۷ دقیقه ۴۵ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
مطا فصل بیست و پنجم ماشالهای خود را با زرفهای پر از تیل بردند چون دامات در آمدن دیر کرد، همگی خوابشان برد در نیمه شب فریاد کسی شنیده شد که میگفت دامات میآید، بپیش او بیایید وقتی دختران این را شنیدند، همه برخواسته ماشالهای خود را حاضر کردند دختران نادان و دختران دانا گفتند ماشالهای ما در حال خاموش شدن است، مقداری از تیل خودتان را بما بده خید آنها گفتند، نخیر، برای همه ما کافی نیست بهتر از شما پیش فروشندگان بروید و مقدار تیل برای خودتان بخرید وقتی آنها رفتند تیل بخرند، دامات وارد شد کسانی که آماده بودند با او به مجلس عروسی وارد شدند و در بسته شد بعد که آن پنج دختر دیگر برگشتند، فریاد زدند ای آقا، ای آقا، در را برای ما باز کن اما او جواب داد به شما میگویم که اصلا شما را نمیشناسم پس بیدار باشید، زیرا شما از روز و ساعت این واقعه خبر ندارید پادشاهی خدا مانند مرده است که میخواست سفر کند پس غلامان خود را خواسته تمام سروعت خود را به آنان سپرد و به هر یک به نسبت توانایش چیزی داد به یکی پنج سکه اطلاع و به دیگری دو سکه و به سومی یک سکه و پس از آن به سفر رفت مرده که پنج سکه اطلاع داشت زود رفت و با آنها تجارت کرد و پنج سکه اطلاع سود برد همچنین آن مرده که دو سکه اطلاع داشت دو سکه دیگر سود آورد اما آن مرده که یک سکه اطلاع به او داده شده بود رفت و زمین را کند و پول عرباب خود را پنهان کرد بعد از مدت زیاد عرباب برگشت و با آنها به تصفیح حساب پرداخت کسی که پنج سکه اطلاع به او داده شده بود آمد و پنج سکه را هم که سود برده بود با خداورد و گفت تو این پنج سکه را به من سپرده بودی؟ این پنج سکه دیگر هم سود آنست عرباب گفت آفرین ای غلام خوب و امین تو در عمر کوچک امانت و درستی خود را نشان دادی من حالا کارهای بزرگ را به تو خواهم سپرد بیا و در خوشی عرباب خود شریک باش آنگا مرده که دو سکه اطلاع داشت آمد و گفت تو دو سکه به من سپردی؟ این دو سکه دیگر هم سود آنست عرباب گفت آفرین ای غلام خوب و امین تو در کار کوچک امانت و درستی خود را نشان دادی من حالا کارهای بزرگ را به تو خواهم سپرد بیا و در خوشی عرباب خود شریک باش سپس مرده که یک سکه به او داده شده بود آمد و گفت ای عرباب من میدانستم که تو مرده سختگیری هستی از جایی که نکاشته ای درو میکنی و از جایی که نپاشیده ای جمع مینمائی پس ترسیدم و رفتم و تلایت را در زمین پنهان کردم بفرما پول تو اینجاست عرباب گفت ای غلام بدسرشت و تنبل تو که میدانستی من از جایی که نکاشتم درو میکنم و از جایی که نپاشیدم جمع میکنم پس به همین دلیل میباید پول مرا به سرافان میدادی تا وقت من از سفر بر میگردم آن را با سودش پس بگیرم سکه ای تلا را از او بگیرید و به آنکس که ده سکه دارد بدهید زیرا آنکس که دارد به او بیشتر داده خواهد شد تا به فراوانی داشته باشد و آنکس که ندارد حتی آنچرا هم که دارد از دست خواهد داد این غلام بیفایده را به تاریکی بیان دازید جایی که گریه و دندان بر دندان ساییدن وجود دارد وقت پسر انسان با جلال خود همراه با همه ای فرشتگان میآید بر تخت پاتشاهی خود خواهد نشست و تمام ملدهای روی زمین در حضور او جمع میشوند آنگا او مانند چوبانه که گوزفندان را از بزها جدا میکند آدمیان را به دو گروه تقسیم خواهد کرد گوزفندان را در دست راست و بزها را در دست چپ خود قرار خواهد داد آنگا پاتشا به آنانه که در سمت راست او هستند خواهد گفت ای کسانه که از جانب پدر من برکت یافته اید بیایید و وارث پاتشاهی شوید که از ابتدای آفرینش آلم برای شما آماده شده است چون وقت گرس نبودم بمن خوراک دادید وقت تشنه بودم بمن آب دادید هنگامه که مسافر بودم مرا به خانه خود بردید وقت اوریان بودم مرا پوشانی دید وقت بیمار بودم به عیادت من آمادید و وقت که در زندان بودم از من دیدن کردید آنگاه نکان جواب خواهنداد ای خداوند چه وقت ترا گرس ندیدیم که به تو خوراک داده باشیم و یا که ترا تشنه دیدیم که به تو آب داده باشیم که مسافر بودی که ترا به خانه بردیم یا بره نبودی که ترا پوشان دیم که ترا بیمار یا محبوس دیدیم که به دیدرت آمدیم پاتشاق در جواب خواهد گفت بدانید آن چه به یکی از کوچکترین برادران من کردید به من کردید آنگاه به آنانه که در سمت چپ او هستند خواهد گفت ای خدازدگان از من دور شوید و به آتش عبدی که برای شیطان و فرشتگان او آماده شده است دروید زیرا وقت گرسنه بودم به من خوراک ندادید وقت تشنه بودم به من آب ندادید وقت مسافر بودم به من منزل ندادید وقت بره نبودم مرا نپوشانیدید و وقت بیمار و محبوس بودم به عیادت من نیامدید آنان نیز جواب خواهنداد که ای ترا گرسنه یا تشنه یا مسافر یا اریان یا بیمار یا محبوس دیدیم و کار برایت نکردیم او جواب خواهد داد بدانید آن چه به یکی از این کوچکان نکردید به من نکردید و آنان به جزای عبدی خواهند رسید ولی نیکان به زندگی عبدی داخل خواهند داد