۳۰ دقیقه
۹ نُوامبر ۲۰۱۷
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شنانده های بهشبه های خدا باز هم سلام تقدیم می داریم. امیدوارم احترامات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره بپذیرین. آرزو می بریم سلام های باسفای ما که ناشی از محبت خالصانی ماز گرمایی باشد بر لحظه های شما. امیدوارم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشت از خوشی و شادمانی بر شما جویندگان خدا باشد. خب آقای شاهد بیاین که باز هم روزنی برنامه این عوضه از هر گل برگره بکشاییم. بله چرا نی؟ خب شنانده های هرجمند و با دیانت برنامه این عوضه از هر گل برگره با این مطالب آزین بستاییم. قسمت اول فصل شانده هم داستان ستاره جواب به نام ها و موسیقی موسیقی نسیم همانتور که از سرک های تنگ و باریک بازار به طرف خانه می رفت به صدای جیر جیرک ها گوش می کرد که در تاریکی شب جیر جیر می کردند. باده ملایمه می وزید و او جاکتش را محکم تر دور شانه های لاغرش پیچید. متوجه شد که دستش دراستر از آزتین لباسش است و بیرون مانده. او متوجه شد که بزرگتر شده. سال پیش همین جاکت برایش کلان بود و او دستهایش را در زیر آزتین آن پت می کرد تا گرمتر شوند. سال پیش فقط یک کم از سلیمان کرده بلندتر بود. امسال قدرش از سلیمان کرده بسیار بلند شده است. حالا سلیمان واقعا برایش یک برادر کوچک است. بیشتر مردم به طرف خانه هایشان می رفتند. دیوار های بلند اولی ها یا از کانکریت ساخته شده بودند و یا گلی بودند که درون اولی آنها را کسی دیدن نمی توانست. از کوچه می توانست صداهای آن طرف دیوار را بشنود. نوزادان گریه می کردند. تفلان ساعت تیری می کردند. بعض وقت صداهای غالمغال به گوش می رسید. نسیم به قدمهایش سرعت داد تا زودتر به خانه برستد. امشب مهمان داشتند. حکیم و داود بعض وقت ها به خانه هایشان مهمان می شدند. گاهه فقط مرد ها دوره هم جمع می شدند و گاهه وقت خانواده ها دوره هم جمع می شدند. آنها با هم نان می خوردند. سرود می خواندند. از کتاب مقدس می خواندند و با هم دعا می کردند. نسیم از این که سایر ایمانداران برای دیدنشان به خانه آنها بیایند و با هم مشارکت داشته باشند لذت نیورد و از آنها چیزهای یاد می گرفت. امشب داود و خانومش برای دیدن آنها می آمدند. نسیم باید یک کمه زیادتر نان خشک بخرد و کمه هم هنگور بخرد که بعد از نان شب با هم بخورند. او با عجله با طرف خانه رفت تا قبل از آمدن مهمانها وقت ایندا داشته باشد که دست و روی خود را شست و شو کند. هولی پر از بوی قضاهای خوشمزهی بود که مادر در پختنشان بیش از همه محارت داشت. شکم نسیم از گرستنگی صدا می کرد. برای امشب پلاو با خلال مالتا قرمه گوشت و سبزی پخت کرده بودند. همچنان مادر فرنی پستدار تیار کرده که این قضای محبوب ستاره بود. او در آشپس خانه می نشست و هر چی فرنی را که در آخر دگ باقی مانده بود می لیسید. مادر صدا کرد. زود شو نسیم دستروی تا بشوی بچه مو بیا که مکو مکو تا کل چیزا را تیار کنیم. نسیم لباس پاکش را از الماری که در اتاق بود گرفت و به تشناب سر جانشوی کوچک رفت تا خود را بشوید. زرف چند دقیقه وقتی که بیرون آمد چهرش کاملا تغییر کرده بود. در آخر شام بود که دروازه تک تک شد. داود و خانمش رسیده بودند. سلیم دروازه را باز کرد و فامیل به مهمانهایشان سلام و قول دادند و روبوسی شروع شد. آنها با خنده سلام و احوال پرسی کردند و بعد از آن از حال و احوال قومخش کار و سهت از یکدیگر پرسیدند. خوب است که یکدیگر را می دیدند. وقتی که مهمانان روی توشک ها نشستند نسیم بشقاب میوه خاشک و شیرنی را آورد. مادر پشت سر و با چای سبز داغه که از آن بخار بلند نیشد آمد. وقتی که مادر برای پخت و پز به آشپس خانه رفت نسیم مسئولیت انداختن چای را بهوده گرفت. هومیرا ستاره را نزدیک خودش کش کرد و او را در بغل خود شاند. ستاره خاله هومیرا را دوست داشت که همیشه با مهربانی با او رفتار می کرد. دو دختر هومیرا بزرگ بودند و تقریبا پنج سال می شد که ازدواج کرده بودند. او بسیار پشت آنها دق شده است. هومیرا بسیار دوست داشت که ستاره را بغل کرده و روی پای خود بنشاند و آرام با او حرف بزند. نوریا نسیم را صدا کرد و او با کمک مادرش رفت. خانواده ها در کناره هم با خوشی غذا خوردند و سر غذا زیاد حرف نزدند چون غذا خوشمزدتر از آن بود که کسی بجای خوردن حرف بزند. بعد از این که همه چیز تمام شد داود پرسید. خب کار در فابریکه چطور است سلیم جان؟ خوب است بسیار تغییرات آمده مگم خوب پیش میره. این دو مرد مدت در مورد کارشان در مورد خبرهای مربوط به زلزله در کوها و در مورد نزدیک شدن زمستان با هم صحبت کردند. سر انجام در مورد آخرین ملاقاتشان در یک مشارکت خانگی حرف زدند. هومیرا گفت نوریا جان افته پیش در جلسه نامدی پریشان بودم که مریض نباشی. نوریا سرش را شور داد و لبخند زد. نی، تشکر جورستم. ستارو ازش خوب نبود. گلونش درد می کرد. تاو داشت تفلک. به امی خاطر خانه ماندم که او یک ذره استراحت کنه. هومیرا به ستاره نگاه کرد و گفت اوه، جیرخون شدم که ایره شونیدم. آره چطور است ستاره جان؟ ستاره دستش را به طرف هومیرا دراست کرد و دست او را محکم گرفت و گفت خاله جان من هیچ وقت زیاد مریض نمی مانم. زود خوب می شم. مگرم مادرم همیشه پریشانم است. من می فهمم. از خاطر که تو ستاره جان یک دختره که بسیار شیرین استی. او تو را بسیار دوست داره. تو باید به گفت مادرت گوش کنی. وقت که هوا سرد است کالای گرم بپوشی. در غیر از او ناجور می شی. بعد هومیرا به طرف نوریا دید و گفت ای دیگه تغییر هوا است. وقت که هوا سرد می شه همگی ناجور می شن. نوریا گفت بله، فقط از امی خاطر بود که هوا سرد شده بود. او مریض شد. مگرم خدا را شکر آن وزش خوب است. خدا را شکر که چیز مهم نبود. از خاطر شما بسیار جگرخون بودم. ستاره را ما بسیار دوست داریم. داود گفت بله، ما پشت بچه هم دق شده بودیم. او به طرف اردو بچه لپخند زد. اما امشب سلیمان بیدون این که جواب لپخنده و را بدهد، سرش را پایین انداخت. امشب او در یک گوشه اتاق آرام نشست بود و تماشا می کرد. داود به طرف سلیمان دید تعجب کرد. عجیب بود که سلیمان در گفتگو شرکت نکند و نخندد و فکایی نگوید. داود گفت تو بیادر بسیار خوبستی نسیم جان. سلیمان خوشبخت است که تواره بیادر داره. بعدن داود روی خود را به طرف سلیمان دورداد و گفت کتر مکتب چطورستی سلیمان جان؟ سلیمان جواب داد خوب است در امتیان ریازی بلندترین نمره سنفه گرفتم. اما حرف از امتحان املا نزد. داود خوشحال شد و گفت تبریک میگم بچم شاید انجینیر شدی. سلیمان سرش را به پایین انداخت و بجز شوردادن سر دیگر حرف نزد. امشب او واقعا نمیخواست که حرف بزند. داود روی خود را به طرف سلیم دورداد و گفت سلیم تو میفهمی که من مدت بسیار زیاد است که دوست تو هستم. من واقعا تو و خانواده تا آفریم میگم که پیروه خداوند ما ایسای مسیستین و او را دوست دارین. تو واقعا دوست خوب ما هستی. چند افته پشت متوجه شدم که در کلیسا خوش نیستی. نمیخواستم در پیش روی دیگرها در امرایت حرف بزنم. من خواستم اول پیش تو بیاییم و از خودت دیگر مورد سوال کنم. نوریا دست دراز کرد تا پیاله مردها را پرست چای کند و بعد قط گوش میکرد. در حاله که او آنمود میکرد که گوش نمیکند. او میدانست سلیم بخاطر دختر نابینای خود ناراحت بوده و آن شب در کلیسا آرام بوده. اما چند روز بعد او داستان را با خانوادهش در میان گذاشت و جواب مسی را در مورد نشاندادن قدرت خدا به آنها گفت. او امیدوار بود که سلیم حالا دیگر جگرخون نباشد. داود و همیرا دوستان خوبه برای فامیل سلیم بودند. سلیم یک جرعه از چایش خارد و ببالش تکیه کرد. چند دقیقه خاموش بود و فکر میکرد. بلاخره صحبت کرد و گفت داود تو دوست خوبه مستی و ما همه ما از کارایی که برای فامیل ما کردی از تو تشکر میکنیم. یک جرعه دیگر از چایش خارد و ادامه داد. درست از که داخلین جلسه مکمه جگرخون بودم بازم داستان ایسا بود که مرد نابینای را شفا داد. بازم به او داستان گوش دادم و فکر کردن. چرا خدا به ما گوش نمیکنه؟ آیا زیاد دعا نکدیم؟ آیا ستاره بر از او مهم نیست؟ مشکل ما در کجاست؟ حمیده حرف او را تعییب کرد و گفت. بله، ای بسیار سخت است. بر همه ما در کلیسه بسیار سخت بوده. ما همه همیشه بر ستاره جان دعا میکنیم و ما همه ستاره را دوست داریم. سلیم سرتکان داد و ادامه داد و گفت. هنوز هم چیزه است که من نمیفهمم. من به دخترم میبینم که کلان میشه و خنده میکنه و نمیفهمم چرا خدا به دعای ما جواب نمیده. بسیار ناومد شدیم. داود گفت. من پریشان شدم که ای را میشنم سلیم. اگر تو که ما گپ میزدی یا ای قضیه را که کلیسه در میان میگذاشتی ما میتونستیم که همه براتی یک جای دعا کنیم. میفهمم. مگرم دو وقت اوقدر جگرخون بدم که دعا میکده نمیتونستم. دو وقت نمیخواستم به گفت کسی گوش کنم. سلیم خندیدا گفت. اتا چند روز بعدم به این موضوع فکر میکدم. در مورد مسئله که من را پریشان ساخته بود با خداوان گرب زدم. داود گفت. خوش شدم که ای را شنیدم. همیشه بیتر از که در مورد هر چیز امرای خداوان گب بزنیم. اتا وقت که پریشان استیم و زیاد خوش نیستیم. سلیم جواب داد. اول در این باره مطمئن نبودم. فکر میکدم تا وقت که خوش نباشم خدا نمیخواهست صدای من را بشنوه. باز بیادم آمد که خدا خودش همه چیزم میفامه. بنابرای باید کته او گفت بزنم. از او درخواست کمک کنم تا چیزایی را که نمیدانم بفامم. مهربانی جنگل زیبا بود. عدر جسم و عدر جان مبود. مهربانی جنگل زیبا بود. مهربانی جنگل زیبا بود. مهربانی جنگل زیبا بود. عدر جسم و عدر جان مبود. مهربانی جنگل زیبا بود. مهربانی جنگل زیبا بود. مهربانی جنگل زیبا بود. عدر جسم و عدر جان مبود. مهربانی جنگل زیبا بود. عدر جسم و عدر جان مبود. مهربانی جنگل زیبا بود. شما برنامه از هر گلبرگ را مشنوین. اگر شما متلب یا شیر یا فقاهی و یا موضوع جالب دارین و میخواین که از طریقی برنامه نشر شوه، لطفاً مطالبتان را برما از طریق پوست رو بار کنین. آدرست پوستی ما، رادیو صدای زندگی، صندوق پوستی 702 جی بی او، لاهور، پاکستان. بله، و اگر به ایمیل دست رسی دارین، مطالبتان را میتونین از طریق ایمیل برما بفرستین. توجوه کنین به ایمیل آدرست ما، roshan.afghanradio.org همچنان شما میتونین از طریق تلفون همرای ما به تماس شوین و مطلبتان را از طریق تلفون برما بگوین و ما او را در برنامه خود میگونجانیم. توجوه کنین به نمبر تلفون ما، 001-541-550-71-31 بله، وقتی برما زنگ میزنین بگوین که مطلب دارم بر برنامه از هر گل برگه. بله، خوب مروری جان، فکر می کنم که حال وقت از ای رسیده که به مطالب ارسالی شنونده ما بپردازیم. بله، خوب دوست های گرامی ده ای افته ما باز هم از شنونده خود ایمیل دریافت کدیم. خوب مروری جان، میشه که شما ایمیلا را که دوست های شنونده ما لطف کدن و به برنامه خودشان ایمیل کدن بخوانین؟ بله، چرا نی؟ ایمیل داریم از یک شنونده ما از هندوستان. ای دوست ما در ایمیل خود اتر نوشته کدن که سلام، اصلا من از ولایت بغلان هستم. شنونده عزیز، امیدوار اسم که شما هم سلام های مجدد ما را بپذیرین. امیدوار اسم که با فامیلی تان جور و سرحال باشین. خدا را شکر که شما به رادیو صدای زندگی گوش میدین. آرزو میبریم که گوش دادن به رادیو صدای زندگی مایه برکت برای خودت و فامیلی تان باشه. بله، امیدوار. برادر عزیز، برما فرق نمی کنه که شما از کدام قسمت وطن ما افغانستان هستین. شما در ایسای مسی برادر و وجود ما هستین. بله، یقینن امتور هست. خب، این دوست ما به ادامه ایمیلشان نوشته میکنند که از طریق این ایمیل میخواهم شهادت خود را در مورد این که چطور به ایسای مسی ایما نووردم برای تان بیان کنم. خدا را شکر. خدا را شکر میکنم به وجود این برادر عزیز که رای خود را یافتند. خدا را شکر که این برادر ما از ترکی و جهالت نجات یافتند. آمین، بله، خدا را شکر. آقای شاهد، شهادتشان را برتون بخوانم؟ بله، بله، چرا نه؟ این برادر ما شهادت خود را اتر نوشته کنند که در سال 1992 در اثر جنگ های داخلی مثل دیگر افغان ها از افغانستان خارج و به ایران محاجر شدم. بعد از یک سال ازدواج کردم. در آن زمان من آدم بسیار مغرور بودم. از هیچ کس خوشم نمی آمد. همیشه زندگیم با جار و جنجال پیش میرفت. همیشه دیگران را ملامت می کردم. زندگی خانوادگی امنیز امین تور بود. چار سال بعد صاحب فرزند شدم. وله متاسفانه فرزندم قبل از وقت یعنی هشت ماه به دنیا آمد و به همین حالت در شفاخانه بستر بود. وضعیت پسرم روز بروز بدتر شده می رفت. در روز ده هم وضعیت پسرم انقدر بد شد که رنگش کاملا کبود شده بود. داکتر را صدا کردم. وقت داکتر ماینهش کرد برایم گفت که وضعیت پسرت خوب نیست. بار دوام بازم پسرم را ماینه کرد و این بار برایم گفت که باید خود را آماده کنم که پسرم می میرد. تمام وجودم را غم فرا گرفت و رفتم دوستانم را خبر کردم. و بعد رفتم تا پولم را که پیش صاحب کارم داشتم بگیرم. وقت که به خانه صاحب کارم رسیدم جرایان را برایش گفتم. صاحب کارم با خون سردی من را به خانه برد. وقت به اتاق پذیرایی داخل شدیم صاحب کارم خانم و دخترهایش را صدا کرد و به آنها گفت تا با هم دعا کنیم. وقت این گفت صاحب کارم را شنیدم در دلم چند فهش برایش دادم. فکر کردم می خواهد پولم را ندهد ویا می خواهد با دعا کارم را از سر خود تیر کند. من مجبور بودم از آنها تابیت کنم. آنها زانو زدند من هم از آنها تقلید کردم. دعا شروع شد. هنوز کمه از دعا نخانده بود که یک بار خود را در حالت دگرگونی و از همپاشیدگی حس کردم. فکر می کردم که دیگر جسم ندارم. به نظرم خانه به قدر روشند شده بود که به هیچ نوره نمی شد مقایسه اش کرد. دعا تمام شد. من مانند کسی که از عمل جراحی فارغ شده باشد و از خطر مرگ حتمی نجاتیافته باشد بودم. تمام بدنم میلرزید. درانحال عرق کرده بودم. از جایم بلند شدم. کمه از وضیعتم به صاحب کارم گفتم. خودو هم متوجه شده بود. هر دو با اجلا از خانه بیرون شده راهی شفاخانه شده ایم. در مسیر راه در حال که صاحب کارم پول را برایم می داد برایم گفت که پسرت خوب می شود. صاحب کارم بسیار امیدواری برایم می داد. خودم نیز امیدوار بودم تا این که به شفاخانه رسیده ایم. ولی آنهای که من بخاطر بردن جنازه پسرم خبرشان کرده بودم هیچ کس آنجا نبود. با اجلا داخل شفاخانه شدم. آنجا فقط خانمم بود. وقت من را دید چیخ زده به طرفم دوید و گفت بچه ام جور شد. وقت پسرم را دیدم خدا را شکر کردم. از آن روز به بعد من آن آدم سابق نبودم. غرور، کینه و نفرت از من دور شده بود. فکر می کردم من آن روز مرده و دوباره زنده شدم. آن روز من نجات یافتم. آن روز نوره که من دیدم نوره چراغ نبود. نوره آفتاب هم نبود. آن نور نور ایسای مسی بود که در آن خانه می درخشید. آن روز بود که ایسای مسی به فیض و برکت خود من را از آن وضعیت نجات داد. از آن روز به بعد خاندن کلام مقدس را شروع کردم. فهمیدم واقعا به گفته خود او که فرموده است. من را راستی و حقیقت هستم. من الف و یا هستم و باور پیدا کردم که نجات بشریت فقط به وسیله او امکان دارد. یقین بدارید این من نبودم که بدنبال خداوند باشم. من گمشده ای بودم که همیشه به بیراه می رفتم. اما نجات یافتم و انتخاب شدم. دعا میکنم شما و خوهر و برادر که این جرایان را می شنوید با وسیله همین ایسای مسیح انتخاب شوید و از زندگی جاودان بهرمند کردید. فیض و برکات خداوند ما ایسای مسیح با شما آباد. آمین. آمین. برادر عزیز از ایمیل تانی اک جهان تشکر. خدا را شکر میکنیم به این شادت تان که برما روان کرد. بله خدا را شکر. خدا را شکر میکنیم به موجزاتش که خداوند شما را ما ازاد ساخت و خداوند نور خدا به شما نمایان ساخت. واقعا که خداوند نور است خداوند زندگی است و خداوند حیات ابدی برما و شما می بخشد. شکر که شما هم نجات یافتید و حیات ابدی آسل کدید برادر عزیز. دعا کردن به نام ایسای مسیح واقعا برای آدم توان و قدرت می دهد. برزی که ایسای مسیح خودش در کلامش گفته که هر چیز را که شما میخوایید به نام از خداوند بخوایید و خداوند برای تانو میدهد. شکر میکنیم که شما در نام ایسای مسیح دعا کردید و به سر تان دوباره زنده شد. بله خدا را شکر به موجزات بزرگش خدای قدوس همیشه موجزه می کند. و همچنان این نشان میده که ما همیشه باید دعا بکنیم و قدرت دعا را در اینجا نشان میده که اگر ما واقعا به نام ایسای مسیح و از قلب دعا کنیم خداوند دعای ما را مشنوه. و خداوند تحکید میکنه که همیشه باید شما دعا بکنید. لقا شانزه برما میکنه که در اونجا بیوزن است که همیشه اصرار میکنه سر اون قاضی که حتی به حساب خدا ناشناس بود. و بلاخره قاضی مجبور میشه بخاطر از اینکه دیگر مزایم از اون نشه کار اون زنده خلاص میکنه. و به این شکل ما شما همیشه به درگاه خداوند به پیشگاه خداوند پدر آسمانی ما دعا کنیم. و خداوند که ما را دوست داره و یکانه فرزند خدا در راه ما قربانی کرد. آیا او دعای ما را جواب نمیده؟ به یکین که جواب میده بله. برادر عزیز از نام شما و از شهادت شما برکت زیاد گرفتیم. خداوند خودتا و فاملیتا برکت بده. خوب دوست ها عزیز فکر میکنم که در آخرین دقائق برنامه از هر گل برگ قرار داریم. بران نگذیر استم که با شما خدافیزی کنیم و باقی ایمیل ها را در برنامه آینده میخانیم. دوست ها عزیز تا برنامه آینده شما را به خداوند میسپاریم. شاد و موفق باشین.
۱۶ نُوامبر ۲۰۱۷
۲ نُوامبر ۲۰۱۷
۲۶ اُکتُبر ۲۰۱۷
۱۹ اُکتُبر ۲۰۱۷
۱۲ اُکتُبر ۲۰۱۷
۵ اُکتُبر ۲۰۱۷
۲۸ سِپتامبر ۲۰۱۷
۲۱ سِپتامبر ۲۰۱۷