۶ دقیقه ۳۳ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
متا فصل هشتم وقتی ایسا از کوخ پایین آمد، جمعیت زیادی پشت سری او حرکت کرد. در این هنگام، یک نفر جزامی به او نزدیک شد و پیش او به خاک افتاده گفت، ای آقا، اگر بخواهی میتوانی مرا پاک سازی. ایسا دست خود را دراز کرده، او را لمس نمود و گفت، البته میخواهم پاک شو. و فوراً آن مرد از جزام خود شفای آفت، آنگاه ایسا به او فرمود، احتیاط کن که چیزی به کسی نگویی، بلکه برو و خودت را به کاهن نشان بدی و به خاطر شفای خود حدیه را که موسا مقرر کرده استقدیم کن. تا آنها شفایت را تصدیق نمایند. در آن وقت که ایسا به کپرناهوم داخل میشد، یک صاحب منصب رومی پیش آمد و بازاری به او گفت، ای آقا، غلام من کرخ در خانه افتاده است و سخت درد میکشد. ایسا فرمود، من میآیم و او را شفا میدهم. اما آن صاحب منصب در جواب گفت، ای آقا، من لایقان نیستم که تو به زیر سخت خانه من بیایی، فقط عمر کن و غلام من شفا خواهد یافت. چون خود من یک مامور استم و اساکر هم زیر دست خیش دارم. وقتی به یکی میگویم برو میروید و به دیگری میگویم بیا میآید و وقتی به نوکر خود میگویم این کار را بکن میکند. ایسا از شنیدن این سخنان تحجاب کرد و به مردم که به دنبال او آمده بودند فرمود. به شما میگویم که من چون این ایمان در میان قوم اسرائیل هم ندیدم. بدانید که بسیاری از مشرق و مغرب آمده با ابراهیم و اساق و یعقوب در پادشاهی آسمانی بر سر یک دسترخان خواهند نشست. اما کسانی که برای این پادشاهی تولد یافتند ببیرون در ظلمت جایی که گریه و فشار دندان است، افغانده خواهند شد. سپس ایسا با آن صاحب منصف گفت برو متابق ایمانت به تو داد شود. در همون لحظه غلام او شفا یافت. وقتی ایسا به خانه پتروس رفت خشوه پتروس را دید که در بستر خوابیده است و تب دارد. ایسا دست او را لمس کرد. تب او قطع شد و برخواسته به پذیرایی ایسا پرداخت. همین که غروب شد بسیاری از دیوانگان را نزد او آوردند و او با گفتن یک کلمه ارواه ناپاک را بیرون میکرد و تمام بیماران را شفا میداد تا پیشبویی اشریای پیانبر تمام شود که گفته بود. ایسا جمعیتی را که بدورش جمع شده بودند دید و به شاگردان خود عمر کرد که بطرف دیگر دریا بروند. یکی از ملایان یهود پیش آمده گفت ایسا در جواب گفت یکی دیگر از پیروان او به او گفت ایسا جواب داد ایسا سوار کشتی شد و شاگردانش هم با او حرکت کردند ناگهان توفان در دریا برخواست به توره که امواج پیشتی را پر میساخت وره ایسا در خواب پس شاگردان آمده او را بیدار کردند و با پریاد گفتند ایسا گفت ای کم ایمانان چرا اینقدر میترسید؟ این چگونه شخص است که باد و دریا هم از او اتاحت میکنند؟ اینه از میان قبرها بیرون آمده با او روبرو شدند آنها آنقدر خطرناک بودند که هیچ کس جرعت نداشت از آن جا عبور کند آن دو نفر با پریاد گفتند ای پسر خدا با ما چی کار داری؟ آیا به اینجا آمده ای؟ تا ما را پیش از وقت اذاب دید؟ قدر دورتر از آن محل یک گله بزرگ خوب مشغول چریدن بود و ارواه ناپا از ایسا خواهش کرده گفتند اگر میخواهی ما را بیرون برانی ما را به داخل آن گله خوب بفرست ایسا فرمود بروید پس آنها بیرون آمده به داخل خوکها رفتند تمام آن گله از بالای تپه به دریا حجوم بردند و در آب حلاق شدند خوکبانان پا بفرار گذاشته به شهر رفتند و تمام داستان و ماجرای دیوانگان را برای مردم نقل کردند در نتیجه تمام مردم شهر برای دیدن ایسا بیرون آمدند و وقتی او را دیدند از او تقاظا کردند که آن ناهیر را ترک نماید