5 minutes 10 seconds
26 August 2019
یهانه فصل بیستم بامداد روز اول هفته یعنی یک شمبه، وقتی هنوز تاریکی بود، مریم مجدلیا بر سر قبر آمد و دید که سنگ از پیش قبر برداشته شده است. او دوان دوان پیش شمون پترست و آن شاگرد که عیسا او را دوست میداشت رفت و با آنها گفت. خداوان را از قبر بردن و نمی دانیم او را کجا گذاشتن. پس پترست و آن شاگرد دیگر برا افتادن و به طرف قبر رفتن. هر دو با هم میدویدن ولی آن شاگرد دیگر از پترست پیش شد و اول به سر قبر رسید. او خم شد و به داخل قبر نگاه کرده کفن را دید که در آنجا قرار داشت. ولی به داخل قبر نرفت، بعد شمون پترست هم رسید و به داخل قبر رفت. او هم کفن را دید که در آنجا قرار داشت و آن دستمال که روی سر او بود در کنار کفن نبود، بلکه پیچیده شده و دور از آن در گوشهی گذاشته شده بود. بعد آن شاگرد هم که ابتدا به قبر رسید و داخل رفت. آن را دید و ایمان آورد، زیرا تا آن وقت آنها کلام خدا را نفهمیده بودن که او باید بعد از مرد دوباره زنده شود. پس آن دو شاگرد به منزل خود برگشتند. اما مریم در خارج قبر استاده بود و گریه میکرد. همانطور که او عشق میریخت، خم شد و به داخل قبر نگاه کرد و دو فرشتهی سفید پوش را دید که در جایی که بدن ایسا را گذاشته بودن یکی نزدیک سر و دیگری نزدیک پا نشسته بودن. آنها با او گفتند، ایزان چرا گریه میکنی؟ او جواب داد، خداوند من را بردند و نمیدونم او را کجا گذاشتند. وقتی این را گفت به قبر برگشت و ایسا را دید که درانجا استاده است ولی او را نشناخت. ایسا با او گفت، ایزان چرا گریه میکنی؟ بدنبال که میگردی؟ مریم به گمان این که او باغبان است با او گفت، ای آقا، اگر تو او را برده ای به من بگو، او را کجا گذاشته ای تا من او را ببرم؟ ایسا گفت، مریم برگشت و گفت، یعنی ای استاد، ایسا با او گفت، مریم مجدلیه پیش شاگردان رفت و با آنها گفت، و سپس پیغام او را با آنان رسانید. در غروب روز یک شمبه، وقت شاگردان از ترس یهودیان در پشت درهای بسته به دور هم جمع شده بودن، ایسا آمده در میان آنان استاد و گفت، سلام بر شما باد، سلام بر شما باد، بعد از گفتن این سخن، ایسا بر آنان دمید و گفت، یکی از دوازده شاگرد، یعنی توما که به معنی دوگانگی است، موقعی که اصامت با آنها نبود، پس وقتی که دیگر شاگردان با او گفتند، او گفت، بعد از هشت روز، وقت شاگردان بار دیگر شاگردان، شاگردان بار دیگر با هم بودن و توما هم با آنان بود، با وجود این که درها بسته بود، ایسا بر درون آمد و در میان آنان استاد و گفت، و بعد به توما گفت، توما گفت، ایسا گفت، ایسا موجزات بسیار دیگر در حضور شاگردان خود انجام داد، که در این کتاب نوشته نشد، ولی اینقدر نوشته شد تا شما ایمان بیاورید که ایسا مسیح و پسر خدا است و تا ایمان آورده به وسیله نام او صاحب زندگی عبدی شود.