۵ دقیقه ۵۷ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
رونویسی توسط هوش مصنوعی
نام ما رحیم گردیزی است. در شهر گردیز ولایت پختی ها به دنیا آمده ایم. وقتی که هنوز 17 ساله بودم و مسایل زیاد زندگی را خوب نمی دانستم، از وطن خود افغانستان عزیز دور شده به ایران رفتم. چندان زمانی در ایران تیر نکده بودم که روزگار مرا به سوی عربستان سعودی کشوند. بعد از مدت از عربستان سعودی به کویت رفتم و در اونجا تحصیلات خود رشته مواد ساختمانی در یک محسسی انگلیسی به پایان رساندم. در کویت عروسی کدم و صاحب یک طفل شدم. در کویت هم آرامش پیدا نکدم و جای زندگی دوامدار برم نشد تا روزگار پای من به آلمان کشوند. وقتی که در آلمان زندگی می کدم به فکر ای شدم که چطور بتانم زود پولدار شوم. فکر می کدم که اگر پولدار شوم این آرامی و بیقراریی که در دل خود دارم از بین خواد رفت. تا ای که به تشویق یکی از دوستا به کار بسیار نفرتاور فروش مواد مخدره شروع کدم. مردم ما خوب می گن که بارکت به منزل نمی رسه. مدت زیاد تیر نشده بود که تمام آرزوها و خیالپلوهای ما به خاک برابر شده. پولیسی آلمان من را گرفتار و به پنج سال زندان محکوم کد. خوهرا و برادرهای مهربان. ماهای اول زندان برم بسیار مشکل بود. هر روزی او به اندازه سال سرم تیر می شد. کاملا بیچاره شده بودم. بعد این قسم یک حالت قرار داشتم که بدبختی دیگه گریبان گیرم شد. خانمم که یگانه همدم و همرازم بود. قدرت توانه برداشتی این همه مشکلات از دست داد و از معتلاق گرفت و با طفل نو ساله ما به طرف نامعلوم رفت که تا امروز ازو هیچ معلومات ندارم. این صدمه من را به آخرین حد رنج و درد و ناامیدی شاند. به شما عزیزان چی درد سر بطم. یک روز در اتاق دومتری زندان تنها ششته بودم و همراه خود می گفتم آهای خدا اگر تو راستی خدا هستی پس تو در کجا هستی؟ تو می بینی که من در چی حالت هستم. چرا به کمک من نمی روی؟ در حاله که این قسم سوالای عجیب و غریب زهن من پر کده بود و رنج می داد من را خواه برد. چار شه و چار روز هیچ خواه نشده بودم و هیچ انتظار خواه هم نداشتم اما به خواه عمیق فرو رفتم. شاید دو سی ساعت گذشته بود که صدای واز شدن دروازی اتاق من را بیدار کد. وقتی که چشمای خود را اواز کدم متوجه شدم که یک آدم ناحشنا داخل اتاق شد و نام من را پرسان کد. من در حاله که جدکه خورده بودم خود را به اون معرفی کدم. او آدم به طرف من دید گفت تو را چی شده؟ رنگ در روییت نیست. چشمایت مثل خون سرخ شده. دور چشمایتم سیاه حلقه زده. از او سوال قدم که شما کی هستین؟ او برم جواب داد و گفت من کشیش کلیسای مسیح و وائز انجیل هستم. وقتی که این گفت از زبان او شنیدم حیران شدم که این آدم از کجا پیدا شد. در دل خود گفتم من که دشمن مسیح ها هستم مسیح خودش دیگه امرای ما چی کار داره؟ به خاطر که من شنیدم که مسیح ها سی خدا را پرستش می کنند و اونا را هم دشمن خدا و هم دشمن خود می دانستم. بلاخره این آدم ناشنا از من سوال کرد. چرا چوب هستی؟ چرا گفت نمی زنی؟ بعد از او از من سوال کرد. می خواهی کتاب مقدس بخوانی؟ برش گفتم بله. وقتی که او جواب بلیه من را شنید دروازی اتاق من را بازمانده رفت تا برم انجیل بیاره. بعد از زندانی شدنم ای اولین دفعه بود که دروازی اتاق من بازمانده شده بود. چون بازمانده دروازی اتاق خلاف مقررات زندان بود. وقتی او پس آمد دو جلد انجیل شریف به زبان های انگلیسی و جرمنی برم آورد. وقتی که او انجیل های شریف برم داد گفت ای را بخوان و دعا کن چون خدا خواسته که تو را نجات بده. در او شهر که سال 1992 بود و هیچ وقت از یادم نمیره من انجیل مقدسه بر اولی دفعه باز کده خواندم. کلمات زندگی بخشی ایسای مسیح در درون قلب من کار کرد. به من آرامش بخشید که هرگز فکر او را نکده بودم. من در اتاق تنگ زندان صاحب دوست سمیمی شدم که هیچ قدرتی نمیتونست که من را از او جدا کده تنها بساسه. او هر روز و هر ساعت از طریق کلامش با من صحبت میکد. من محبت او را به گوشت پوست خود حس کدم و آشق او شدم. من قلب خود را به او سپردم که در او سکونت کنه و اختیار او را در دست خود بگیره. از فیض او زندگی نو و ابدی را نصیب شدم. آرامش را یافتم که هیچوقت حتی در بیرون زندان و در خوشترین و آرامترین روزهای زندگی خود نداشتم. آرامش را یافتم که سالها ملک به ملک پشت او سرگردان میگشتم. ایسای مسیح من از سرگردانی نجات داد و به زندگیم هدف بخشید.