10 minutes
26 August 2019
Transcribed by AI
اینجیل یوهننه یوهننه فصل ششم نزدیک بود وقتی ایسا به چار طرف دیده عده زیاده را دید که به طرف اون می آین از فلیپوس پرسید از کجا باید نان بخریم تا اینها بخورند؟ ایسا این را از روی امتحان با اون گفت زیرا خود اون می دانست چی باید بکنند؟ فلیپوس جواب داد دوستد سکه نقره نانم کافی نیست که هر یک از آنها کمه بخورد یکی از شاگردانش به نام اندریاس که برادر شمعون پتروس بود به اون گفت بسری در این جا هست که پنگ نان جاو و دو ماهی دارد ولی آن برای این اده چی می شود؟ ایسا گفت مردم را بنشانید در آن جا سبزه بسیار بود پس مردم که تقریباً پنگ هزار مرد بودند نشستند آنگاه ایسا نانها را بدداشته خدا را شکر کرد و در میان مردم که بروی زمین نشسته بودند تقسیم نمود ماهی ها را نیست همین طور هر قدر خواستند تقسیم کرد وقت هم از سیر شدند و شاگردان گفت توته های نان را جمع کنید تا چیز تلاف نشود پس شاگردان آنها را جمع کردند و دوازده سب از توته های باقی مانده آن پنگ نان جاو پر نمودند وقت مردم این موجزه ایسا را دیدند گفتند در حقیقت این همان پیانبر وعده شده است که میبایست و جهان بیاید پس چون ایسا متوجه شد که آنها میخواند او را به زور برده پادشا سازن از آنها جدا شد و تنها به کوستان رفت در وقت غروب شاگردان به طرف دریا رفتند به سوار کشتی شده به آن طرف دریا به سوه کپرناهوم حرکت کردند هوا تاریک شده بود و ایسا هنوز پیششان بر نگشته بود باد شدیدش رو به وزیدن کرد و دریا توفانی شد وقت تقریبا یک فرسنگ پیش رفتند ایسا را دیدند که بروی آب قدم میزند و به طرف کشتی میاید آنها ترسیدند اما ایسا به آنها گفت من هستم نترسید میخواستن او را به داخل کشتی بیاورند ولی کشتی به زودی به مقصد رسید روز بعد مردمی که در طرف دیگر دریا استاده بودند دیدند که بجز همان کشتی که شاگردان سوار شده بودند کشتی دیگر درانجا نبود و ایسا هم سوار آن نشده بود بلکه شاگردان بدون ایسا رفته بودند ولی کشتی های دیگر از تبریا به نزدیکی همان محل که خداون نانها را برکت داده بود و مردم خورده بودند رسیدند وقتی مردم دیدند که ایسا و شاگردانش درانجا نیستند سوار این کشتی ها شده در جسجو ایسا به کپرناهوم بفتند همین که او را دران طرف دریا پیدا کردند به او گفتند ایسا جواب داد برای خوراک فانی تلاش نکنید بلکه برای خوراک که تا زندگی ابدی باقی میموند یعنی خوراک که به سر انسان به شما خواهد داد زیرا که پدر او را تعیید کرده است آنها از او پرسیدند وظیفه ما چیست؟ چطور میتوانیم کارهای را که خدا از ما میخواهد انجام دهیم؟ ایسا به اشان جواب داد آنکار که خدا از شما میخواهد این است که به کسی که او فرستاده است ایمان بیاورید آنها گفتند چی موجزه نشان میدی تا به تو ایمان بیاورید؟ چی میکنی؟ پدران ما در بیابان نان منه را خوردند و چونان که نوشته شده است او از آسپان به آنها نان عطا فرمود تا بخورند ایسا به آنان گفت به یقین بدانید آن موسا نبود که از آسپان به شما نان داد بلکه پدر من نان حقیقی را از آسپان به شما عطا میکند زیرا نان خدا آن است که از آسپان نازل شده به دنیا زندگی میبخشد به او گفتند ای آقا همیشه این نان را به ما بده ایسا به آنها گفت من نان زندگی هستم هر که نزد من بی آید هرگز گرسنه نخواهد شد و هر که به من ایمان بی آورد هرگز تشنه نخواهد گردید اما چنان که گفتم شما با این که مرا دیدید ایمان نمی آورید همه کسانه که پدر به من میبخشد به سوئی من خواهند آمد و کسی را که پیش من می آید بیرون نخواهم کرد من از آسپان به زمین آمدم نه بخاطر آن که اراده خود را به عمل آورم بلکه اراده کسی را که مرا فرستاده است و اراده او این است که من از همه کسانه که او به من داده است حتی یک نفر را هم از دست ندهم بلکه در روز آخرت آنها را زنده کنم زیرا خواست پدر من این است که هر کس پسر را میبیند و به او ایمان می آورد صاحب زندگی عبدی گردد و من او را در روز آخرت زنده خواهم کرد پس یهودیان شکایت کنان به او اطراس کردن زیرا او گفته بود من آن نانه هستم که از آسمان نازل شده است آنها گفتند آیا این مرد ایسا پسر یوسف نیست که ما پدر ما مادر او را می شناسیم پس چگونه می گوید من از آسمان آمده هم ایسا در جواب گفت اینقدر شکایت نکنید هیچ کس نمی تواند نزد من بیاید مگر این که پدر ای که مرا فرستاد او را به طرف من جزب نماید و من او را در روز آخرت زنده خواهم ساخت در کتاب پیانبران نوشته شده است همه از خدا تعلیم خواهند یافت بنابراین هر کس صدای پدر را شنیده و از او تعلیم گرفته باشد نزد من می آید البته هیچ کس پدر را ندیده است فقط کسی که از جانب خدا آمده پدر را دیده است به یقین بدانید کسی که به من ایمان می آورد زندگی عبدی دارد من نانه زندگی هستم پدران شما در بیابان نانه منه را خوردند ولی مردند اما من درباره نانه صحبت میکنم که از آسمان نازل شده است و اگر کسی از آن بخورد هرگز نمی میرد من آن نانه زنده هستم که از آسمان آمده است هر که این نان را بخورد تا ابت زنده خواهد ماند و نانه که من خواهم داد بدن خودم می باشد که آن را بخاطر زندگی دنیا می دهم یهودیان با یک دیگر بمشاجره پرداختند و می گفتند چگونه این شخص می تواند بدن خود را بما بدهد تا بخوریم ایسا جواب داد بیاقین بدانید اگر بدن پسر انسان را نخورید و خون او را ننوشید در خود زندگی ندارید هر که بدن مرا بخورد و خون مرا بنوشد زندگی عبدی دارد و من در روز آخرت او را زنده خواهم ساخت زیرا جسم من خوراک حقیقی و خون من نوشیدنی حقیقی است هر که جسم مرا می خورد و خون مرا می نوشد در من ساکن است و من در او همان توره که پدر زنده مرا فرستاد و من به وسیله پدر زنده هستم هر که مرا بخورد به وسیله من زنده خواهد ماند این نانه که از آسمان نازل شده مانند نانه نیست که پدران شما خوردند و مردند زیرا هر که از این نان بخورد تا به عبد زنده خواهد ماند این چیزها را ایسا انگام که در کنیسه در کپرناهوم تعلیم داد فرمود پسیاری از پیروانش انگام کین را شنیدن گفتند این سخند سخت است کی می تواند به آن گوشده هم وقتی ایسا احساس کرد که پیروانش از این موضوع شکایت میکنند به آنها گفت آیا این مطلب باعث لغزش شما شد؟ پس اگر پسر انسان را ببینید که به مکان اول خود سعود می کند چه خواهید کرد؟ روح است که زندگی می بخشد ولی جسم فایده ندارد سخندان که به شما می گویم روح و زندگی است ولی بعضی از شما ایمان ندارد زیرا ایسا از ابتدا کسان را که ایمان نداشتند و همچنین آن کس را که بعدا او را تسلیم کرد می شند پس گفت به همین دلیل به شما گفتم که هیچ کس نمی تواند نزد من بیاید مگر آن که پدر من این فیض را به او اطاع کرده باشد از آن به بعد بسیاری از پیروان او برگشتند و دیگر به او امرایی نکردند آن وقتی ایسا از دوازده هوری پرسید آیا شما هم می خواهید مرا ترک کنید؟ شمون پتروس در جواب گفت ای خداوند نزدیکی برویم کلمات زندگی حبادی نزد تو است ما ایمان آورده و ایتمینان داریم که تو هان مرد مقدس و مبارک استی که از جانب خدا همدنی بود ایسا جواب داد آیا من شما دوازده نفر را بر نگذیدم؟ در حال که یکی از شما شیطان است این را درباره یهودای اسخریوتی پسر شمون گفت زیرا او که یکی از آن دوازده هوری بود قصد تاشد ایسا را تسلیم کند