John 11

  8 minutes 35 seconds

  26 August 2019

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

اینجیل یوهننا یوهننا فصل یازده هم ای خدا من آن کسی که تو او را دوست داری بیمار است وقتی ایسا این را شنید گفت این بیماری به مرگ او منجر نخواهد شد بلکه وسیله برای جلال خدا است تا پسر خدا نیست از این را جلال یابد ایسا مرتا و خوهر او و الازر را دوست می داشت پس وقتی از بیماری الازر با خبر شد دو روز دیگر در جایی که بود توقف کرد و سپس به شاگردان گفت بیاید باز هم به یهودیه برویم شاگردان به او گفتند هی استاد انوز از آن وقت که یهودیان می خواستند ترا سنگ سار کنند چیزی نگذاشته است آیا باز هم می خوایی با آنجا بروی ایسا جواب داد آیا یک روز دوازده ساعت نیست کسی که در روز راه می روید لغزش نمی خورد سیرا نور این جهان را می بیند اما اگر کسی در شب راه بروید می لغزد سیرا در او هیچ نور وجود ندارد ایسا این را گفت و افزود دوست ما الازر خوابیده است اما من می رویم تا او را بیدار کنم شاگردان گفتند ای خداوند اگر او خواب باشد اتمان خوب خواهد شد ایسا از مرگ و سخن می گفت اما آنها تصور کردن مقصد او خواب معمولیست آنگا ایسا به طور واضع با آنها گفت الازر مرده است بخاطر شما خوشحالم که آنجا نبودم چون حالا می توانید ایمان بیاورید بیایید پیش او برویم توما که او را دگانگی می گفتند به دگر شاگردان گفت بیایید ما هم برویم تا با او بیمیریم وقت ایسا به آنجا رسید معلوم شد که چهار روز است او را دفن کردن بیت انیا کم تر از نیم فرسنگ از اروش شلیم فاصله داشت و بسیاری از یهودیان نزد مرده و مریم آمده بودند تا بخاطر مرگ برادرشان آنها را تسلیده هند مرده همین که شنید ایسا در راه است برای استقبال او بیرون رفت ولی مریم در خانه موند مرده به ایسا گفت خداونده ها هگر تو اینجا می بودی برادرم نمی مرد با وجود این می دانم که حالا هم هرچی از خدا بخوایی به تو عطا خواهد کرد ایسا گفت برادرت باز زنده خواهد شد مرده گفت می دانم که او در روز قیامت زنده خواهد شد ایسا گفت من قیامت و زندگی هستم کسی که به من ایمان بیاورد حتی اگر بیمیرد زندگی خواهد داشت و کسی که زنده باشد و به من ایمان بیاورد هرگز نخواهد مرد آیا این را باور می کنی؟ مرده گفت آره خداونده من ایمان دارم که تو مسیح بسر خدا هستی که می باید به دنیا بیاید پس از این که این را گفت رف و خوار خود مریم را صدا کرد و به طور پنهانی به او گفت استاد آمده هست و تو را می خواهد وقتی مریم این را شنید فورا برخواست و به طرف عیسا رفت عیسا هنوز به دکده نرسیده بود بلکه در امان جایی بود که مرده با دیدن او رفت یهودیان که برای تصلی دادن و مریم در خانه بودن وقتی دیدن که او با اجلا برخواسته و از خانه بیرون می روید به دنبال او رفتند و با خود می گفتند او می خواهد به سر قبر برود تا در آن جا گریه کند همین که مریم به جایی که عیسا بود آمد و او را دید به پاهای او افتاده گفت عیسا وقت او و یهودیان را که همراه او بودن گریان دید از دل آه کشید و صحب متأثر شد و پرسید او را کجا گذاشتید؟ جواب دادند خداونده بیا و ببین عیسا گریست یهودیان گفتند ببینید چقدر او را دوست داشت اما بعضی گفتند آیا این مرد که چشمان کر را باز کرد نمی تونست کار بکند که جلو مرگ الازر را بگیرد؟ پس عیسا در حال که از دل آه می کشید و سر قبر آمد قبر غاری بود که سنگ پیش رویان گذاشته بودند عیسا گفت سنگ را بردارید مردا خوهر الازر گفت خداونده حالا چهار روز از مرگه او میگذرت و او گرفته است عیسا به او گفت آیا به تو نگفتم که اگر ایمان داشته باشی جلال خدا را خواهی دید؟ پس سنگ را از پیش روی قبر برداشتند آنگا عیسا به آسمان نگاه کرد و گفت ای پدر ترا شکر می کنم که سخن مرا شنیده ای من می دانستم که تو همیشه سخن مرا می شنویی ولی به خاطر کسانی که اینجا استادند این را گفتم تا آنها ایمان بیاورند که تو مرا فرستاده ای پس از این سخنان این سخنان عیسا با صدای بلند فریاد زد ای ایل آزر بیرون بیا آن مرده در حال که دستها و پاهایش باکفن بسته شده و صورتش با دستمال پوشیده بود بیرون آمد عیسا به آنها گفت او را باز کنید و بگذارید برود بسیاری از یهودیان که برای دیدن مریم آمده بودند وقتی آنچه را عیسا انجام داد به او ایمان آوردند اما بعضی از آنها پیش فریستیان رفتند و کارهای را که عیسا انجام داده بود با آنها گذارش دادند فریستیان و سران کاهنان با شورای بزرگ یهود جلیسه تشکیل دادند و گفتند چی باید کرد؟ این مرد موجزات زیاده می کند اگر او را امین طرح آزاد بگذاریم همه مردم به او ایمان خواهند آورد و آن وقت رومیان خواهند آمد این مردم به او خواهند گرفت یکی از آنها یعنی قیافا که در آن سال کاهن ازم بود گفت شما اصلا چیز نمی دانید متوجه نیستید که لازم است یک نفر بخاطر قوم بیمیرد تا ملت ما بکلی نابود نشود او این سخند را از خود نگفت بلکه چون در آن سال کاهن ازم بود پیشگی کرد که عیسا باید در راه قوم یهود بیمیرد از آن قوم بلکه تا فرزندان خدا را که پراغنده هستن به صورت یک بدن واحد به هم بپیوندد از آن روز به بعد آنها نقشه قتل او را کشیدن بعد از آن عیسا دیگر به طور آشکار در بین یهودیان رفت آمد نمیکد بلکه از آنجا به ناهیه نزدیک بیابان به شهر به نام افراهیم رفت و با شاگردان خود درانجا ماند اید فسای یهودیان نزدیک بود و ایده زیاد از آبادی های اطراف به اروشیلیم آمدند تا پیش از اید خود را تطهیر نمایند آنها در جسجوی ایسا بودند و در خانه خدا با یک دیگر نگفتند او به اید نخواهد آمد نظر شما چیست؟ اما سران کاهنان و پیروان فرقه فریسی امر کرده بودند که هرکی بداند ایسا کجاست اطلاع دهد تا او را دزگیر نمایند