4 minutes 33 seconds
26 August 2019
Transcribed by AI
مکاشفه یوهننای رسول مکاشفه فصل اول این مکاشفه است که خدا به ایسای مسی داده است تا آنچه که باید به زودی رخدهت به بندگانش نشاندهت. او فرشته خود را به نزده بنده خیش یوهننا فرستاد تا این چیزها را به او نشاندهت. یوهنا با بیان آنچه شنیده و دیده است به حقانیت کلام خدا و شهادت ایسای مسی گواهی میدهد و خوشحال به حال کسی که این را میخاند و کسانه که به کلمات این پیشگویی گوشدهند و متابقه آنچه در آن نوشته شده است عمل کنند زیرا وقت نزدیک است. از جانب یوهنا به هفت کلیسا در ایالت آسیا تقدیم میشود. از جانب آن کسی که هست و بود و خواهد آمد. و از جانب هفت روح که در پیشگاه تخت شاهی ها استند. و از جانب ایسای مسی آن شاهد امین آن نخستزاده مردگان و فرمانده پاتشهان زمین به شما فیض و سلامتی باد. او ما را دوست دارد و با خون خود ما را از گناهان ما آزاد گردانید و ما را به سلطنت رسانید تا به عنوان کاهنان خدا یعنی پدر او را خدمت کنید. به او تا به ابت جلال و قدرت باد. آمین. ببین او با عبرها می آید همه و از جمله آن کسان که به او نیزه زدن او را خواهندید و همه حقوام دنیا به خاطر او سوگواری خواهند کرد. آره چونین خواهد شد. آمین. خداون خدا می گوید من علق و یا هستم خداوند متعال که بود و هست و آمدنی هست. من یوهنا برادر شما که در پیوستگی با ایسا در رنج و در پاتشاهی و در بردباری شریک شما هستم به خاطر موزه کلام خدا و شهادت با ایسا در جزیره بنام پاتموس مقیم بودم. آن روز روز خداون بود و روح القدوس مرا فرا گرفت در آن حال از پشت سر خود صدای بلند مثل صدای شیپور شنیدم که به من گافت. آنچی را که می بینی در کتاب بنویس و به این هفت کلیسا یعنی کلیسا های افسوس، اسمیرنا، پرغاموس، تیاتیرا، سارت، فلادلفیا و لاودیکیا بفرست. برگشتم تا ببینم کیست که با من سخن می گوید و وقت برگشتم هفت چراخپای زرین دیدم. درمیان چراخپای ها کسی شبیه انسان که چپن دراز برتند داشت و زری زرین به دور سینایش بود و موهای او مثل پشم یا برف سفید بود و چشمانش مثل آتش می درخشید. پاهایش مثل برنجی که درکوره گداخته و سپ از شفاف شده باشد. درخشان بود و صدایش مننده صدای آبشار. او در دست راس خود هفت ستاره داشت و از دهانش شمشیر تیز و دودم بیرون می آمد. و چهره اش مننده آفتاب نیمروز می درخشید. وقت او را دیدم مثل مرده پیش پای او افتادم. اما او دست راس خود را بر من گذاشت و گافت. نه ترس من اول و آخر هستم. من زنده بودم و مردم و اکنون تا به ابت زنده هستم. و کلیدهای مرک و آرم مردگان را در دست دارم. آنچه را می بینی بنویس. آنچه که اکنون هست و بعد از این واقعی می شود. مکم و مقصد آن هفت ستارهی که در دست راست مندیدی و آن هفت چراخ پای زرین این است. آن هفت ستاره سرشتگان هفت کلیسا و آن هفت چراخ پای هفت کلیسا می باشند.