Luke Chapter 14

  6 minutes 8 seconds

  26 August 2019

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

انجیل لقا لقا فصل چارده هم در یک روز سبت، ایسا برای صرف غذا به منزل یکی از بزرگان فرقه فریسی رفت. آنان باد قط مراقب او بودن. آنجا در برابر او مرد دیده می شد که مبتلا به مرز آبگرفتگی بود. ایسا از معلمان شریعت و فریسیان پرسید آیا شفای بیماران در روز سبت جایز هست یا نه؟ آنها چیز نگفتند. پس ایسا آن مرد را شفا داد و رخصت داد. بعد رو به آنان کرد و فرمود اگر پسر یا گاو یکی از شما در چاه بیافتد، آیا بخاطر این که روز سبت هست در بیرون آوردنش دوچار تردید خواهد شد؟ و آنها برای این سوال جواب نیافتند. وقت ایسا دید که مهمانان چطور صدر مجلس را برای خود اختیار میکردن، برای اشان مسئل آورده گفت، وقت کسی شما را به یک مجلس عروسی دوت میکند، در صدر مجلس ننشینید. زیرا امکان دارد که شخص مهمتر از شما دوت شده باشد و میزبان بیاید و به شما بگوید جای خود را به این آقاب دهید. در آن صورت باید با شرمساری در پایین مجلس بنشینید. نخیر، وقت دعوت از تو میشود، برو و در پایین مجلس بنشین، تا وقت میزبان تو آمد بگوید دوست من بفرما بالاتر، پس تمام مهمانان احترام را که به تو میشود خواهندید. چون هر که کلانکاری کند، خور خواهد شد و هر که خود را خرد سازد، سرفراز خواهد گردید. بعد به میزبان خود گفت، وقت مهمانی شام یا چاش ترتیب میدهی، دوستان، برادران و دیگر خیشان یا همسایگان سروعتمند خود را دعوت نکن. مبادا آنان هم متقابلن از تو دعوت کنند و به این ترتیب عوض خود را بگیری. بلکه وقت مهمانی میدهی، به نوایان و لنگان و شلها و کورها را دعوت کند و خوشبخت خواهی بود. چون آنان هیچ گناه وسیله ایواز دادن ندارند و تو در آن روز که آدلان زنده میشود، ایواز خواهی گرفت. یکی از حاضران بعد از شنیدن این سخنان به او عرض کرد. خوشا به حال آن کسی که در پاچای خدا سر دسترخان بینشیند. اما ایسا جواب داد. مرد مهمانی شام بزرگ ترتیب داد و عده زیاده را دعوت کرد. در وقت شام غلام خود را با پیغام پیش مهمانان فرستاد که حالا بیاید، همه چیز حاضر است. اما همه شروع به آذر آوردن کردند. اولی گفت من قطع زمین خریدم و باید بروم آن را ببینم. لطفاً آذر مرا بپذیر. دومی گفت من پنج افت گاه خریدم و حالا میروم آن را امتحان کنم. لطفاً مرا معذور بدار. نفر بعدی گفت من نو عروسی کردم و به این سبب نمیتوانم بیایم. وقتی آن غلام برگشت و موضوع را به اطلاع عرباب خودرسانید. عرباب اسبانی شد و بهو گفت زود به کوچه ها و پس کوچه های شهر برو و بینوایان و لنگان و کورها و شلها را پیش من بیاور. بعدن غلام گفت عرباب امر تو اطاعت شد و هنوز هم جا هست. عرباب جواب داد به سرک ها و کوچه باخ ها برو و با اسرار همرا دوت کن که بیاین تا خانه من پر شود. بدانید که هیچی اک از آن کسانی که دعوت کرده بودم مزه این مهمانی را نخواهد چشید. در بین را جمعیت بزرگ همرای ایسا بود و به آنان رو کرد و فرمود اگر کسی پیش من بیاید و از پدر و مادر زن و فرزند برادران و خواهران و حتی جان خود دست نشوید نمیتواند شاگرد من باشد. کسی که سلیب خود را بر ندارد و با من نیاید نمیتواند شاگرد من باشد. اگر کسی از شما به فکر ساختن یک برج باشد آیا اول نمینشیند و مخارج آن را براورد نمی کند تا ببیند آیا استطاعت تمام کردن آن را دارد یا نه؟ در غیر این صورت اگر پایه آن را بگذارد و بعد نتواند آن را تمام کند همه کسانی که آن را ببینند با او خواهند خندید و خواهند گفت این مرد ساختمان را شروع کرد ولی نتوانست آن را تمام کند یا کدام پاتشاه است که به جنگ پاتشاه دیگری برود بدون آن که اول بنشیند و متعرق کند که آیا با ده هزار سپاهی میتواند با یک لشکر بیزت هزار نفری مقابل کند؟ و اگر نتواند او خیلی زودتر از این که دشمند سر برسد سفیره میفرستد و تقاضای صالح میکند همچنین اگر شما حاضر نستید تمام هستی خود را از دست بدهید نمیتوانید شاگرد من باشید نمک چیز خوبه است اما اگر خود نمک بمزه شود به چی وسیله مزه اصلی خود را بازیابد؟ دیگر نبرای زمین مصرف دارد و نمیتواند به صورت کوت از آن استفاده کرد آن را فقط باید دور ریخت اگر گوش شنوا دارید بشنوید