۲۹ دقیقه
۲ نُوامبر ۲۰۱۳
به دل یک داستان هولناک قدم میگذاریم؛ جایی که در جستجوی گرگها تا اعماق جنگلی انبوه و ترسناک پیش میرویم، اما با وحشتی بزرگتر بازمیگردیم. در حالی که سکوت جای هیجان را میگیرد، درمییابیم که قریه ما ویران شده است—خانهها غرق در خون و زنان و کودکانی که در نبود ما به طرز دردناکی جان باختهاند. در میان اندوه، ترس و فریادهای بیپاسخ، با فقدان روبهرو میشویم و هراس سردی را حس میکنیم که هنوز در اطراف ما کمین کرده است. در کنار این روایت، به ایمان، پیامدها و وعده حیات ابدی نیز میپردازیم و حتی در تاریکترین لحظات، راهی به سوی امید نشان میدهیم.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شنمدههای بهشبههای خوده باری دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدواریم احترامات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگ را پذیر شوید. آرزو میبریم سلامهای باسفای ما که اینکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظههای شما. امیدواریم لحظات را که به برنامه تان اختصاص دادین انباشته از برکات سماوی باشه. خوب آقای شاهد. بیاین که باز هم روزنی برنامه اینوبت از هر گل برگ را بکشاییم و ببینیم که داشتههای برنامه چی است. بله چرا نی؟ خوب شناندههای ارچمند و بادیانت برنامه اینوبت از هر گل برگ را با اینمطالب آزین بخشیده ایم. قسمت دوم داستان گرگها و آدمها تخلیص از نکنده ایش. شعر نان روزانه موسیقی ما بزودی به قلب جنگل پا گذاشتیم. هر چی پیشتر میدفتیم جنگل انبوه انبوه تر و ترسناکتر نشد. اطراف ما را بوتهها و علفهای وحشی و درختان پر از شاخ و برگ پر کرده بودند. و از هر گوش و کنار غوغای پرنده یا هیوانه به گوش میرسید. تا هنوز از گرگ خبری نبود و تا هنوز شمشیرهای ما از نیام هایشان بیرون بوده. تبرچهها کاردها و نیزههای ما به روی دستان ما میرقصیدند. از این که تا هنوز گرگ در برابر ما ظاهر نشده بود همه به حیرت بودیم. و از این که حریف در برابر خود نمی گیدیم از شور و هیجان ما کاستمی شد. در حال که آرام آرام از وهم و هیجان ما کاستمی شد کاکارشی توفنگ قدیمیش را به روی دستانش بلند نموده مثل این که مبارز طلب کند گلوله شیلیک کرد. صدای انفجار گلوله در جنگل پیچید و خاموش شد. اما باز هم از گرگها خبر و اثر وجود نداشت. مثل این که جنگل خالی از گرگ شده بود و باز هم شیلیک کرد. همراه با فریاد و خشونت و دشنام به گرگهای درنده شیلیک کرد. اما باز هم از گرگان درنده اثر و نشانهی پدیدار نشد که نشد. در حاله که همه مایوس و حیرت زده شده بودیم و در حاله که آرام آرام روز به پایانش نزدیک میشد. کاکارشی به همه فرمان برگشت داد و ما هم اطاعت کردیم. میخواستیم پیش از آن که آفتاب در پشت جنگل بخوابد راه دهکده را در پیش بگیریم. میخواستیم خود را زودتر به زنان و کدکان ما برسانیم. همه به آرامی راه میپیمودیم و کسی با کسی گپ نمی زد. سکوت دوامدار در میان ما حکم فرما شده بود. تنها صدای خشخش که از تماس پاهای ما با برگهای لمیده بروی زمین بر میخواست یک نواخطی این سکوت را برهم میزد. کم کم از جنگل فاصله میگرفتیم. در حاله که ترس و دلهوره عجیب و ناشناخته بر همه ما چی را گشت بود هر لحظه به سرعت قدمهای ما افزوده میشد. هر یک میخواستیم زودتر خود را به دهکده برسانیم. به دهکده با زنان و کودکان ما که پریشان حال در میدانی مقابل دهکده در انتظار ما بودند. سرعت رفتار ما چنان شتابان و تند شده بود که بزودی توانستیم خود را از جنگل دور کرده دهکده را ببینیم. وقتی چشمم به دهکده افتاد اندکه خوشحال شدم. اما بزودی باز هم امان دلهوره ناشناختهی را در درون خود احساس نمودم. هر قدر به دهکده نزدیکتر میشدهیم ترس و دلهوره ناشناختهی ما بیشتر میشد. وقتی در چند میتری دهکده رسیدهیم حیاهوی که بیشتر به زجه و ناله میماند از دور به گوشهای ما نسید. زنان و کودکان در میدانی مقابل دهکده دیده نمی شدند. اما حیاهو شنیده میشد با هر قدمی که به سوی دهکده میگذاشتیم نالهها و زجهها مشخصتر شده بیشتر و بلندتر به گوش میرسید. مثل این که تمام دهکده میگریست. مثل این که تمام دهکده درد میکشید. در اول فکر کردیم زنان و کودکان از دوری ما گریه سردادن. اما وقتی از جوی باریکی که اطراف دهکده را القزده بود خیز زده و داخل محیط قریه شدیم لکههای کوچک و بزرگ خون توجه ما را به خود جلد کرد. سبزههای اطراف دهکده تنهای درختان دیوارها و دروازهها همه خونالود و رنگین شده بودند. در آن هنگام زجهها نالهها و فریادهای زنان و کودکان هم که بلند تر و گوش خراشتر شده بود رنگین و خونالود به نظر میآمد. با دیدن انواج سرخ خون در حاله که همه بادزده شده بودیم با شطاب و فریاد کنان هر کدام به هر سو پراگنده شدیم. به هر بوشه و کناره میرسیدیم ناشه پاره پاره شده زنه یا کودکی را میدیدیم که نقش زمین شده و در دریای خون میغلطت. هیچ کسم نمی دانست چه شده و چی باید بکند. تمام ما مثل دیوانهها میدویدیم بروی اجساد شقه شقه شده زنان و کودکانه که در اطراف ميدانی ده کده و یا در کوچه و پس کوچه افتیده بودند استاده فریاد میزدیم میدویدیم و باز هم میدویدیم. کاکا رشید که چشمانش از عدقه خارج شده و فریاد در گلویش خاشک شده بود بزودی دل یافته بود که گرگان درنده کارشان را کرده اند. و زودتر از دیگران دل یافته بود که گرگان وحشی در قیابت مردان بزنان و کودکانه ده کده که در پای دیوار متصل میدانی گرده هم آمده و چشم برای پدران و برادرانشان دخته بودند. هملا کرده آنها نیرا که نتونست بودن فرار کنند به چنگ آورده دریده اند و پاره پاره کرده اند. ده کده در دریای از ما تمخون غرق شده بود. همه میگریستیم. همه زجه و ناله سرداده بودیم. کاکا رشید هم میگریست. زجهها و نالههای ما وقت آوج گرفت که خرشید آرام آرام در پشت جنگل خابیده تاریکی و سیاهی بر همجا چی رگشت. با خوابیدن خرشید ده کده حول ناکتر از پیش شده بود و زوزهها و قولههای گرگان که از دور به گش میرسید به این حول و حراس میافزود. آن شب شب خونی نی بود. همه تا سپیده ای صبح اشک ریختیم. ناله نمودیم و در میان اشک و خون و ترس اجساد پاره پاره شده ای زنان و کدکان بی گناه خود را به خاک سپردیم. در لحظات که همه خسته و افسرده از گرستان برگشته و باز هم گرده هم آمده بودیم و دران لحظات که آرام آرام سیاهی شب جایش را به سپیدی صبح میبخشید کاکا رشید که از دقایق طولانی خسته و درمانده سرش را میان دستانش گرفته و اشک میریخت. به یک بارگی به پاخسته خشم گناه فریاد براورد. ما باید گرگها را نابود کنیم ما باید گرگها را نابود کنیم و لحظه منتظر مند تا پاسخ فریادش را دریابد اما فریادش بپاسخ مند و تنها این اکاس فریادش را که از در و دیوار برمی خواست شنید که پی هم تکرار میشد. کاکا رشید پس ازان که پاسخ فریادش را دریافد نکر وحشت زده به اطرافش نظر انداخت. کسی را درانجا نیافد فریاد براورد مردم کجا هستیم ما باید گرگها را نابود کنیم ما باید گرگها را نابود کنیم باز هم فریادش بپاسخ مند باز هم باز تا به فریادش را که از دیوارها و دروازههای خونین ده کده برخوست هم مانند سلی محکمه بر رویش میخورد. میشنید که پی هم تکرار میشد و در حال که فریاد از گلو میکشید دوان دوان از این کوچه به آن کوچه سرزده شتاب زده و نفسک زنان به یکاییک کلبههای گلین و خونالوده ده کده داخل شد. اما آن چرا بچنگ نیاورد آدمهای ده کدهش بود. مثل این که همه دود شده بودند مثل این که ده کده از اول بی آدم بود ده کده خالی و خاموش شده بود. در حال که کاکا رشید را ترس بزرگ فرا گرفته بود با اجلا خودش را تا پشت ده کده که به همون تپه بزرگ منتحی میشد رسانید. فکر میکرد مردمان ده کده از همون راه ده کده را ترک گفتند. وقت آن جا رسید از آن محل به سوی تپه نظر انداخت. وقت بادقت بیشتر به تپه دید بر فراز آن کودکان زنان و مردم ده کده را دید که میخواستند تنهای تنبلشان را به آن سوی تپه بکشانند. شتاب زده به ده کده نگاه کرد و به فراز تپه دید. شتاب زده به ده کده نگاه کرد و به فراز تپه دید. باز هم به ده کده نظر انداخت و به فراز تپه دید. و در حال که گلویش پراز باخت شده نفسک زنان به سوی تپه میدوید. باز هم و این بار در دالود تر از پیش فریاد نمود.های مردم بیستید ما باید گرگها را نابود کنیم. ما باید گرگ سفید و گرگ را که چشمان خون آلود و سرخ دارد هر دو را پاره پاره کنیم. و اما این بار هم فریادش به پاسخ ماند. این بار حتی باز تاب فریادش هم به گوشش نرسید. شاید تپه، جنگل، دیه کده و مردمان دیه کده هیچ کدام نمی خواستند گرگها را نابود کنند. شاید همه از گرگها ترس داشتند. مهربانی جنگل زیبا بواد، آتر جسم و آتر جانه ما بواد. مهربانی جنگل زیبا بواد. مهربانی جنگل زیبا بواد، آتر جسم و آتر جانه ما بواد. مهربانی جنگل زیبا بواد، آتر جسم و آتر جانه ما بواد. مهربانی جنگل زیبا بواد. مهربانی جنگل زیبا بواد، آتر جسم و آتر جانه ما بواد. سرود زیبایی بود، امیدوارم که دوستهای شنونده ما از شنودن این سرود برکت گرفته باشند. بله، واقعا که سرود بسیار جالبه بود. خب، شنوندههای گرامی، حال شما عزیزها را دعوت میکنیم به شنیدن پارچه شیر از شایر سخنپرداز و توانا قراشداغی که آنوانش هست درخت پدر. درخت پدر آن درخت که پدر میکارد، گفت ایسا که سمر میارد. چون رسد دست تو بر شاخه آن، بر سرد در رو گوهر میبارد. دهد آن میوه شیرین ما را که خردمان چونین پندارد. میوهش مهرو وفا و عدب است، باطل است هر که جز این انگارد. برگ آن زرد نگردد هرگز، نیست خارش که تو را آزارد. فیز روح القدسش حافظ اوست، آن طریق که پدر بگذارد. هر درخت که نباشد زی پدر، هر درخت که نباشد زی پدر، از زمین ریشه آن بردارد. شرمدههای عزیز برنامه از هر گل برگ. شما صدای ما را از رادیو صدای زندگی میشنوید. اگر شما میخواین که همراه ما بتماث شوید، شما میتونین به شماره تلفون 001-541-550-721-31 زنگ بزنید. ما در خدمت شما خواهیم بود. خوب دوستهای گرامی، آل بخش غذای روزانه فرا رسیده. بله مروره جان، وقت غذای روحانی فرا رسیده. شناندههای گرامی، در برنامه گذاشته ما در مورد از ای صحبت کدیم و گفتیم که کسایی که پیروی عیسای مسین نیستن و او را بعث ناجی خود قبول نکدند، اونا در برابر تخت صفید بزرگ جهت داوری قرار خواد گرفتند. در برنامه ای نوبت میخواییم در مورد عبدیت صحبت کنیم و عوض کسایی را که به مسیح ایمان آوردند و کسایی که به مسیح ایمان نی آوردند در عبدیت ببرسی بگیریم. دوستهای میروان کتاب مقدس به شکل بسیار واضح برما بیان میکنه که دریاچی آتش جای عبدی کسایی از که عیسای مسی را قبول نکدند و ارشلیم آسمانی جای کسایی از که عیسای مسی را به عنوان نجات دهنده خود قبول کدند. بری که انسان عبدیت بپایان در دریاچی آتش سپری کنه کافی از که به عیسای مسی ایمان نی آره و کار عظیم او را که بخاطر گناه بشر بروی سلیب انجام داد ما در نظر نگیره. تینجیلی او هنا در فصل ثیوام در زمینه ایتر میخوانیم. کسی که به او ایمان نی آورد در محکومیت باقی میموند زیرا به اسم پسر یگانه خدا ایمان نی آورده است. حکم محکومیت این است که نور به جهان آمد ولی مردم به علت عمال شرارتامیز خود تاریکی را به نور ترجیه دادند. شنمده خدا جو با اساس کتاب مقدس جای همیشگی کسایی که به مسی ایمان نمیرند کوری آتش و دریاچی آتش است. در انجیل متا ایسای مسی چونین فرموده پسر انسان فرشتگان خود را خواهد فرستاد. بانها هر کسی را که در پاتشاهی او باید سلخزش شود و همچنین همه بدکاران را جمع میکنند و در کوری مشتعل خواهد افگند. جایی که گریه و دندان بردندان ساییدن خواهد بود. واضح است که کوری شعلوار یا دریاچی آتش جای رنج و عذاب خواهد بود. در مورد ای که عذاب بیمانا یعنی کسایی که به مسی ایمان ندارند در دریاچی آتش بپاین خواهد بود. ایسای مسی در مورد چونین ذکر کرده. جایی که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود. شناندههای گرامی از اورشلیم دورتر یک دری بنامه هنوم وجود داشت که در او زباله و کسافات را میسختندند. در محل علاوه از آتش کرمهای زیاده هم وجود داشت که به خاطر کسافات جمع شده بودند. به این ترتیب دری هنوم میتانه بیان کننده محل باشه که بی ایمانا عبدیت در اونجا سپری میکنند. شناندههای بادیانت در مورد ای که عذاب کسایی که مسی را در زندگی خود در روی زمین قبول نکدند بپایان است. در موردش در کتاب مکاشفه چونین خاطر نشان شدند. فرشته سیوم آمد و با صدای بلند فریاد زده گافت. هران کس که هیوان وحشی و پیکره او را پرستش نماید و نشانه او را برپیشانی و یا دست خود بگیرد شراب غذب خدا را خواهد نوشید. یعنی شراب که رقیق نگشته در جام خشم او ریخته میشود. آنها در برابر فرشتگان مقدس و در برابر بره در شولههای آتش و گوگرد عذاب خواهندید. دود آتش که آنها را عذاب میدهد تا به عبد بلند خواهد بود و برای آنان که هیوان وحشی و پیکره اش را پرستش میکنند و یا نشانه او را دریافت میدارند ندر روز آرامشه است و ندر شب. میفهمیم که هیوان وحشی اموز زد مسیه میباشد که قبل زور مسیه بروی زمین دیده خواهد شد. دوستهای عزیز، بعضیها فکر میکنند بخاطر که خدا به گناهکارا محبت داشت نباید که اونا را در جهنم عبدی قرار بتا. باید به این نقطه توجه داشت دوستهای عزیز که اگه خدا بیمانا را در جهنم عبدی قرار نتا، نمیتونه که خدای عادل و دادگر باشد. او از روی محبت به سر یگانه خدا در رای گناهکارا داد تا هرکی به او یمان بیاره، حلاک نشوه بلکه حیات عبدی را نصیب شوه چون خدا عادل است. بله، در مورد جای دائمی عذاب برای بیمانا همچنان دنجیل متا در فصل بیسو پنجم چونین ذکر شده. آنگا با آنان که در سمت چپ او هستند، خواهد گفت ای ملعونان از من دور شوید و با آتش عبدی که برای ابلیس و فرشتگان او آماده شده است بروید. در این آیا منظور از اشخاظ که در سمت چپ او هستند کسایی هستند که در هنگام زندگی خود در روی زمین به ایسای مسیح ایمان نیارده بودند. دوستهای گرامی، میبینیم که آتش عبدی برای شیطان و پیروای او آماده شده، مگرم متاسفانه انسان نیست در اثر نفذی رفتن حقیقت به او جای هولک خواهد رفت و تا به عبد عذاب خواهد کشید. بله، شناندههای میربان، در باره سرنوشت نهایی شیطان به اساس کتاب مقاشفه او در دریاچه آتش و گوگرت انداخته خواهد شد و تا بعد عذاب و شکنجه خواهد دید. پس میبینیم اشخاظ که ایسای مسیح را رد کدند، عبدیت را در جای سپری میکنند که در اونجا شیطان و دیوهای پلید او قرار دارند. گرچه شنیدن جهنم بره هیچ انسان خوش آیند نیست ولی حقیقت ای است که این مکان وجود دارد و بی ایمانها را بر همهش در خود جای میده. پس شناندههای گرامی که امی حال صدای ما را میشنبین. بری که از این آتش عبدی که سذاوار شیطان و پیروای او از رهایی بیابین، از تمام گناه تان توبه کنین و از ایسای مسیح بخواین که وارد قلب و زندگی تان چبه. به خاطر که ایسای مسیح بسراحت میگه که من قیامت و حیات استم. ایسا خودش حیات عبدی است. ایسا قیامت بر بدن ما و حیات جایدانی بر روح و جان و روار ما برماغان میره. ایسا نه تنها حیات میبخشه بلکه در خود او حیات است. او منبع حیات است. شناندههای گرامی حیات را که ایسای مسیح میبخشه حیات فناناپذیر است. این حیات که ایسا برما میده به هیچ وجه ظاهل نمیشه. اگر انجیل مطالع کده باشین، سه داستان در انجیل وجود داره که ایسا به اونا حیات جسمانی بخشید. یکیش دختر یایروس بود، دگیش بچه بیوزن و سیومش زندکدن علیازر بود. برای بسبوط رساندن ای که او منبع حیات است و قدرت بخشیدن حیات روحانی را داره به علیازر حیات جسمانی اطاکت. ایسا برای ای که نشان بتا که میتونه انسان از مرگ روحانی به حیات روحانی بازگردان، علیازر از مرگ جسمانی به حیات جسمانی بازگردان. پس شنونده ای گرامی، انوز فرصت است و انوز که دی جسم دی جهان استین، از ایسای مصیب خواهین که به شما حیات عبدی روحانی اطا فرماید. او خطاب به همه ما چونین میگه، ای تمام زحمتکشان و گرانباران نزد من بیایید و من به شما آرامی خواهم داد. شنونده ازیز، گرانبار یعنی گناههای ما. تمام ما گناه کدیم و بار گناه در شانههای ما گرنگی میکنه. پس از ایسای مصیب بخواهین که بار شما را از شانههای تان برداره و به عوضش به شما آرامی مملو از شادی و محبت اطا کنه. آرامی که در او حضور خداوند است. شنوندهای گرامی، برنامه ای نوبت خدا با امید ای که شما آیات حبدی را در حضور پرجلال خدای متعال داشته باشین با پایان میبریم. تا برنامه آینده خدا نگهدار شما.