یا مهتاب یا مرگ

  ۲۹ دقیقه

  ۱۰ اوت ۲۰۱۳

گامی به دنیایی بگذارید که در آن شب‌های خاموش، داستان‌های ناگفته و دل‌های شکسته را در خود پنهان کرده‌اند. ما سرگذشت نبی را دنبال می‌‌کنیم، جوانی که میان عشق عمیقش به مهتاب و فشارهای سنگین رسم و رواج‌های جامعه گرفتار شده و سرانجام با تهدید، خشونت و ناچاری روبه‌رو می‌‌گردد. از دیدارهای پنهانی تا رویارویی‌های دردناک و تصمیمی سرنوشت‌ساز، کشمکش درونی او در کنار سکوت هراس‌آور کنار دریاچه شکل می‌‌گیرد. در کنار این روایت اندوه‌بار، به ایمان، فداکاری و امید بازگشت مسیح می‌‌پردازیم تا در میان رنج و اندوه، پیام امید و تسلی را نیز بیابیم.

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شنونده‌های عزیز و گرامی برنامه از هر گل برگه سلام‌های گرم و آگنده از محبت ما را بپذیرین با درود به پایان پنجره‌های برنامه از هر گل برگه را با لبخند معصومانه بر روی خرشید نورفزای شما شنونده‌های بیشبه‌ها می‌گوشاییم تا باشند نامه‌ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد امیدواریم لحظه هایی را که با برنامه تان هستین از خوشی و شادی لبریش شبین آقای شاید بیاییم که فراوردهای برنامه اینوبت از هر گل برگه را با دوست‌های عزیز شنونده خود معرفی کنیم بسیار خوب برنامه اینوبت از هر گل برگه را با این مطالب رنگین ساخته ایم شعر نان روزانه موسیقی سکوت بر حریم شب حکومت شا آغاز نموده بود تنها صدای شرشر دلنگیز آب دریاجه که برخ نقاط آن پر آب و امیق و برخ دیگر کم آب و عریص بود با صدای یک نواخت چرچرک‌ها بلند بود نبی مانند هر شب محتابی یک بار دیگر خود و افکارش را به سکوت شب و دل دریاجه سپرده و بجریان آب خیره شد آن شب تصمیم مشکل گرفته بود که می‌خواست عملی کند هنوز از دیدار روی محتاب سید نشده بود که عرف‌های زشت و رکیق زبی خاطرش را افسرده ساخت کلمات یکی پی دیگر به ذهنش حجوم آوردند و صدای زبی باوزو بگوش هایش خرد صدا در ابتدا از دور دست‌ها بگوشش می‌امد دفتر نزدیک و نزدیک تر شده یک بار ناقوسوار بلند دردید و چون چکوش سهمگین بالای مغزش فرود آمده صدا زد دیگر خیال محتاب هم از سرد بکش او از ما شده فامیدی؟ دیگر اگر دیگر این طرفا ببینومت پاست تکا پر کده به نمایش خواهد ماندم می‌فمی یا نی؟ محتاب آل ناموس ما شده دیگر نامشه از زبانت ناشنوام که تا آخر عمر از بیزبانی رنج خواهد بوردی فامیدی؟ برو رنگتا گم کو که سرتا زیر بالت می‌کنم امیالی هم نمیمانومت خواهد ترس خدا و عذر مادر مویسفید چیز نمیگام بعد دندانهایش را به هم فشرده گفت مگر امی را بفامی که ما هم زیاد اوسلا کده نمیتونم یک روز از دست ما کشته خواهد شدی سپس بالگدهای وزنینش چند بار او را مورد حمله قرار داد و دیگران محکمش گرفتند ازان پس نبی با بیچارگی دانست که باید از محتاب زیبا از عشقش از مالک دل و جانش دست بکشد سیرا محتاب از دیگر شده و حتی فکر و خیالش هم برای او به مسابه گناه محصوب میشد و حق نداشت دیگر در مورد محتاب اندیشه کند او که نمیتوانست دلش را تسلیه بدهد بارها از خود می‌پرسید آیا می‌شود قلب عاشق را قانه ساخت؟ به خاطرش آمد که باره باز دلش حوث دیدن روی محصوب کرد و او نتوانست قانهش بسازد که محتاب حالا نام زده کسی دیگری است و بزبیهی تعلق گرفته است مرغ دلش بر گلد در و بام محتاب برگردش در آمد سلاه را که عبارت بود از یک چاقوی نکتیز میز با خود برداشت تا در دفاع از خودش از آن استفاده نماید او مقدمات این دیدار را هم فرا هم نموده بود تاوره که به دست پسرک دهقان نامه هم به محتاب نوشته بود و این را هم درج نامه نموده بود که او چی وقت در کدام ساعت و با چی نشانه به دیدارش می‌اید همین که پایش در نزدیکی خانه محتاب رسید چشم از در و دیوار گرفته با کلکین دخت که همواره از آن محتاب به او می‌نگریست و لبخن میزد در همین هنگام یک بار زبیهی مقابلش پیدا شد نبی لال شده و چشمانش از عدقه بیرون برامد ترس عجیب سراسر وجودش را فرا گرفت زبیه دست زیر گلویش برده بلندش کرد و با غذب گفت او بچه نه نه نگفت بودم که اینجا دیدنشی؟ نبی خاموش بود و هیچ حرکت از خود نشان نمی داد زبیه جسم لاغر و ضعیف جثه او را آن طرف پرتاب کرد و دیگران با یک صدا خندیدند نبی چون مرغه دست و پایش را جمع کرد و یک بار همه قوایش را به دستانش متمرکز ساخت و دست با کمرش برد و از لای دستمال چاقو را کشید نوک تیز آن را چند بار لمز کرد و با این اندشک محتاب زیبایش را از شرعین عبر خش مالود نجات دهد با یک خیز بلند شد یهو گفت دوید و به سرعت به زبیه هملور شد اما گویاز زبیه افکارش را خونده بود او با یک حرکت دفاعی نبی را به زمین زد چاقو از دستش آن طرف تر پرتاب شد و دیگر نتوانست از خود دفاع کند از بس لط و کوب شد دیگر احساس کرد نقش زمین شده اما خیال محتاب انوز هم سراسر وجودش را فرا گرفته بود و صورت محتاب برویش لپخن میزد و نوید خوشی به زندگیش می‌داد اندو از کدکی در همسایگی هم زندگی می‌کردند از تفلی تا جوانی با هم راز و نیاز‌های داشتند و به همدیگر عشق می‌برزیدند بعد از این که پا به مرحله جوانی گذاشته بودند دزدانه همدیگر را می‌دیدند و شاد می‌شدند تا این که یک روز محتاب از آمدن خواستگاران به نبی خبر داده و گفته بود که پدرش رازی از شیرینی او را بدهد و او ناچار از آبروی پدر و خانواده نامزدش را نگه دارد و دیگر او را ملاقات نکند نبی محتاب را خاموش ساخته و گفته بود که اگر اینچونین اتفاقی که او می‌گوید بیفتد او دیگر زنده نخواهد بود همان روز نبی با اجلا به خانه آمده و از مادر پیرش خواسته بود که به خواستگاری محتاب برود اما مادرش خندیده و گفته بود که نبی باید پا از گلیمش فراتر نگذارد و خیال محتاب را از سرش دور کند نبی زار زار گریسته و سر بدامان مادر مانده و گفته بود که بدور از محتاب شبها عمر و تاریک خواهد ماند و او این صدمه را تحمل نخواهد کرد و مادر هم با بیچارگی بر عشق مرده پسر یک جا با او گریسته بود سرانجام روز صدای دهل و سرنهای بلند شد دختران و زنان قریه جوق جوق به خانه محتاب می‌رفتند وقت نبی از دخترک پرسید که چی خبر است دخترک گفته بود که شیرنی محتاب را با بچه هاجی دادند و از همان روز با بعد دیگر محتاب شبهای تاریک نبی را روشن نکرده بود نبی غرق رویاها و گزشتهای غمناکش بود که دفتند از دل دریاچه مرده برخواست و با شدت نزدیکش شد و با یک حرکت تند از گلویش گرفته او را داخل آب انداخت نبی که نمی خواست به زودی تسلیم مرد ناشناس شود دست و پا می‌زد و تلاش و تقلا می‌کرد اما مرد که قوایش دو ورابر قوای او بود نمی گذاشت نبی از آب برخیزد چند بار او را در امقی یک چقری فرو برد اما نبی با تماس پاهایش به زمین دوباره خود را بالای آب آورد یک وقت متوجه شد که نزدیک از غرق شد همه تلاشهایش به سمر مند دفتند دید هیچ کسی در اطرافش نیست حیران شد مرد آبی کی بود که او را در آب انداخت و حالا خودش کجاست اما اون لحظه دانست که مرد آبی تصمیم او و یا شاید هم عجلش بوده باشد احساس کرد نفس در سینهش تنگی می‌کند آرام آرام پاهایش بهس شد و دهن و دماغش از آب پر شد دانست که عجلش فرا رسیده و دیگرها به زندگانی دنیا را نخواهد نوشید تا می‌توانست آب خورد در آن هنگام لذت آب دوچندان شده بود دلش از آب سی شده ولی لبانش هنوز تشنه بودند یک بار سرش را بلند کرد و هوا گرفت و بار دیگر دریاچه او را به طرف خود کشید و زیر آب شد لحظات دست و پایشتکان خورد و مرغ روحش به عالم ملکوت پر کشید همین که شفق دمید و هوا روشند شد دیگر محتاب وجود نداشت زیرا در مقابل روشنی آفتاب انوار نقرهی رنگ ماه تاب نیاورده و تحصیرش را از دست داد اولین چوبان که رمه گزفندانش را لب دریاچه آورد چشمش به جسد پندیده نبی افتاد که بالای آب آمده بود با اجلا به قریه برگشت و دیگران را خبر کرد تا جسد و را از آب بیرون کشیده دفن نمایند چند مرد که آب بازی بلد بودند با چوبان لب آب آمدند و بعد از دقائق چند نبی را از آب بیرون کشیده به خانه آوردند همه از یک دیگر می‌پرسیدند که این کار چی کسه هست پسر باریکندام که از دوستان نبی بود با جرعت گفت این کار کار زبیست نبی دیگر دشمن نداشت همون دشمنش هست مادرش گیریکنان دست به یخنش فرو برد و کاغذ را کشیده به دست برادرزادش داد بعد هم کاغذ از دست به دست رفت و سرانجام به دست پسر باریکندام رسید او خاموشانه خواند که نبی نوشته بود به گناه قتل من هیچ کسی را مقصر ندانید من خودم خودکشی می‌کنم زیرا بدور از محتاب نمی توانم زندگی کنم از سالهای سال شعارم بود یا محتاب یا مرگ با شنیدن خبر مرگ نبی محتاب مقدار دوای خواباور خورد و بیهوش شد برادرش عقب داکتر قدیه رفت و داکتر توانست تا شب محتاب را دوباره به هوش بیاورد باز هم هوا تاریک شد محتاب بر سرزمین شب حکومتش را از سر گرفت سکوت گنگ و مبهم شب همه جا را در خود فرو برد صدای شرشر آب دریا چب بلند شده و صدای چرچرک‌ها هم به گوش می‌خورد در همین هنگام آواز دیگری هم بلند شد صدای گام‌های بلند و استوار زبیه هم سکوت را شکسته لب دریا آمد او درست در جایی که شب قبل نبی نشست بود نشست و به محتاب چشم دخت او بسای محتاب می‌دید و با زرخند منیداره با خود می‌گفت من عشق نبی را شکست دادم و او شکست را نپذیرفت و به مرگ تسلیم شد فکر می‌کنم کار خوب نکدیم من به مرگش رضا نبودم نبی و محتاب آشقهای پاک بودن من با بدستاوردن محتاب هرگز نمیتانم مانند نبی بر روح و قلبش حکم روایی کنم موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی سرود خوب و دلنوازی بود بله واقعا سرود بسیار جالبه بود خوب دوستای نهایت ارجمند حالا به این که در این بخش از برنامه با پارچه شعر از شاعر توانا و چیرده است قرارچداخی گوشت بدیم که عنوانش از سجاده است موسیقی سجاده است موسیقی ای خوشان که همچما نازاده است از مسیحا درکفه و باده است باده ما داده انگور نیست باده ما را مسیحا داده است کی بدانت غیر درس عاشقی پیش ایسا آن که دل بنهاده است آن مسیحا سروری می‌بخشدش بر سره که پیش او افتاده است هر دو عالم را اگر ویران کنند شهر ایسا تا عبد آباده است تا بدانی مومنان را مرگ نیست بار دیگر آن مسیحا زنده است خود مسیحا را همه منزل بود در دل که چین دل ما ساده است تا که بگذاری قدم بر دیدم ای مسیحا دیدم آماده است هر زمان که مشکل پیش آیدم مشکلم را نام تو بکشاده است سرز سجده بر ندارم آی مسیح سرز سجده بر ندارم آی مسیح سرز سجده بر ندارم آی مسیح خاک پای تا مرا سجاده است شنانده‌های عزیز برنامه اثرگل برگه شما صدای ما را از راژیو صدای زندگی می‌شنوین اگر شما می‌خواین که همراه ما به تماس شویین شما می‌توانین به شماره تلفون 0-01-541-550-721-31 زنگ بزنین ما در خدمت شما خواهیم بود شنانده‌های مهربان آل بخش غذای روزانه فرا رسیده بله مروری جان شما دقیق می‌گین وقت غذای روحانی فرا رسیده بله شنانده‌های عزیز در برنامه گذاشته ما در مورد امید کلیسا متالب چند را خدمت شما شنانده‌های گرامی تقدیم نمودیم و گفتیم که بازگشت مسیح یکان امید خدشناپذیر کلیسا یعنی پیروای ایسای مسیح است و همچنان متالب چند را در باری از ای که چطور ایسا به آسمان بالا برده شد و وقت که به آسمان بالا برده شد سعودو به آسمان کاملن قابل رویت بود در برنامه اینوبت می‌خواییم در باری از ای گفت بزنیم که وقت ایسا به آسمان سعود میکد سعودو جسمانی و شخصی بود بله مروری جان کاملن درست گفتین که سعود ایسا به آسمان جسمانی بود باید بگویم که بعضیها نادانسته تصاور می‌کنن که سعود ایسا به آسمان صرف روحانی بود اما خدا را شکر می‌کنیم به کلام نوشته شده او که او را در اختیار داریم و امی کلام که کلام خداوند است به شکل بسیار واضح برمون میگه که ایسا پس از قیام از مرگ دارای بدن بود و با امی بدن نیز به آسمان سعود کد دنجیل لقا فصل بیسی چارم دایات سی و شش تا چهل و سی ده مورد چونین می‌خانیم در حال که شاگردان در باره این چیزها صحبت می‌کردند ایسا در بینه ایشان استاده با انها گفت سلح و سلامتی بر شما باد انها با ترس و وحشت گمان کردند که شبه می‌بینند او فرمود چرا این طور آشفتحال هستید چرا شگ و شبه به دلهای شما رخ نمیکند دست‌ها و پاهای مرا ببینید خودم هستم بمن دست بزنید و ببینید شبه مانند من گشت و استخان ندارد این را گفت و دست‌ها و پاهای خود را به ایشان نشان داد از خوشی و تعجب نتونستن این چیزها را باور کنند آنگا ایسا از آنها پرسید آیا در اینجا خورا که دارید؟ یک تکه ماهی بریان پیش او آوردند آن را برداشت و پیش چشمان آنها خورد شنوندی با دیالت که در پای حقیقت هستی اگر ما با قیام ایسای مسید دقت کنیم می‌بینیم که قیام او جسمانی بود به امی علت او با بدن که دارای گشت و استخان بود با پای روای خود ظاهر شد ایسا در مدت چهل روز به پای روای خود جسمان ظاهر می‌شد و در روز چهلم جسمان با آسمان سعود کرد پس از آنجای که سعود ایسا با آسمان جسمانی بود بازگشت او از آسمان نیز جسمانی خواد بود نباید از یاد ببریم که فرشته‌ها در موقع سعود ایسا با آسمان چونین گفتند همین ایسای که از پیش شما با بالا برداشت همان طور که بالا رفت و شما دیدین دوباره به امی تریق باز خواهد آمد آمین بله آقای شاهد متاسفانه بزه‌ها از روی اشتباه تصور کردن که با آمدن روح القدس در روز پینتیکاست پیشگوی بازگشت دوباره مسیح به انجام رسید باید دقت داشته باشیم که روح القدس در ماهیت و جوهر با مسیح هممانند است مگرم روح القدس مسیح نیست بخاطر که ای مسیح بود که بسلیب کشیده شد و مرد دفن شد و دوباره زنده شد ای مسیح بود که بعد از قیام به شاگرداش خود رو نشان داد و بعد به آسمان سود کرد پس خود مسیح پس خواهد آمد پولس رسول در صاله تیتوس فصل دوم در آیات سیزده و چارده در باره بازگشت مسیح چونین خاطر نشان کده و در هین آل در انتظار امید متبارک خود یعنی ظهور پرشکوی خدای بزرگ و نجات دهنده ای ما ایسای مسیح باشیم او جان خود را در راه ما داد تا ما را از هر گونه شرارت آزاد سازد و ما را قوم پاک بگرداند که فقط به خودشت علق داشته و مشتاق نیکوکاری باشیم شنانده ای گران قدر ایسای مسیح یک بار در گذشته به ای جهان آمد و با فروتنی کامل جان خود را در راه ما و شما فدا کد ما که به او ایمان داریم و به او تعلق داریم می‌تانیم با چشم ایمان بازگشت منجی خود را ببینیم بازگشت دوباره ایسای مسیح برای پیروای او خبر شاد و دلنگیز است بخاطره که ما با آمدن مسیح برکت خود دیافتیم اما کسایی که مسیح را به عنوان نجات دهنده خود قبول ندارن در وقت برگشت او زیر غذب خدا قرار می‌گیرن و حلاک میشن پس بازگشت مسیح برای کسایی که او را قبول ندارن خبر خوش نیست شنونده گرامی ایسای مسیح به این جهان بازخواد آمد و غذب او با کسایی که به او ایمان نداشتن و به او وفادار نماندن نازل خواد شد آیا بیتر نیست که امی حال وقت غنیمت شمرده و او را به عنوان نجات دهنده خود بپذیریم؟ ایسای مسیح کسی است که بخاطره گناه ما جان شیرین و مبارک خود را فدا کرد و خون خود ریخت او به گناه بود او بخاطره گناه ما کشته شد شنونده عزیز خبر خوش ایست که او دوباره زنده شد و او بازخواد آمد تا اول ایماندارای خود را برکت بده و دوم دیگه ای که بیمانا را مجازات کنه شنونده خداجو ما شما را تشویق می‌کنیم که امی حال به تمام گناهانتان نی بگوین و از اونا دوری کنین و از ایسای مسیح بخواین که در قلبتان داخل شوه تا فیض او شامل حال شما شوه و با خوشی منتظر آمدن دوباره او باشین کسای که به ایسای مسیح اعتماد کردن و سرنوشت خدا به او سپردن کلام خدا برشان چونین خطاب می‌کنه خدا ما را برای آن برد نگوزید که به غذب او گرفتار شبیم بلکه ما را برگوزید تا به وسیله خداوند ما ایسای مسیح نجات یابیم مسیح برای ما مرد تا ما با او زندگی کنیم خوا در زمان آمدنش مرده باشیم خوا زنده پس همان گناه که اکنون زندگی می‌کنید یک دیگه را تشویق و تقویت کنین برادر و خوهر عزیز که امیحال صدای ما را می‌شنوین آمدن دوباره مسیح صد فیصد است پس باید که آماده آمدن دوباره او باشیم ما نمیتونیم که با دست خالی او صرف با مال خوب خود منتظر او باشیم برایی که در وقت آماده او شرمسار نشیم باید از او یعنی ایسای مسیح بخواییم که پادشای زندگی و قلب ما باشم خوب شنومده‌های گرامی ای بود برنامه ای افتهی از هر گلبرگ که پشکاش شما شد تا برنامه آینده تمام شما عزیزها را به خدای که امید متابارک ماز می‌سپاریم