۳۱ دقیقه
۳۱ اوت ۲۰۱۳
رونویسی توسط هوش مصنوعی
از هر گل برگه تقدیم کننده صدای زندگی شنانده های بیشبه های برنامه از هر گل برگه سلام های آگنده از محبت و دوستی ما نسارتان باد با درود از صفا و سمیمیت پنجره برنامه از هر گل برگه را با لپخند دوستانه بروی خرشید نورفزای شما شنانده بیشبه ها میگوشاییم تا باشند نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد امیدواریم لحظه هایی را که با برنامه تان هستین از فیض و برکات خداوند که ما را با این همه کوچکی ما دوست دارن باشته شوید آقای شاید چطور است که فرادای برنامه اینوبت از هر گل برگه را بر دوست های اشناونده خود معرفی کنیم بسیار خوب برنامه اینوبت از هر گل برگه را با این مطالب رنگین ساخته ایم شعیر نان روزانه موسیقی غلام اولین کسی بود که در تاریخ قریهشان در فاکلته کامیاب شده بود از این که در اول بهار باید کابل می رفت و مسافر می شد در طول زمستان مهمانی های فراوان را در منازل دوستان نوشی جان کرد اواخر مایی حود بار و بقچهش را بست و پس از شنیدن نسای پدر با برگه گل دختر همسایت در نوک بام انجام داد برگه گل که از یکی دو سال به این سو خواب و قرار غلام را با لپخندهای معنیدار و عشوه های دلبرانهش را بوده بود با غلام قول و قرار عروسی را هم گذاشته بود اما تنها مادر غلام از این راز و از رابطه آشقانه ایانها با خبر بود کسه که بیشتر از همه در موضوع فاکل طرفتن غلام جگرخون بود برگه گل بود زیرا فکر میکرد که مرد دلخواهش را دختران کابولی از نزدهش خواهنده بود لذا برای این که همیشه بیاد غلام باشد یک دستمال گلدوزی را نیز برایش دافع داد و غلام آن توفه گرانبهارا با احتیاد در بین کالاهایش جا بجا ساخت روز حرکت غلام فرارسید و پس از دست بوسی والدن و خداحافظی با دوستان در سرویز جا بجا شد و موتر در حرکت افتاد فاصله بین ولایت غور و کابول در آن وقت مدت زیاده را دربر می گرفت و غلام پس از دو سی روز به کابول رسید پس از پرسان و جویان خود را به لیلی رسانید و در اتاق مخصوصش با دیگر بچه های اطراف جا بجا گردید روزی دیگر با آغاز درس ها در پهنتون غلام در سنف اول پوهنزه ادبیات یک چوکی را مانند دیگران اشغال کرد و اولین چیز که توجهش را جلب نمود موجودیت چهارده دختر قد بلند قف کوتا، لاغر، چاغک، موی سیا و موی خرمائی در بین امسنفی هایش بود چون اولین بار بود که با دختر ها در یک سنف و آن هم پهلو به پهلو می نشست در روزهای اول رنگش از شرم به سرخی می گرایید و برخلاف بچه های شوخ و بیپروای کابل مراتب ادب و تربیه را بسیار رعایت می کرد شاید هم بخاطر جلب توجه دختر ها می خواست با آنها ثابت سازد که او بچه های بسیار با اخلاق و خوب است اما بچه های شوخ کابل پس از چند روزی که بین امسنفی های یک اندازه آشنایی پیدا شد با غلام بنای مذاق و پرزپرانی را گذاشتند مخصوصاً که از طریق اموتاقی های غلام اطلاع یافتند که نصف بکس کالای غلام از کلچه های خوشمزه پرست که آن را از وطن با خود آورده و هر صبح یک دانه آن را پنهانی از بکسش بیرون می کشد و دور از دیگران با چای صبحش نوشجان می کند در پحلو آن در میان آن همه تا آمه که لیلیا برای محسلین تحیه می کرد غلام کچالو را بیشتر می پسندید به هده که اگر اجازه می بود در شباروز هر سی وقت را کچالو می خورد این موضوع باعث شد که بچه ها او را غلام کچالو به نامند در مدت بسیار کوتاه این نام جدید با غلام صحیح چسبید و پس از یکی دو هفته بیچاره در همه جا به نام غلام کچالو مشهور شد مزقهای بچه ها با غلام توجوه دخترها را نیز جلب نمود تمام دخترهای پوهندتون هم که دست زیر علاشه نمی نشینند محیط پوهندتون همین طور یک محیط سرشلار است بدون شک در بینشان در پحلو دخترهای آرام درسخان و سربزیر دخترهای شخ و کترپران نیز به فراونی یافت نیشود بخصوص که غلام روی گوشتی و خلاو و چشمهای ریزا ریزا داشت که بین یک کوتاه و موهای چنگ چنگش قیافه کچالو مانندش را برای آزار دادن کاملا مناسب ساخته بود گرچی در منطقه و علاقه خود یکی از بهترین و کاکترین جوان ها بود اما چهره و اندامش در بین هزاران جوان پوهندتون چندان خریدار و چانس موفقیت نداشت روزها و ماه ها سپریم شد و غلام هم از این که بلاخره در پوهندتون درس می خواند و در تمام منطقهشان یکانه جوان فاکلتهی بود در حاله که از شوخی های دخترهای سنف خود غرق در لذت عجیب می شد از مذاقهای بچه ها مخصوصا لقب کچالو زیاد دلگیر بود ولی پنهانی مسروف کار خود بود چه در بین تمام دخترها چهره و موهای زرد فرشته زیاد به دلش گرم خورده بود همیشه وقتی به فرشته نزدیک می شد و یا که با او حرف می زد جانش گرم می شد زمین از زیر پایش می رفت و تا لحظات که فرشته همرایش و در کنارش می بود خود را در فضا آویزان می آفت بخصوص که استن و لباس فرشته یک نوع بوی خاصه در دماغهای غلام می دمید که تا حال برایش ناشنه اما نهایت خوش بود و گیچ کننده بود که غلام را بکلی نشمه کرد این گیچی و بیحالی مدبوه در سنف در ليلیه در شب و در روز با غلام همراه بود و آهست آهست در تار و پود وجودش رخنه می کرد برگ گل آن دختر ساده و خوش صورت امسایه در نظرش کمرنگ و حتی کم کم فراموشش شده بود با خود مقایسه کرده بود که این فرشته مطلعی و شیک با این اطره نشکننده کجا و آن برگ گل ساده و دهاتی بی سواد کجا در دلش خدا خدا می کرد و راه و چاره می اندشید که بیشتر و بیشتر در کنار فرشته بماند دنیایش پس از آن شب رنگ دیگر گرفت که فرشته را در خواب دید دید که فرشته زنش است زیباتر از هر وقت هر دویشان در موتر نشسته و جانب غور به قصد دیدن خانواده غلام روان هستند در طول راه می گویند و می خندند که ناگهان موتر حاملشان در یک کوتل کم موسم و بلاخره چپه می شود سواری ها هر طرف زخمی و کشته ناشها بر روی زمین بر از فرشته خبر نمی آبد دیوانوار هر طرف می دود و فرشته را می پالد اما او ندر بین زخمی ها و ندر بین اجساد کشته در هیچ جایی نیست بلاخره داد و فریاد راه می اندازد و فرشته را با آخرین توانش صدا می زند تا در هر جایی که است صدایش را بشنود با فریاد فرشته فرشته فرشتهی غلام تمام امتاقی ها ماد و مبهود بالای جایهایشان نشستند و متعاقبا خود غلام نیز از خواب سنگینش بیدار شد با این خواب وحشتناک و بی وقت و ناله های نیمه شب غلام دیگر مشتش باز شد و فردا برای همه امسنفی ها مزمون دلچسبه که غلام پنهانی فرشته را دوست دارد پیدا شد و معلوم دار که این خبر با فرشته هم رسید ولی او که دختر بسیار روشیار و دنیا دیده بود برویش نیاورد و علاقه و ارتباطش را با غلام بیشتر و بهتر از گذشته نگه داشت غلام نامه های منظم به خانوادهش می نوشت و از خوشی و سهت خود با انها اتمینان می داد یک روز نامه از پدرش گرفت که البته نسبت نداشتن سواد با وسیله ملای قریه تحریر یافته بود پدرش نوشته بود فرزند دلبندم غلام جان بسلامت و آفیت باشی در اینجا دیگر خیر و خیریت است برای دختر همسایه ما برگ گل خواستگاران زیاده می آیند و پدرش را تا اندازه رازی کردند مادرت می گوید چه طور کنیم آیا او را برای خودت خواستگاری کنیم یا نه خوشی تو برای ما از هر چیز مهم تر است بزودی احوال روان کن با احترام پذرت خوندن این نامه غلام را یک باری دیگر بیاد برگ گل انداخت بیاد آن ملاقات های پنهانی لب چاه و نوک بام و وعده عروسی که باهم کرده بودند مذاق ها و خنده های برگ گل یادش آمد که در آن روزها مست و مدهوشش می ساخت بولانی های مزدار کچالو که به دست خود می پخت و گرم گرم چندانه آن را به دست برادر کوچکش برای غلام می فرستاد برگ گل هم در بین دخترهای جوان قریه بسیار دلکش و زیبا بود موهای سیاه دراز تا پشت کمر چشمان مزد و قد بلند داشت که در جهار طرف هزاران خریدار آرزوی وصلش را در سر می پرورانیدند اما او تنها غلام را دوست داشت و با غلام عهد و پیمان بست بود چون پا فشاری خواستگار اخیر وارختایش ساخته بود بهتر دانسته بود موضوع را با مادر غلام در میان بگذارد و این نامه اخیر پدر غلام در اثر خواهش مادر غلام نوشته شده بود که قبل از این که کار از کار بگذارد غلام را در جرایان بگذارند موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی