29 minutes
15 May 2014
What does true greatness really look like? We explore striking moments from the life of Jesus Christ, where his glory is revealed before his closest followers and a powerful lesson on humility emerges. Even as the disciples witness divine splendour and miraculous authority over evil, they struggle with doubt, fear, and ambition. We reflect on how genuine leadership is found not in status, but in serving others with faith and humility. Through these events, we are challenged to listen, trust, and live differently from the values of the world.
Transcribed by AI
PYM JBZ اگر کسی میخواهد اول شود، باید خود را آخر و غلام همه بسازد. دوستای مهربان سلام. آمیدوانم که همه ایتان خوش و سرحال آماده شنیدن برنامه ایتان باشین. خوشحال استم که باز وقت نشر برنامه شما عزیزا فرار اسیده. خوب، شناندهای گرامی، در این برنامه در باره یک موضوع بسیار مهم کته همدگه گب خواد زدیم. این موضوع حقائق در باره دنیا روحانی است. ایسای مسیح برای که حقائق روحانی را برما بفهمانه، یک روز از بین شاگرده خود سه نفر را انتخاب میکند. او سه نفر یعقوب، یوهنا و پترس بودن. اونا را شش روز بعد کته خود در قلعه یک کوی بلند میبره. ایسا در اونجا کته شاگرده خود تنها میباشه. چند قدم که از اونا دور میشه، حیطش تغییر میکند. به این معناه که از سر تا پای او نور میباره. کالایش ایتر صفید میشه که درخششش چشمه کر میکند. اصلا تصور ایتر یک حقیقت برای ما نمومکن است. شاگرده از دیدن ای چیز حیران میمانند. هم تحجب میکند، هم به شدت میترسند. چشمایشانه در امو لحظههای اول از شدت نور زیاد واز و بسته میکند. ولی قدرت و شدت نور دیگر برای اونا اجازه واز کدن چشمشانه نمی ده. اونا که استادشانه هیچ وقت در ایتر یک حالت ندیده بودند، حیجان زده در کمال حیرت میخواستند بفامن چی شده. گب چیست؟ نگاهان متوجه شدند که دو نفر دیگر در پالوی استادشان استاد است. حیرت و ترسشان زیادتر شد. اونا در پالوی ایسای مسیح موسا و ایلیازها میدیدند که کته هم دگه گپ میزدند. شکوه و جلال را که شاگردهها در این لحظه در اطراف ایسا میدیدند برشان غیر قابل تصور بود. از ترس زیاد بلرزفتیده بودند ولی در اموال کوشش میکدند بفامن که اونا دباره چی گپ میزندند؟ اونا دباره مرگ مسیح کته هم دگه گپ میزدند. دوستهای مهربان، این یکی از امو موارد بسیار نادر است که پیانبرهای خدا بعد از مرگ به این دنیا خاکی پس بیاید. شما میفامین که بر موسا شریعت خدا داده شده بود تا او را بر قوم بنی اسرائیل برسانه. ایلیاس هم همون پیغمبر خدا است که نمورد و زنده به آسمان رفت. اگر کتاب مقدس داشته باشین شرح آل بسیار جالب این پیغمبرهای خدا در کتاب خروج و کتاب دوم پادشان آمده. برال، موضوع ایست. سالهای بسیار زیاد بود که موسا و ایلیاس از این دنیا خاکی رفته بودند. آل که اونا پس در این دنیا ما آمده بودند دباره نقش خدا، دباره مسیح و داده شده اطلاعات دقیق داشتند. اونا ده همی باره کته ایسا گپ میزدند. شاگرده گپای اونا رو میشنیدند. عرق از سر رویشان میچکید. از شدت ترس در جای خود میخکوب شده بودند. بلاخره پتروس دل بدر یازد. دان واسکد که چیز بگوید. او خوب نفامید که چی میرخوای بگوید. فقط صدایش بر آمد که ترسیده و لرزیده گفت. ای وستاد، چقدر خوب شد که ما اینجا هستیم. امیال سی تا سایبان خواد ساختیم. یکی بره تو، یکی بره موسا و یکی هم بره ایلیاس. دوستای عزیز، پتروس و او دو شاگرده دیگه شاید فکر کرده بودند که ایلیاس و موسا کته ایسا در امو قلعه کو میمانند. اونا در اون وقت اهمیت این واقعه را خوب فهمیده نمی تانستند. تبدیلی حیط ایسا در حقیقت به این منابود که مسیح پسر خدا است. او سه شاگرد ایسا را در جلال که داشت باید میدیدند. خوب، بیاین سر اصل موضوع. در اون وقت که پتروس او گپزد، ناغان عبر دا اسمان پیدا شد. عبر سر ایلیاس و موسا و ایسا سایکت. بعد از او از اون عبر یک صدا برامد که میگفت، این پسر عزیز ماست، به اون گوش کنین. وقت شاگردها این صدا را شونیدن، ترسشان ست چندان شد. روی به خاک افتیدن. از این لحظه به بعد، هیچ شاگرد در باره شخصیت و هویت اصلی او باید شک نمی کند. همگی باید به ایسا مسیح گوش میکند. مخصوصا پتروس. مانای اصلی ای گپ ای بود، کسایی که میخواهند فکر خدا را بفامن، باید به گپای ایسا مسیح گوش کنن. از افتیدن شاگردها روی به خاک، چیز تیر نشده بود که ایسا پیش آمد. سر هر کدامشان دست مانده گفت، بخیزین، دیگه نترسین. وقتی شاگردها چشمای خود را واست کردند، غیر از ایسا کس دیگه را در اونجا ندیدند. اونا که کتاب تورات را خوب میفامیدن، یادشان آمد که یک پیغمبر خدا پیش گویی کرده بود که ایلیاس پیش از آمدن مسیح یک دفعه به دنیا خواهد آمد. پیش از این واقعه، اونا ایتر فکر میکردند که اگه ایسا امو مسیح وعده داده شده است، خیلی چرا ایلیاس تا باال نامده که او را بر مقام پادشاهی یهودیها مسک کنه؟ وقت اونا این واقعه مهمه دیدند، باورشان بیاقیم تبدیل شد. وقت اونا از کو پاین میشدند، ایسا بر اونا دستور داد. دبری چیزایی که دیدین، تا وقت که پسر انسان، یعنی خودش از مرگ دوباره زنده نشه، بر کسی چیز نگوین. البته اونا دستور را که استادشان داده بود، کاملا اطاعت کدند. ولی در بین خود، دبری مانای زنده شدن بعد از مرگ شروع به مباهسه کدند. اونا نمی فامیدن که پسر انسان چرا باید رنج ببره و از مردها به خیزه؟ دوستهای عزیز، ایسا و شاگرداش بعد از این واقعه از کو پاین شدند. اما وقت به آبادی رسیدن، متوجه شدن که وز شاگردای که در پاین کو بودن خوب نیست. اونا نتانست بودن یک بچه دیوانر که بابش او را به شفا پیششان آورده بود، شفا به تن. در اینجا، یک تضاد بسیار امیق بین او چیز که در بالای کو اتفاق افتیده بود و او چیز که در پاین کو واقع شده بود، وجود داره. در قلیه کو، ایسا در جلالش بر شاگردا زاهر شده بود و در پاین کو، شاگردای که قبلا میتانستن اروای پلیده از وجود انسانا بیرون کنن، در کارشان آجز مانده بودن. وقت بابه او بچه دیوزده، ایسا را دید که نزدیک آبادی میشه، دویده دویده پیشش رفت. در برابرش زانو زده گفت، ای آقا، سر بچهی من رحم کو. او سر دوچار حمله سخت میشه، خود بارا در اوو آتش انداخته. او را پیش شاگردای تو آوردم، اما شفا داده نتانستن. ایسا مسیح بعد از شنیدن ای گب، در جواب او بابه رنج دیده گفت، مردم ای زمانه چقدر بی ایمان و منحرف استن؟ تا که ما باید کته شما باشم؟ تا چی وقت شما را باید تحمل کنم؟ او را پیش ما بیارین؟ او روز به ای رقم، ایسا مسیح شاگرداشا ملامت کد. در حسر بی ایمانی بود که اونا نتانست بودند که دیو از وجود او بچه بیدون کنند. دقیقت ایسا همگی ما را ملامت میکند. خب دوستان ازیز بیاییم سر حصل موضوع. او مرد دویده بچه خود را پیش ایسا آورد. ایسا مسیح به دیو دستور داد که از او بیرون شوه. وقت دیو از او بچه بیرون شد ده امودم او شفای آفد. بعد از ای واقع شاگرداشا معتل شدند تا استادشان را تنها پیدا کنند. وقت او را تنها یافدند پرسان کردند که چرا ما نتانستیم او دیو از او بچه بیرون کنیم؟ ایسا برشان گافت شما از ای خاطر نتانستین او دیو از او بچه بیرون کنین که ایمانتان کم است. اگر شما به اندازه یک دانه ارزن هم ایمان داشته باشین میتانین به این کو بگوین که از اینجا به اونجا منتقل شو. کو منتقل خواد شد. به این رقم هیچ چیز بر شما محال نخواد بود. دوستهای میربان ایسای مسیح بر ما میگه که اگر به اندازه کافی با ایمان دعا کنیم اگر به اندازه کافی با ایمان روزه داشته باشیم دعای ما یک وسیله قدرت بر ما میشه. دعای بدون ایمان فایده نداره. هر چیز زیادتر دعا کنیم ایمان ما قوی تر خواد شد. ارقدر که ایمان ما قوی شود دعای ما محسر خواد بود. انجیل مقدس میگه ایسا و شاگرداش بعد از این واقعه او جایت ترک کده به سفر خود ادامه دادن. ایسا میخواست کسی نفامه که در اون وقت او در کجاست. بر ای که میخواست بر شاگرداش خود مسایل بسیار مهمه درست بده. ایسا مسیح در همین زمان بر شاگرداش خود میگفت که پسر انسان به دست آدمها تسلیم میشه و اونا او را خواد کشتند. ولی او بعد از سی روز زنده خواد شد. اما شاگرده مانای سخن ایسا را نمیفامیدن. هرچنده که او برای موضوع را بر شاگرده خود گفته بود. اما ذهن شاگرده پر از امو اقاید بود که دگه یهودیها دباره مسیح و عدداده شده داشتند. به نظر اونا امکان نداشت که کسی مثل ایسا کشته شوه. غیر از ای برای شاگرده موضوع دباره زنده شدن قابل فهم نبود. یک روز ایسا و شاگرده در دشت و کو در راههای باریک مالرو روان بودند. شاگرده کته همدیگه گفته گوه میکدند که کدام یکی از اونا کلانتر است. ایسا که پیشا پیش اونا روان بود روی خود دور داده از اونا پرسان کده سر چی گفت میزندند. شاگرده همگی چپ ماندند. شاید هم خجالت کشیده بودند. برایی که در حقیقت اونا سر ای موضوع گفت میزندند که کدامشان بعد از مرگ ایسا رهبر خواد شد. ایسا میفامید که اونا از روی تکبر در مورد بزرگی کتی یک دگه بحث میکند. شاگرده خوش داشتند که در ملکوت مسیح حکومت کنند. اما او قدر مشتاق نبودند که بخاطر او متحمل درد و رنج شوند. در اینجا است که ایسا مسیح یک تعلیم بسیار مهم برای همگی ما میدهد. وقتی در آبادی رسیدن او بر شاگرده خود گفت اگه کسی میخواهی اول شوه باید خدا آخر و غلام همه گی بسازه. بعد از او تفله را در بغل گرفت و ادامه داد که هرکی یکی از این اطفال بنامه ما قبول کنه مره قبول کده. هرکی مره قبول کنه نتنام مره بلکه فرستاده مره قبول کده. مانای این تعلیم او ایست که اگر کسی میخواهی رهبر باشه باید خدمتگار دگره باشه. کسی که میخواهی اول باشه باید خدا در آخر قرار بته. پس هرکی مثل این اطفال خرد سال خود فروتن بسازه در ملکوت خدا بزرگ خواد بود. دوستهای عزیز اینا یک بار دگر متوجه میشیم که تعلیم ایسای مسیح برخلاف تعلیم ای دنیا. در دنیا ما هرکی خوش داره اول باشه اما یک آدم روحانی که پیروه مسیح است خدا در آخر قرار میته بر اینکه اونایی که در نظر دنیا آخر استند در نظر خدا اول استند. کسایی که بدنبال منافع دنیاوی استند متحمل زررای روحانی میشند. دوستهای عزیز شما متوجه استین که هیچ طفل خرد سال کوشش نمی کنه که خدا بزرگ جلوه بته. کوشش اویی است که مورد قبول دگرها قرار بگیره. طفل خرد سال صادقان فروتن است. او تظاهر به فروتنی نمی کنه. همیشه در دور بر ما یک ده استند که در زبان خود فروتن نشان میتند ولی در عمل ایتر نیستند. اونا ای فروتنی زایری را به خاطر جلب رضایت مردم میکنند ولی در حقیقت خدا کلانتر از همه میدانند. خب دوستهای میربان در برنامه آینده دنبال امی موضوع را میگیریم و هم از سرگزشت ایسای مسیح براتان قصه خواد کدم. تا وقت هر یکی شما عزیزارا به خداوند میسپاریم. خدا را به سرایی به حضورش با سپاسایی در وصف صخره ی نجات من با شادی و شور سرود بخانیم. ما همه روییم او خدای ما گرده ی اوییم او شبان ما. او پادشاه کل جهان است. آب و خشکی به او تعلق دارد. اماق زمین در دستهای اوز بر موج دریا فرمان میراند. ما همه روییم او خدای ما گرده ی اوییم او شبان ما. در برابر نام عظیمه سرهای من را فرود آوریم. او را با شادی عبادت کنیم. شکرش بگوییم همه ش سراییم. ما همه روییم او خدای ما گرده ی اوییم او شبان ما. ما همه روییم او خدای ما گرده ی اوییم او شبان ما. شما آواز ما را از رادیو صدای زندگی میشنوید. من شاهد هستم که از طریق برنامه آزر در خدمت شما قرار دارم. و باید خاطر انشار کنم که در استدیو باز هم امرای ما فریبا جان تشریف دارن. خوب فریبا جان باز هم به برنامه خوش آمده این. تشکر شاهد جان. خوب قسمی که ما شما در استدیو ششته بدیم و برنامه را میشنیدیم. در شروع برنامه آیت قرار شد باز هم از انجیل مرقص. از فصل نو آیت سی و پنج که خدمتان قرار شد. شاهد جان میشه که امی آیتها ما دوباره بخانم؟ بله چرا نه؟ در این آیت نشته شده که اگر کسی میخواهد اول شود. باید خود را آخر و غلام همه بسازد. بله خوب اینجا ما میبینیم که شاگردها روان هستند. شاگردها روان هستند به طرف اونجایی که باید در اونجا اقامت بگیرند. و در بین راه شاگردها بین خود گپ میزدند. و ایسای مسی تمام گپهای از آنها را و هدف شانه که چرا این گپ میزدند و چرا سری موضوع بس میکنند میفهمید. و وقتی که روان بودند و به جای رسیدند پرسان کنند که شما در راه در مورد چی گپ میزدید. و اونا تقریبا همه شاگردها احساسش شرم کردند که چی خیلی باید بگوید. و ایسای مسی شروع میکند این گپ و شاگردها توضیح میکند که بزرگتر کی است. بله شاید جان اینجا وقتی که میبینیم عمومان در دنیا هر کس میخواهد بزرگتر باشه. هر کس میخواهد اول باشه. و اینجا وقتی که میبینیم شاگردها ایسای مسی در مورد امی صحبت میکند که در ملکوت یا در پاشای خداوند کی بزرگترین است. و یا مقام میخواهند که کی بلندتر است کی بزرگتر است و کی اول خواهد بود. بله ایسای مسی وقتی که عدستشان رو میفهمه چون خداوند است و از دلها بخبر است. میخواهد که شاگرداش نمونه باشه بر کلیسایی که بنامیشه و او بر شاگرداش خود میگه که کسی که آخر است و کسی که غلام یا خدمت گذاره همگی است و او بزرگترین است. و این شاید بر شاگرداش بسیار تجرباور بوده باشه که اونا فکر میکردن وقتی که موضوعی ملکوت خداوند ایسای مسی برشا میگفت. اونا فکر میکند که موضوعی سلطنت است که بعد چند وقت شاید ایسای مسی پادشا شد و ما در دورو بردیم و شاید یکی وزیر و یکی سدرازم و یکی یکی اونا به این شکل تصور میکردن. اونا همیشه انسانی فکر میکردن و ایسای مسی که خودش شای شاهان است و خداوند است او میفامید ضعفهای انسانی را میفامید خواستهای انسانی را میفامید تمام کارهایی که ایسای مسی کده اگر بسنجیم و بخانیم سرچپه است. میبینیم هر کار را که دنیا او را خوش داره ایسای مسی میگه که شما دنبالش نباشین امشکل دنیا نباشین و میخوای که شاگرداش امتوک کلام خدا میگه کسایی که پیروی ایسای مسی است خلقت تازه است. پس خداوند میخوای یک خلقت نوی در اجتماعی مسیان اینجا ایجاد کنه و شاگرداشا به این خاطر یاد میده و خود ایسای مسی نمونه بود که خودش خداوند و استاد وقتی میگفتنش او یک روز میخیزه و پایای شاگرداش خود را میشویه و عمومن کسی این کار را میکرد که خلام بود کسی اتا یک شاگرد این کار را نمیکرد. بله در فرهنگ ما شما اگر متوجی شده باشین وقتی که جای همه جمع میشن مثلا میمانی یا کدام گرم میباشه خردترین کس میخیزه و دست مردم را میشویه. بزرگترین نمیخیزه. هیچوقت کلانترین کس نمیخوای که دست بشویه بله. ولی در اینجا میبینید که واقعا ایسای مسیح خود کوچک ساخت و بر شاگردان شان داد. باید خود بشکنانید. در فکر از این نباشید که ما باید صاحب جلال قدرت باشید. و در ملکوت ما کسی اول میشه که خود آخر بسازه خودا غلام بسازه خودا خرد بسازه. بله. بله. و این یک بزرگترین مشکل امیسته که غرورتا بشکنانید. و ایسای مسیح میخواست که ایا همون غرور خودا بشکنانند تا بتانند واقعا از دل وجان یکی دگر خدمت کنند. تشکر فریبا جان. بران در وقت آخر به این نتشه میرسیم که در ملکوت خداوند کس بزرگ است که خودا خرد و کوچک بسازه. بله. و غرور خودا از بین ببره سر نفس اماره خود تصالت باید داشته باشه و زندگیش فقط وقف خداوند باشه. و خدمت گذار همگی باشه بله. بله. خب دوستهای گرامی ای بود برنامه این حوبت ما که تقدیم شما عزیزها شد تا برنامه آینده که باس هم در خدمت شما خواد بودیم تمام شما دوستهای گرامی را به خداوند بینیاز میسپاریم. دوستان مهربان اگر شما ميل دارید که از طریق تیلفون سوالات و پیشنادهایتان را امراه ما مطرق کنید لطفا به شماره تیلفون 001-541-550-7131 زنگ بزنید. ما به سوالات شما پاستخواهیم گفت.
22 May 2014
8 May 2014
1 May 2014
24 April 2014
17 April 2014
10 April 2014
27 March 2014
20 March 2014