8 minutes 30 seconds
26 August 2019
یهانه فصل یازده هم مرد به نام الازر از احالی بیت انیا یعنی دیکده مریم و خوهرش مرتا مریض بود. مریم همون بود که به پاهای خداون ات ریخت و انها را با موهای خود خشکرد و اکنون برادرش الازر بمار بود. پس خوهرانش برای ایسا پیغام فرستادن که ای خداون آن کسی که تو او را دوست داری بیمار است. وقتی ایسا این را شنید گفت این بیماری به مرگ او منجر نخواهد شد بلکه وسیله برای جلال خدا است تا پسر خدا نیست از این را جلال یابد. ایسا مرتا و خوهر او و الازر را دوست میداشت. از وقتی از بیماری الازر با خبر شد دو روزی دیگر در جایی که بود توقف کرد. و سپس به شاگردان گفت بیاید باز هم به یهودیه بروید. شاگردان به او گفتند هی استاد انوز از آن وقت که یهودیان میخواستند ترا سنگ سار کنند چیزی نگذاشته است. آیا باز هم میخوایید با اونجا بروید؟ ایسا جواب داد آیا یک روز دوازده ساعت نیست؟ کسی که در روز راه میروید لغزش نمی خورد. زیرا نور این جهان را میبیند. اما اگر کسی در شب راه بروید میلغزد. زیرا در او هیچ نور وجود ندارد. ایسا این را گفت و افزود دوست ما الازر خابیده است. اما من میرویم تا او را بیدار کنم. شاگردان گفتند ای خداوند! اگر او خواب باشد. حتما خوب خواهد شد. ایسا از مرگ او سخن میگفت. اما آنها تصور کردن مقصد او خواب معمولی است. آنگا ایسا به طور واضح با آنها گفت الازر مرده است. بخاطر شما خوشحالم که آنجا نبودم. چون حالا میتوانید ایمان بیاورید. بیایید پیش او برویم. توما که او را دوگانگی میگفتند به دیگر شاگردان گفت. بیایید ما هم برویم. تا با او بیمیریم. وقت ایسا به آنجا رسید معلوم شد که چهار روز است او را دفن کردن. بیت انیا کمتر از نیم فرسنگ از اروشلیم فاصله داشت. و بسیاری از یهودیان نزد مرده و مریم آمده بودن. تا بخاطر مرگ برادرشان آنها را تسلیدهند. مرده همین که شنید ایسا در راه است. برای استقبال او بیرون رفت. ولی مریم در خانه موند. مرده به ایسا گفت. ایسا گفت. مرده گفت. میدانم که او در روز قیامت زنده خواهد شد. ایسا گفت. مرده گفت. مرده گفت. پس از این که این را گفت. رفت و خوار خود مریم را صدا کرد. و به طور پنهانی به او گفت. وقت مریم این را شنید فورا برخواست. و به طرف ایسا رفت. ایسا هنوز به دکدن نرسیده بود. بلکه در امان جایی بود. که مرده به دیدن او رفت. یهودیان که برای تصلی دادن به مریم در خانه بودن. وقتی دیدن که او با اجلا برخواسته. و از خانه بیرون میروید. به دنبال او رفتند. و به خود میگفتند که او میخواهد به سر قبر بروید. تا در آن جا گریه کند. همین که مریم به جایی که ایسا بود. آمد و او را دید به پاهای او افتاده گفت. خداونده اگر در این جا میبودی برادرم نمی مرد. ایسا وقتی او و یهودیان را که همراه او بودن گریاندید. از دل آه کشید و صحب متأثر شد و پرسید. او را کجا گذاشته اید؟ جواب دادند. خداونده بیا او ببین. ایسا گریست. یهودیان گفتند. ببینی چقدر او را دوست داشت. اما بعضی گفتند. آیا این مرد که چشمان کر را باز کرد نمی تونست کار بکند که جلو مرگ الازر را بگیرد؟ پس ایسا در حال که از دل آه میکشید و سر قبر آمد. قبر غاری بود که سنگ پیش رویان گذاشته بودند. ایسا گفت. سنگ را بردارید. مردا خوهر الازر گفت. خداونده حالا چهار روز از مرگه او میگذرت و بو گرفته است. ایسا به او گفت. آیا به تو نگفتم که اگر ایمان داشته باشی جلال خدا را خواهی دید؟ پس سنگ را از پیش روی قبر برداشتند. آنگا ایسا به آسمان نگاه کرد و گفت. ای پدر ترا شکر میکنم که سخن مرا شنیده ای. من میدانستم که تو همیشه سخن مرا میشنویی. ولی به خاطر کسانی که اینجا استادند این را گفتم تا آنها ایمان بیاورند که تو مرا فرستاده ای. پس از این سخنان ایسا با صدای بلند فریاد زد. ای ایلازر بیرون بیا. آن مرده در حال که دستها و پاهایش باکفن بسته شده و صورتش با دسمال پوشیده بود بیرون آمد. ایسا به آنها گفت. بسیاری از یهودیان که برای دیدن مریم آمده بودند وقتی آنچه را ایسا انجام داد مشاهده کردند به او ایمان آوردند. اما بعضی از آنها پیش فرستیان رفتند و کارهای را که ایسا انجام داده بود به آنها گذارش دادند. فرستیان و سران کاهنان با شورای بزرگ یهود جلسه تشکیل دادند و گفتند. چی باید کرد؟ این مرد موجزات زیاده میکند. اگر او را امین تر آزاد بگذاریم همه مردم به او ایمان خواهند آورد و آن وقت رومیان خواهند آمد و جا و ملت ما را خواهند گرفت. یکی از آنها یعنی قیافا که در آن سال کاهن ازم بود گفت. شما اصلا چیز نمی دانید. متوجه نیستید که لازم است یک نفر به خاطر قوم بیمیرد تا ملت ما به کلی نابود نشود. او این سخندا از خود نگفت بلکه چون در آن سال کاهن ازم بود پیشگی کرد که ایسا باید در راه قوم یهود بیمیرد و نتنها در راه آن قوم بلکه تا فرزندان خدا را که پراغنده هستند به صورت یک بدن واحد به هم بپیوندد. از آن روز ببد آنها نقشه قطر او را کشیدند. بعد از آن ایسا دیگر به طور آشکار در بین یهودیان رفت آمد نمیکد بلکه از آنجا به ناهیه نزدیک بیابان به شهر به نام افراهیم رفت و با شاگردان خود در آنجا ماند. اید فسای یهودیان نزدیک بود و ایده زیاد از آبادیهای اطراف به اروشیلم آمدند تا پیش از اید خود را تطهیر نمائند. آنها در جسجوی ایسا بودند و در خانه خدا با یک دیگر میگفتند. اما سران کاهنان و پیروان فرقه فریسی امر کرده بودند که هرکی بداند ایسا کجاست اطلاع دهد تا او را دزگید نمائند.