۶ دقیقه ۳۵ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
یوهنا فصل اچده هم ایسا با وجود که میدونست چی برایش حقیقی خواهد شد پیش رفت و از آنان پرسید به دنبال کی میگردید؟ به او گفتند به دنبال ایسای نصری ایسا با آنان گفت من هستم و یهودای خاین هم امرای آنها بود وقتی ایسا با آنها گفت من هستم آنان اقب اقب رفته به زمین افتادند پس ایسا بار دگر پرسید به دنبال کی میگردید؟ آنها جواب دادند ایسای نصری ایسا گفت من که به شما گفتم خودم هستم اگر به دنبال من میگردید بگذارید اینها بروند او این را گفت تا آن چه قبلن فرموده بود تمام شود ایچک از کسانی که به من سپردی گم نشد آنگا شمون پتروس شمشیر را که همرا داشت گشیده ضربه به نوکر کاهن ازم که ملوک نامداشده و کوش باست او را برید ایسا به پتروس گفت شمشیرت را غلاف کن آیا جامعه را که پدر به من داده است نباید بنوشم؟ سپس آن اساکر امراه فرمانده خود و نگابانان یهود ایسا را دزگیر کرده مکم بستند ابتدا او را نزده هنا و سر قیافا که در آن موقعی کاهن ازم بود بردن و این امان قیافایی بود که به یهودیان گفته بود که بخیر و صلاح آنان است اگر یک نفر به خاطر قوم بیمیده شمون پتروس و یک شاگرد دیگر به دنبال ایسا رفتند و چون آن شاگرد با کاهن ازم آشنایی داشت همرای ایسا به داخل خانه کاهن ازم رفت اما پتروس در بیرون منزل نزدیک در استاد پسان شاگرد که با کاهن ازم آشنایی داشت بیرون آمد و به دربان چیز گفت و پتروس را به داخل برد خادمه که دم در خدمت میکرد به پتروس گفت مگر تو یکی از شاگردان این مرد نیستی؟ او گفت نه نیستم نوکران و نگهبانان آتش هفت رفته بودند زیرا هوا سر بود و دور آتش استاده خود را گرم میکردند پتروس نیست پهلو آنان استاده بود و خود را گرم میکرد کاهن ازم ازیسا در باره شاگردان و تعالیم و سوالاتی کرد ایسا جواب داد من به طور آشکارا و در مقابل همه صحبت کردم همیشه در کنیسه و در خانه خدا یعنی در جایی که همه یهودیان جمع میشون تعالیم دادم و هیچوقت در بینهانی چیزی نگفتم پس چرا از من سوال میکنی؟ از کسانی که سخنان من را شنیدن به پارس آنها میدانند چی گفتم وقتی ایسا این را گفت یکی از نگهبانان که در آنجا استاده بود به اون سیلی زده گفت آیا این طرف کاهن ازم جواب میدی؟ ایسا به اون گفت اگر بد گفتم با دلیل خطای من را ثابت کنی و اگر درست جواب دادم چرا من را میزنی؟ سپس هنا اون را دست بسته پیش قیافه کاهن ازم فرستاد شمون پتروس در آنجا استاده بود و خود را گرم میکد عده از او پرسیدند مگر تو از شاگردان او نیستی؟ او منکر شد و گفت نه نیستم یکی از خدمتکاران کاهن ازم که از خیشواندان آن کسی بود که پتروس گوشش را بریده بود به او گفت مگر من خودم ترا در باغ با او ندیدم؟ پتروس باز هم منکر شد و دروز در امان وقت پروز بانگ زد صبح وقت ایسا را از نزد قیافه با قصر والی بردن یهودیان با قصر داخل نشدن مبادا نجست شدن و نتوانند غذای اید فسره بخورن پس پیلاتوس بیرون آمد و از آنها پرسید چه شکایت برصد این مرد داره؟ در جواب گفتند اگر جنایتکار نمی بود او را نزد تو نمی آورده پیلاتوس گفت او را ببرد و متابق شریعت خود محاکمه نماید یهودیان با او جواب دادن ما اجازه نداریم کسی را بکشیم و به این ترتیب آن چکی ایسا در اشاره به نحوه مرگ خود گفته بود تمام شد سپس پیلاتوس با قصر برگشت و ایسا را خواسته از او پرسید آیا تو پاچای یهود هستی؟ ایسا جواب داد ایسا این نظر خود تو هست یا دیگران در باره من چونین گفته هند؟ پیلاتوس گفت بگر من یهودی هستم قوم خودت و سران کائنان تو را پیش من آورده چی کردی؟ ایسا جواب داد پادشاهی من متعلق به این دنیا نیست اگر پادشاهی من به این دنیا تعلق میداشت پیروان من میجنگیدند تا من به یهودیان تسلیم نشوم پادشاهی من پادشاهی دنیاوی نیست پیلاتوس به اون گفت پس تو پاچای هستی؟ ایسا جواب داد همانطور که میگویی هستم من برای این متولد شدم و به دنیا آمدم تا به راستی شهادت دهم و هر که راستی را دوست دارد سخنان من را میشنود پیلاتوس گفت راستی چیست؟ پس از گفتن این سخن پیلاتوس باز پیشی یهودیان رفت و به آنها گفت من در این مرد هیچ جرم نیافتم ولی مطابق رست به شما من در روز فصح یکی از زندانیان را برای تان آزاد میکنم آیا میخواهد که پاچای یهود را برای تان آزاد سازم؟ آنها همه فریاد کشیدند نه اون را نمی خواهید برابا را آزاد کن برابا یک رازن بود