۶ دقیقه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
رونویسی توسط هوش مصنوعی
نام من شاغاست. من از ولسولی میربچکوت بلایت کابل هستم. بعد از فارغ شدن از لیسی میربچخان و تحصیلات در اکادمی پولیس شامل وظیفی دولتی شدم. با آمدن روزها به افغانستان روز به روز به وظیفی خود دلسرت می شدم و هر وقت دلم می شد که وظیفه را ترک کنم و به پاکستان برام. بلاخره معفق برفتن به پاکستان شدم و با جبهات مجاهدین بر جهاد پس به منطقی خود آمدم. چون تحریمات نظامی داشتم، من را به هیش قومندان تیین و چند نفر مسلح هم به من دادن. تقریبا چهار سال به این کار ادامه دادم و در این دوران گناهان زیادی از من سر زد و می دیدم که همکارایم چی گناهان مخفی را به شوق و زوق انجام می تن. و من هم در این گناها با اونا شریک می شدم. این حالت من رنج داده بسیار خسته ساخت. بلاخره پس به پاکستان رفتم و از پاکستان با خانم و اطفالم به ایران رفتیم و بعد از تیر کدن یک سال در ایران بنابرا خواست و اراده خدا در سال 1985 به هندوستان رفتیم. در اولی روزهای رسیدن ما به دهلی با یک خانواده افغان آشنا شدیم که پسانتر فهمیدیم که به ایسای مسیح ایمان آوردن. اونا با ما بسیار محبت کدن. این خانواده عزیز یک روز یک برادر هندی را به خانه خود می امان کده بودن. ما را هم دوت کدن. این خانواده افغان در این دوت به ما در باره ایسای مسیح شهادت دادن و گفتن که به ایسای مسیح ایمان آوردن. ما پیش به این برادر قصه کده بودم که چطور ایسای مسیح در خواب ما ظاهر شد. بعد از توضیحات این دوست های ما ما هم به راحتی و بدونی کدام تعصب به خداوند و نجات دهندهی خود ایسای مسیح ایمان آوردم. از خداوند شکر گذار هستم که آله به خداوند و به هموطنان خود با رساندن پیام انجیل خدمت می کنم. در زمانی که ما هنوز متعلم مکتب بودم خوابی را دیدم که بعد از گذاشتن سالها به اهمیت او متوجه شدم. در خواب دیدم که یک مرد سفید بوشه همراه یک چوبی دستی به طرف ما می آیا. او مرد موی دراز ولی به کلی سفید مثل پشم داشت. لباس یک پارچه سفید مثل برف در جانش بود. او به طرف ما در حالت آمدن بود. وقتی نزدیکتر شد ما از شدت ترس تکان خوردم و بیدار شدم. وقتی بیدار شدم متوجه شدم که ساعت بین دو و سی شب است. اما اوقدر روشنی بود که مثل که چاشت روز باشه و افتوا به شدت بطابه. چون کلکین خانه به طرف حویلی بود دفتر متوجه حویلی شدم. در حویلی ما یک درخت بیت به اندازه ده متر و دو چیله انگور بود. وقتی که متوجه درخت بیت شدم دیدم که مثل کمان خود رو به طرف پایین خم کده که حتی بلندترین شاخی او هم به زمین میخوره. دو چهله انگور که به چار پایه ماکم استاده شده بود او رو هم به زمین افتاده دیدم. وقتی که ای چیزای عجیب دیدم کوشش کردم که خود رو خوب بیدار بسازم. متوجه شدم که کاملا بیدار هستم. خواستم پدرم رو بیدار کنم اما کوشش ما بیفایده بود بخاطر که زبانم از گبزدن مانده بود و صدای ما شنیدن نمیشد. دوباره به بستر خواه رفتم و خواه شدم. صبح وقتی که از خواه بیدار شدم اولی کاری که کدم به طرف حویلی دیدم که های ماجرهایی که در شو دیدیم هنوز هم به او شکل است اما هیچ نشانه از او وجود نداشت و همه چیز به صورت آدی بود. من ای راز در دل خود نگاه کدم و به هیچ کس هیچ چیز نگفتم تا وقتی که به هند آمدم و راجع به ایسای مسیح خداوند شنیدم و فلم زندگی ایسای مسیح رو دیدم. در همون لحظه او خواهی که سالها از او گذاشته بود به یاد مامد که ایسای مسیح در او وقت به من خود را ظاهر ساخت اما من او را ناشناخته بودم. خداوند را شکر میکنم که آل ایسای مسیح خداوند و نجات دهنده ایم است. او کلام خداست و توسط کلام تمام موجودات خلق شدند. او با محبت لا محدودی که به ما و شما داشت بر روی سلیب رفت. پس او لیاقت ای را داره که همه موجودات به شمول ما انسانها به حضور او خم شده او را پرستهش و عبادت کنند. برادر ها و خوهر های عزیز. از وقت که ایسای مسیح من را پیدا کرد و از مرد در گناه نجات بخشید احساس خوشی میکنم. اگر در این دنیا هیچ چیز هم نداشته باشم باز هم خوش استم که خداوندم ایسای مسیح با من است. ای بر من کافی است. ایسای مسیح می فرماید. ای تمامی زحمت کشان بگیران باران. نزد من بیایید و من به شما آرامی خواهم داد. یوغ من را بر خود گیرید و از من تعلیم یابید. زیرا من نرمدل و بیکبر استم و جانهای شما آرامی خواهد یافت. زیرا یوغ من خفیف و بار من سبک است. ای کاش زمینی ای مساعد می شد که با یک یک تان از نزدیک صحبت میکدم و محبت را که ایسای مسیح به من کده با شما از نزدیک دمیان می ماندم. از خداوند می خواهیم اگر تا بال محبت ایسای مسیح را تجربه نکدین یک روز محبت او را بچشین و ببینین که چقدر لذت بخش است. فیض خداوند ما ایسای مسیح بر شما باد. آمین. برادرتان در مسیح شاغای مسیح