۳۰ دقیقه
۲۲ سِپتامبر ۲۰۱۶
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شنوندهای عزیز و عرجمند برنامه از هر گل برگه سلام های گرم و پرست صفای ما بدرقی رای هر یکی تان باد و با درود آمیخته با مهر و صفا پنجره های از هر گل برگه را با لبخند معصومانه بروی خرشید نورفزای شما شنوندهای بیشبه ها میگوشاییم تا باشه نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر ببخشد امیدواریم لحظه های را که با ما هستین از فیض و برکات خداوند که ما را با این همه کوچکی ما دوست داره انباشت شوید آقای شاید چطور است که فرارده های برنامه اینوبت از هر گل برگه را برای دوستای شنونده ما معرفی کنیم بسیار خوب برنامه اینوبت از هر گل برگه را با این مطالب زیند بسته ایم پادشا و بازش داستان کتا مطلب معلوماتی سخن چند از مهمان برنامه و موسیقی موسیقی بزرگا گفتند وقت که قار می باشین پیش از اجرای هر کار دیگر تا عدد ده را بشمارین و اگر بیش از حد خشمگین می باشین تا عدد سد را بشمارین می گن که در زمان های قدیم امپراتور مشرق زمین هم امی این درس آمخت او پادشای بزرگ و مرد جنگی بود و بسیاری از سرزمین ها را فته کد در هر کشور مردم در مورد کردار و جرعت او سخنای گفتند و ای را هم گفتند که تا زمان حکم روایی اسکندر کبیر هم چون این پادشای بزرگ وجود نداشته وقت او از جنگ به وطن بازگشت کرد یک روز صبح بر ورزش در جنگل رفت بسیاری از رفیقایش او را امرایی می کدند و با خوشالی تیر و کمانشان با خود عمل می کدند دقیقه به اونا پیش خدمت ها با سگای شکاری جد شکار روان بودند آواز خنده و فریاد شادی شکارچی ها دست سراسر جنگل نکاس کده بود اونا توقع داشتند که شکار بیسیار را بخانای خود ببرند باز دوست داشتنی پادشا که به منظور شکار تربیه شده بود همیشه بالای دستش می شیشد ای باز با یک امر پادشا تا دور دست ها پرواز می کد و دکمین شکار اطراف خودا نظاره می کد اگر کدام او یا خرگوش ها می دید مثل تیر عدف گرفته و بالایش هم نمی کد پادشا و شکارچی هایش تمام روز در جنگل گردش کده و به شکار مصروف بودند اما او چیز را که توقع داشتند به دست نابردند طرفای شا هم به طرف خانه حرکت کدند پادشا چون در جنگل زیاد عصب سواری می کد او تمام راه های جنگل بسیار خوب بلد بود دستنایی که تعداد از شکارچی ها کتا ترین راه را انتخاب کده و به حرکت افتادند تا زودتر به خانه برگردند شا دورترین راه را از میان یک دره که در بین دک و واقعی بود برگزید روز او قدر گرم و آفتا به قدر سوزان بود که شا از تشنگی بلب رسیده بود باز احلی و با تربیهش از دستش پریده تا دور دست ها پرواز کرد پادشا اتمینان کامل داشت که باز راه خانه را پیدا میکنه پادشا با استگیه عصب سواری میکد در گزشته در مسیر ایرا چشمه آب صاف و شفافه را دیده بود کاش او چشمه را آل پیدا میکد چرا که تمام آوه در آوه جویای کو در روزای داغ تابستان خشک شده بودند سر انجام متوجه شد که قطرهای او از بالای سخرای کو میچکه دلش زوق زد و به خود گفت اتمن چشمه آب کم بالاتر وجود داره در فصل باران او بفراوانی جاری بود اما آل قطرها با آرامی و نرمی از کو میچکیدند پادشا از عصبش پایین شد از بکس وسائل شکار یک پیاله نقرهی را بیرون کرد و در زیر قطرهای آب گرفت تا پر شوه چون قطرهای آب با بسیار آیستگی میچکیدند وقت بسیار زیاده گرفت تا پیاله پر شوه پادشا چون بسیار تشنه شده بود تاب نیاورد قبل ازی که پیاله از آو پر شوه او را به طرف دانش برد انوز قدر از آن را ننوشیده بود که صدای غشغش پرنده از آوه شنیده شد و ناگهان پیاله از دستش افتید تمام آوه او بروی زمین چپه شد پادشا دقت کد که ببینه که کی سبب شد که آوش چپه شد و فامید که باز احلی خودش بود باز دوباره پرواز کرد و چندین مرتبه پایین و بالا آمد و بعدن در میان سخرای نزدی که چشم فرود آمد پادشا پیاله را دوباره برداشت و مثل مرتبه قبل دوباره او را زیر قطرهای آب گرفت اما این بار او قدر دیر انتظار نکشید امی که پیاله از آو نیمه شد خواست او را بنوشد قبل ازی که پیاله را به دانش ببرد باز دوباره آمد و پیاله را از دستش زد پیاله پایین افتاد و آوهش تمامش چپه شد پادشا کمه خشمگین شد ول بار دیگه کشید بر بار سیوم باز تربیتی او او را از نوشیدن آب مانی شد آل عوصل پادشا بلکل به سر آمد او فریاد زد های باز بیاقل چقدر چشم صفیدی اگر دستم می بودی امیال سرتم می بوریدم پس پیاله را دوباره از آو پر کد قبل ازی که آوه بنوشه شمشیرش را کشید و گفت های باز دفعه آخرت باشه پادشا تازه گپشت تمام کده بود که باز پرواز کده پایین آمد و پیاله را از دستش پایین انداخت پادشا سنه را به دقت می دید و با چشم بهم زدن به شمشیرش باز زد و لحظه بعد پرنده بیچاره آغشت در خون در قدمهای سایبش جان داد پادشا گفت ای سزای عملت است اما وقت متوجه پیاله شد دید که در بین دو سنگ افتیدک گرفتنش برای او نمومکن بود اما پادشا با خودش گفت بر ار قیمت که باشه من باید از چشم آو بخورم به امی ترتیب به مسیر که آو از سخرا می چکید و استایستا بالا شد کار مشکل بود با وجود که احساس تشنگی بیش از حد می کد با ان هم با بالا شدن ادامه داد بالاخره او خودشا نزدیک چشم رساند به جایی که به شکل حوز آب وجود داشت اما وقت که دقت کرد متوجه شد که در آو چیز افتیده امی که بیشتر دقیق شد دید یک مار کلان زهری مرده او در آو افتیده پاچا در جایش خشک شد و تشنگی خود را از یاد برد او به یاد مرده پرنده بیچاره که در قدمهایش جان داد افتید او گریکنان گفت باز بیچاره زندگی مرا نجات داد اما من برش چی پاداش دادم او نزدیکترین و خوبترین رفیقم بود و اما من او را کشتم او جبعه وسائل شکارش را از زمین بلند کرد و پرنده را نیز از زمین گرفت و جبعهش جا بجا کرد به عصبش بالا شد و به طرف خانه روان شد در فاصله را با خود گفت من امروز درس بزرگ وله پردرد را آمختم که هیچگاه در هنگام خشونت و قر کار را انجام نتم موسیقی داستان بسیار جالب بود من شما در این داستان بسیار لذت بردم ولی واقعا داستان بسیار خوب بود اگر ما شما فکر کنیم در مورد این داستان سوالات در ذهن آدم ایجاد میشد مثلا چرا پادشا بازشه کشت خوب قسم که از بطن داستان فهمیدیم پادشا به خاطر خشم که داشت از اون خاطر بدون از که فکر بکنه از اون خشم بدون از که تصمیم بگیره که آیا این کار از این خوب است یا خراب دفتن بازه خود را کشت و از بین برده شد بیاوسلا شد قار شد و اون را کشت بله اما تر باز چرا میخواست که آوشه چپک کنه هر دفعه چی میخواست که بکنه اینجا ما متوجه میشیم که وفاداری بازه نشان میته و باز میخواست که اون را از مرگی که در انتظار از اون بود اون را نجات بده بازی که وقت اگر پادشا اون را میخورد ممکنه اون میمورد اما باز مانی از این شد که اون از بین برده بله این داستان واقعا که یک داستان بسیار خوب و جالب بود و آموزنده بله واقعا وقتی که خواهر هستیم نباید تصمیم بگیریم باید خشم خود افرو بخوریم باید از اون تصمیم بگیریم همونطور در کلام خدا برمو شما چندین جای برمو گفته که باید با حوصله باشیم و از خشم و خواهر هیچوقت کار نگیریم ما امیالو میخوایم که از کلام خدا از کتاب امثال سلیمان نبی فصل 29 فقط آیت 11 همه میخوایم برتان تذکر بدم که میگه آدم نادان خشم خدا فوری بروز میته اما شخص دانا جلاو خشم خدا میگیره بله وقتی که ما محبت داشته باشیم بکی سمیمیت داشته باشیم هیچوقت ما خشمگین نمیشیم و خشم نمیگیریم بله اما اگر خشم هم میگیریم باید حوصله کنیم مثل که در قسمت اول داستان هم ما شما خانده ایم که کلانا گفتند اگر خشم میگیرین و تا ده را اصاب کنین یک دو سی چار پنج ششم تا ده و اگر بسیار زیاد خشمگین میباشین که هیچ حوصله نمیکنین تا سد را بشمارین بنابراین واقعا ما باید خشم خدا فرو بشانیم و از عقل و عشیاری کار بگیریم موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی به اطلاع مشقول بود و به هیسا جانه بود به هوی یوسف مریم و آن تفله یک تاج حنه بود به اطلاع مشقول بود و به هیسا جانه بود به هوی میصف مریم و آن تفله یک تاج حنه بود رفته هر جا یوسف و در بسته شد در سرای مردم بیره بهرش جانه بود رو به هان سوره خواب و بلبلان رالانه ها به هیسا از برای سر نهادن جانه بود اشتباهی رفتند ایرانیان در غصف شاه و بود سلطان دل ها لا جرم آن جانه بود شد ستار رهنما تا بیت نهم یافتان در آخورورا منزل و موانه بود منظر هنناب و یهیاب و همیشم قونه پیر در میان کاهنان و آن ایران جانه بود موسیقی سرود بسیار خوبه بود من شنیدنی سرود بسیار لذت بردم و برکت گرفتم امیدوارستم که دوستای شنمده گرامی ما هم از شنیدنی سرود خوششان آمده باشه بله امیدوارستم که خوششان آمده باشه خب آقای شاهد فکر میکنم که هال نوبت نشیر متلب معلوماتی است چطور؟ بله مرور جان شما دقیق میگین متلب معلوماتی برنامه ای نوبت ما در باره اتور یک چیز است که با نوشیدن او دیگه از شره چوملکی و چین خوردگی سورت مردم بیغم میشن خصوصا خانمها بسیار جالب است ای چی است؟ ای یک نوبه قهوه است که چینه چروک پوست برطرف میکنه پس بگویم که بشنویم مرور جان یک شرکت سی بی سی تولید کننده قهوه ادعا کده که به تازگی محصول جدید را وارد بازار کده که با مسرف او چین خوردگی سورت کاهش داده و برطرف میسازه ای شرکت فروش نوه جدید قهوه خود با خاصیت زده چوملکی را با هدف کمک به زنها تولید و توزیه کده تولید کنندگان ای محصول جدید اصحاب داشتند که قهوه جدید محتوی کلاجونس که زیبایی پوست تقویم می کند بنابرای مسرف کنندگان بجای استفاده از کریما و لوشنهای زده چوملکی و چین خوردگی بروی سورت پوست برای کاهش چین خوردگی ها میتوانند براحتی با مسرف یک پیال از ای قهوه نوه جدید در روز آین تاثیر داشته باشه محصول جدید هاوی قهوه شیر بیدون چربی و دوستت میلی گرام کلاجون است کلاجون پروتین است که به طور طبیعی در بافت بدن یافت می شه ای محصول در زمره مواد آرائشی با خاصیت تقضی قرار می گیره بسیاری از شرکت ها امیدوارند تا دا آینده محصولات تولید کنند که برای بهبود و تقوی مویها، چشما، جلد و طور کلی برای بهبود و زیبایی چهره تاثیر داشته باشه به گفتی محققان کلاجون ماده انهتاف بزیر با خاصیت کشش است که شکل و ظایر شاداب پست هفت می کنه و در کریمای زده چوملکی و چین خوردگی استفاده می شه بله، واقعا که متلب بسیار جالب بود بله، خب شنمده عزیز و گرامی شما برنامه از هر گل برگره می شنوید اگر شما متلب یا شیر یا فکاهی یا خاطره و یا موضوع جالب دارین و یا می خواهید که شهادتتان از طریق برنامه نشر شده و لطفا مطالبتان برما از طریق پوست روان کنین آدرست پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهور پاکستان بله، و اگر به ایمیل دسترسی دارین مطالبتان رو می تانین از طریق ایمیل برما بفرستین توجه کنین به ایمیل آدرست ما روشند اد افگن ریدیو ڈات او آر جی بله، همچنان شما می تانین که از طریق تیلیفون همراهی ما به تماس شدین و مطلب و شهادت و شیر تانه از طریق تیلیفون برما بگوین و ما مطلب تانه در برنامه می گونجانیم توجه کنین به نمبر تیلیفون ما بله، وقتی برما زنگ می زنین بگوین که مطلب دارم به برنامه از هر گل برگه بنان شنانده های عزیز شما می تانین که از سی طریق همراهی ما به تماس شدین هم از طریق پوست و نامه، هم از طریق ایمیل و هم از طریق تیلیفون بله، دوست های گرامی در برنامه این وقت ما بازم مهمانه داریم که از اونا چیزهای خواد شنیدیم شنانده های عزیز ما خواد کفتند که مهمان برنامه فریبا جان هست بله، شما درست هدف زدید فریبا جان بازم مهمانه برنامه ما هستند خوب فریبا جان، یک بار دیگه به برنامه از هر گل برگه خوش آمدین تشکر شاید جان، تشکر مروری جان و سلامت خودت تقدیم تمام شنانده های عزیز ما میکنم خوب تا اوره که شنانده های گرامی ما به یاد دارند از چند بریس و ما از فریبا جان خواستیم تا در مورد کتاب که او زن نامیده شود گفت بزنند و در مورد شخصیت های این کتاب برمو مالماد بکنند بله، خوب فریبا جان در برنامه قبلی شما در باره مریم، مادر ایسای مسی برما و شنانده های گرامی ما مالماد دادید در برنامه این حوبت شما در مورد کدام شخصیت این کتاب برما مالماد دادید و گفتید بله، شاید جان در این برنامه ما، ما در مورد کنیزک یهودی که در دوم پاچهان فصل 5 آیه 1 تا 5 و آیه 14 و 15 آمده در مورد از او صحبت میکنیم بله، بسیار خوب در داستان این که میخانیم در مورد نومان که سردار لشکر پاچه سوریه بود شروع میشه و میبینیم که او وقت سوریه و پاچه سوریه عمله میبودن به اسرائیل و بسیاری از مردم ها را به عسیری میگرفتند و وقت که نومان سردار لشکر سوریه عمله بود به اسرائیل از اونجا امروه خود یک کنیزک یهودی آورد شاید تداد زیاد از اسرائیلی ها را عسیر کده باشه و در بینشان یکی هم کنیزک یهودی بود بله عسیر های یهودی خود میاوردن به خود سوریه ولی این دختره که عسیر های کنیزک ها بر خود بر فامیل خود آورد بله این دختره که حتی نامش هم در این کتاب نامده با دو جمله تمام زندگی نومان را تبدیل کرد بله این کنیزک بسیار دختری با اعتماد بود و در خانه نومان کار میکرد بله و از اعمالش این زن و شبر میدیدن که این دختر چقدر دختر خوب و قابل اعتماد هست بله صادق و درست کار و یک روز این دختره خبر میشه بخاطره که اربابش یا این مرد به نومان میبینه که روز بروز زیفتر میشه و میفهمه که نومان مرض جزام داره و مرض جزام یکی از خطرناکترین مرض ها بود در اون زمان که به گزشت زمان مرضشان اقدر زیاد میشد که اونا مجبور بودن خانواده خدا زن خدا خانه خدا چیز که دارو ندارو شان بود الا که بلاشکرگاهی که اونجا تمام مرض ها بود اونجا میرفتند و دور از مردم دور از شار در اونجا زندگی میکردند بله چون یک مرض ساری بود دیگرها را نگیرد بناید مرض بسیار خطرناک بود و واقع باید وقت که نزدیک میامدن اومومن گدائی میکردند و از مردم نان میخواستند و مردم همه تو که برای سگا و یا نان منداختند برای این مردم همه تو نان منداختند و یا باید از دور صدا میکردند که نجه است نجه است یعنی پیش من نبیایید که من مریض استم و در یک جای استاد میشودند و از دور همه چیز را که برای شان منداختند همه را میخوردند زندگی و موقعیت که نومان داشت بسیار خطرناک بود و نومان از او بسیار رنج میبرد برای سالهای بسیار طولانی این مرض خود را پت کده بود ولی مرضش ایقدر زیاد شده بود که دیگر آن افشا میشد در روی شده جسمش دیده میشد و یک روز دخترک میای او پیش زن نومان و زن نومان میگه که چرا این بادارم چرا رئیسم نمیره پیش در اسرائیل در سامره چرا نمیره پیش نبی که از او میتانه که او را شفاه بده او مرد خدا است و این جمله از این که دخترک بیا میگه بسیار اصلا یا باور میکنند به دخترک بسیار اطمان داشتند میدهدند که چطور صادقانه بدون از این که کینه بدل بگیرند یه خواهسیر بود برای غلامی یا کنیزی آورده بودند ولی امو صادقانه اروزه کار خودم میکد و واقعا دلسوزی خودم نشان میتاد با این که مقام نداشت جای نداشت یک کنیز ناچیز و کسی اصلا احمیت نمیدد بهش مگم دو جمله بسیار قشنگ میگه در اینجا زن ازی میره پیش نومان و به نومان میگه که میفهمی که کنیز چی میگه میگه در اسرائیل در سامره یک نبی خدا هست که میتانه مرض مرض تو را شفاه بده این دخترک امید نو به نومان میده امید که اصلا منتظرش نبود یعنی نومان میفهمید که بلاخره میمره بخصوصا او مرگره که به شکل تدریجی آدم میمره واقعا بسیار زجردهنده است بله و دردناک است خوب این برای خانمش وقتی که میگه که اینو تو یک نفر هست خانمش گپ از ایده جیدی میگره با ای که کنیز هست و پیش شوارخود میاید میگه که کنیز ها که نیگه گپ ازدهده شوارش هم گپ از ایده جیدی میگره به خاطر که دگه امید نداشت ایچ ایچ وقت از دان کسی نشنیده بود که مرض از ای شفا پیدا میکنه و وقتی که گپ نوه مشنوه یک امدواری پیدا میکنه واقعا چشمش به طرف یک قدرت که موفق طبیعت بود باز میشه و پیش پاتشان میره و گپ ای کنیزه که به پاتشان میگه میگه کنیز انتو میگه پاتشان به خاطر که سردار لشکر بسیار دوست داشت واقعا بسیار مرد شجاع و دلوار بود و بسیار فتوات کده بود بسیار جایا را گرفته بود بسیاری مرد دوست داشت و وقتی که ای را شنید پاتشان گفت برو خیلی پیش از امو مرد خدا برو تا تو شفا پیدا کنیم همیه بود که نومان به گپ کنیز رفت به سامره و مرد خدا را دید و او برش گفت که برو خدا بشوی و تو شفا پیدا می کنیم در یک عوضی که یهودی ها اعتقاد داشتند که شفا می دهد بله این البته علیشه نبی بود و وقتی که نومان می رو و اونجا خدا می شوی و پس می پرایه جلده شقدر پاک و خوب می شد حتی مثل جلد افصال نازک و خوب می شد و وقتی که پس می آیا نومان به خدا ایمان می را یعنی می گه خدای مثل خدای اسرائیل نیست و می بینیم که وقتی که انسان هرچقدر ناچیز باشه کلام خدا با قدرت هست و کلام خدا یک جمعه دو جمعه ای قدر با قدرت هست که می تانه تمام پادشایی را تغیید بتان و زندگی را تبدیل کنند خدا را شکر کنیزک یودی بود که زندگی نومان فامیلشا و پادشای سوریا را تبدیل کرد واقعا یک برکت بود برای خود نومان که او را به حساب زندگیشا میوز کرد فکرشا و تا صاحب ایمان شد بله خوب فیربا جان بسیار زیاد تشکر که به سیدیوی ما آمدین امیدوارستم که باز هم بیاین و در مورد یکی از شخصت های دیگه ای که تا بر ما معلومات بدین تشکر شاهی جان اطمن در خدمتان خواد بودیم تشکر از شما خوب شنانگان ازیز ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم شما ازیزا شد تا تقدیم برنامه آینده که باسم در حضور شما خواهیم بود تمام شما دوست ها را به خداوند ما ایسای مسیمی سپاریم شاد و موفق باشین
۲۹ سِپتامبر ۲۰۱۶
۱۵ سِپتامبر ۲۰۱۶
۸ سِپتامبر ۲۰۱۶
۱ سِپتامبر ۲۰۱۶
۲۵ اوت ۲۰۱۶
۱۸ اوت ۲۰۱۶
۱۱ اوت ۲۰۱۶
۴ اوت ۲۰۱۶