ډیوډ او ګلولیټ

  ۱۲ دقیقې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

این راژیو صدای زندگی است مجدگ نجات از صدای زندگی می شنوید دوستان عزیز سلام شنوندگان عزیز خوشحالیم که باز هم با تقدیم برنامه در خدمت شما استیم امیدوارم روزگار خوش راه بگذرانید و روزهای بهتری را در پیش تاشته باشید دوستان عزیز اینکه بخشی تیگر داستان زندگی و اعمال دعوت نبی را با اتفاق هم خواهیم شونید ما طریق این برنامه متوجه خواهیم شد چگونه دعوت که او را یک جوان معمولی می بنداشتن از جانب خدا به حیث پاتشای اسرائیل تدین می شود دوستان مهربان دعوت مرد موافق دل خدا بود خدا او را برای اجرای نقشه اش بکار گرفت تا مرایل را که در نظر داشت تیگردد ولی مردم انگامی که می دیدن او برای پاتشایی تدین می شود تعجب کردن ما دلیل تعجب مردم را به خوبی درگ می کنیم ولی بیتر هست دریابیم که خدا به وسیله دعوت نبی چی نکات را برای ما بیان می دارد پس بیایید با هم به این نکات در این بخش و بخشای دیگر داستان توجه نمایید دوستان مهربان توره که بخاطر دارین در برنامه گذشته داستان زندگی و عمال دعوت نبی تا اینجا رسیده بود که سمایل نبی طبق دستور خدا به بیترلاهم رفت تا یکی از پسرای یسی بیترلاهمی را برای پاتشایی تدین بکنه شنونده یعزیز یسی هشت پسر داشت و خرطری نانها دعوت بود که به چوبانی رمی پدرش مسروف بود دعوت ها دمیان خانواده یک بچه معمولی می پنداشتند در حال که استعداد او در موسیقی و سرودن اشعار شایان توجه بود دعوت به خوبه چنگ می نواخت و حتی زمان کودکی سرودهای در ستایش خدا می سرود او خرطرین آزوی یک خانواده معمولی متوسطلال بود از این سبب بعد خواهی متوجه می شم که حتی برای خانواده او و حتی برای امسایه ها انتخاب دعوت از سوی خدا به عنوان رحبر قوم یک اتفاق غیر منتظره بود ولی شخصیت دعوت از جهات بسیار مورد علاقه و توجه خدا بود و این جهات دیگرها کمتر توجه میکدن از این سبب خدا سمایل نبی را با بیت الله هم فرستاد وقته او با بیت الله هم رسید بزرگای شهر با ترس و لرز به استقبالش آمدن سلامتی بر شما سمایل نبی خوش آمدین سلامتی بر همه شما بچه های خرسال خبر ورود جنابشانه لحظات پیش به ما آوردن خوش آمدیم که از شما در بیت الله هم استقبال میکنیم ولی خوب بود ما را از ورودتان قبلا آگاه میکدین از چهره های همه شما پیداست که از چیزی میترسین ولی نراحت نباشین هیچ حادثی واقعی نشده نترسین گوستانه را نمیبینین من اینجا آمدیم تا بره خدا قربانی کنم برین خودت تقدیس کنین و همراه ما بره قربانی کدن در قربانگاه بیاین یسی یسی تو سبر کن تو و پشنهایت همه خودت تقدیس کنین زودتر از دیگرها به قربانگاه بیاین چشم اینه سمایل نبی من و بچه هاییم در خدمت شما هستیم چی امر میفرمایید؟ بچه هایتا در یک صفت استاده کن تا من اونا را خوب ببینم بچه ها یک صفت در اونجا استاده شوید جناب سمایل اینو هست بچه هاییم بگذار ببینم چی جوان قد بلند چی خوشصورت من فکر میکنم این همون کسی هست که خداوند برگذیده اما نی این اون نیست این اون کسی نیست که من در نظر گرفتیم خدا مثل ما انسانا قضاوت نمیکنه ما به ظاهر نگاه میکنیم اما خدا به دل انسان نگاه میکنه این هم کسی نیست که مورد نظر خدا باشه این هم مورد نظر خدا نیست خدا هیچی اک از اینا را انتخاب نکده یسی بیتو لحمی آیا تمام بچه هایت همین حق توست؟ نی یک بچه دیگه هم دارم او خرطرین ایناست مگرم چرا میپرسی سمایل؟ خداوند هیچی اکی از این پسرهایت انتخاب نکده او بچه دیگید در کجاست؟ او در سحرا مشغول چرانگدن گزفنده هست آه این حتما همون کسی هست که خدا او را انتخاب کده فوری کسی را روان کنین تا او را بیاره تا وقتی او نیه ما سر سفران نخواد ششتیم دوستهای مهربان وقت دعوت ها نزده سمایل نبی آوردن سمایل همون وقت فهمید که ای همون جوان است که خدا او را بر پاتشایی اسرائیل انتخاب کده از ای را با اجازه خداوند ظرف روغن زیتونه که با خود آورده بود برداشت و به سر او که در وین برادرهش استاده بود ریخت به ای ترتیب دعوت از طرف سمایل تتحین شد دوستهای مهربان در او زمان ها رسم چنان بود که هرگاه کسی را بر پاتشایی انتخاب میکدن او را همطور با پاشیدن روغن زیتون روی سرش تتحین میکردن هرچند دعوت به عنوان پاتشا به ای ترتیب مسه شده بود اما مدت لازم بود تا خداوند راهی رسیدن او را به تاج و تخت محیا بسازه از ای خاطر دعوت همچنان به چوبانی گزفنده پدرش ادامه میداد تا ای که یک روز پدرش او را با مقدار غذا به برادرهش به جبهه فرستاد دعوت جوان وقتی به اردوگای لشکر اسرائیلی ها رسید درست امو موقعی بود که سپای اسرائیلی ها آمادکی بر نبرد با سپای فلسطینی ها را میگرفتن بزودی نیروهای متخاصم در یک دره در برابر همدیگه صفت بسکدن وقتی برادرهشو پیدا کرد ناگهان چشمش به پهلوان غلاس های فلسطینی افتاد و بات عجاب از برادرهش پرسید برادرهشو در جنگی که در بیان روان کنید در بیان روان کنید تا معلوم شد که که مرد است که نامرد چه قده داره؟ بسیاری این بیابان قدهش دو چند قدم هست وانا ببین کلای زیری در سرش است میگن زیری که دستانه ش است دست زیر وزن داره در پای خود هم ساخبند زیری بستکده اوه هی چی نیزی؟ میگن وزن سر نیزش یک زیر است سپرش اصل کن هر وقت او در میدان می آیا یک سرباز تنها سپر او رو می آیا خوب سیکن ببین دو آدم پشت سر سپر او پت شده میتونند چه قده رهزخانی می کنند؟ شما چرا کار نمی کنید؟ چل روز است که این امتحان در میدان می آیا و رهزخانی می کنند پاچا گفته هر کسی که او رو بکشه پاداش خواهد داد دختر خودم برش میتونند خانواده او رو از مالیات ماف می کند خانواده او نیست که در میدان می آیا کسی پیدا نشد این گفت ها اوقدر مهم نیست اما شما بخاطر خدا چرا غیرت نمی کنید؟ تو چی میگی؟ آیا کسی میتونه با این غلوی آبان جنگ کنه؟ این فلسطینی بودپرست که ایست که سربازهای خدا رو توهین می کنه؟ کسی در بین شما نیست که این بودپرست رو بکشه؟ کسی در بین شما نیست که اسرائیل از این رسوایی خلاص کنه؟ برو گسفنده هایتا نگاه کن برو تانوز خردستی گفت نزن من را بان که گفت بزنم حقیقی گفت زدن هم ندارم؟ من میرم پیش پادشاه حالی جناب چاول پادشاه اسرائیل غلامتان را اجازه بدین به جنگی بودپرست بره اجازه بدین او را در حضور شما در میدان جنگ بکشم و جواب توهین به خدا را بره این فلسطینی من بدم جوان، تو چطور میتونی او را بکشی؟ تو هنوز بسیار جوان هستی تجربه جنگ نداری ولی او از جوانی مرد جنگی بوده با تجربه هست حضرت الله وقتی من گله پدر من میچرانم شیر یا خرس که میه تا بره را از گلب ببره پشتش میرم بره را از دانش میگیرم اگر به من حمله کنه گلویش را اق فشار میتم تا بموره غلامتان هم شیر کشته و هم خرسه اجازه بدین این غول فلسطینی را که به سربازهای خدا توهین میکنه بکشم خدا من را از دان شیر از چنگ خرس خلاس کده از دست این غول هم خلاس خواد کده غلامتان را اجازه بدین که صدای او را چپ کنه حالی که قیسترار داری برو جوان خدا به همراهیت ولی سبر کن پیش از اینکه به جنگ اوبری کلای خود ما و این زره را بپش شمشیر در کمرت بستکو حالی جناب من یک بار امتحان کده ایم من به این لباس ها عادت ندارم با این کالا مراه رفته نمیتونم پس با چی بجنگی؟ با این فلاخون با این چوب دستی و این سنگا را بدین تو بازره و شمشیر و سپر در جنگ ما آمدی اما من به نام خدای قادر مطال که تو به اون توهین کردی با تو جنگ میکنم امروز خدا تو را به دست من داده تا لاشیت خوراک درندگان سحرا بسازم امروز همه کسایی که در اینجا هستند خود دیدند که خداوند بر پیروز شدن نیازی بازره و شمشیر نداره من از پیش برات بگم که در این جنگ خداوند پیروز هست دوستای عزیز داود وقتی دید جلیات به اون نزدیک میشه بسرات دستشا به کسی چوبانیش برد و سنگ برداشته در فلاخون گذاشت و به طرف جلیات نشانه رفت سنگ در روز به پیشانی جلیات فرو رفت همودم جلیات با فریاد بلند نقش زمین شد به این ترتیب داود با کمک که فلاخون و به وسیلی یک سنگ البته به یاری خدا جلیات از پاهن داخت دوستا عزیز ای بود گوشه از قصه داستان داود نبی پادشای اسرائیل ولی ما از این داستان چی میاموزیم؟ ما از طریق داستان جنگ ترویش نمی کنیم البته از طریق داستان خداوند بما می فرمایی که او برخلاف ما بزار نگاه نمی کنه بلکه به قلب انسان نگاه می کند