۲۹ دقیقه
۲۷ مارس ۲۰۱۴
چی میشود وقتی حقیقت از سوی نزدیکترین افراد رد شود؟ ما عیسی را دنبال میکنیم وقتی که به شهر خود بازمیگردد، جایی که آشنایی باعث شک و حتی حسادت میشود و با وجود اقتدار و حکمت او، ایمان اندک است. با این حال، او شاگردانش را با هدایتهای ساده میفرستد تا به خدا توکل کنند، مردم را به توبه دعوت نمایند و بیماران را شفا داده و ارواح ناپاک را بیرون کنند. در کنار این مأموریت، ما شاهد تضادی دردناک هستیم، جایی که ایستادگی یحیی تعمیددهنده در برابر گناه به قیمت جانش تمام میشود و بهای گفتن حقیقت را نشان میدهد. در تمام این وقایع، ما قدرت ایمان و پیامدهای دلهای سخت را میبینیم.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ PYM JBZ سلام دوستهای نهایت میروان، چطور هستین؟ خدا کنه که تمام شما دوستها با فامیل و دوست هایتان جور و سرحال باشین و آماده شنیدن برنامه ای نوبت تان باشین خوب دوستهای عزیز، بعد از این که ایسا مسی دختر یایروس از زنده ساخت، بشار و دیار خود پس آمد، شاگرده شام از پشت او آمدند ایسا به امو کنیسه رفت که چند وقت پیش کته او مخالفت کده بودند، آنه اینجا سوال پیدا میشد که چرا ایسا باره دیگه به او کنیسه رفت که او را قبول نکده بودند؟ دقیقت ایسا بارفتند او کنیسه میخواست یک فرصت بر اونا بتا تا متوجه اقیقت شوند، اوروز کنیسه پر از مردم بود، آدمهای مختلف اونجا شیشت بودند ارکی یک تصور در باری ایسا داشت، ایده او را اموم سی موعود میدانستند، بیسیاریها انوز در شک بودند، ایسا در بین مخالفان خود سر منبر رفت، شروع به تعلیم دادن کد ایسا مثل دیگرها مویزه نمی کند، او با اقتدار مردم تعلیم میداد، تعلیمی هم هیچ شبیه معلمای قوم یهود نبود، انوز ایسا مویزه میکند که بعض از مردم کته امدگی خود سروپوست کده میگفتند او ای گپه را از کجا یاد گرفته؟ ای چی حکمت است که او داره؟ او یه قدرت را از کجا پیدا کده؟ که اتر موجزه کنه؟ مگم ای امو بچه یوسف نجار نیست؟ مگم ما مادرش مریم نمی شناسیم؟ بیادراش یعقوب و یوسف و یهودا نیست؟ مگم خوارش در بین ما نیستن؟ بسیاری از مردم دوران کودکی ایسا را بیاد میآوردن که با دگه اطفال در کوچه بازی میکند. چون او یکی از خودشان بود، نسبت به او حسادت میکدن. بازی هم وقت میدیدن که کسی از شعر خودشان اتر در بین مردم مشهور شده، خوشحال نمی شدن. از روی حسادت بیدون کدام دلیل کته او مخالفت میکدن، برش احترام قایل نمی شدن. اما اگر کدام کسی دیگه از کدام شعر دیگه میآمد، واضح است که برش سیات احترام قایل میشدن. دوستای میروان، وقت ایسا ای گپا را در باره خود شنید، باره دیگه مجبور شد که برشان بگوید یک پیامبر در تمام جایا مورد احترام است، جز در وطن خود و در بین خانواده خود. دوستای ازیز، ایسای مسی در شعر خود نخواست کدام موجزه کنه، او فقط دستای خود سر چند مریض ماند، اونا را شفا داد. اما ایسا تمام قدرت خدا هر وقت کته خود داشت، ولی در بین مردم که ایمان نداشتن موجزه نمیکد. ایسا دائم از بی ایمانی اونا ده حیرت بود، او باره دیگه کته شاگرده خود از شار و دیار خود بیرون شد، سندهات روان شدن تا مردم تعلیم بتن. در این وقت از که ایسای مسی بر باره اول شاگرده خود تنها در دهات اطراف روان میکنه، تا مصروف تعلیم دادن شوند. البته در طول این مدت اونا به خوبی تعلیم یافته بودند و در این حال این تجربه رو هم پیدا میکدند که وقت استادشان نباشد، بتانند به تنهایی بین مردم برند، تعلیم بتند و به نام ایسای مسی موجزه کنند، و هم این قدرت داشته باشند که ارواه ناپاکه از مردم بیرون کنند. هر دوازده شاگرد ایسا دو دو نفر سن قرار و قصبات او منطقه روان شدند. ایسا به اونا دستور داد که بر این رقم سفرها جز اصا چیز دگیه کته خود نگیرند، نه نان بگیرند و نه پیسه، فقط نالی بپوشند و زیادتر از یک پیرون نپوشند. در واقعی منظور ایسا ای بود که شاگرداشو چیز را که بسیار ضروری بود کته خود بگیرند و بر چیزهای دیگر تنها به خدا تکیه کنند، بر ای که خدا تمام هیتیاجات اونا را براورده خواد کند. اموطور ایسا به اونا تعلیم داد وقت وارد ده میشند کوشش کنند که در اون ده یک آدم لایق و خدا ترس را پیدا کنند که اونا را و پیام شان قبول داشته باشند وقت ایطور یک جای یافتند تا وقت که در اون شارعستند در همون خانه باشند. مانای ای تعلیم ایسائی است که شاگردای او نباید بخاطر رفای زیادتر از یک خانه به خانه دیگر برند. بعد از او ایسا برشان تعلیم داد که هر جایی که شما را قبول نکدن یا به شما گوش نکدن از اونجا برین و گرد پای خدا بر عبرت اونا بتکنین. مانای ای گب ای است که او جایی که اونا و پیام اونا را قبول نکدن محکوم است. ایطور شارع متابق انجیل مقدس جزای سختر از شارع صدوم و اموره دارد. دوستهای میروان صدوم و اموره دو شعر بسیار قدیمی و خدا ناترس بودن که در زمان لوت نبی بیادرزاده حضرت ابراهیم در اثر بارش آتش و گو گرد خراب شد. به این رقم دوستهای ازیز شاگرده ایسای مسی بر بار اول روانه شدن تا بر مردم همون چیزای را تعلیم بتن که مسی خودش تعلیم میداد و همون چیزای را انجام بتن که مسی خودش در بین مردم انجام میداد. گپ اصلی موئزی شاگرده ای بود که مردم باید توبه کنن. شاگرده در بین مردم بیمارا را شفا میدادن و دیوارا از اونا بیرون میکدن. اونا بیمارا را با مالیدن روغن تدهین میکدن. تدهین کت روغن در زمان ایسای مسی یک رسم بود و به عنوان یک رقم تداوی داروی تلقی میشد. دوستهای میربان ده همی زمان که شاگرده ایسای مسی در دهات مسروف تعلیم دادن مردم بودن یهیه تامیدهنده در خطر مرگ قرار داشت. گپ از ای قرار بود که زن غیر قانونی هیرودیس که هیرودیان نام داشت میخواست از او در یک وقت مناسب انتقام بگیره. یهیه در وی زمان در چاه زیر قصر هیرودیس بندی بود. هیرودیس بچه هیرودیس کلان بود که از طرف امپراتوری روم در منطقه حکومت میکد. دلیل ای دشمنی هم ای بود که یهیه هر دوی اونا را در موازاهای خود دائم گناهکار خطاب میکد. از اونا میخواست که از گناه دست بکشن. هیرودیس فری به فتنگریها و زیبایی ظاهری هیرودیان را خورده بود. هیرودیان زن بیادر هیرودیس بود و در حال که هنوز شوهرش زنده بود به طور غیر قانونی زن هیرودیس شده بود. تمام مردم از ای گناه اونا خبر داشتن ولی از هیرودیس و زن غیر قانونیش میترسیدن. چپ خودا گرفته بودن اما یهیا نمیتانست چپ خودا بگیره. او دائم به اونا اختار میداد که از گناه دست بکشن. هیرودیان از امی خاطر سخت از او پینه گرفته بود. میخواست او را بکشه اما نمیتانست. هیرودیس هم از یهیا میترسید برای ای که او خوب میفامید که یهیا یک مرد مقدس است. مردم دوستش دارن او را یک نبی میدانند. در اصل هیرودیس از بلوای مردم میترسید. لذا در برابر توتای هیرودیان او را محافظت میکد. هیرودیس پیام را که از یهیا میشنید گوش میکد ولی او را قبول نمیکد. یعنی او کلام خدا را خوب میشنید ولی خوب عمل نمیکد. شنیدن به هیچ وجه کافی نیست. از امی خاطر او مجبور میشه که کلانترین نبی خدا را با قتل برسانه. دوستای عزیز گفت از ای قرار بود که سالگرد تولد هیرودیس رسیده بود. بره هیرودیا ای موقع بسیار خوب بود که یهیا را با قتل برسانه. او ماها شوا و روزا کته خود چرد زده بود که چطور ای کارا انجام بکنه. کته دختر خود دهی بارم مشورت کده بود تایی که جشن کلان بخاطر تولد هیرودیس بپاشد. دهی جشن تمام بزرگا و عمرا و اشراف دوت شده بودن. هیرودیا که میفامید هیرودیس سر دخترش نظر داره تصمیم گرفته بود که در روز جشن او را تا میتانه مست شراب کنه. وقت هیرودیس مست شراب شد از دختر هیرودیا خواست که رخص کنه. دختر ده اول امتوره که مادرش برش یاد داده بود نیو نوکد. وقت هیرودیس زیاد شلشد دختر امتوره که مادرش برش گفته بود گفت. با یک شرط بر شما و میمانای تان رخص میکنم که هرچی از شما بخوایم برم بتین. هیرودیس فورا گفت هرچی بخوایی برت میتم. دختر گفت قسم بخورین. هیرودیس ده حضور تمام میمانا گفت قسم میخورم که حتی اگر نزف مملكت من بخوایی برت خواد دادم. همودم دختر شروع بررخص کرد. از رخص و هیرودیس و تمام میمانا بسیار لذت بردن. همگی شوق زده و هیجانی بره او چک چک کردن. قصر پاتشا پرش شور و هیجان شده بود. دختر خوشحال بود. هیرودیس که از هم زیادتر هیجانی بود دختر پیش خود خواست. ده حضور تمام مردم بره او گفت بگو چی میخوایی تا برت بتم. دختر خوب میفامید که از پاتشا چی بخوایه. مادرش قبلن بره او گفته بود که چی باید بخوایه. ولی باز هم سون مادر خود پرسش گرانه سیل کد. میخواست بفاما که انوز هم او ده امو چرت هست یا نی؟ مادر با نگاهش بره او فاماند که امو چیزی که برت گفتیم امور از پاتشا بخوایی. دختر که دیگه مطمئن شده بود ناس کده بره حیرودیس گفت شما بره ما وعده دادین که هر چی بخوایم برم میتین آیا سر قول تان استاده هستین؟ حیرودیس گفت ای چی سوال است که میکنی؟ ما پاتشا هستم چطور ممکن است به وعده خود وفا نکنم؟ دختر فاورا گفت پس امی حال ده یک پتنوس سر یه یای تحمید دهنده را برم بتین حیرودیس اماطوره که ده تختش لم داده بود از شونیدن ای گب از جایش نیمخیست شد حیران مانده بود که چی بگویا؟ عرق از سر و رویش جاری شده بود او در پیش روی تمام میمانا قسم خورده بود اگر به قسمش وفا نمیکد هم آبروه برش نمیماند هم حیرودیا و دخترش از دست میداد هم نزبت به میماناش به احترامی میشد چند لحظه کته خود چرچ زد بلاخره سلا ندید که خواهش دختر حیرودیا را رد کنه از جای خود خیست اسکرای خودست صدا زده برشان گفت برین امیال سر یهیای تحمیدهنده را از تن او جدا کده در یک پتنوس مانده بر او بتین اسکرا هم فرمان پاتشا را همودم بجاوردند اینه به این رقم دوستای میروان بزرگترین نبی خدا به قتل رسید وقت خبر مرگ یهیا به گوش شاگرداش رسید اونا آمدند جنازه را از امو چاهی که دو بندی بود گرفته بردند و دفن کدند دوستای عزیز روزا و ماها از این گب تیر شد ایسا و شاگرداش در دهات امو تر مسروف تعلیم دادن مردم بودند وقت شاگرداش از قتل یهیا با خبر شدند با اجلا پیش ایسا آمدند اما او از این خبر اسف ناک زودتر از همه با خبر بود هیرودیس دائم تعلیم ایسا را میشنید و از موجزات او با خبر بود ایسا بخاطر موجزات زیاد که انجام داده بود بین مردم شهرتش از هیرودیس زیادتر بود هیرودیس این چیزا را میفامید وجدانش او را عذاب میداد در باری ایسا خیال میکد تت خود در باری ایسای مسیم میگفت این امو یهیا است که من سرشا از تنش جدا کدم او زنده شده دوستهای میربان در او زمان بیسیاری از یهودیا بایی باور بودند که روح یک مردم قدرت زیادتر از خود او شخص در وقت که زنده بوده میداشته باشه از امی خاطر بود که هیرودیس فکر میکد که ایسای مسیم امو یهیای تامیدهنده است که زنده شده بازه از یهودیا فکر میکدند که ایسای مسیم امو یهیا یا یهیاس نبی بزرگ خدا است که بار دیگر در بین قوم خود آمده اما هیرودیس بر این کار خود یک دلیل خاص داشت او هم ای بود که فکر میکد چون او یهیا را کشته آل پس آمده که او را مجازات کنه خوب دوستای میروان بیاین که در برنامه آینده دنبال ای وقایی را با هم یک جای بشنویم تا او وقت خداوند حافظ هر یک شما عزیزا موسیقی پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه یستر میتر میتر یستر میتر میتر یستر میتر میتر گیت اسی گوانگه پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه پتا ساری دنیا نو پیار میرا یسوه ٹوٹههای دل گا قرار هون یسوه پاک یه هوا نال زندگی بیتا مانگه یستر میتر میتر یستر میتر میتر یستر میتر میتر گیت اسی گوانگه پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه تیرا انتظار هون تیری آوندی کانه چهتی چهتی دس کد آندی طریقانه ربا تیری بندگی چه زندگی بیتا مانگه یستر میتر میتر یستر میتر میتر یستر میتر میتر گیت اسی گوانگه پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه پلا پلا پلا چلا پلا پلا پلا پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه یستر میتر میتر یستر میتر میتر یستر میتر میتر گیت اسی گوانگه پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه پلا ترا پڑه آته پار لگ جوانگه
۱۰ آوریل ۲۰۱۴
۲۰ مارس ۲۰۱۴
۱۳ مارس ۲۰۱۴
۶ مارس ۲۰۱۴
۲۷ فِورِیه ۲۰۱۴
۳ آوریل ۲۰۱۴
۱۳ فِورِیه ۲۰۱۴
۶ فِورِیه ۲۰۱۴