د وینې درملنه چې د وینه وینه وه

  ۲۹ دقیقې

  ۱۳ مارچ ۲۰۱۴

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

PYM JBZ PYM JBZ دوست‌های می‌ربان خوشحال استیم که با برنامه دیگی چشمه ای آیاد در خدمت شما قرار داریم در این برنامه چشمه ای آیاد در باره شفای یک مرد گفت می‌زنیم که دیو داشت دوست‌های می‌ربان یک روز ایسا کته شاگرده خود بشارا و دعات طرف دیگی دریا رفتند در اونجا یک آدمی که گرفتار روح پلیت بود وقتی ایسای مسیر از دور دید از قبرستان بیرون آمده و افتان و خیزان طرف ایسا روان شد او مرد برهنه در بین قبرها زندگی می‌کرد هیچ کس نمی تانست با آسانی دستو پایش در زنجیر بست کنه اگر چند نفران معافق می‌شدند که او رو بسته کنند بلاخره او زنجیر‌ها رو پاره می‌کرد هیچ کس نمی تانست او رو رام کنه او شه و روز در بین قبرها و روی طپا آواره بود دائم چیغای بسیار ترسناک می‌کشید کته سنگ و چوب خود و دیگرها رو زخمی می‌ساخت او روز وقت او ایسا را از دور دید دویده دویده خود پیشش رساند وقت پیشش رسید در زمین خم شده در برابر او سجده کد ایسای مسی با سلاحیت تمام برش گفت ای روح نپاک از ای مرد بیرون بیا او مرد بعد از ای گب کته صدای بلند چیغزد که ای ایسا پسر خدای مطال با من چی کار داری تو را به خدا من را عذاب نته ایسا از او پرسان کد نام تو چیست او گفت نام من لژیون هست برای که تعداد ما بسیار زیاد هست دوست‌های می‌ربان اتر مالم میشه که عروای پلید ایچ خوش ندارن از بدن آدمی بیرون شووند وقت یک روح پلید داخل بدن انسان شوه شخصیت او را زیر تاثیر خود می‌گیره عروای پلید که دی ای مرد دیوانه بودن می‌فامیدن که دو نزدیکی‌ها یک رمه خوک مشغول چریدن است وجود ای ایوانات ناپاک نشان میده که سالا پیش خطر مرض که از خوردن گشت خوک پیدا می‌شده بیسیار زیاد بوده از امی خاطر یعودی‌ها به اساس هدایت خدا که بر موسا داده بود از خوردن گشت خوک پریز می‌کدن و حتی کار ناپاک خوکچرانی را هم نمیکدن برال دستای ازیز او روز عروای ناپاک از سر ناچاری از ایسا خواهش کدن که ما را در بین خوکا روان کن تا وارد اونا شویم ایسا به اونا ای اجازه را داد عروای ناپاک از او مرد بیرون آمدن و در خوکا داخل شدن گفته میشه که ای گله تقریبا دو هزار تا خوک بوده او روز او گله خوک خاک باد کده و بسیار تیز همگیشان به یک بارگی از سر تپا به طرف پایان سون دریا می‌دویدن همگیشان چیغای وشتناک می‌زدن خوکچرانا گریخته بودن شما تصور کنین دوستای می‌ربان چی سعنه عجیبی بوده خوکا چیغزده از سراشیبی با سرات دویده یکی پشت دگه در دریا غرق می‌شدن ای خبر بسیار زود در دور بر و منطقه تیز شد مردم از شار بیرون آمدن تا او چیز را که اتفاق افتیده بود به چشم و سر خود ببینن وقت مردم پیش عیسا رسیدن بسیار زیاد تحجب کدن اونا چیز را می‌دیدن که انتظارشا نداشتن مردم او مرد دیوانر را که گرفتار اروای پلیت بود می‌دیدن که بسیار خوب کالا پوشید و خوش و خوشال در بین مردم پالوی عیسا شیشته مثل یک آدم آقل با عقل سلیم گفت می‌زنه مردم وقت او مرد بایی وزد دیدن باور نمیکدن تحجب کده بودن کسایی که شاید ماجرها بودن چیزایی را که به چشم خود دیده بودن احساساتی و عیجان زده بر دیگرها قصه می‌کدن همه گی از قدرت عظیم عیسا مسیر ترسیده بودن بعد از این واقعه بعضی از مردم از عیسا خواستن که از منطقه شان بیرون بره دوست‌های می‌ربان آله بیاین یک کم در باره این واقعه گب بزنیم از این واقعه مالوم میشه که اروای پلید نمیخواسته ایچ کار که از عیسا داشته باشه از امی خاطر از او خواهش کردن که اونا را عذاب نکه یعنی اونا را از او مرد دیوانه بیرون نکنه پس مالوم میشه که شیطان‌ها می‌فهمه و اقرار می‌کنه که عیسا پسر خداست ما نتناه اورا باید بشناسیم بلکه باید اورا دوست داشته باشیم وقت عیسا نامشان را پرسان کرد اونا گفتند نام ما لجیون هست لجیون در زبان یونانی بمنای قشنگ یا فرقه ازکریست که شش ازار ازکار داره او مرد دیوانه فقط یک دیو نداشت بلکه دیوهای بسیار زیاد در اون او جای گرفته بودند دیوها می‌فهمیدن که عیسا مسیح اونا را مجازات خواهد کرد لذا خواستند که اونا را به داخل خوکا روان کند خوکا وقت دیوها داخلشان شدند همگی به یک باره وحشی شدند دویده خود را از بلندی به درونه او انداختند سایبای خوکا خسارت دیده بودند اونا می‌دیدند که او مرد دیوانه شفای آفته ولی خوکایشان تلف شده از امی خاطر بود که عزیزها خواستند از اونجا بیرون براد در اینجا دو گفت بسیار واضح میشه یکیی که حتی یک انسان در نظر خدا بسیار عرضشت منتر از گله خوکاست دو هزار خوک از بین رفت اما دیدیم که یک آدم دیوزدک سالا رنج برده بود کاملا شفای آفت گفت دیگه ای که ما از این واقعه می‌فامیم ایست که ایسا قدرت عظیم داره او نه تنها قادر از شفا بده بلکه قدرت نابود کدن هم داره اونایی که از این واقعه صدمه مالی خورده بودند از ایسا خواستند که از اونجا بیرون براد بر ای که اونا دیگه نمی خواستند ایواناتشان نابود شود اونا بر رمی خوکشان عرضش زیادتر قایل بودند تا به شفای یک امسان بر اونا مال و منالشان عرضش زیادتر از شفای یک امسان داشت ایسا کت شاگرداش از اونجا بیرون شد او هیچ وقت در جای که مورد قبول نبود نمی مند امو روز او مرد دیوانه که شفای آفته بود می‌خواست از پشت ایسا بیاید لیکن ایسا او را پس پیش خانوادهش روان کد تا در بین اهل خانواده و مردم شاره خود محبت خدا را نسبت به انسان شهادت بده دوست‌های می‌روان هر فرد مسیحی ای وظیفه را نداره که خانو زندگی خود را ایلا داده به دگه جایا برا و از ایمان خود بره مردم شهادت بده ولی هر فرد مسیحی در بین خانو و خانواده و مردم شار و دیار خود ای وظیفه را داره که شاهد مسیح باشه دوست‌های ازیز بعد از ای وقایه ایسا و شاگرده باز سوار کشتی شدن طرف جای بود و باش خود روان شدن وقته به منزل رسیدن ایسا اناز از کشتی پایین نشده بود که باز مردم دورش را گرفتن هرکی درخواست داشت بیر و بار بود اما ناگهان جمعیت مردم دوشق شده از بین خود بری یک آدم محترم راواز کدن که پیش ایسابیایه او آدم‌ها تمام مردم می‌شناختن او که می‌خواست پیش ایسابیایه کی بود؟ او یایروس نام داشت رئیس کنیسه امومنطقه بود او روز برخلاف معمول او عبا و قبای رسمی نپوشیده بود آرام آرام را نمیرفت تقریبا می‌دوید کته چشمای عشق پر از بین مردم تیر میشد و به ایسا نزدیک و نزدیکتر میشد وقته پیش روی ایسا قرار گرفت در برابر او به زمین زانو زد کته گیریا و زاری دانواز کد که دخترم داال مرگ است از تو خواهش می‌کنم کته مبیا دست خود سر از او بان تا زنده بانه ایسا با می‌ربانی از جای خود خیست کته یایروس سنه خانهش روان شد خیلی جمعیت مردم که می‌خواستن بفهمن چی گب میشه از پشت ایسا در کوچه و پس کوچه‌ها روان شدن بیروبار مردم بعد از هر کوچه زیاد و زیادتر میشد یکی دگر تیله می‌کدن بسیاری از مردم خوش داشتن که وقت خود به نزدیک ایسای مسیمی رساندن از او سوال کنن یا چیز از او بخواهن از امی خاطر شاگرده دور ایسا را گرفته بودن تا کس مانی را رفتن او نشه ایسا و یایروس پیشا پیشا جمعیت مردم از پشت سر اونا روان بودن کوچه‌ها پر از مردم بود یکده از مردم که دباره موجزات ایسا چیزای شنیده بودن اشتیاق داشتن که او را از نزدیک ببینن یکده دیگه که از پشت او روان بودن می‌خواستن بفامن آیا دختر یایروس زنده خواد موند یا نی اما در بین جمعیت مردم یک زن زجر کشیده بود که سالهای سال بیمار بود دوازده سال بود که او خون ریزی داشت بیچاره از بیماری خود می‌شرمید نمی تانست به کسی بگویه که او دایم دوچار خون ریزی است او خوب می‌فامید اگه مردم از بیماریش خبر شوند او را نجیز گفته بین خود را نمی تن سرش نامهای مختلف مونده زده زده او را از شار می‌کشیدن بیچاره زن تمام دار و ندارش را برای او داده بود به ای امید که خوب شوه بیسیاریان پیسهش را گرفته بودن ولی علاجش را نتانست بودن او زن بیچاره چاره نداشت غیر از ای که خودخوری کنه او عادت کده بود که دایم درد خود را بر خود بگویه او پیش خود می‌گفت اگه یک روز عمقه که دستم بردای ایسا بخوره خوب می‌شوند او دباره ایسا چیزای شنیده بود او باور داشت که فقط ایسا می‌تانه او را از شریع مرز نجات بته از امی خاطر بود که دایم فقط یک گب دزینش چرخ می‌زد فقط او می‌تانه مرا از ای درد نجات بته او روز وقت و زن دیده بود که ایسا از بین کوچهشان تیر می‌شه از خود به خود شده بود موقع را غنیمت دانسته سراپای کنده خود را در کوچه بین مردم انداخته بود از یک سو باور داشت که تنها ایسا می‌تانه او را شفا بته از اون دیگه یک ترس عجیب سراپایشا گرفته بود اموطره که در بین تنبا و تیلی مردم خودا به ایسا نزدیک می‌کد زیر لب کته خود می‌گفت اگه یک دفع دستم بر دای او بخوره جورمشم عرق از سر رویش جاری شده بود او لاغرندامو بسیار نعیف بود دوازده سال بیماری توان چندانه بر او نمانده بود با ایام او آخرین قوت خودا به کار می‌برد تا خودا به ایسا نزدیک بسازن چند بار شاگرده اموطره که دگرارا منی نزدیک شدن به ایسا می‌شدن منی او هم شدن اما او بروی خود ناورد او مطمئن بود که فقط یگانه راه رهائی او دست زدن بر دای ایسا است سرانجام دوستای می‌ربان با هر ممانعت و مخالفت که بود اموطره که در بین جمعیت مردم روان بود بر یک لحظه خودا بسیار نزدیک ایسا و دای او یفت اشتیاق و یک ترس عجیب تمام اندام نعیف شمایی لرزند سرانجام دست خودا به طرف ردای ایسا دراست کد به مجرد که دستش به ردای ایسا خورد چیز مثل یک جریان برق قوی تمام بدن او رو لرزند امو دم خون ریزی و قطع شد در امی وقت ایسا کته صدای بلند پرسان کد کی به من دست زد یکی از شاگرده گفت منظورتان چیست استاد بیروبار هست در ای بیروبار بسیاری می‌خواین به شما دست بزنند اما ما تا عد توان مانی نزدیک شدن اونا می‌شیم ایسا گفت تو متوجه نشدی کی به من دست زد بری که فامیدم نیروی از ما ساده شد او زن می‌فامید که کسی متوجه دست زدن او بردای ایسا نشده اما می‌فامید که ایسا فامیده که او برداش دست زده خوشحالی او زن از شفایی که یافته بود حد و مرز نداشت ولی انوز مثل برگ می‌لرزید او هیجان زده بود چطور می‌تونست شفایی که یافته بود از دگرها پت کنه چطور ممکن بود که خدا سرپایی ایسا نندازه از جمعیت مردم جدا شد پیش آمد خدا سرپایی ایسا انداخت اشک بیختیار از چشمایش جاری بود باغز رای گلویش بند کده بود صدایش نمبرامد کوچه پر از مردم بود حتی روی بام خانه هم پر از زنا و وشتک‌ها بود همگی ایسا را که در بین مردم استاده شده بود او زن را که خدا سرپایش انداخته بود سل می‌کدن او زن گریه میکد و ده همون حال تمام قصیش از اول تا آخر بر ایسای مسیح گفت گفت که چرا ردای او را دست زده و چطور امودم شفای آفده ایسا خم شد او را از روی خاک بلند کد برش گفت دخترم ایمانت تو را شفا داده بسلامت برو خب دوست‌های می‌روان انوز مالوم نشد که سر دختر یای روز چی آمد بیاین که ادامه ای واقع را در برنامه آینده بشنویم تا وقت خدا نگهدار همگی تان محبت تو شنیدم ایسای محبوب گفتی تو را مرزیدم از توی آب امنور محبت تو شنیدم ایسای محبوب گفتی تو را مرزیدم از توی آب امنور مرزن به خدا گشته ایم وارسه ایسا در قلب تشنه ام ایسا چشمه پایین بخره قلب گروست نام نانه حیاتی در قلب تشنه ام ایسا چشمه پایین بخره قلب گروست نام نانه حیاتی گروست نه‌ها و تشنه‌ها شادی نمایی ایسا یگانه خدا ایما نواری اشکه گناه کراییسا حکمی نمایی قلب شکست رایسا شفای بخشی اشکه گناه کراییسا حکمی نمایی قلب شکست رایسا شفای بخشی در بره قد گیرت یسا گمشدگان را شبانی نمایی ادیسا اختادگان را در بره قد گیرت ایسا گمشدگان را شبانی نمایی ادیسا اختادگان را سنی به تو را در قلبم برا فراشده ام گربانی‌های جانم را تقدیم کرده ام سنی به تو را در قلبم برا فراشده ام گربانی‌های جانم را تقدیم کرده ام نپذیر با روحان قدست پیام ده مارا از روح خود لبرید نما سرود بسیار خوبی بود امیدوار هستم که دوست‌های شننده ما از شنودن ای سرود لذت برده باشند خوب شنونده‌های گرامی شما آواز ما را از رادیو صدای زندگی می‌شنوین دوست‌های گرامی ما شاید هستم که در خدمت شما دوست‌های گرامی قرار دارم باید خواهد نشان کنم که دوست عزیز ما داو جان هم به استدیو تشریف دارن داو جان به استدیو خوش آمدین تشکرم خوش بشین از اسم که ما شما برنامه را شنیدیم در شروع آیت را شنیدیم که از انجل لقا از فصل آشت قرار شد که کلام یسای مصیر به این شکل برنامه میگه که دخترم ایمان تو را شفا داد با سلامت برو و داستان از این قرار است که یسا وقتی که می‌خوای دختر یایروس شفا بده و به طرف خانه یایروس روان است زنه که دوازده سال از خونوزی رنج می‌بورد خوده به یسای مصیر رسان و لباس از او دست زد و با امو ایمان که داشت وقتی که لباس یسای مصیر دست زد خونوزی که دوازده سال از او رنج می‌بورد آنن و دفتن در اون لحظه خونوزی از ای استاد شد خانم که مریض بود می‌خواست که به حساب از یسای مصیر خود در بسازه و از جمعیت خود بکشه ولی یسای مصیر نخواست او برکت رو که او گرفت او رو باید الانی بردگره هم بیان بکنه خوب در اینجا می‌بینیم که همیشه یسای در بین جمعیت بوده زیاد مردم بود در اونجا و چون در اینجا سوال می‌کنه که کی به من دست زد میشه که سرزی گب بزنیم بله بسیار خوب است وقتی که زن به حساب چپن یسای مصیر دست می‌زنه یسای مصیر احساس می‌کنه و در این لحظه پرسان می‌کنه که کی به من دست زد و مالمدار زن من فکر می‌کنم فکر می‌کنم که کلتور او زمان مانند کلتور فرهنگ ما و شما وارد بوده باشه یک زن که خون ریزی داشته حتما شرمیده و نمیخواست که خود رو معرفی کنه و در این لحظه مردم می‌فهمند که فلانه زن مثلا به چادر یا به چپن یسای مصیر دست زد و جالب برمه اینجا ایست که یسای مصیر از تمام کار خود از تمام مسروفیت که داشت استاده شد و منتظر ماند و می‌خواست که این زن رو ببینه وقتی که کتی زن گفت زد ازش پرسید که تو باید چپن من دست زدی گفت بله و واقعا امی خودش بسیار جالب است چون زن اینقدر ایمان داشت که یسای مصیر قادر است که او رو شفاه بده که حتی گفت اگر من به چپن شما دست بزنم همون قدرت یسای مصیر من رو شفاه میده و یسای مصیر هم این گفت رو تایید کرد و وقتی کتی زن گفت میزد زن رو گفت که اموی ایمان که داشتی اموی ایمانت باعث ازی شد که شفاه بیافی بله واقعا در اینجا می‌بینیم که همیشه یسا در بین جمعیت بوده و برکت‌ها کسی می‌گیره که با ایمان به او و با ایمان می‌داشته باشه آمین می‌بینیم که در اینجا خانم با ایمان پیش یسای مصیر آمد و این کلانترین درس است که برای هر کدام ما چی ایماندار باشیم و چی غیر ایماندار این کلان درس است که میشه ازی ما یاد بگیریم که مثل یک کودک باید به حساب رهبری زندگی خود او اراده زندگی خود اموی طور که از زن ایمان داشت باید زندگی خود را به درس هیسای مصیر بسپاریم اموی طور که او صاحب برکت شد نه تنها و مرضی شفایی آف بلکه روح از او هم نجات پیدا کرد و صاحب زندگی عبدی شد و این پیام است که ما شما می‌تونیم از این برنامه آسل بکنیم آمین و همچنان زن که تکلیف داشت مریض بود زن که می‌شرمید حتی او می‌تونست که آمین آمین آمین آمین آمین آمین دوستان مهربان دوستان مهربان اگر شما مئل دارید که از طریق تیلفون سوالات و پیشنادهایتان را امروز ما مطرق کنید لطفاً به شماره تیلفون 001 541 550 71 سی و یک زنگ بزنید ما به سوالات شما پاسخواهیم گفت