوند قلبهای ما رو قلبهای ما رو میخواهی که قلبهای ما به خاطر از او بتپا و به او ایمان داشته باشیم و همینجا به اینکه میگه که یه یای تحمید دهنده میگه خداوند قادر است از سنگها یک نسل یعنی به اینکه حتی قلبهای کسایی رو که از اون برکات رو که ابراهیم شامل شد بود که گفته بود که از قوم تو مانند ستاره ها بهشمار خوادد از اون برکاتو نا هم شامل شد متاسفانه در کشور ما افغانستان امی افتخاراتی که بر قوم و ملیت و یا مختلف چیزهایی بسیار زیاد است ولی در پیش خدا همه یکی است بسیار حالا ولی این یک چیز واضح است که اگر ما وابسته به قوم و یا ملیت خاص باشیم ما نمیتونیم که نجات پیدا کنیم نجات ما زمان ما ایامشه که ما از گله های خود توبه کنیم و ایسای مسی را باعث نجات دینده خود او رو بپذیریم مثلا نیعودی ها هم هم در گزشت های تو فکر میکردن چون اونا از نسل ابراهیم استند و اونا پاک و منظه استند و اونا نیاز به توبه و ندارند ولی ایسای مسی بر از اونا میگه که نه کسی میتونه که نجات پیدا کنه که او از گله های خود توبه کنه و خداوند را بپذیری بله تشکر از این صحبت بسیار جالبه که شما کدید در باری این قسمت داستان زندگی ایسای مسی یک قسمت همه میخوایم که دیگه علاوه کنم و اویست که در شروع ما شنیدیم وقتی که یوسف و مریم یعنی والدین زمینی ایسای مسی آمدن در معبد و میخواستن که ایسای مسی را امرای خود ببرند در حاله که او امرای علما جرابه است و آشتوبت میکد اما بدونی کدام چیزی از امو والدین زمینی خود اطاعت کد و در پشت از اونا روان شد و چقدر مهم است که فرزندها یا ما و شما از والدین خود اطاعت بکنیم و بر از اونا احترام قائل شدیم و ما و مسی ها این درس را از اونجا میگیریم دوستان مهربان صحبت امروز ما در اینجا به پایان میرسد تا ملاحقات آینده خداحافظ شما دوستان مهربان اگر شما مئل دارید که از طریق تیلفون سوالات و پیشنادهایتان را امرای ما مطرح کنید لطفاً به شماره تیلفون 001-541-550-71-31 زنگ بزنید ما به سوالات شما پاسده هاییم گفت
12 September 2013
29 August 2013
22 August 2013
15 August 2013
8 August 2013
12 June 2014
5 June 2014
29 May 2014