7 minutes 32 seconds
26 August 2019
Transcribed by AI
اینجیل لقا لقا فصل 19 ایسا وارد اریها شد و از میان شهر میگذشد. مرد درانجا بود بنام زکا که سرپرست جزیگیران و بسیار سروتمند بود. او میخواست ببیند که ایسا چی نوع شخصی است. اما بعیلت کتاهی قامت و ازدهام مردم نمیتوانست او را ببیند. پس پیش دوید و از درخت چنار بالا رفت تا او را ببیند. چون قرار بود ایسا از آن را بگذرت. وقت ایسا به آن محل رسید به بالا نگاه کرد و فرمود. ای زکا زود شو پاین بیا زیرا باید امروز در خانه تو مهمان باشم. او به سرعت پاین آمد و با خوش روی ایسا را پذیرفت. وقت مردم این را دیدند زمزمه نارضایی از آنها برخواست. آنها می گفتند. او میمانی یک خطاکار شده است. زکا استاد و به ایسا خداوند گفت. ای آقا او کنون نصف درایی خود را به فقران میبخشم و مال هر کسی را که به ناحق گرفته باشم چار برابر به او پس میدهم. ایسا به او فرمود. امروز رستگاری به این خانه روی آورده است. چون این مرد هم فرزند ابراهیم است. زیرا پسر انسان آمده است تا گمشده را پیدا کند و نجات دهد. ایسا چون در نزدیکی ارشلیم بود برای کسان که این سخنان را شنیده بودند مسئله آورد. زیرا آنان گمان میکردند که هر لحظه پاتشاهی خدا ظاهر خواهد شد. او فرمود. عربا به سفر دور و درازه بخارج کرد تا مقام پاتشاهی را به دست آورد و بازگردد. اما اول ده نفر از غلامان خود را خواست و به هر کدام یک سکه اطلاع داد و گفت تا بازگشت من به این پول خرید و فروش کنید. هموطنانش که از او دل خوش نداشتند پشت سر او نمائندگان فرستادند تا بگویند ما نمیخواهم این مرد برما حکومت کند. پس از مدت او به انوان فرمان روا مراجعت کرد و دنبال غلامانه که به آنان پول داده بود فرستاد تا بگویند هر کدام چقدر صود برده است. اولی آمد و گفت عرباب پول تو ده برابر شده است. جواب داد آفرین تو غلام خوبه هستی خودت را در امر بسیار کوچک درستکار نشان داده ایم و باید حاکم ده شر بشه ایم. دومی آمد و گفت عرباب پول تو پنج برابر شده است. با او هم گفت تو هم حاکم پنج شهر باش. سومی آمد و گفت عرباب بفرما این پول تو است. آن را در دستمال پیچیده کنار گذاشتم. از تو میترسیدم چون مرد سختگیری هستی. آنچرا که اصلا نگذاشته ای بر میداری و آنچرا که نکاشته ای درو میکنی. عرباب جواب داد ای غلام پس نهات ترا با حرفهای خودت ملامت میکنم. تو که میدانستی من مرد سختگیری هستم. که نگذاشته را بر میدارم و نکاشته را درو میکنم. پس چرا پول مرا سر سود ندادی تا بتوانم در موقع مراجعت آن را با سودش دریافت کنم. به حاضران گفت پول را از او بگیرید و به غلام که ده سکه دارد بدهید. آنها جواب دادند اما ای آقا او که ده سکه دارد؟ او گفت بدانید هر که دارد بیشتر به او داده می شود و اما آن کسی که ندارد حتی آنچرا هم که دارد از دست خواهد داد. و اما آن دشمنان من که نمی خواستند برانان حکومت نمایم اشان را اینجا بیاورید و در حضور من گردن بزنید. ایسا این را فرمود و پیشتر از آنها رای ارشلیم را در پیش گرفت. وقت که به بیت فاجی و بیت انیا واقعی در کوی زیتون نزدیک شد دو نفر از شاگردان خود را با این عمر روانه کرد. بده کده رو برو بروید همین که وارد آن شدید کراولاغی را در آنجا بست خواهید دید که هنوز کسی بر آن سوار نشده است. آن را باز کنید و به اینجا بیاورید. اگر کسی پرسید چرا آن را باز می کنید بگوید خداوند آن را بکار دارد. آن دو نفر رفتن و همه چیز را همان طور که ایسا گفته بود دیدن. وقت کراولاغ را باز می کردن صاحبانش پرسیدن. چرا آن کرا را باز می کنید؟ جواب دادن. خداوند آن را بکار دارد. پس کراولاغ را پیش ایسا آوردن. بعد لباسهای خود را روی آن کراولاغ انداختن و ایسا را بر آن سوار کردن. و همین طور که او می رفت جادر را با لباسهای خود خرش می کردن. در این حنگام که او به دامنه کوی زیتون نزدیک می شد تمامی شاگردان با خوشی برای همه موجیزاتی که دیده بودند با صدای بلند شروع به همد و سپاس خدا کردن و می گفتن. مبارک کار آن پاچایی که به نام خداوند می آید. سلامتی در آسمان و جلال در عرش برین باد. چند نفر فریسی که در میان مردم بودند با او گفتند. ایستاد با شاگردانت امر کن که خاموش شود. ایسا جواب داد. بدانید که اگر این ها خاموش بمانند سندگ ها بفریاد خواهند آمد. ایسا به شهر نزدیک تر شد و وقت شهر از دور دیده شد بخاطر آن گریه کرد و گفت. کاش که امروز سرچشمه سال و سلامتی را می شناختی. اما نه. این از چشمان تو بنهان است. و زمان ای خواهد آمد که دشمنانت به مقابل تو سندگربندی خواهند کرد. و به دور تو حلقه خواهند زد و ترا از همه طرف محاصره خواهند کرد. و تو و ساکنانت را در میان دیوارهایت بخاک خواهند کفت و در تو سنگ را روی سنگ دیگر باقی نخواهند گذاشت. چون تو وقت دیدار پرفیز خدا را درک نکردی. بعد از آن ایسا وارد خانه خدا شد و به بیرونداندن فروشندگان پرداخت و گفت. نوشته شده هست خانه من جای عبادت خواهد بود. اما شما آن را خانه دزدان ساخته اید. همروزه ایسا در خانه خدا تعلیم می داد و سران کاهنان و ملایان کوشش می کردند که با کمک بزرگان شهر او را از بین ببرند. اما دیدند که کار از دستشان بر نمی آید. چون آمای مردم با علاقه زیاد به سخنان او گوش می دادند.