۱۲ دقیقې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
خدمت ایسا مردم بشمار را بسوی خدا آورد. درانمیان کسان هم بودند که در جامعه بنامه گناهکاران شهرت داشتند. فریسیان از ایسا انتقاد کرده گفتند، این مرد اشخاص بسرپا را با خوش روی می پذیرد و با آنها غذا می خورد. آنها با این انتقاد ایچ فایده نکردند ولی ایسا با استفاده از یک قصه بانها جواب داد. این قصه در باره یک پدر و دو پسرش بود. اگرچه آن خانواده در یک قریه زندگی می کنند ولی فقیر نبودند. آنها مالک زمین بودند که از چند نصف بانها میراس مندند. داشتن دو پسر برکت بسیار بزرگ حساب می شود. این دو مرد جوان می توانستن نام و حرمت پدر را حفظ کنند و زمین او را به حفظ بگیرند. ولی پسر کوچک او رازی نبود، او حق میراسشا امین حالا می خواست در حال که پدرش همون زنده بود. این کار او مثل آن بود که به پدرش بگوید، امیدوار هستم تو امین حالا بیمیری و من تمام دارائیت را به فروش برسانم. پدرش خوب می دانست که پسرش این فکر را دارد و لجب که او حفظ سلا می کند و هران چی این جوان بخواهد به او می دهد. حالا این پسر جوان یک آلم پول نقد برچه داشت. او می خواست آزاد باشد تا هر چی دلش بخواهد انجام دهد. او فامل و قریهش را ترک کرد. با این کار او دوستان و اکاربش را سخت رنجانید. ولی پدرش می دانست که بفایده هست اگر خلاف ملی پسرش عمل کند و او را به زور نگه دارد. او به قریه مجاور نمی رفت تا پدرش او را پیدا کرده و به خانه بازگردند. بلکه او قصد داشت انقدر دور برود جایی که نه خود و نه فاملش نام او را شنیده باشند. سرانجام او به شهر رسید که مردم و عرص مراجعان با وطن خودش کاملا فرد داشت. ولی یک چیز در این شهر بیگانه برایش آشنا بود، نانوائی و مردم نان نخوردن. او اصلا هیچ نمی دانست که در این شهر هرزانی بود یا قیمتی. او منعیسی یک بیگانه و مهاجر بسیار آسیب پذیر بود. برای این که انگشنما نشود او باید ظاهرش را تغییر می داد و انبسل مردم آنجا می شود. او لباس دیهاتیش را دور انداخت و لباس شهری بوشید. زندگی بیدون خوشگذارانی حیف خواهد بود. پس او با عیش و ساتری پرداخت دا لذت ببرد. مردم آنجا به خدایان زیاد اعتقاد داشتند و برای ار خدا یک مبد علایده سخته بودند. آنها باور داشتند که هر چیز در زندگی نصیب و قسمت است که خدایان آن را از پیش مقررد می کند. آنها با فالبینی حقی داشتند و در عبادت کارها برای خداهایشان قربانی می کردند تا آنها را رازی بسازند. این جوان به خدای واحد حقی داشت. پس فکر کرد که بهتر است در باره دین جهر و وص نکند. در شهر مثل این همیشه چیز برای دیدن وجود داشت. این شهر در مقایسه با قریه خودش یک دنیای کاملا نوب بود. اون مشتاق دیدن و شندن تمام این چیزها بود. بسیاری شرحای امبراطوری روم به تیاتر و رماش های جنگی خود فخر می نمودند و مردم از این ها حمایت می کردند. آن جامعه ایچ ارزشه برای زندگی انسان قایم نبود. کشتن یک نفر برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم از دن خشونت لذت می بودند و انسان ها مثل حیوانات خرید و فروش می شودند. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. مردم ایچ ارزشه برای چند نفری دیگر یک سرگرام نبود. انتخاب فریسیان از محبت ایسا و گناهکاران اشتباه بود. با این کار آنها در حقیقت از محبت خدا انتقاد میکردند.