۶ دقیقه ۲۱ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
عمال فصل شانزده هم آنان همچنان که شهر با شهر میگشتند تصمیمات را که رسولان و رهبران در عرش علیم گرفته بودند به ایمانداران میصف بردند تا مطابق آن عمل کنند از این رو کلیساها در ایمان تقریت میافتند و روز بروز به تعدادشان افزوده میشد وقتی آنها از ولایت فرجیه و ولایت غلاطیه میگذاشتند روح القدس مانع شد که پیام خدا را به ولایت آسیه ابلاغ نمائند و وقتی به سرحد میسیه رسیدند کوشش میکردند به ولایت بیتینیه بروند اما روح ایسا به ایشان اجازه نداد بنابراین از میسیه گذاشتند و به شهر ترواز آمدند در همان شب پولوس در خواب دید که شخص مقدونی استاده بود و با التماس به او میگفت همین که پولوس این خواب را دید ما آزم مقدونیه شدیم زیرا شک نداشتیم که خدا ما را خواسته بود که به ایشان نیز بشارت دهیم در ترواز سوار کشتی شدیم و مستقیمن به جزیره سامو تراکی رفتیم و روز بعد ره سپار نیا پولیس شدیم از آنجا به فلیپی که یک مستمره رومی و شهر در بخش اول ولایت مقدونیه است رفتیم در این شهر چند روز اقامت کردیم روز سبعت از دروازه شهر خارج شدیم و به کنار دریایی که گماند میکردیم محل دعای یهودیان باشد رفتیم در آنجا نشستیم و با زنانی که جمع شده بودند صحبت کردیم یکی از شنواندگان ما زنی بود به نام لیدیا که پارچههای ارغوانی میفروخت او از احالی شهر تیاتیرا و زن یک تا پرست بود خداوند قلب او را باز کرد تا تعلیم پولیس را بپذیرت و هنگامی که او و خانوادهش تعمید گرفتند با خواهش و تمنا بما گافت و انقدر اصرار کرد که ما رفتیم یک روز که به محل دعا میرفتیم به کنیزی برخورد کردیم که روحی فالگیری و غیبگوی داشت و از این را منافع زیاد نصیب ارغوان خود کرده بود او به دنبال ما و پولیس افتاد و فریاد میکرد این غلامهای خدای متعالند و رای رستگاری را به شما اعلام مینمایند چند روز کارش همین بود تا آخر حوثل پولیس بسر آمده به سوی او برگشت و به آن روح گافت به نام ایسای بسی و تو فرمان میدهم از او خارج شو و در امان لحظه از او خارج شد همین که اربابان کنیز دیدند امید منافع خود را از دست دادند پولیس و سیلاس را گرفتند و کشان کشان به میدان شهر پیش بزرگان شهر بودند وقتی آنان را پیش مامورین رومی آوردند گفتند این مردان که یهودی هستند شهر ما را به هم میرزند ایشان رسوم را تبلیغ میکنند که قبول آنها و عمل کردن به آنها برای ما رومیان جاهز نیست مردم نیز در این حمله به آنان پیوستند و مامورین لباسهای آنان را دراوردند و امر کردن آنان را چوب بزنند بعد از لطکوب زیاد آنها را به زندان انداختند و به زندانبان امر سخت کردند که ایشان را با دقیقه تمام تحت نظر بگیرد با این هم زندانبان آنان را در داخل زندان محبوس کرد و پاهای ایشان را در کنده و زنجیر گذاشت نزدیکیهای نصف شب پولیس و سیلاس به دعا مجبور بودند و به درگاه خدا سرودهای حمد میخوندند و زندانیان دیگر گوش میدادند که ناگهان زیزله شدید ای رخ داد و توریک زندان را از تعداب بلرزه در آواد تمام درهای زندان در همان لحظه باز شد و همه زنجیرها به زمین افتادند وقتی زندانبان بیدار شد و درهای زندان را باز دید شمشیر خود را کشید و چیزی نمانده بود که خود را بکشد چون گمان میکرد زندانیان فرار کردند اما پولیس به صدای بلند گفت زندانبان چراغ خواست و به عجل داخل اتاق شد و در حال که از ترس میلرزید پیش پاهای پولیس و سیلاس به زمین افتاد سپس آنان را بیرون آورد و گفت جواب دادند آنگاه پیام خداون را به او و جمعی اهل خانهش رسانیدند درست در همان موقع شب زندانبان آنان را بیرون آورد و زخمهایشان را شست شون نمود و فاوراً او و خانوادهش تحمید گرفتند زندانبان اشان را به خانه خود برد و برای اشان غذا آورد و او و تمام اهل خانهش از این که به خدا ایمان آورده بودند به نهایت شاد گشتند همین که روز شد مامورین رومی چند نفر از نگهبانان را فرستادند و عمر کردند که آنان را آزاد کنند مامورین رومی عمر کردند که شما را آزاد کنیم پس بفرمایید و به سلامت بروید اشان ما را که اطباع رومی هستیم در ملای آم و بدون محاکمت چوب زدند و به زندان انداختند و حالا میخواهند ما را مخفیانه بیرون کنند هرگز خودشان بی آیند و ما را بیرون ببرند وقتی آنها شنیدند اشان از اطباع روم هستند بسیار ترسیدند و آمده از اشان عذر خواهی کردند و آنان را تا بیرون زندان همراهی کردند و از آنان خواهش نمودند که شهر را ترک نمایند به این ترتیب آن دو نفر از زندان بیرون آمده به خانه لیدیا رفتند و پس از این که برادران را دیدند و به اشان دلگرمی دادند آنجا را ترک کردند