انجیل مرقس ۹

  ۹ دقیقه ۸ ثانیه

  ۲۶ اوت ۲۰۱۹

دانلود

متن برنامه / متن سرود

مرکاز فصل نهم او امچنین فرمود بیاقین بدانید که بعض از کسانه که در اینجا استادند تا پاتشاهی خدا را که با قدرت می‌آید نبینند نخواهند مارد. شش روز بعد ایسا، پتروس و یعقوب و یوانا را برداشت و انها را با خود به کوی بلند بارد. او در آنجا با این چاگردان تنها بود و در حضور آنها عیت او تغییر یافت و لباسهایش چنان سفید و درخشان شد که هیچ کس روی زمین نمی تواند لباس را آنقدر پاپ بشوید. آنگا آنها ایلیاس و موسا را دیدن که با ایسا مجغول گفتگو بودن. پتروس به ایسا گفت ایستاد، چقدر خوب است که ما در اینجا هستیم. سه سایبان خواهم ساخت. یکی برای تو، یکی برای موسا و یکی هم برای ایلیاس. او درست نمی دانست چی می‌گوید. چون بسیار ترسیده بودند. در آن وقت عبر ظاهر شد و بر آنها سایه افگاند. از آن عبر ندای آمد که می‌گفت این پسر عزیز من است. به اون گوشت خید. آنها فوراً به چار طرف دیدن اما هیچ کس را ندیدن. فقط ایسا با آنان بود. وقت آنها از کو پاین می‌آبدن ایسا به اشان عمر کرد که در باره آنچی دیدن تا زمان که پسر انسان پس از مرگ زنده نشود به کسی چیزی نگویند. آنان از این عمر اطاعت کردند ولی در بین خود در باره معنی زنده شدن پس از مرگ به باس پرداختند. آنها از او پشتیدند. چرا ملایان می‌گویند که باید اول ایلیاس بیاید؟ ایسا جواب داد. بله، ایلیاس اول می‌آید تا همه چیز را آماده سازد. اما چرا نوشته شده است که پسر انسان باید رنج‌های بسیاره را کشیده خوار و خفیف شود؟ به شما می‌گویم همان تور که در باره ایلیاس نوشته شده او آمد و مردم هر چی خواستند با او کردند. وقت آنها نزده دیگر شاگردان رسیدند جمعیت بزرگی را دیدند که دور آنها استادند و ملایان یهود با ایشان مباهثه می‌کنند. همین که جمعیت ایسا را دیدند با تعجب فراوان دوان دوان به استقبال او رفتند و به او سلام دادند. ایسا از اشان پرسید در باره چی چیست با آنها بحث می‌کنید؟ مرد از میان جمعیت گفت‌های استاد من پسرم را پشت او آوردم او گرفتار روی نا پاک شده و نمیتواند عرف بزند در هر جا که روح به او عمله می‌کند او را به زمین می‌اندازد دهانش کف می‌کند دندان به هم می‌ساید و تمام بدنش خشک می‌شود از شاگردان تو درخواست کردم آن را بیرون کنند اما نتوانستند ایسا به آنها گفت شما چقدر بی ایمان هستید تا که باید با شما باشم و تا که باید متحمل شما گردم او را پیش من بیاورید آنها آن پسر را پیش او آوردند روح به مزه این که ایسا را دید پسر را ده چار عمله سخت ساخت پسر بر زمین افتاد و دهانش کف کرده و دست پا می‌زد ایسا از پدر او پرسید چند وقت هست که این حالت برای او پیش آمده؟ پدر جواب داد از طفلی بسیاری اوقات این روح او را در آب و آتش می‌انداخت به طوری که نزدیک بود او را طلاف سازد اما اگر برایت ممکن است بما دلسوزی نموده کمک کن ایسا فرمود اگر به طوانی ایمان بیاوری برای کسی که ایمان دارد همه چیز ممکن است آن پدر فورا با صدای بلند گفت من ایمان دارم ولی ایمانم کم است کمک کن و آن را زیاد گردان وقت ایسا دید که مردم جمع می‌شوند با طندی به روح ناپاک فرمود ای روح کروگانگ به تو فرمان می‌دهم که از او بیرون بیایی و هیچ وقت به او داخل نشویی آن روح نعره زد و پسر را به جمین زد و از او بیرون آمد و رنگ آن پسر مانند رنگ مرده شد به طور که ادایی می‌گفتند او هی مرده است؟ اما ایسا دستش را گرفت و او را بلند کرد و او سر پا استاد ایسا به خانه رفت و شاگردانش در خلوت از او پرسیدند چرا ما نتوانستیم آن روح را بیرون کنیم؟ ایسا فرمود برای بیرون کردن این گونه ارواه وسیله جز دعا وجود ندارد ایسا و شاگردان آن ناهیه را ترک کردند و از راه ولایت جلیل به سفر خود ادامه دادند ایسا نمی خواست کسی بداند او کجا است زیرا به شاگردان خود تعلیم داده می‌گفت که پسر انسان به دست مردم تسلیم می‌شود و آنان او را خواهند کاشد ولی سی روز بعد دوباره زنده خواهد شد اما آنها نمی فهمیدن چی می‌گوید و می‌ترسیدن از او چیز بپرسند آنها به کپرناهم آمدند و وقت در منزل بودن ایسا از شاگردان پرسید بین راه در باره چی چیزی مباحثه می‌کردید؟ آنها خاموش ماندن چون در بین راه صحبت ایشان برسر این بود که در میان آنها کی بزرگتر است او نشست و دوازده حواری را پیش خود خواست و به ایشان فرمود سپس کدک را گرفت و او را در برابر همه قرار داد و بعد او را در آغوش گرفته فرمود هر که یکی از این کدکان را به نام من به پذیرت مرا پذیرفته است و هر که مرا به پذیرت نه تنها مرا بلکه کسی را که مرا فرستاد پذیرفته است ای استاد ما مردی را دیدیم که عروای ناپاک را با ذکر نام تو بیرون می‌کرد اما چون از ما نبود کوشش کردیم مانع او شویم مانع کار او نشوید زیرا هر که با ذکر نام من موجزهی بکند نمی تواند در هماندم از من بد بگوید چون هر که برزد ما نباشد با ما است بیاقین بدانید هر که به شما بخاطر این که پیروان مسیح استید جام آب بدهد به هیچ وچه بیعجر نخواهد ماند اما هر کسی یکی از این کوچکان را که به من ایمان دارد گمرا سازد برای او بهتر است که با سنگ آسیابی به دور گردنش به دریا انداخت شود پس اگر دستت باعث گمراهی تو می‌شود آن را ببر زیرا بهتر است بدون دست وارد حیات شوید از این که با دو دست به جهنم بیفتید یعنی به آتش که خاموشی نمی پذیرد جای که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود و اگر پایت تو را گمراه کند آن را ببر زیرا بهتر است که لنگ وارد حیات شوید از این که با دو پا به جهنم انداخت شوید جای که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود و اگر چشم ترا منحرف سازد آن را بکش زیرا بهتر است که با یک چشم وارد پاتشاهی خدا شوید از این که با دو چشم به جهنم بیفتید جای که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود چون همه با آتش نمکین می‌شود نمک چیزی خوبه است اما اگر مزه خود را از دست بدهد دیگر به چه وسیله می‌تواند مزه خود را بازیابد پس شما نیز در خود نمک داشته باشید و با یک دیگر در سال و صفا زندگی کنید