۷ دقیقه ۲ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
مرقص فصل پنجم به این ترتیب آنها به طرف دیگر دریا به سرزمین جدریان رفتند. همین که ایسا قدم به خشکی گذاشت، مرد که گرفتار روح ناپاک بود از مقبرها بیرون آمده پیش او رفت. او در میان مقبرها زندگی میکرد و هیچ کس نمی توانست اورا اتا با زنجیر در بند نگه دارد. بارها اورا با کنده و زنجیر بسته بودند، اما زنجیرها را پاره کرده و کندهها را شکسته بود و هیچ کس نمی توانست اورا رام کند. او شب روز در اطراف مقبرها و روی تپهها آواره بود و دائمان فریاد میکشید و خود را با سنگ مجروه میساخت. وقته او ایسا را از دور دید، دوید و در برابر او سجده کرد و با صدای بلند فریاد زد.های ایسا بسر خدای مطال، با من چی کار داری؟ تو را به خدا قسم میدهم، من را عذاب ندرد. زیرا ایسا با او گفته بود، ای روح نپاک از این مرد بیرون بیا. ایسا از او پرسی، اسم تو چیست؟ او گفت، اسم من لیشون هست چون بایده زیاده هستم. و پسیار التماس کرد که ایسا آنها را از آن سرزمین بیرون نکند. در این موقع یک گله بزرگ خوب در آنجا بود که روی تپهها میچریدند. اروا با او التماس کرده گفتند. ایسا با آنها اجازه داد و اروا نپاک بیرون آمدند و در خوبها داخل شدند و گلهی که تقریبا دو هزار خوب بود با سرعت از سراشیبی به طرف دریا دویدند و در دریا هرق شدند. خوببانان طراز کردند و این خبر را در شهر و اطراف شهر بخش کردند. مردم از شهر بیرون آمدند تا آنچی را که واقع شده بود بیبینند. وقت آنها پشی ایسا آمدند و آن دیوانه را که گرفتار فوج از اروا نپاک بود دیدند که لباس بوشیده و با عقل سالم درانجا نشسته است و بسیار ترسیدند. کسانه که شاهد ماجرا بودند آنچی را که برای مرد دیوانه و خوبها واقع شده بود برای مردم گفتند. پس مردم از ایسا خواهش کردند از سرزمین آنها بیرون برود. وقت ایسا میخواست سوار کشتی شود مرد که قبلا دیوانه بود از ایسا خواهش کرد که به وی اجازه دهد امرای او برود. اما ایسا به او اجازه نداد بلکه فرمود آن مرد رفت و آنچی را ایسا برایش انجام داده بود در سرزمین دیکا پولیس منتشر کرد و همه مردم تحجب میکردند. وقت ایسا دوباره به طرف دیگر دریا رفت جمیت فراوان در کنار دریا دور او جمع شدند. یا ایروس سرپرست کنیسه آن محل آمد و وقت او را دید در مقابل او سجده کرد و با التماس زیاد به او گفت ایسا با او رفت جمیت فراوان نیز به دنبال او رفتند. مردم از همه طرف به او اجون میآوردند. در میان آنها زنه بود که مدت دوازده سال تمام مبتلا به خون ریزی بود. او متحمل رنجهای زیاده از دست طبیبان بسیار شده و با وجود که تمام دارائی خود را در این را سرف کرده بود نه تنها ایچ نتیجه نگرفته بود بلکه هر روز بدتر میشد. او در باره ایسا چیزای شنیده بود و به همین دلیل از میان جمیت گذشت و پشت سر ایسا استاد. او با خود گفت پس لباس او را لمز کرد و خون ریزی او فورا قطع شد و در وجود خود احساس کرد که دردش درمان یافته است. در همان وقت ایسا پی برد که قوه از او صادر شده است به جمیت دید و پرسید شاگردانش به او گفتند پس چرا میپرسی که لباس مرا لمز کرد؟ ایسا به چار طرف میدید تا ببیند که این کار را کرده است اما آن زن که درد کرده بود شفای افته است با ترس و لرز در برابر ایسا به خاک افتاد و تمام حقیقت را بیاند کرد. ایسا به او فرمود دخترم ایمانت ترا شفای داده است به سلامت برو و برای همیشه از این بلا خلاص شو هنوز صحبت ایسا تمام نشده بود که قاسدان از خانه سرپرست کنیسه آمدند و گفتند دخترت مرده است دگر چرا استاد را زحمت میدهی؟ اما ایسا به سخنان آنها توجه نکرد و به سرپرست کنیسه فرمود نه ترس، فقط ایمان داشته باش او به قسد جسپتروس و یعقوب و برادرش یوهنا اجازه نداد که به دنبال او برود وقت آنان به خانه سرپرست کنیسه رسیدند جمعیت آشفتهی را دیدند که با صدای بلند گریه و ناله میکردند ایسا وارد منزل شد و به آنها فرمود این غوها و شیوان برای چیست؟ برای چی گریه میکنید؟ دختر نمورده است بلکه در حاب است اما آنها با او خلدیدند ایسا همه را از خانه بیرون کرد و پدر و مادر دختر و امروحان خود را به جایی که دختر بود برد و دست دختر را گرفت و فرمود یعنی؟ ای دختر به تو میگویم برخیست فوراً آن دختر برخواست و مجغول را رفتند شد او دوازده ساله بود آنها از این کار زیاد ایران شدند اما ایسا با تحکیت به آنها امر کرد که این موضوع را به کسی نگویند و از آنها خواست که به دختر خوراک بدهند