انجیل لوقا ۴

  ۷ دقیقه ۱۹ ثانیه

  ۲۶ اوت ۲۰۱۹

دانلود

متن برنامه / متن سرود

لقا فصل چهارم ایسا پر از روح القدس از دریای اردن بازگشت و روح خدا او را به بیابان‌ها برد و در آنجا شیطان او را مدت چل روز با وسوسه‌ها آزمایش می‌کرد. او در آن روز‌ها چیز نخورد و آخر گرس نشد. شیطان به او گفت اگر تو به سر خدا هستی به این سنگ بگو تا نان شود ایسا جواب داد نوشته شده هست که انسان فقط با نان زندگی نمی کند. بعد شیطان او را به بالای کوه برد و در یک چشم به هم زدن تمام ممالک دنیا را به او نشان داد و گفت تمامی اختیارات این قلم را و حمل شکوه و چلال ان را به تو خواهم بخشید. سیراد اختیار من هست و من می‌توانم ان را به هر که بخوهم ببخشم. اگر تو من را سجده کنی صاحب همه یان خواهی شد. ایسا به او جواب داد نوشته شده هست تو باید خداوند خدای خود را سجده کنی و فقط او را خدمت نمائی. سپس شیطان او را به ارشلین برد و بر بام خانه خدا قرار داد و به او گفت اگر تو به سر خدا هستی خود را از اینجا به پایین بینده هست. سیراد نوشته شده هست. او به فرشتگان خود فرمان خواهد داد تا تو را محافظت کند. و نیز نوشته شده هست تو را در دستهای خود نگاه خواهنده هست. مبادا باید به سنگ بخورد. ایسا به او جواب داد نوشته شده هست که نباید خداوند خدای خود را بیاز موید. شیطان پس از آن که تمام وسوسه‌های خود را به پایین رسانید مدت او را تنها گذاشت. ایسا با قدرت روح القدوس به ولایت جلیل برگشت و شعورت او سر تا سر آن ناهی را پر ساخت در کنیسه‌های آنان تعلیم می‌داد و همه مردم او را تعریف می‌کردند. به این ترتیب به شهر ناصره جایی که در آن کلام شده بود آمد و در روز سبت مثل همیشه به کنیسه رفت و برای قراعت کلام خدا برخواست. کتاب اشعی‌های پیامبر را به او دادند. کتاب را باز کرد و آن قسمت را یافت که می‌فرماید. روح خداوند برمن هست. او مرا مس کرده هست تا به بینوایان مجدد هم. مرا فرستاده هست تا آزادی اسیران و بینایی کوران و رحای ستمدیدگان را اعلام کنم و سال فرخونده خداوند را اعلام نمایم. کتاب را بسته کرد و به سرپرست کنیسه داد و نشست. در کنیسه تمام چشمها به او دخته شده بود. او شروع به صحبت کرد و به اشان گفت. امروز در حاله که گوش می‌دادید این نوشته تمام شده هست. همه حاضران او را آفرین می‌گفتند و از کلمات فیزبخشه که می‌گفت تحجیب می‌نمودند. آنها می‌گفتند. مگر این مرد بسر یوسف نیست؟ ایسا گفت. بدون شک در مورد من این زرب المثل را خواهید گفت که ای طبیب خود را شفا بده. شما همچونین خواهید گفت که ما شرح همه کارهای را که تو در کپرنا هم کرده ای شنیده ایم. همان کارها را در شهر خود انجام بده. ایسا ادامه داد و گفت. در واقعه هیچ پیامبر در شهر خود قبول نمی شود. به یقین بدانید در زمان الیاز که مدت سی سال شش ماه آسمان بسته شد و قهطی سخت در تمام زمین به وجود آمد. بیوزنان بسیار در اسرائیل بودند. با وجود این الیاز پیش هیچیک از آنان فرستاده نشد. مگر پیش بیوزن در شهر سرفه سیدون. همین طور در زمان علی شای پیغمبر جزامیان بسیاری در اسرائیل بودند. ولی هیچ کدام از آنان جز نعمان سوریانی شپا نیافت. از شنیدن این صخن همه حاضران در کنیسه غزبناک شدند. آنها برخواستند و او را از شهر بیرون کردند. و بلب تپهی که شهر به روی آن ساخته شده بود بردند تا او را به پایین بیندازند. اما او از میان آنان گذشت و رفت. ایسا با کپرناهوم که یکی از شهرهای جلیل است آمد و مردم را در روز سبت تعلیم داد. مردم از تعلیم او تحجب کردند. زیرا کلام او با قدرت ادا می‌شد. در کنیسه مرد حضور داشت که دارای روی ناپاک بود. او با صدای بلند فریاد داد. ایسا ایناسری با ما چی کار داری؟ آیا آمدی مارا نابود کنی؟ تو را خوب می‌شناسم ای پاک مرد خدا. ایسا او را ملامت کرد و فرمود. خاموش شو و از او بیرون بیا. روی ناپاک پس از آن که آن مرد را در برابر مردم به زمین کو بید بدون آن که به او ذره را درسانت او را ترک کرد. همه متعهر شدند و با یک دیگر می‌گفتند. این چی نوع فرمانی هست؟ بروای ناپاک با اختیار و قدرت فرمان می‌دهد و آنها بیرون می‌روند. به این ترتیب شعورت او در تمام آن ناهیه پیچید. ایسا از کنیسه بیرون آمد و به خانه شمعون رفت. خشوع شمعون به طب شدید مبتلا بود. از ایسا خواستند که به او کمک نماید. ایسا بر بالین او استاد و با تندی به طب فرمان داد و طب او قطع شد و آن زند فورا برخواست و به پذیرایی آنان مشغول شد. هنگام غروب همه کسانی که بیماران مبتلا به امراض گناگون داشتند آنان را پیش ایسا آوردند و او دست خود را بر یک یک آنان گذاشت و آنان را شفا داد. اروای ناپاک هم از عده زیاده بیرون آمدند و فریاد می‌کردند. تو پسر خدا هستی؟ اما او آنها را سرزنش می‌کرد و اجازه نمی داد حرف بزنند زیرا آنها می‌دانستند که او مسیح وعده شده است. وقت سپیدهی صبح دمی ایسا از شهر خارج شد و به جای خلوته رفت. اما مردم به سراغ او رفتند و وقت به جای که او بود رسیدند کوشش می‌کردند از رفتن او جلو گیری نمایند. اما او گفت من باید مجده پاتشاهی خدا را به شرهای دیگر هم برسانم چون برای انجام همین کار فرستاده شده هم. به این ترتیب او پیام خود را در کنیسه‌های یهودیه اعلام می‌کرد.