7 minutes 33 seconds
26 August 2019
Transcribed by AI
اعمال رسولان اعمال فصل نهم نزدیک شهر نور از آسمان در اطراف او درخشید او به زمین افتاد و صدای شنید که می گافت ای شاؤل شاؤل چرا بر من جفا می کنی؟ شاؤل پرسید خداونده تو کیستی؟ جواب آمد من ایسا هستم همون کسی که تو بر او جفا می کنی ولی برخیست و به شهر برو و درانجا و تو گفته خواهد شد که چه باید بکنی؟ در این هنگام همسفران شاؤل خاموش ماندن زیرا گرچه صدا را می شنیدند ولی کسی را نمی دیدند پس شاؤل از زمین برخواست و با این که چشمانش باس بود چیزی نمی دید دستش را گرفتند و او را به دمشق حدایت کردند درانجا سه روز نابی ناماند و چیزی نخورد و ننوشید یکی از ایمانداران به نام هنانیا در شهر دمشق زندگی می کرد خداوند در حالت جذبه به او ظاهر شد و فرمود او جواب داد خداوند فرمود و در حالت جذبه مردی را دیده است به نام هنانیا که می آید و به او دست می گذارد و بینایی او را باز می گرداند هنانیا عرض گرد خداوند در باره این شخص و آن همه آزار که او به قوم تو در اورشلین بسانیده است چیزهایی شنیدم و حالا از طرف سران کاهنان اختیار یافته و به اینجا آماده است تا همه کسان را که به تو روی می آورند دستگیر کند اما خداوند به او گافت تو باید بروی سیرا این شخص وسیله است که من انتخاب کردم تا نام مرا به ملدها و پادشاهار آنان و قوم اسرائیل اعلام نماید خود من به اونشان خواهم داد که چرنجهای بسیاری به خاطر نام من خواهد کشید پس هنانیا رفت داخل آن خانه شد و دست بر شاول گذاشت و گافت ای برادر ای شاول خداوند یعنی همان عیسایی که باید راه به تو ظاهر شد من را فرستاد است تا تو بینای خود را بازیابی و از روح قدوس پر گردید در همان لحظه چیزی مانند پوستک از چشمان شاول افتاد و بینای خود را بازیاب و برخواسته تحمید گرفت بعد از آن غذا خورد و قوت گرفت شاول مدت در دمشق با ایمانداران به سر برد و طول نکشید که در کنیسه های دمشق بطور آشکار ایلام میکرد که ایسا بسر خدا است هر کس سخانان او را می شنید در حیرت می افتاد و می گفت مگر هین همان کسی نیست که در اروشلیم کسانه که نام ایسا را به زبان می آوردن نابود میکرد و هایا منظور او از آمدن به اینجا فقط این نیست که آنان را بگیرد و به دست سران کائنان بسپارد اما قدرت کلام شاول روز بروز بیشتر می شد و یهودیان دمشق را با دلائل انکار ناپذیر قانه می ساخت که ایسا مسیح وعده شده است پس از مدت یهودیان دستیسه ساختند تا او را به قتل برسانند اما شاول از نیت آنان بخبر شد یهودیان حتی دروازه های شهر را شب و روز تحت نظر داشتند تا او را بکشند ولی شاگردان او شبانه او را در داخل سبد گذاشتند و از دیوار شهر به پایین فرستادند وقت شاول به ارشلم رسید کوشش نمود با دیگر شاگردان ایسا یکجا شود اما آنان از او بیم داشتند زیرا قبول نمی کردند که او واقعا پیروه ایسا شده باشد به هر حال برناباه او را گرفت و به حضور رسولان آورد و برای ایشان شرح داد که چگونه او در رای دمشق خداون را دیده و چطور خداون با او سخن گفته و به چه ترتیب شاول در دمشق با شجاعت به نام ایسا وعز کرده است به این ترتیب شاول در ارشلم با آنان رفت آمد پیدا کرد و آشکارا بدون ترس به نام خداون محاوزه میکرد و با یهودیان یونانی زبان مباحثه و گفتگوم نمود بطوره که آنان قصد جان اون را داشتند وقت برادران از این موضوع آگاه شدند شاول را به قیسریا رسانیدند و او را روانه ترسوز کردند به این ترتیب کلیسا در سراسر یهودیا و جلیل و سامره سلامتی آفد در حاله که آنان در خدا ترسی و تقویت روح القدوس به سر می بردند کلیسا از لحاظ نیرو و تعداد رشد میکرد پتروس از همه جا دیدن میکرد و یک بار نیز به دیدن ایمانداران مقیم لده رفت درانجا شخصی را به نام اینیاس که به مدت هشت سال شل و بستری بود دید پتروس به او گافت او فورا از جا برخواست و جمعی ساکنان لده و دشت شارون او را دیدند و به خداوند روی آوردند در یافا یکی از ایمانداران که زن به نام تبیتا بود زندگی میکرد ترجمه یونانی نام او درکاس به معنی آهو است این زن که بسیار نیک و کار و بخشنده بود در این زمان بیمار شد و فوت کرد او را شستند و در بالاخانه گذاشتند ایمانداران که شنیده بودند پتروس در لده است به سبب نزدیکی لده و یافا دو نفر را پیش او فرستادند و تقاضان امودند هرچی زودتر خود را به ما برسان پتروس فورا همراه آنان حرکت کرد و همین که به آنجا رسید او را به آن بالاخانه بردند بیوزنان گیریکنان دور او را گرفتند و همه پیرانها و لباسهای را که درکاس در زمان حیات خود دخته بود به او نشان دادند پتروس همه آنان را از اتاق بیرون کرد سپس زانو زد و دعان امود و رو بجست کرده گفت ای تبیتا برخیست او چشمان خود را باز کرد و وقت پتروس را دید راست نشست پتروس دست خود را به او داد و او را روی پا بلند کرد سپس مقدسین و بیوزنان را صدا زد و او را زنده به اشان سپرد این موضوع در سراسر یافا منتشر شد و بسیاری به خداوند ایمان آوردند پتروس روزهای زیاده در یافا ماند و باشم اون چرمگر زندگی می کرد