۶ دقیقې ۲۹ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
کلام تو برای پایه های من چرا و برای راه های من نور است. نامم فریدون است. در ایک فامیل روشن فکر در ایران چشم به جهان گو شدم. در جوانی من مسروف مبارزه با حکومت شایی بودم و به اندیش های کمیونیستی علاقمند و وابسته بودم. به حدا هیچ فکر نمیکدم و اصلا احساس نمیکدم که های حدای هم وجود دارد. با چون این اندیش و حیال در سال 1974 در امتیان کانکور سرتاسری ایران شرکت کدم و شامل فاکلتی انجینیری در تهران شدم. اما تحصیل کدن در فاکلتی انجینیری حوشم نامد و در اونجا به تحصیلات ادامه ندادم. دفعه دگه امتیان دادم. ام دفعه در یک فاکلتی دگه شامل شدم. درس خاندن در این فاکلته بسیار به زوق من برابر بود و حتی که این فاکلته مرکز تجمع کمیونست ها بود. چون خودم هم بسیار علاقمند ایدیالوژی کمیونستی بودم آیستا آیستا در دوران تحصیل به کمیونست عرفوی تبدیل شدم و اکثران مظاهرات زده دولتی فاکلته را رعبری میکدم. چند ماه از تحصیلم تیر نشده بود که با یک دختر که امسنفیم بود آشنایی پیدا کدم. ما اکثران یکی دیگر را در موضوعات درسی کمک میکدم. اما من در فکر خود داشتم که یک دختر را به قیده کمیونستی خود جسب کنم. یک روز این دوستم برم گفت فرایدون چرا من در چیری تو ذریعی از خوشی را نمی بینم؟ من در جوابه او گفتم تو چی میگی؟ من یک آدم حشماشرب، مزاقی و حشبرهارد نیستم؟ او گفت بله، این یک دیوال دفاعی هست که تو خود را در پشتو پت میکنی تا دیگرها از اصل زندگیت حبر نشند. او گفت من یک چیز را برات میگم اما حایش میکنم که سر مهرش هن نزنی. این کتاب را بگی، خانه ببر و بخان. گفتم، بسیار خوب. او یک جلد کتاب انجیل شریف را به من داد. من در خانه رفتم و به حاد گفتم فرایدون، چند صفحه این کتاب را بخان، ببین که در اون چی نوشته شده. من این کتاب را خاندم تایی که به صفحه رسیدم که در اون نوشته شده بود تو ما یکی از شاگردهای ایسای مسیح هست و در اونجا میگه من میخوایم جای سراحا را در دستهایش ببینم اگر نبینم، باور نمیکنم که ایسای مسیح باشه این موضوع من را دیوان حسابت اینقدر حسابم حراب شد که گفتم مسیح ها عجب مردم مسحریه هستند یکی میگه که من از مرکز زنده شدم و دیگهش میگه من شاید میخوایم پیش حد گفتم مارکز کاملا درست گفته که دین افیون ملت هاست ار وقتی که این موضوع به یاد میامد، من را خنده میگرفت تایی که یک روز مظاهره کردیم دروازه و کلکینای فاکلتر را شکستاندیم سواک دستگاه امنیتی دولت فاکلته ما را بسته کرد و ما بر یک مدت نامعلوم رحصت شدیم یک روز که در خانه تنها بودم پشت در پشت سگرت میکشیدم به احساس تنهایی میکدم که در این وقت تا را احساس کردم که کسی به من میگه و کتاب بخون یه احساس قدر قوی و زنده بود که فکر کردم ایسای مسیح حدش به من این گفت میزنه و میگه کتابی که چند وقت پیش از دوست گرفتی او برای خودت است او را بخون ما احساس کردم که در اتاق تنها نیستم ما کتاب اینجیل مقدس را گرفتم و از ترس از اتاق حارچ شدم این واقعه قدر زنده و حقیقی بود مثل که ایسای مسیح را به چشمهای خود دیده باشم و او خودش من را به خوندن اینجیل دعوت کده باشه با خوندن اینجیل به دیالکتیک ماتریالیستی شک پیدا کدم و باورم به ایسای مسیح که از مرک زنده شده است و هال زنده است در دلم زیاد شده رفت چونانوزم سوالای زیاد در باری ایمان مسیح در ذهن خود داشتم بعد از فکر کردن زیاد از او دوستم سنفی خود حواهش کردم که مرا با کدام کشیش معرفی کنه که بتانم به سوالای خود جواب پیدا کنم این دوستم من را پیش کشیش خودشان که مافعل عبادت اونا را رعبری میکد برد من با این کشیش چندین دفعه ملاقات کردم اون به سوالای من با محبت و افضله جواب میداد و از کتاب مقدس همرای می حاند آیستا ایستا شکهایی که در باری حدا و ایمان به مسیح داشتم دور شد زندگی من روز بر روز تغییر کرد و رول قدوس هداوان من را رانمای و کمک کرد و هیسای مسیح را باعث هداوان و نجات هندی حد قبول کردم من قلب هدا به هیسای مسیح تسلیم کردم که در اون زندگی کنه و احتیار زندگی من را به دست حد بگیره شکل زندگی من کاملا تغییر کرد و از من انقلابی و بیدین مطلق یک انسان نوستان اتا طرز لباس پوشیدن و صحبت کدن و طرز برهارد مام تغییر کرد هداوان هیسای مسیح را شکر می کنم که اون من را به خدمت گرف و اضافت هر از بیست و سه سال می شه که کشیش کلیسا هستم و هداوان و فرزندان اون را خدمت می کنم برادر و خوهر مهربان ای بود داستان زندگی من که بر اتان قصه کردم اتا را که هیسای مسیح به من زندگی نو داد او می تانه در زندگی شما هم موجزه کنه به هیسای مسیح اعتماد کنین او زنده است او پشت دروازه قلب هر کدام ما استاده است و منتظر دوت ماست بیاین امروز او را در زندگی خود دوت کنین با دوت کدن هیسای مسیح به زندگی تان شما می چشین که زندگی با هیسای مسیح چقدر شیرین است جلال برنامه هیسای مسیح خداوند آمین