۹ دقیقه ۱۷ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
رونویسی توسط هوش مصنوعی
دوستان عزیز، اول ماه جدیه سال دوازده چهل و دو مولا رسول با دوستانش تولد پسر خود سعید را با مراسم خاصی جشن گرفتند. مولا رسول، پدر سعید در شهر سنندهچ که در شمال قرب ایران واقعا زندگی می کرد. او زندگی خود را با تعویز و تومار و دعا کردن به مردم سپری می کرد. پیش از تولد شدن سعید، پدرش مولا رسول و مادرش ماه نسا صاحب هشت اولاد دیگر هم شده بودند. اما هر کدوم از آنها یکی بعد از دیگری به رضای خدا رفته فوت شده بودند. فقط یک برادر سعید که محمد نام داشت از جمعه اونها زنده مانده بود. لیاقت و استداد از تفولیت در پیشانی سعید خانده می شد. او پنج ساله بود که خاندن و نوشتن را یاد گرفت. سعید پیش از این که شه ساله شود در مکتبی که پدرش به خاطر یاد گرفتن زبان عربی و فارسی تحسیز کرده بود شامل شد. دوران خوش سعید بسیار زود گذر بود و طولی نکشید که قم و رنج زندگی او را سیاه و تیره ساخت. مادرش با تفله نوزادش وفاد یافت و بعد از چهار سال پدرش نیز فوت کرد. در روز سهی فوت پدرش خطیب مسجد سعید را دستاربندی کرده او را به حیث ملا به همه مردم معرفی کرد. سعید به عمر بسیار کم به ملایی رسید. سه سال دیگر به این شکل تیر شد اما سعید همیشه در خود یک نوع احساس کم بود روحی می کرد و به خاطر آرامش روحی خود راهای مختلفی را امتحان کرد. اما هیچ کدام نتیجه مطلوب نمی داد و آرامش روحی به دست نمی آورد. او به فکر چاره احساسی این کار شد تا روحن خود را قانه بسازد. در این حال در سنندج با یک فرقه صوفیانه آشنا شد. تعلیمات و مراسم این فرقه نیز به او آرامش بخشیده نتوانست. یک روز سه نفر به شهر سنندج آمدند که در جمعه آنها یک کشیش به نام یوهننا و دو نفر کتاب فروش بودند که برای خدمت مردم آماده بودند. یوهننا سعید را به حیث معلم خود برای یاد گرفتن زبان فارسی انتخاب کرد. یک روز مولا سعید در وقت عبادت صبح داخل خانه یوهننا شد. از مولا سعید هم دعوت کردن که در عبادتشان شریک شود. به او یک کتاب زبور دادن تا قسمی که دیگران زبور میخاندن او هم در نوبت خود زبور بخاند. در ختم مجلس یکی از مسیحان شامل مجلس عبادت به فارسی دعا کرد. وقتی که او در دعای خود برای دوستان و دشمنان یک برابر برکت از خدا خواست بالای سعید بسیار تأثیر کرد. یوهننا شخصی خوش برخورد و خند روی بود. او به زودی به دوست سمیمی سعید تبدیل شد. یوهننا برای آموختن زبان فارسی به عوض کتاب درسی از انجیل استفاده فارسی میکرد. او در مورد مطالب مختلف آن با سعید بعث میکرد. سعید نیز به تحقیق خود در مورد انجیل ادامه داد و در زم تمام حرکات یوهننا را زیر نظر گرفته بود تا ببیند که آیا گفتار او با عملش مطابقت دارد یا نه. در این مورد سعید مینویست روز به روز شیفته اخلاق و خوبی های او می شدم. محبت، صداقت، سمیمیت و شکست نفسی او امیغن در من اثر کرد. دوستان عزیز، سعید زندگی و شخصیت یوهننا را با خود مقایسه می کرد و به باطن خود متوجه می شد. تا این که یک شب حاتش روشن کرد و با آتشگیر قوه های آتش را گرفته هر دو پای خود را داخت کرد. کورت ها وقتی که عهد بسته می کنند، به خاطر وفاداری به آن یک قسمت بدن خود را داغ می کنند. عهد سعید این بود. اول در مورد مذهب و مسیحان هیچ صحبت نکند و دوم این که از هر قسم بدی باید پرهیس کند و به یوهننا هم احوال فرستاد که نظر به مشکلات نمی تواند به درست دادن به او ادامه بدهد. اما به مرور زمان نشان داخو از بدن سعید از بین رفت، اما اثر سخنان یوهننا برای همیشه در دل او باقی بود. دوستان عزیز، بعد از قطع رابطه مولا سعید با یوهننا و ترک خاندن کتاب مقدس در دل او یک کشمکش روحانی شدید به وجود آمد. تا این که یک روز وقتی که او از مسجد می آمد روی به خاک افتاده دعا کرد. ای هادی و رهنمای گمشده ها، من سرگردان را به راه راست و حقیقت که رضای توست هدایت بفرما. پرده جهالت از روی چشمانم بردار و به دل بیغرار من آرامش ببخش. مرا از این گرداب خطرناک که در حال قرخ شدن دران هستم نجات بده تا تو را قسمی که سزاوار هستی خدمت کنم. سعید بعد از این درد دل کردن با خدا احساس آرامش گرد. او تصمیم گرفت که کتاب مقدس را با دقیقه زیادتر متعالیه کند. با یوهنا دوباره تماس گرفت و مدت پنج ماه به تحقیق و تجسس خود در امور الهی ادامه داد. در این کار یوهنا به او بسیار کمک کرد و به سؤالات او جواب لازم را می داد. تا این که به این نتیجه رسید که یگان راه آرامش روح نجات از گناه و آزادی از اصارت شیطان است. آرامشی که هنوز به آن دست نیافته بود. بلاخره مدت خدمت یوهنا در سلندج به پایان رسید. جدایی یوهنا برای سعید بسیار رنجاور بود. در وقت خداحافظی یوهنا به سعید گفت سعید با یک وضع مشکل روبه رو بود. اعتراف به ایمان در حضور دیگران به ایسای مسیح به معنی سادر کردن حکم مرگش به دست خودش بود. چوب ماندن هم برایش بسیار مشکل بود. بلاخره راز ملا سعید افشا شد و از هر طرف آزار و عذیت او شروع گردید. او چون جراد نمی کرد که به برادرش روبه رو در مورد فرارش تلادهت مجبورن به او نامه نوشت. برادرش با خاندن نامه او رو از خانه کشید. مردم وقتی که از موضوع خبر شدند به خاطر کشتن سعید به کلیسا رفتند. وقتی که برادر سعید محمد دید که مردم برای کشتن برادرش آمدهند به تنگ آمده در دفاع از او برخاست وقتی که اطلاع یافت که سعید در مکتبه است او به مکتب رفت. سعید را به خانه آورد. سعید در خانه پوت بود. زیاد بیرون نمی رفت. مدتی از این واقعه گذشت. شخصی خارجی از همه دان به سعید احوال فرستاد و از او دوت کرد تا معلم فارسی او شود. برادر از زمینه فرار او را به همه دان مساعد ساخت. در همه دان سعید نه تنها درس فارسی می داد بلکه از آنها انگلیسی نیز می آموخت و از کتاب مقدس تعلیم می گرفت. در تابستان همون سالی یک دکتر خارجی مسیحی کلینیکی باز کرد و سعید را به حیث دستیار خود استخدام کرد. او در کار تبابت با دکترها همکاری می کرد و هم ترجمانی او را انجام می داد. سعید در حالی که سنش به 25 سالگی رسیده بود در ماه جوزای سال 1267 با یک دختره ارمنی به نام ربکا که از فامیل مسیحی بود عروسی کرد. در خزان همون سال با کشتی به طرف انگلستان حرکت کرد. سعید در انستیتوت جراهی و فیزیولوژی در این درشته تحصیلات خود را به پایان رسانید. و همچنان در رشته میکروپشناسی و دواسازی نیز متعلقه کرد. و بر علاوه سعید در رشته امراض چشم هم متعلقه و تحقیق کرد. به این ترتیب دکتر سعید بعد از 2.5 سال جدایی از فامیل و دوری از دوستان دوباره در همه دان به خانواده خود پیوست. دوستان عزیز دکتر سعید بعد از بازگشت به همه دان به حیث دکتر رسمن قبول شده به کار و خدمت خود آغاز کرد. دکتر سعید هر وقت و در هر لحظه برای خدمت کردن مردم آماده بود. او متابق به تعلیم مسیح به همه یکسان خدمت میکرد. محبت خالصانه و بیریای او به انسانهای محتاج به شفای روحانی و جسمانی سبب شکستاندن تعصب و بدبینی مخالفین میگردید. او درسی که از مسیح آموخت بود عملن انجام میداد و به دکتر محبوب مردم تبدیل شد. دکتر سعید عادت داشت بر بالیر هر مریضی که میرفت انجیل در درستش بود. برای تسلیه آنها آیاتی از انجیل برایشان میخاند و هم از زندگی جدیدی که در خداوند به دست آورده بود با آنها در میان میگذاشت. تا بالاخره در عواست سال 1321 که 79 سال داشت بعد از درد ناگهانی جان سپورد.