جورج و اژده ها. داستان کوتاه.

  ۳۰ دقیقه

  ۲۱ ژوئیه ۲۰۱۶

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شنونده های گرامی و پیشبه های برنامه اسرگل برگه آرزو میبریم سلام های باسفای ما را علیک فرمایید آرزو مندیم تمانیات نیک ما را بپذیرین اینک روزنه برنامه اینوبت خود با آرزوی ای که با خانواده هایتان خوش و آسود خاطر باشین میگوشاییم و در حال که حضور هر یکی تانه با برنامه حاضر خیر مقدم میگیم فراورده های برنامه اسرگل برگه را به امعارفی میشینیم بله برنامه اینوبت با این متالف آزین بسته ایم جورج و عشده ها داستان کوتا مطلبه مال موتی و موسیقی مدت ها قبل قهرمان در سرزمین زندگی می کرد که اسمش جورج بود او نتنها شجاعتر از همه قهرمانان بود بلکه بسیار شریف و مهربان نیز بود و بهتر این که مردم او را بنامه جورج مهربان یاد می کردند هیچ دزده جراعت نداشت کسانی را که در نزدیک قصر جورج زندگی می کردند از یت نماید تمام حیوانات وحشی را یا کشته بودند و یا هم دور رانده بودند پس اطفال بدون ترس و حراس در جنگل بازی می کردند یک روز جورج در سراسر سرزمین خود عصب سواری می کرد در هر جایی که می رفت می دید که مردم مسروف کار بودند زن ها در جرایان انجام کارهای خانه مسروف سروت خواندن بودند و اطفال در حین بازی اشپلاق می زدند و خنده می کردند جورج با خود گفت همه مردم آرام و راحت هستند پس مردم دیگر بمن ضرورت ندارند اما شاید جای باشد که اطفال کوچک نمی توانند در آن بخاطر جمعی بازی کنند و یا جایی که زن ها در آنجا عذیت می شوند و شاید هنوز جای باشد که اشدار ها موجود باشند و باید کشت شوند من به همه جای کشور سواری خواهم کرد و کار را پیدا خواهم کرد که تنها یک قهرمان می تواند آن را انجام دهد فردا صبح وقت جورج کلاه داننشان را بسر گذاشت زریهای درخشانش را بتند کرد و شمشیر خود را بکمر بست بعدن برعصب صفید بزرگ اشتوار شد و از دروازه قصر بیرون شد سپس منند یک قهرمان شجاع و تنومند بطرف راه های خامه و سراشیب روانه شد قریه خود را پشت سر گذاشته بر تپه ها و اطراف شهر گردش نموده هر محل را نزارت کرد هر جایی را که مشاهده کرد مزرحای سرسبز با موجه ازاسل و غله بود آرامی و فراوانی در همجا حکم فرما بود او بسواری خود ادامه داد تا بلاخره بجایی رسید که قبلن هرگز آنجا را ندیده بود او متوجه شد که کسی در مزرعه کار نمی کند و خانه های آن محل ساکت و خالی بود سبزه های کنار سرک خشکیده و زرگ بود مثل که آتش زده شده باشد یک مزرع گندم پای مل شده و سوخته را یافت عصب خود را منظم ساخت و با دقیقت اطرافش را نگاه کرد دید در هر طرف ویرانی حکم فرما بود او گفت در اینجا چه وحشت موجود باشد که سبب فرار و راندن مردم از خانه هایشان شده است من باید آن را پیدا کنم و هر چی از دست من بیاید با مردم کمک کنم اما آنجا کسی نبود که جورج از او سوال کند پس با عصب آنقدر دور رفت که بلاخره دیوار های یک شهر را دید با خود گفت اینجا یقیناً من کسی را پیدا خواهم کرد که در مورد خرابی و ویرانی این ساحه بمن معلومات داده بتواند سپس به سرعت به طرف شهر روان شد همین وقت دروازه کلان شهر باز شد جورج ازدهام مردم را که در پشت دیوار استاده بودند دید تعداد از آنها می گریستند و همه ایشان ترسیده بودند جورج یک دختر زیبا را دید که لباس سفید بطن داشت و با کمر بند سارخ کمرش را بسته بود و از دروازه بطنهایی می گذشت صدای بسته شدن دروازه فلیزی به صدا در آمد و دختر در امتداد سرک را می رفت و به تلخی گیریه می کرد او متوجه جورج نبود که به چابکی به طرفش روان بود وقت جورج نزدیکش رسید پرسید چرا گیریه می کنی؟ او به طرف بالا نگاه کرد دید یک مرد مقبول بلند هیکل و شجا بالای از پشت سوار نشسته است با گیریه گفت اوه نجیب زاده تو نمی دانی که در بین خطر قرار داری بزودی اینجا را ترک کن جورج گفت خطر؟ تو فکر می کنی که نجیب زاده از خطر می ترسد؟ بر علاوه تو یک دختر لطیف در اینجا تنها استی آیا فکر می کنی یک نجیب زاده تو را تنها می گذارد؟ مشکلت را برایم بگو که تو را کمک کنم دختر آهه کشیده گفت پدرم پادشاه است که حالا پیر و ناتوان شده است من یکانه فرزند او هستم که باید حالا از مردم مراقبت کنم یک اجده های وحشتناک مردم را از خانه هایشان فرار داده رمه هایشان را برده و حاصلاتشان را ریران کرده است همه مردم در پشت دیوار شهر پنا آورده اند اکنون چند هفته است که اجده ها نزدیک دروازه شهر شده ما مجبور شده ایم که هر روز صبح برای خوردنش دو گزفند بدهیم دیروز هیچ گزفند نمانده بود که برایش بدهیم اجده ها تحدید کرده و گفته که در صورت که امروز برایش یک دختر باکره را ندهند دروازه های شهر را شکستانده و شهر را ویران می کند مردم نزد پدرم آمدند تا انها را نجات دهد اما او چیز کردن نمی توانست من حال خود را تسلیم اجده ها می کنم ممکن اگر او شادخت این مملکت را بگیرد از ذره رساندن به مردم دست خواهد برداشت جورج گفت شادخت شجاح راه را برایم خالی کن و برایم نشان بده که این حیولا را در کجا پیدا کردن می توانم زمان که شادخت دید که چشمان جورج می درخ شد و بازوانش قوی است و شمشیر را بر کمر بسته است دیگر ترسی را بدل راه نداد او راه را عوض کرده جورج را به سوی عوض پردرخش ره نمایی کرد به آهستگی گفت اینجا محل است که اشده ها بود و باش دارد ببین آب شر می خورد و بر می خیزد جورج اشده ها را دید که با پیچ و تاب خوردن از آب بلند می شود وقت جورج را دید باغ و رش و خشم و غذب بالایش حمله کرد از سراخ های بینیش دود و شوله های آتش زبانه می کشیدند دهن کلانش را تور باز کرده بود که گویا جورج و اسپش را یک جا می بلعد و قارت می کند جورج فریاد براورد و شمشیرش را کشیده و به شدت خیزه زده بر سر اشده ها تاخد قهرمان چند ضربه محکم شمشیر را بالای اشده ها پی در پی حواله کرد جنگ شدید و خطرناک بود بلاخره اشده ها زخمی شد با آواز نالو و درد غریب و بالای جورج شجا حمله برد جورج با احتیاط تمام به طرفش چشم دخت بعد با تمام نیرو به طرف گلو اشده ها حمله برد شمشیر را بر سرش فرو برد جسد اشده ها پیش پای اسپ افتاد جورج از موفقیت و پیروزیش فریاد شادی براورد و شهادخت را صدا کرد شادخت آمده و پهلویش استاد جورج برایش گفت ای شادخت کمربندت را برایم بده شادخت کمربند خودش را برایش داد و آن را دور گردن اشده ها بست سپس اشده ها را کشان کشان با همون فیته ابریشمی بدنبال خود کشیدند تا این که مردم شهر با دیدن جسد اشده ها بدانند که دیگر کدام اشده های وجود ندارد که آنها را ازید کند وقت مردم دیدن که جورج و شادخت بسلامتی برگشتند و اشده ها کشته شده است دروازه شهر را با خوشی و حلحله باست کردند پادشا با شنیدن آواز خوشی و حلحله مردم از قصر بیرون شد که ببیند چرا مردم فریاد میزنند و خوشی می کند وقت که دید دخترش زنده است بهت خوشحال شد پادشا خطاب به جورج گفت ای نجیب زاده شجاه من پیر و ناتوان هستم خواهش می کنم اینجا اقامت کن و مرا در امنیت بخشیدن مردم کمک کن جورج پاسخ داد تا زمان که شما بمن ضرورت دارید من اینجا خواهم بود پس ازان جورج در قصر بود و باش می کرد و پادشاه پیر را جهت خدمت به مردم کمک می کرد زمان که پادشاه پیر جهان را پدرود گفت به جایش جورج پادشا شد تا زمان که مردم مرد شجای چون جورج را به حیث پادشا با خود داشتند آنها احساس خوشی و آرامی می کردند دستان بسیار جالب بود بله واقعا می فهمین مروره جان وقتی که شما این داستان را می خواندین این داستان من را به یاد داود نبی انداخت چطور؟ من را به یاد داود نبی از این خاطر انداخت که وقتی که داود نبی بر جنگ در مقابل جلیاد که پهلوان فلسطینی بود می رفت بله میگن قدر جلیاد به سی متر می رسید قدر از او و وزن زریعش در حدود پینجا و هفت کیلو بود و وزن سرنیزی از او در حدود افت کیلو وزن داشت بله ولی داود نبی با توکل به خدا سر با پین سنگ به جنگ او رفت میشه که یک بخشش از کتاب مقدس بخانین برمون؟ بله من این قسمتش از کتاب اول سمایل نبی از فصل 17 از آیت 45 میخانم بله داود گفت تو با شمشیر و انعیزه و زوبین به جنگ من می آیی اما من به نام خداوند قادر متعال یعنی خدای اسرائیل که تو به او توهین کرده ای با تو می جنگم امروز خداوند تو را به دست من خواهد داد و من سرت را خواهم برید و لاشق سپاهیانت را خوراک پرندگان و درندگان سحرا خواهم کرد به این وسیله تمام مردم جهان خواهم دانست که در اسرائیل خدایی هست و همه کسانی که در اینجا هستند خواهم دید که خداوند برای پیروز شدن نیاز با شمشیر و انعیزه ندارد در این جنگ خداوند پیروز است و او شما را به دست من تسلیم خواهد نمود داود وقتی دید جلیات نزدیک می شود به سرعت به طرف او دوید و دست به داخل کیسه اش برد و سنگ برداشته در فلاخون گذاشت و به طرف جلیات نشانه رفت سنگ درست به پیشانی جلیات فرو رفت و او را نقش زمین ساخت به این ترتیب داود با یک فلاخون و یک سنگ آن فلسطینی را کشت و چون شمشیر در دست نداشت داوید شمشیر او را از غلافش بیرون کشید و با آن سرش را از تن جدا کرد فلسطینی ها چون پهلوان خود را کشته دیدند برگشته پاب فرار گذاشتند موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی سرود بسیار خوبی بود از شنیدن ای سرود ما واقعا لذت بردم امیدوارستم که دوستای شنونده ما هم از شنوندن ای سرود لذت برده باشند حتما شنونده ازیز ما از شنوندن ای سرود خوششان آمده و برکت گرفتند خب آقای شاهد متلب معلوماتی برنامه ای نوبت ما دباری چی است؟ مولواری جان متلب معلوماتی برنامه ای نوبت ما افسردگی آمره کسایی را که سراتان داره کم می کنه نام داره؟ بسیار خوب است بفرمایید که بشنویم بسیار خوب دانشمندها تقیه تحقیق دریافتند که افسردگی ممکن است چانس زندماندن شخص را که به مرز سراتان دوچار است کم کنه یک گروه محققین پاهندتون بریتش کولومبیایی کانادا خاطر نشان کنند که یافته هاگی ای گروه تحکید است برای نکته که اشخاص که به مرز سراتان دوچار هستند باید با دقت تحت نظر باشند تا علایم افسردگی هر چی سریتر دا اونا ردیو بی شوه ای تحقیق که بازنگری 26 متاله جداغانه است در ارتباط با 9417 مریض بوده نتیجه ای تحقیق در نشریه سراتان چاب شده محققان دریافتند که آمار مرگ و میر در بین مریض های مبتلا به سراتان که نشانهای از افسردگی داشتند 25 فیصد بالاتر از بیمارهایی بوده که علایم افسردگی نداشتند ای آمار در بیماران که افسردگی چی دب آدک و چک و چی بزرگ دا اونا تشخیص داده شده بود به 39 درصد می رسید میزان خطر حتی بعد از در نظر گرفتن ساهر مشخص هایی بالینی که ممکن است بردوام آوردن بیمار معصر باشه همچنان بالا بوده اما محققان گفتند قبل از ای که نتیجه قطعی ایلام شده تحقیق بیشتر باید صورت بگیره چون تعین ای که تأثیر عوامل دیگه در چی اندازه داشت دوشوار است اونا همچنان تحکیت کردن که در مجموع افضایش خطر مرگ زودانگام در میان مریضای مختلاب و سرطان بخاطر افصولدگی محدود است بنابراین بیماران نباید احساس کنند که بر غلبه بر بیماری خود باید همواره نگرش مصبت داشته باشند مدت زمان بقاده بین بیماران مختلاب و سرطان که در متعالات که گروه بریتش کولمبیا بازنگری کده بین یک تا ده سال بوده محققان مدرک قاطعی که نشان بده افصولدگی بر پیشرفت بیماری تأثیر داره پیدا نکدند البته شمار تحقیقات که در میان 26 تحقیق مذکور به خصوص به این موضوع پرداخته بودند بسیار محدود بوده در تحقیق که روی حیوانات صورت گرفته نشان داده که تنش و افصولدگی ممکن است بر رشد غده سرطانی و گستارش سرطان به سائر نقاط بدن تأثیر داشته باشه این احتمال وجود داره که افصولدگی بر هرمون ها یا دزگاه محافظوی بدن تأثیر داشته باشه یا این که افراد افصولده تمهیل داشته باشند رفتاره را دنبال کنند که احتمالاً بر طول عمرشان تأثیر بگذاره به طور مثال افراد افصولده ممکن است کمتر به رژیمهای درمانی تجویز شده بر اونا پابند باشند اما در این مرحله مدرک محکم در دست نیست که ثابت کنه افصولدگی خود پایس مرکز و دنگام بیماران مبتلابه سرطان میشه تحقیقات قبلی نشان داده که افصولدگی در مرگ و میر بیماران قلبی تأثیر بزرگ داشته مطلب جالبه بود بله و ما کوشش کنیم وقتی که مریض استیم چی سرطان و چی امراضی دیگه باید فقط به خداوند تباکل بکنیم بر ازی که همه چیز به دست های مبارک از او است بله و داکتر واقعی خداوند است شفا دهنده او است و خداییست که ما و شما را دوست داره بله خب شنومده های عزیز و گرامی شما برنامه از هر گل برگره میشنبین اگر شما مطلب یا شیر یا فقاهی یا خاطره و یا موضوع جالبه دارین و یا میخواین که شهادتتان از طریق برنامه نشر شده لطفا مطالبتان را برما از طریق پوست رو بان کنین آدرست پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهور پاکستان بله و اگر به ایمیل دسترسی دارین مطالبتان را میتونین از طریق ایمیل برما بفرستین توجه کنین به ایمیل آدرست ما roshan.afghanradio.org بله همچنان شما میتونین که از طریق تیلیفون همراهی ما به تماس شدین و مطلب و شهادت و شیرتان را از طریق تیلیفون برما بگوین و ما او را در برنامه خود میگونجانیم توجه کنین به نمبر تیلیفون ما 0 0 1 541 557131 بله وقتی برما زنگ میزنین بگوین که مطلب دارم بر برنامه از هر گل برگه بله خب شنانده های عزیز ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم شما عزیزا شد تا برنامه این در تمام شما دوستارا به خداوند ما ایسای مسیم اصفاریم