۱۳ دقیقې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
متا فصل بیست و ششم در پایان این سخنان ایسا به شاگردان خود گفت شما میدانید که دو روز دیگر اید فسه است و پسر انسان به دست دشمنان تسلیم میشود و آنها او را مسلوب میکنند در همین وقت سران کاهنان و کلانهای قوم در قصر قیافا کاهن اعظم جمع شدن و مشورت کردن که چگونه ایسا را با حیله دستگیر کرده به قتل برسانند آنان گفتند این کار نباید در ایام ایت انجام گردد مبادر آشوب و بلوائی در میان مردم ایجاد شود وقت ایسا در بیت انیا در منزل شمور جزامی بود زنه با گلاپاش قیمتی پر از عطر گرانبهها پیش او آمد و در حال که ایسا سر دسترخان نشسته بود آن زن عطر را روی سر او ریخت شاگردان از دیدن آن عصبانی شده گفتند این اصراف برای چیست؟ ما میتوانستیم آن را به قیمت خوبی بفراشیم و پولش را به فقران بدهیم ایسا این را فهمی و با آنان گفت چرا مظاهم این زن میشوید؟ او کار بسیار خوبی برای من کرده است فقران همیشه با شما خواهند بود اما من همیشه با شما نیستم او باریکتن این عطر بر بدن من من را برای دفن آماده ساخته است بدانید که در هر جای آلم که این انجیل بشارت داده شود آنچه او کرده است بیاد بود او نقل خواهد شد آنگاه یهودای اسخریوتی که یکی از آن دوازده هواری بود پیش سران کاهران رفت و گفت اگر ایسا را به شما تسلیم کنم به من چی خواهد داد؟ آنان سی سکه نقره را شمارده به او دادند از آنوقت یهودا بدنبال فرصت مناسب بود تا ایسا را تسلیم نماید در نخستین روز اید فطیر شاگردان نزد ایسا آمده از او پرسیدند ایسا جواب داد شاگردان متابقه امر ایسا عمل کرده نان فسه را حاضر ساختند وقت شب شد ایسا با دوازده شاگرد خود بر سر دسترخان نشست در ضمن شام فرمود آنان بسیار نراحت شدند و یکی پس از دیگری پرسیدند ایسا جواب داد که دست خود را با من در کاسه میبرد مرا تسلیم خواهد کرد پسر انسان به همان راه خواهد رفت که راجعه با او نوشته شده است اما وای بران کس که پسر انسان توسط او تسلیم شود برای آن شخص بهتر میبود که هرگز به دنیا نمی آمد آنگاه یهودای خاین در جواب گفت آی استاد آی آن شخص منستم؟ ایسا جواب داد همان طور است که میگویی شام هنوز تمام نشده بود که ایسا نان را برداشت و پس از شکرگزاری آن را پاره کرده بشاگردان داد و گفت بگیرید و بخورید این است بدن من آنگاه پیاله را برداشت و پس از شکرگزاری آن را بشاگردان داد و گفت همه شما از این بنوشید زیرا این است خون من که اجرای عهد و پیمان نورا تایید میکند و برای آمرزش گناهان بسیار ریخته میشود بدانید که من دیگر از میوه تاک نخواهم نوشید تا روزه که آن را با شما در پاتشاهی پدرم تازه بنوشم پس از آن سرود فسح را خواندن و به طرف کوه زیتون رفتند آنگاه ایسا به آنان فرمود امشب همه شما مرا ترک خواهید کرد زیرا نوشته شده است چوبان را میزنم و گوزفندان گله پراغنده خواهند شد اما پس از آن که دوباره زنده شدم پیش از شما به جلیل خواهم رفت پتروس جواب داد حتی اگر همه ترا ترک نمایند من هرگز چونین کار نخواهم کرد ایسا به اون گفت به یقین بدان که همین امشب پیش از آن که خروس بانگ بزند تو سه بار خواهی گافت که مرا نمیشناسی پتروس گفت حتی اگر لازم شود با تو بمیرم هرگز نخواهم گفت که ترا نمیشناسم بقیه شاگردان نیست همین را گفتند در این وقت ایسا با شاگردان خود به محل بنام جتسمانی رسید و به آنان گفت در این جا بنشینید من برای دعا به آن جا میروم او پتروس و دو پسر زبیدی را با خود پرد غم و اندوه برو افتاد و به آنان گفت جان من از شدت غم نزدیک به مرگ است شما در این جا بمانید و با من بیدار باشید ایسا کم پیشتر رفت رو به زمین نهاد و دعا کرده گفت ای پدر اگر ممکن است این پیال را از من دور کن اما نبه اراده من بلکه به اراده تو بعد پیش آن سه شاگرد برگشت و دید آنان خوابیدن پس به پتروس فرمود آیا هیچ یک از شما نمیتوانست یک ساعت با من بیدار بماند بیدار باشید و دعا کنید تا دوچار وسوسن نشوید روح میخواهد اما جسم نمیتواند ایسا بار دیگر رفت و دعا نمودد گفت ای پدر اگر راه دیگری نیست جز این که من این پیال را بنوشم پس اراده تو انجام شود باز ایسا آمده آنان را در خواب دید زیرا که چشمان ایشان از خواب سنگین شده بود پس از پیش آنان رفت و برای بار سوم به همان کلمات دعا کرد آنگا نزد شاگردان برگشت و به آنان گفت باز هم خواب هستید؟ هنوز استراحت میکنید؟ ساعت آن رسیده است که پسر انسان به دست گناهکاران تسلیم شود برخیزید برویم آن خاین حالا میآید ایسا هنوز صحبت خود را تمام نکرده بود که یهودا یکی از دوازده هواری همراه گروه زیادی از کسانی که سران کاهنان و کلانهای قوم فرستاده بودند به آنجا رسیدند این گروه همه با شمشیر و چوب مسلح بودند آن شاگرد خاین به همراهان خود علامت داده و گفته بود کسی را که میبوسم همان شخص است او را بگیرید پس یهودا فوراً به طرف ایسا رفت و گفت سلام ای استاد و او را بوسی ایسا در جواب گفت ای رفیق کار خود را زودتر انجام بدهی در همین موقع آن گروه پیش رفتند و ایسا را دستگیر کرده محکم گرفتند در این لحظه یکی از کسانه که با ایسا بودند دست به شمشیر خود برد آن را کشید و به غلام کاهن اعظم زده گوش او را برید ورین ایسا به اون خرمید شمشیر خود را غلاف کن هر که شمشیر کشد به شمشیر کشته میشود مگر نمی دانی که من میتوانم از پدر خود بخواهم که بیش از دوازده فوج از ملائک را به یاری من بفرستد اما در آن صورت بیشگویهای کلام خدا چگونه تمام میشود آن گاه ایسا رو به جمعیت کرده گفت مگر میخواهید یک راخزن را بگیرید که این طور مسلح باشم شیر و چوب برای دستگیری من آمده اید هر روز من در خانه خدا مینشستم و تعلیم میدادم و شما دست به سوی من دراز نکردید اما تمام این چیزها واقعی شد تا آنچه پیانبران نوشتند به انجام رسد در این وقت همه شاگردان او را ترک کرده گریختند آن گروه ایسا را به خانه قیافا کاهن احزم که ملایان و کلانهای یهود درانجا جمع شده بودند بردند پتروس از دور به دنبال ایسا آمد تا به حویلی خانه کاهن احزم رسید و داخل شده در میان خدمتگاران نشست تا پایان کار را ببینند سران کاهنان و تمام احزای شورا کوشش میکردند دلیل برزد ایسا پیدا کنند تا بر اساس آن او را به قتل برسانند اما با وجود این که بسیار پیش رفتند و شهادتهای دروغ دادند شورا نتوانست دلیل پیدا کنند آخر دو نفر برخواستند و گفتند این مرد گفته است من میتوانم خانه خدا را خراب کرده و در ظرف سه روز دوباره بسازم کاهن احزم برخواسته از ایسا پرسید آیا به تومتهای که این شایدان به تو میزنند جواب نمی دهی؟ اما ایسا خاموش مند پس کاهن احزم گفت ترا به خدای زنده ثوگن میدهم بما بگو آیا تو مسی پسر خدا هستی؟ ایسا جواب داد همان است که تو میگویی اما همه شما بدانید که بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قادر مطلق نشسته و بر عبرهای آسمان میآید کاهن احزم گریبان خود را دریده گفت او کفر گفت آیا شهادت بالاتر از این میخواهید؟ شما حالا کفر او را با گوش خود شنیدید نظر شما چیست؟ آنها جواب دادند او مطلق شده به ادامهش آنگاه آبدهان به صورتش انداخته به او را زدند و کسانی که بر اخصارش سلی میزدند میگفتند حالا این مستید؟ از غیب بگو که تو را زده است؟ در این وقت پتروس در بیرون در حویلی خانه نشسته بود که خادمه پیش او آمده گفت تو هم بایسای جلیلی بودی؟ پتروس در حضور همه منکر شده گفت من نمی دانم تو چی میگوی؟ پتروس از آنجا به طرف در حویلی رفت و در آنجا خادمه دیگر او را دیده به اطرافیان خود گفت این شخص بایسای ناصری بود؟ باز هم پتروس منکر شده گفت من قسم میخورم که آن مرد را نمی شناسم کمی بعد کسانی که آنجا استاده بودند پیش پتروس آمده به او گفتند البته تو یکی از آنها هستی زیرا از لحظت پیداست اما پتروس سوگن خورده گفت خدا من را بزند اگر آن مرد را بشناسم در همون لحظه پروس بانگ زد و پتروس بیاد آورد که ایسا به او گفته بود پیش از آن که خروس بانگ بزند تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی پس بیرون رفت و زار زار گریست